سه شنبه 3 خرداد 1384

در نمازم خم ابروی تو با ياد آمد
حالتی رفت که محراب به فرياد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار
کان تحمل که تو ديدی همه بر باد آمد
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقی و کار به بنياد آمد
بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم
شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد
ای عروس هنر از بخت شکايت منما
حجله حسن بيارای که داماد آمد
دلفريبان نباتی همه زيور بستند
دلبر ماست که با حسن خداداد آمد
زير بارند درختان که تعلق دارند
ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان
تا بگويم که ز عهد طربم ياد آمد

نخستين جشنواره دانشجويان وبلاگ نويس هم برگزار شد ، در ابتدا نه برگزيده بوديم و نه برگزار كننده ، كه همه چي عصر هنگام روز دوشنبه با تلفن مجيد شروع شد و ... از اون لحظه شديم جزو بچه هاي برگزار كننده توي قسمت نمايشگاه ، با نيومدن تعدادي از وبلاگ نويسا ، بلاگ ما از توي دخيره ها بيرون اومد و به برگزيده ها اضافه شديم ، گل سرخ با 33 ماه قدمت بالاخره تونست بعد از مدتها توي يه عرصه اي به اسم جشنواره خودشو معرفي كنه ، به قول شعار جشنواره : "وبلاگ زبان نسل سوم" و به قول شعار كليپ افتتاحيه : "من وبلاگ دارم ، من حرف ميزنم پس هستم ..." برگزاري مراسم افتتاحيه بدون سرود ملي ، با مجري گيري خانم گنجوي ، صحبتهاي شخصيتهاي سياسي و نويد و يحيي و تقدير از محمدعلي ابطحي و حرفهاي جالبش و آغاز با همون چند جمله اول كه سالن تركيد : " تا به حال به اين شفافيت ابعاد وجودي ما ..." . مراسم شام به همراه وبلاگ نويسان و شخصيتها و روئسا و... ميز رئيس و رئوسا كه ديدن داشت ، از نوشيدني تا شام و ... توي جشنواره اي كه ميخواستيم برابري داشته باشيم باز هم دو رنگي ... همراهي با بچه هاي وبلاگ نويس يه بار تو اتوبوس دخترا و يه بار توي اتوبوس پسرا جالب بود ، توي اتوبوسه پسرا همه چي با يه جك تركي شروع شد تا به پدر ومادر همه و ...رسيد به خاطر معذورات اخلاقي بقيشو نميگم... و اون ابتدا و انتها چهره هاي برادران وبلاگ نويس ديدن داشت ، ... توي اتوبوس دخترا هم همه چي از آواز خوندن يكي از دختراي وبلاگ نويسي شروع شد ، و نميدونم ديگه كي بهش گفته بود كه اين صداش خوبه و ديگه ول كن نبود ، نميدونم ته چاه بود ، خروس بود ، چي بود ، مامانشم كه هي تشويقش ميكرد. اين بود كه بچه هاي PIV (همين بچهاي نمايشگاه خودمون، البته يه بچه هاي VIP هم بودن ، بچه هاي تشريفات كه بود و نبودشون فرقي نميكرد، فقط كت و شلوار داشتن.) مشغول شديم ، ثنا كه از يار خوشگلم زليخا ميخوند و سعيدم از حبيب ميخوند ، ... نهايتا آوازا سبك محلي به خود گرفت و "تو گل سخر مني نميلم بچولسي" و "كاسه به دستت ميري ماست بساني" و... نكته جالب عنوان شدن شعرا توي وبلاگ "حالا خودم حرف ميزنم" (كه متاسفانه بعدش هك شد...و دوباره باز اومد)

هميشه معتقد بودم سينما رفتن توي همدان اشتباهه ، اول از همه خير سرش 2 تا سينما كه بيشتر نداره ، يكيش كه جاي يه مشت آدم لات و لوت و خزي و ...كه اصلا هيچ خانواده اي اون طرفا نميره ، اين يكي سينما هم كه مجرد و متاهل (خانواده) جداس ، با خانواده هم كه نميشه همه فيلما رو اومد با بچه ها هم كه مياي بايد بري طبقه بالا ،مجردا ، تا وارد ميشي دود و بوي سيگار از چند طرف آدمو احاطه ميكنه ، اون عقب معمولا چند نفر هستن كه مثل خونه هاشون راحتن و پاهاشونو دراز كردن رو صندليا ، تا مياد فيلم شروع بشه ، سرو صدا و مسخره بازي و خنده هاي بيخود از يه طرف ديگه ، آدمو اذيت ميكنه ، اينكه باز از اومدنمون پشيمون ميشيم ، حالا چند باري بليط فروشه رو گول زديمو رفتيم سالن خانواده ها ، ولي باز هميشه كه اين جوري نميشه ، يادمه يه دفه با ساسان و امير اومديم ، كاپشن اميرو تو سينما دزديدن ، يه دفه هم با امير زماني اومديم نزديك بود با يكي از اين سيگاريا دعواش بشه ....، آخرين باري كه رفتم سينما تو پاييز بود انگاري فيلم خوابگاه دختران ، باز خوبه هر چند وقت يه بار ، باز به بهونه هاي متفاوت يه سر ميريم تهران و تفاوت سطخ فرهنگ اجتماعي رو به وضوح ميبينيم . از اين قضيه كه بگذريم ، اين هفته با نيما و مصطفي و امير كه رفتيم سينما تصميم گرفتيم هر جور شده ديگه بالا نريم و توي قسمت خانواده ها يه جايي بشينيم. از در اصلي كه اومديم بريم نشد و يارو بهمون گير داد، بالاخره با كلي دوز و كلك از در پشتي ( منتهي به دستشويي ها ) رفتيم تو سالن خانواده ، ثانيه هايي از نشستنمون نگذشته بود كه ، يارو اومد بلندمون كرد و "بيرون...!!!" . آخه اين چه طرز برخورده با مهندسين كامپيوتر مملكته...

اما حادثه تلخ ضربه خوردن به قصد كشت يه دختر دانشجو توسط يكي از همكلاسياش... ، گرچه جان دختر تا پاي مرگ هم رفت و خوشبختانه به خواست خداوند متعال زنده ماند اما حادثه اي كه دل جامعه دانشجو را رنجاند ، حادثه اي كه تاثر همه را برانگيخت. قرن 21 ، قرن اطلاع رساني و اينترنت ، قرن جوامع مجازي و ... فرهنگ و گفتگو شعارهايي كه در هر روز عنوان ميشه ، وچرا خشونت و چاقو كشي ، چرا دوست داشتن سبز ، رنگ قرمز خون به خود ميگيره ؟ ، آخه چرا ؟ ، چه جور دوست داشتنيه ؟ ، بيشتر بايد خودخواهي باشه كه ! ، همه محكوم ميكنن ! ، ياد فيلم قرمز ميفتم يه كمي با اقماز ...
" عاشقم من / عاشقي بيقرارم / كس ندارد خبر ار دل زارم ...."
اي تو كه عاشقي ، تو كه به لبخندي خرسندي ، مگه نميشه عاشقش بود و خوبيشو خواست ، مگه نميشه دورا دور هواشو داشت ، مگه همه چي با وصال درست ميشه ، كدوم ليلي و مجنوني به هم رسيدن و چه رويايي زيباتر از همين روياي وصال و ... امروز اگر خشونتي پيش آمد و خوني ريخته شد ، اما هر روز دلهايي كه شكسته ميشود و قلبهايي كه از تپش ميافتد ، اما هيچ دل شكسته اي راضي به آزار آن دل شكن نيست ، پس آنكه روا ميدارد با خنجري 14 ضربه را وارد كند ، اندر دلش چه نهفته ...

اگه يه كم فكر كني ميبيني زندگي ارزش زنده بودن رو نداره ، اگه يه كم بيشتر فكر كني ميبيني زندگي ارزش مردن رو هم نداره ، اما اگه خيلي فكر كني ميبيني مردن و زنده بودن ارزش فكر كردن رو نداره ، هميشه يادت باشه چيزي كه امروز داري شايد آرزوي ديروزت بوده و بزرگترين آرزوي فردات باشه پس هميشه سعي كن قدر چيزي رو كه امروز داري رو خوب بدوني ....

بالاخره پس از تون همه كش و قوس و ... نتيجه هاي ارشد هم اومد ، مجاز شدن سلمان ظروفي توي 80 و كافي تو 78 و امامي و اميري تو 79 ، آمار خيلي كمي نسبت به پارسال بود و بهت همه رو برانگيخته بود ، از خيلي ها كه انتظاراي بالا ميرفت ... رتبه هاي نجومي ماها (سال 3) و توي اينها رتبه 85 بهزاد طاهري (ملقب به استاد دكتر بهزاد، سيالات 81) جالب توجه بود . توي همين فاصله كسب عنوان دوم مسابقات حلي نت براي تيم روبوسينا (روبوكاپ گروه كامپيوتر) بدون هيچ گونه تغييري نسبت به سال گذشته و پس از اون كسب مقام قهرماني مسابقات آزاد آمريكا از بهترين خبرهاي خوشحالي بود كه نتيجه پذيرش نيما كاوياني هم براي كانادا اعلام شد... خوشحالي رو خوشحالي ...
عشق معجزه است
زندگي درياست
دل من معجزه را خوب شناخت
و به دريا افتاد

اين روزا چيزايي كه ميبينيم و اتفاقاتي كه ميفته خيلي دور از انتظاره ، خيلي از اين چيزا اين قدر ذهن و فكرا رو تحت الشعاع قرار ميده ، همواره اردوها مبدا و منشا يه سري دوستيها بوده و چه بسا دوستيهايي كه تداوم پيدا كنه و ... بالاخره با ناراحتي كاري درست نميشه . ولي هميشه يه جمله هست كه آدمو آرامش ميده : "هر چه معبود پسندد زيباست..." به واقع كه خيلي از چيزايي كه ما با چشمامون زشت ميبينيم و قبيح ميدونيم ، شايد زيبا و قشنگ باشه يا برعكسش ، به هر حال خدا جون نذار اين جماعت تلف بشه ... ما كه ديگه هر روز تو زندگيامون داريم حضور عبدلقادرها ميبينيم و حتما آيد روزي كه ما عبدالقادر باشيم...

و اين بار بازهم اردو و اين بار هم شوراي صنفي و اميري و ميرزاده ، براي كامپيوتر و كمي مكانيكي ... از همون لحظه كه نواي دست ها شروع شد تا زماني كه 3 ساعت فقط گفتيم دس و دست زديم ، از سس مايونز پنتك تا ماكاروني سامسونگ ، از آب بازي استراتژيك قايقهاي توي آب تا آواز خوندناي دسته جمعي ، از تولد خودم و از كيك خوردن اول صبحي (كيك تولد) ، چشماي قرمز شده از بي خوابي و دستاي كبود و تاولي به هم خورده ، جك بستني عروسكي و اون آهنگ جديده كه 2 ساعت تموم تكرار شد ، تقابل كل (kal) مكانيك و كامپيوتر و آواز خوندناي نصفه نيمه ، هندونه خوردني كه جاي ديگه سابقه نداره و آوازايي كه فقط توي يه همچين اردوهايي ساخته و خونده ميشه ، چقدر مرام ميذاشتيم و بارها و بارها به خاطر بقيه براي مردا (آقايون) دست ميزديم ، آقا آخر ضايع بازي اين بود كه طرف با زيدش بيا اردو ، اين دفه هم 2 تا از بچه ها با GFهاشون اومده بودن ،ضايگيش از حرف زدن دوستاني كه تو حرفاشون رعايت نميكنن تا شوخيهايي كه پيش اونا ميشه و ...خلاصه ديگه اگه اولشونم باشه كه با هم رودرواسي بيشتري دارن و ... از همه گفتم ، اولين بار بود كه روز تولدم خونه نبودم و اين بار اردوي مريوان با كلي از دوستان و آشنايان و مشتي انسان و دسته اي با مرام و گروهي دوست داشتني و رده اي علمي و بروبچ تيم عمو كاوه كه دستيار و پايه خوب مري بود و گاگاهي آوازي ميخوند و... و حسن كوچولو و حسين كه پايه هميشگي كاوه تا اون لحظات آخر دست ميزد و سوران كه راهنمامون بود و دوبلر خوب كرد زبان و حركات موزون كرديش تو اتوبوس ديدن داشت ، عمو مري (mori) كه نذاشت گذشت لحظه ها رو حس كنيم و تا اون لحظه آخر نديديم خسته بشه، امير گل كه بيشتر با حامد بود ، عادل عزيز كه آروم و قرار نداشت ،اولين اردوش بود، چقدر دوستاي جديد پيدا كرد !!!، فواد دوست داشتني كه چقدر براش حرف زدم ، حسين كه ديگه تنها نبود ؟؟!! ، سلمان رتبه 35 و امير چرتكه ساكت بودن ، وحيد كه كلي حمومي خوند، داوود كه فقط كمرشو تكون ميداد، هادي كه ابهت خودشو تا آخر داشت، طاها كه تو تنهايي و خستگي بقيه ، پايه خودم بود.(چوخ ياخچي) حامد كه همش تسبي به دست بود و ساكت. عرفان smsباز چه گردني تكون ميداد و چقدر با بچه ها مهربون بود... با حسام و عبدالعزيز چقدر عربي حرف زديم (تفضلو...) و رفتاراي ما براي اونا چقدر جالب بود و پيمان و عادل كه همه زخمتا با اونا بود ، از دختراي آتيش پاره و ساكت و يخ بخوام ياد كنم شاكي ميشن پس بي خيال ...، از دوستان پشت تلفني و smsباز هم تشكر كنم كه از اون صبح تا اون آخر شب براي تبريك گفتن تولد 21 بهار زندگيم زنگ ميزدن و تبريك ميگفتن، ولي من كه به همه گفتم 14 ساله ميشم و...
در گذرگاه زمان
خيمه شب بازي دهر
با همه تلخي وشيريني خود مي گذرد
عشقها مي ميرند
رنگها رنگ دگر ميگيرند
و فقط خاطره هاست
كه چه شيرين و چه تلخ
دست ناخورده با جا مي ماند
(مهدي اخوان ثالث)
