اسفند 1383 | صفحه اصلي | ارديبهشت 1384


چهارشنبه 24 فروردين 1384


در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم / بدان اميد دهم جان كه خاك كوي تو باشم





نيست در شهر نگاری که دل ما ببرد
بختم ار يار شود رختم از اين جا ببرد
کو حريفی کش سرمست که پيش کرمش
عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد
باغبانا ز خزان بیخبرت میبينم
آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد
رهزن دهر نخفتهست مشو ايمن از او
اگر امروز نبردهست که فردا ببرد
در خيال اين همه لعبت به هوس میبازم
بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد
علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستانه به يغما ببرد
بانگ گاوی چه صدا بازدهد عشوه مخر
سامری کيست که دست از يد بيضا ببرد
جام مينايی می سد ره تنگ دليست
منه از دست که سيل غمت از جا ببرد
راه عشق ار چه کمينگاه کمانداران است
هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد
حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه يار
خانه از غير بپرداز و بهل تا ببرد


به حق كه راست مي گويد استاد بزرگ ; زنده ياد دكتر شريعتي كه : " اگر روزي خدا جهان را آغاز كرده ، مسلما آن روز ، اين نوروز بوده است. مسلما اولين روز بهار ، سبزه ها روييدن آغاز كرده اند و رودها رفتن و شكوفه ها سر زدن و جوانه ها شكفتن ، يعني ((نو روز))... " . اما امسال عيد ديگه از مادر بزرگ خبري نبود ، پارسال كه بدون وجود او از عيد خبري نبود و امسال بعد از يك سال كه لحظه سال تحويل همراه داييام جمع شده بوديم و در كنار هم بوديم و جاي او خالي بود ....،،،اما در عيد روزهايي رو به ديدار اقوام رفتيم و روزهايي را به انتظار ميهمانان نشستيم .و بالاخره جاده ها و رودها و دشتها و كوهها را پيموديم و از سرما به گرماي اهواز گريختيم و شبها زير نور مهتاب بر لب كارون آوازها خوانديم و نيمه شبهايي رو به تماشاي قرص ماه و ستاره ها پرداختيم ، گرماي سوزان آبادان و آفتاب داغ جنوب و لب دريا ، كوهها و رشته كوههايي سبز را پيموديم تا به اصفهان رسيديم و بارها خطر مرگ را در ثانيه ها گم كردبم و در اصفهان به تربت آن ايرانيان هنرمند درود گفتيم و به ديدار گلهاي محلات رفتيم و در آب سرچشمه با شلوار هاي ور زده به ميان آب رفتيم تا خنكي طبيت به جانمان راه يابد ، تا 13 ، كه 13 بدرها معمولا يه جور تراژديه ، مخصوصا وقتي كه خواهرمم بعد از 3 هفته دوباره بايد از پيش ما ميرفت تهران دنبال درسو دانشگاه ، 13 بدر كه هميشه پايان بخش تلخ و شيرين تعطيلات عيده ،و اين سال نيز از مادر بزرگ خبري نبود جز يادش ، چقدر اذيتش ميكرديم كه : "مادر كوفته ها رو با جوراب درست كردي ..." روز 13 يعني بيرون رفتن به سوي باغ و صحرا و طبيعت و...، از سبزه گره زدن تا توپ بازي و بدبينتون و وسطي و فوتبال و واليبال و.... ، يادش بخير باغ پدربزرگ خدابيامرز، كه هميشه روز 13 پر ميشد از گلهاي "چق چقه ". ، نهار با كوفته (كوبيده) و سبزي پلو با ماهي ، شرط بنديهاي بستني بعد از نهار با ورق و تخته و شطرنج و ... ، كاهو و سكنجبين عصر هنگام ، آتش غروب هنگام و ساختن كوره كلخي و كوره زدن سيب زميني در درون كوره تخت شده ، و شام همراه با سير ماست و ... و شب هنگام با آخرين چايهايي كه خورده ميشه آماده ميشيم براي فردا و مهره درآوردن با خوندن فال حافط و اين بار مهره من ،مهره كرم رنگ راه راه با چهار سوراخ !!!!





در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم
بدان اميد دهم جان كه خاك كوي تو باشم
بوقت صبح قيامت كه سر زخاك بر آرم
به گفتگوي تو خيزم به جستجوي تو باشم
به مجمعي كه درآيند شاهدان دو عالم
نظر بسوي تو دارم غلام روي تو باشم
حديث روضه نگويم گل بهشت نبويم
جمال حور نجويم دوان بسوي تو باشم
به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
به خواب عافيت آنگه ببوي موي تو باشم
‎مي بهشت ننوشم ز جام ساقي رضوان
مرا بباده چه حاجت كه مست بوي تو باشم
هزار باديه سهل ست با وجود تو رفتن
اگرخلاف كنم سعديا بسوي تو باشم



كمي هم از 83 بگيم ، سال 83 براي گروه كامپيوتر سال ازدواج بود به طوري كه از اساتيد و دانشجويان تعداد زيادي متاهل شدن، توي اين سال بيشترين اردو ها رو رفتيم از شيراز (2 بار)، يادش شاد يه بار با احسان و مهرداد و يه گروه موسيقي با يه ميني بوس رفتيم ، يادش به خير بچه هاي گروه موسيقي اين قده هنرمند و شاد بودن كه معلوم نشد با ميني بوس رفتيم و برگشتيم ، يادمه بچه ها از بس سيگار كشيده بودن تمام لباساي من هم سياه شده بود و هم حسابي بو گرفته بود..... و اردو شمال با بچه هاي دست اندر كار سمينار ICT (به قول بچه ها آي سوتي) با يه ولوو و كلي از دوستام ، چقدر اون شب بيدار مونديم و لب ساحل شعر و آواز خونديم و چقدرم سرد بود ، و بالاخره تابستون مشهد و تا تهران و ... در سال 83 بعد از گذشت 3 سال از تحصيل بالاخره رسيدن به معدل الف ممكن شد و در ادامه 24 واحدي شدن، اما نگذريم از فعاليتهاي علمي و مهندسي و اقتصادي و ... و آشنايي با خيلي از دوستان خوبي كه الان دارم .





اين ترانه هنگامه رو خيلي دوست دارم :


میخوام یه قصری بسازم ، پنجره هاش آبی باشه
من باشم و تو باشی و یک شب مهتابی باشه
میخوام یه کاری بکنم ، شاید بگی دوستم داری
میخوام یه حرفی بزنم ، که دیگه تنهام نذاری
امشب میخوام تا خود صبح ، فقط برات دعا کنم
برای خوشبخت شدنت . خدا خدا خدا کنم
خدا خدا خدا کنم...
میخوام برات از آسمون ، یاسای خوشبو بچینم
میخوام شبا عکس تو رو ، تو خواب گلها ببینم
میخوام یه جادوت بکنم ، همیشه پیشم بمونی
از تو کتاب زندگی ، یه حرف رنگی بخونی
امشب میخوام برای تو یه فال حافظ بگیرم
اگر که خوب در نیومد ، به احترامت بمیرم
امشب میخوام رو آسمون عکس چشاتو بکشم
اگر نگاهم نکنی ، ناز نگاتو بکشم
امشب میخوام تا خود صبح ، فقط برات دعا کنم
برای خوشبخت شدنت ، خدا خدا خدا کنم
خدا خدا خدا کنم...
میخوام برات از آسمون ، یاسای خوشبو بچینم
میخوام شبا عکس تو رو ، تو خواب گلها ببینم
میخوام كه جادوت بکنم ، همیشه پیشم بمونی
از تو کتاب زندگی ، یه حرف رنگی بخونی
میخوام تو رو قسم بدم به جون هر چی عاشقه
به جون هر چی قلب صاف ، رنگ گل شقایقه
یه موقعی فکر نکنی دلم واست تنگ نمیشه
فکر نکنی اگه بری ، زندگی کمرنگ نمیشه
امشب میخوام تا خود صبح ، فقط برات دعا کنم
برای خوشبخت شدنت ، خدا خدا خدا کنم
خدا خدا خدا کنم...
"مريم حيدرزاده"


روز 14 فروردين مثل هميشه روز ديدار با دوستان بود ، چه اونها كه تو ايام عيد نديديمشون ، چه اونها كه ماهها نديديم يا دانشجو شهر ديگه اي بودن ، از E بگم كه كلي زحمت افتاده بود و كلي CD گرفته بود و ، A مثل هميشه تعطيلات پرباري رو گذرنده بود ، زده تو خط GIS و كلي تعريف كرديم ، M كه ديگه هيچي دمش گرم بازم از شمال كلوچه آورده بود و كلي تعريف ، M اصلا انگار نه انگار همون مثل قبل... ، A بعد از 2-3 هفته خوشي تازه ياد رفيقاش افتاده بود ... ، R چه خوش تيپ شده بود همه ميرن سر كار خسته و كوفته هستن ولي انگار كار كردن تو اراك بهش ساخته بود ، P كه ديگه نگو بد افتاده بود تو خط دخترا و بد آمار ميداد خدا به فرياد برسه و چه شود ، A كه زده بود زير همه چي و همه گذشته رو كلا گذاشته بود كنار ، اصلا شده بود يه چيز ديگه ، A هم كه نيومده ، رفته بود سراغ GFش ، K اينا كه زود شركت تعطيل كرده بودن و رفته بودن ،A كه از وقتي نامزد كرده ديگه اصلا پيداش نميشه ،جناب S خان هم خودشو با Dj Aligator خفه كرده بود ، اون چند دقيقه­اي كه تو ماشينش بودم ، صدا از يه طرف و رانندگيش هم از يه طرف ... 14 فروردين بعد از 2 هفته بازم همون داستان تكراري خيابون بوعلي و پاساژ خواجه رسيد ( به قول S بريم يه سر كارت بزنيم...) ، اما اين بار همه بچه ها بودن ، جاي S حسابي خالي بود .... واي چه صداي قه قه خنده اي ميومد وقتي كه ممد فهميد اون شب با گوشي احسان سر كار بوده ، ...


هميشه يه داستاني بود پدربزرگ بابام تعريف ميكرد از حاجگلينه يا حاژگلينه ، اين آقاي حاجگلينه توي يه روستا با ننه محترمش و يه گاو زندگي ميكردن ، يه بار كه تابستون خوب محصول و عايدات نداشتن ، با ننش تو فكر اين بودن كه زمستون چيكار كنن . بالاخره به اين نتيجه ميرسن كه گاوشونو سر ببرن و يه آبگوشت درست كنن و همه اهل آبادي رو دعوت كنن . همين كارو ميكنن كه بلكه زمستون هر روز يكي دعوتشون كنه ، بالاخره زمستون كه سر ميرسه جناب حاجگلينه از سر صبح ميره سر كوچه وايميسه بلكه يكي بياد و تعارفي بكنه ،اما تا شب خبري نميشه و روش نميشه بره خونشون ، ميزنه يقه پيرهنشو پاره ميكنه و ميره خونه ، ننه جونش كه ازش ميپرسه حاجگلينه جون پس چي شد ؟ ميگه هيچي ننه ، از اون صبح هي ملت تعارف كردن و يقه لباسمو گرفتن كه برم خونه هاشون و از بس اصرار ميكردن يقه لباسم پاره شد.... آره هم گاو از دست رفت و هم لباس . حالا چي شد اينو گفتم ؟ ما هم از يكي دو روز مونده به عيد شروع كرديم به ميل زدن به دوستان و آشنايان و تبريك عيد و واسه بعضيام تو حافظيه فال زده بوديم اونم فرستاديم . خلاصه از دوستاي نتي(net) و چتي و فاميل و آشنا و اوركات و گزاگ و الي آخر شايد حدود 300 تا شد ولي جوابا كه اومد شايد به 50 نرسيد كه بعدا فهميدم كه هر چي ميل زدم اكثرا رفته بو بالك (Bulk) ملت و اكثر دوستان اظهار بي اطلاعي ميكردن ....اما حالا چرا اينو گفتم ،حكايت ما با اين حاجگلينه كلي فرق داره !. نه گاوي كشتيم و نه نهاري داديم اما كلي پشت كامپيوتر بوديم و اينترنت و ...در نهايت هدف احترام و به ياد هم بودن بوده اما چرا وقتي اين همه به جامعه منتقديم خودمون خوب نباشيم وقدردان هم ... و بالاخره اينكه هر چي هست يادمون نره كه ما تو ايران زندگي ميكنيم ؟؟؟!!!...


از بچه ها بهم گفته بودن خسته نشدي از بس كه اين قده تو وبلاگت مثل پيرزنا غر ميزني ، نميدونم ديگه كجاي حرفام غر زدنه ؟ ، به هر حال ، اختلاف عقيده و اختلاف طرز بيان در ميان انسانها هميشه وجود داشته و زيبا بوده و هست و شايد رشد يك جامعه و انسانها را همين اختلافها متضمن است .

اينم چند شب پيشا يكي از دوستان برام انگار افلاين (يا حضوري ؟) گذاشته بود : " عشق خيس شدن دو عاشق زير باران نيست . عشق اين است كه من چترم را روي سر تو بگيرم و تو نبيني و هرگز نداني كه چرا در زير باران خيس نشدي...".

اينم توي افلاينام بود، يكي از دوستام گذاشته بود : " لذتي كه در فراغ هست در وصال نيست ، چون در فراغ ، شوق وصال است و در وصال ، بيم فراغ...".


تو اين عيده مثل هر سال صدا و سيما كلي فيلم سينمايي و برنامه گذاشت ، من كه معمولا تلوزيون نيگا نميكنم و بيشتر ترجيح ميدم پاي كامپيوترم باشه و امسالم تقريبا كل عيد و مسافرت بودم ولي باز فيلم سينمايي يه چيزه ديگس و كلا دو تا فيلمي كه ديدم نظرم رو جلب كرد، فيلم هاي "تروي" و "گلادياتور" (البته 2 سال پيش ديده بودم) ، گذشته از ماجراي داستانها ، نكته جالب توجه و مشتركشون ، قتل و كشتاري هست كه توي اون دوره زمونه به راحتي و آسوني وجود داره ، حكمراني حاكماني ظالم و خونخوار كه از كشتن انسانها باكي ندارند و لذت ميبرند و براي منافعشان دست به هركاري ميزنن ، اما امروز ديگه مثل اون موقع قتل و خونريزي وجود نداره ، ولي كشتن و اسارت انديشه ها بارها وجود داشته ، چه مرگي بالاتر از كشتن افكار انسانها و چه اسارتي بالاتر از سانسور شدن . صرفا ظاهر قضيه عوش شده اما در صورتي ديگر ... اما چرا از خودمون نگيم بعضي از ما آدما هم خيلي راحت قاتل دلها و جانها هستيم ، چه راحت دلهايي كه شكسته نميشه و ... و چه راحت از خيلي چيزا كه گذشته نميشه و ...





ای خداوند !
به علمای ما مسئولیت و به عوام ما علم و
به دینداران ما دین وبه مومنان ما روشنایی و
به روشنفکران ما ایمان و
به متعصبین ما فهم و به فهمیدگان ما تعصب و
به زنان ما شعور و به مردان ما شرف و
به پیران ما آگاهی و به جوانان ما اصالت و
به اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما نیز عقیده و
به خفتگان ما بیداری و به بیداران ما اراده و
به نشستگان ما قیام و به خاموشان ما فریاد و
به نویسندگان ما تعهد وبه هنرمندان ما دردو
به شاعران ما شعور و به محققان ما هدف و
به مبلغان ما حقیقت و به حسودان ما شفا و
به خودبینان ما انصاف و به فحاشان ما ادب و
به فرقه های ما وحدت و به مردم ما خودآگاهی و
به همه ملت ما همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش
"فرازی از نیایش زنده یاد دکتر علی شریعتی"


نوشته شده توسط يه گردن زخمي در چهارشنبه 24 فروردين 1384 | نظر دوستان (11)