پنجشنبه 27 اسفند 1383

بوي عيدي ، بوي توپ ، بوي كاغذ رنگي
بوي تند ماهي دودي وسط سفره نو
بوي ياس جانماز ترمه مادر بزرگ
با اينا زمستونو سر مي كنم
با اينا خستگيمو در مي كنم
شادي شكستن قلك پول
وحشت كم شدن سكه عيدي از شمردن زياد
بوي اسكناس تا نخورده لاي كتاب
با اينا زمستونو سر مي كنم
با اينا خستگيمو در مي كنم
فكر قاشق زدن يه دختر چادر سياه
شوق يك خيز بلند
از روي بوته هاي نور
بند كفش جفت شده تو گنجه ها
با اينا زمستونو سر مي كنم
با اينا خستگيمو در مي كنم
عشق يك ستاره با ساختن دو لك
ترس ناتمام گذاشتن جريمه هاي عيد مدرسه
بوي گل محمدي كه خشكه لاي كتاب
با اينا زمستونو سر مي كنم
با اينا خستگيمو در مي كنم
بوي باغچه ، بوي حوض
عطر خوب نذري
شب جمعه بي فانوس توي كوچه گم شدن
توي جوب لاجوردي هوس يه آب تني
با اينا زمستونو سر مي كنم
با اينا خستگيمو در مي كنم

چي ميشد دوست داشتنا واقعي بود؟ نگاهها پر از نيرنگ نبود, پر از غرور نبود؟چي ميشد ميتونستيم با هم يا حداقل خودمون يه رنگ و روراست بوديم؟چي ميشد دقيق ميدونستيم كه دنبال چي هستيم و اينقدر خودمونو نميپيچونديم چي ميشد و چه ها كه نميشد! ولي افسوس و صد افسوس!!!
" به نقل از وبلاگ "در كلبه ما" به بهانه نوشتن بعد از 6 ماه "

در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می دارم
آیینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمان گشاده پل
پرنده ها و قوس وقزح را به من بده
و راه آخرین را در پرده ای که می زنی مکرر کن.
در فراسوی مرزهای تنم
تو را دوست دارم.
در آن دوردست بعید
که رسالت اندام ها پایان می پذیرد
و شعله و شور تپشها و خواهشها
به تمامی
فرو مینشیند
و هر معنا قالب لفظ را وامی گذارد
چنان چون روحی
که جسد را در پایان سفر ،
تا به هجوم کرکسهای پایانش وا نهد...
در فراسوهای عشق
تو را دوست می دارم،
در فراسوهای پرده و رنگ.
در فراسوی پیکرهایمان
با من وعده دیداری بده.
<احمد شاملو>

زندگي بارها اشكها را بر روي گونه ها جاري ساخته تا ثابت كند زندگي خنديدن ممتد در مسير جاده صاف نيست ، آنقدر بارانها و برفها خواهد آمد و پيچ در پيچ در راه است. زندگي پر از راه هاي زشت و زيباست كه در بين راه بايد زشتي انتخاب دو راهي ها را پيمود .... رزوگار اكثر وقتا آدمو مجبور ميكنه خيلي از كارا رو برخلاف ميلش انجام بده ، چه خنده هايي كه در وراي يه غم و ناراحتيه و شايد حتي گريه ، ولي خنده هاي پشت گريه شايد خيلي بهتر از گريه هاي پشت خنده باشه ، حداقلش كسي از ناراحتي ما با خبر نميشه . يا حتي ميشه روحيه بقيه هم شد، اما چرا ...؟؟؟ چرا اصلا بايد غمي باشه كه پنهونش كرد .اين دنياي پوچ و بي ارزش شايد اصلا ارزش خيلي چيزا رو نداشته باشه تا اصلا راجعبش حرف بزنيم.

اگر صدايم کنی ،شادمانه بال ميگشايم
غصه هايم را در سبدی ميريزم و پشت در ميگذارم .
آنگاه به آسمان خيره ميشوم تا فرشته ها
از پله های ستاره پايين بيايند و مرا با خود ببرند .
اگر همه درختان مال من بودنددفتر هايی گرد مياوردم
هر درخت دفتری و هر دفتری پر از عاشقانه های من برای تو ...
اگر همه پنجره ها حتی در دورترين نقطه اين کره خاکی مال من باشند ،
از قاب رنگين و تازه يا رنگ و رو رفته آنها فقط تو را نگاه ميکنم
و جز تو هيچ کس و هيچ چيز را به چشمهايم راه نميدهم ...
اگر به قامت کلماتی که بسويت ميفرستم نگاه کنی قيامت را خواهی ديد ،
کلماتی را که رنگ و بوی بهشت ميدهند ميدانم که به قله ات نخواهم رسيد ..
من برای اينکه بدانم چگونه دوستت داشته باشم سالها در کنار آفتابگردانها درس خوانده ام و
برای اينکه بدانم چگونه به تو برسم سالها
در کنار شنهای ساحل نشسته ام و پيوستن اولين قطره به دريا را تماشاکرده ام ...
ای خورشيد دست نيافتنی من ! باور کن به چشمهايت ايمان دارم
واگر چشم در چشمهايم بدوزی از هزار شمعِ زيارتگاه روشن تر ميشوم ...
برگرفته از وبلاگ

جشنواره وبلاگ نويسان هم ارديبهشت ماه قراره برگزار بشه ، وقتي كه يحيي و نويد شروع به كار كردن كسي فكرشو نميكرد به اين بزرگي بشه . اما حالا برگزاري جشنواره خيلي وسيع شده و ميره تا ميزبان جمعيت زيادي از وبلاگ نويسا باشه ، چهارشنبه تو سالن اجتماعات دانشكده علوم كارگاه آموزشي وبلاگ نويسي بود ، به علت عدم همكاري و بي نظمي گروه قبلي سالن اجتماعات دير خالي شد و از ويدئوپرژكتور هم خبري نبود ، بالاخره نويد و يحيي رفتن بالا و راجع به ، شروع كار گفتن و از ميل و چت و وبلاگ و اوركات و يه سري آمار . پيش خودم گفتم روزي كه من توي گل سرخ شروع كردم به نوشتن ، اصلا فكرشو نميكردم كه روزي برسه كه 65000 وبلاگ فارسي داشته باشيم يا وبلاگهاي فارسي زبان در جايگاه سوم قرار بگيره از نظر كميت. اما همون موقع يا الانم معتقد بودم و هستم كه جو موجود بر جامعه ، ايرانيا رو وادار به نوشتن ميكنه و اينكه حداقل واسه خودت مينويسي و به قول بعضيا : "من فقط براي سايه خودم مينويسم..." ، كسي از قانون خاصي پيروي نميكنه ، كسي هم كلاس خبرنگاري و نويسندگبي نرفته و همه حرفا از دل بيرون مياد . كسي ماها رو مجبور نكرده بود بنويسيم يا وادار باشيم هر چند وقت يه بار جديد كنيم و دستي به سر و روي بلاگ بزنيم يا انگيزه ايجاد كنيم كه خواننده ها هم نظر بدن و بدونيم چقدر با خواننده و افراد تو جامعه هم فكر يا مخالفيم . به قول قاسم : "وبلاگ نويسي باعث شد كه ملت هر چي تو دلشونه بريزن بيرون ". تو نوشته ديگه مخاطبي حضوري وجود نداشت كه ازش خجالت بكشيم يا رو درواسي داشته باشيم ، توي اين 31 ماهي كه از تولد وبلاگ گل سرخ ميگذره و داره وارد 32 ماهش ميشه و با حدود 16000 بازديد كننده در اين مدت كه اول تو blogger بوديم و بعد اسباب كشي به persianblog و بالاخره خونه دار شديم ، چقدر از خودمون نوشتيم و از دانشگاه و بچه هاي دانشجو ، چقدر از جامعه نوشتيم و گلايه كرديم از زمانه و روزگار ، چقدر از سوتياي اين طرف و اون طرف و توي دانشگاه و سر كلاسا نوشتيم ، چقدر شعر گفتيم و نوشتيم و چقدر از دلتنگيا گفتيم و اين دنياي پر از تزوير و ريا ، و اينك بعد از اين همه مدت وقتي كه ميبينم عرصه وبلاگ و وبلاگ نويسي داره براي خودش جايگاهي رو پيدا ميكنه ، افتخار ميكنم كه از پيشگامان و پيشكسوتان اين امر باشم. اما هنوز براي عده زيادي از مردم يا حتي جامعه علمي ، دانشجويي و دانشگاهي وبلاگ و وبلاگ نويسي جا نيفتاده ، چند روز پيشا كه توي مهندسي پوسترهاي جشنواره رو نصب ميكردم ، خيلي ها ميپرسيدن كه وبلاگ چيه و چي چي هست ؟ ميخوان چه كار كنن ؟ آموزش ميدن ؟

خرسند شديم از اين كه امروز
رنگي دگر است، نه رنگ ديروز
تا شب نشده، رنگ دگر شد
گفتند از اين نكته، هزار نكته بياموز
فرياد زديم كه چرخ گردون
ليلا تو را نداده اي به مجنون
فرياد بر آمد آن كه، خاموش
كم داد اگر، نگيرد افزون
خاموش شديم و در خموشي
رفتيم سراغ مي فروشي
فرياد زديم دواي ما كو
گويند دواست، باده نوشي
هشيار نشد مگر كه مدهوش
اين بار گران بگيرم از دوش
آرام كنار گوش ما گفت
اين بار گران تو مفت مفروش
از خود به كجا شوي تو پنهان
از خود به كجا شوي گريزان
بيداري دل چنين مخوابان
سخت امده است
مبخش آسان
هشيار شديم از اين كه هستيم
رفتيم و در ميكده بستيم
با خود به سخن چنين نشستيم
ما باده نخورده ايم و مستيم
مسجد، سر راه از آن گذشتيم
بر روي درش چنين نوشتيم
در ميكده هم خداي بيني
با مرد خدا اگر نشيني

خيلي حالش خراب بود تا حالا اين جوري نديده بودمش ، مثلا داشت غذا ميخورد ولي فقط ميخورد ، نگاهاش خيلي عوض شده بود ، بغض تو گلوش آشكار بود ، چشماش حسابي قرمز شده بود ، بغض تو گلوش نميذاشت حرف بزنه ، فقط چشم ميگردوند و اطراف توجه نداشت حسابي تو خودش بود ...ميگفت : " .. گوشي رو كه گذاشتم دنيا رو سرم خراب شد ، اصلا فكرشو نمي كردم بهم" نه" گفته باشه ، چند ماهه با هم هستيم ، تا همه جا شو اومده بود اين يكي شو ديگه نمي دونم چرا اين جوري شد ، تا شب فقط گريه كردم ، خواب به چشمام نيومده... " زندگي ديگه واسش بي معني شده بود، از اول روي يه درياچه يخي پا گذاشته بود و رفته بود ، حالا كه به وسطاش رسيده بود ، يخهاي درياچه ترك خورده بود و راه پس و پيشش فرقي نداشت.اون همه روحيه و نشاط معلوم نبود كجا رفته ، ديگه تو رنگا فقط سياهي معني دار شده بود.
زندگش آتشگهي ديرينه پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست
ور نه خاموش است و خاموشي گناه ماست
...

من همون جزیره بودم
خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشق بازی موجها
قامتم یه بستر نرم
یه عزیز دردونه بودم
پیش چشم خیس موجها
یه نگین سبز خالص
روی انگشتر دریا
تا که یک روز تو رسیدی
توی قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو
تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگباره نگاهت
دلم انگار زیرو رو شد
برای داشتن عشقت
همه جونم آرزو شد
تا نفس کشیدی انگار
نفسم برید تو سینه
ابرو بادو دریا گفتن
حس عاشقی همینه
اومدی تو سرنوشتم
بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد
از من و دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت
سوی روشنی فردا
من و دل اما نشستیم
چشم به راهت لبه دریا
دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی
دل تنها و غریبم داره این گوشه می میره
ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره
میرسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونت
اما تو دریای عشقت باز یه گوشهای می مونم

بعد از مدتها بالاخره اين دانشگاه به روي خودش يه اردو ديد ، و اين بار هم شيراز و ديار حافظ شيرازي و سعدي ، به دعوت از بچه هاي شوراي صنفي مهندسي . 44 نفر باحال و خوش دل توي يه اتوبوس براي 3 روز شيراز ، هميشه اردوهاي ما زبان زده ، خصوصا اين دفه كه چشممون خوابم به خود نديد ، جالب بود اون لحظه اي كه تو جاده تصادف شده بود و اين جوانان ، به دور از جامعه تلخ و غم زده ، به شادي خود مي پرداخت ، چه شيرين بود شب 4شنبه سوري توي شيراز و افتخار حضور در ميزباني خانواده خوشنواز، لحظاتي كه گذشت به عمرمان حساب نشد و به دور آتش و شبي نوراني و ستاره باران ، به شادي پرداختيم و امروز كه به ياد مي آوريم ميدانيم كه چه لحظه ها به چه سرعت ميگذرد ، حافظيه و حافظ كه چقدر آدما رو تحت تاثير ميذاره ، يادش به خير پارسال با مهرداد زنده دار و احسان گلپريان و عطايي چه فالهايي زديم و امسال اونا در جمع ما نبودن .چقدر يك دل و يك صدا آواز خونديم ، ديگه تنها ماندم و نخوندم و اين بار نواي مرغ سحر كه " شرح هجران مختصر كن " ، و پيش سعدي خونديم : " به جهان خرم از آنم كه جهان خرم از اوست ..." . تخت جمشيد و عظمتش كه : "شاهان همه رفتند كاخها به جاي مانده..." و اين دنيا به هيچ كس وفا نكرد . از دوستام چند روز برام آفلاين گذاشته بودن كه بياييم در سال جديد غمامونو فراموش كنيم و خوش باشيم و به راستي چه فرصت و بهونه اي بهترين از اين ... امروز وقتي فهميدم 2 تا خواهر مدتهاس كه با هم قهرن نا خودآگاه ناراحت شدم و مدتها تو فكر بودم .هميشه ميخوايم قهرمان زمان خودمون باشيم ، حرف براي گفتن زياده و براي عمل زمان كم... هميشه موقع عيد سلامتي و تندرستي رو دعا ميكنيم و موفقيت رو براي هم آرزو ميكنيم . بياييم زنده دلي و دل شاد بودن رو آرزو كنيم . و غمهاي دلمان را فراموش كنيم . ديگه امسال ميخوام از كسي كينه و كدروت نداشته باشم . اميد كه روزي همه دلها سبز باشد. و آن روز كه :
...
دست هر كودك ده ساله شهر ، شاخه معرفتي است
مردم شهر به يك چينه چنان مينگرند
كه به يك شعله ، به خواب لطيف
خاك موسيقي احساس ترا ميشنود
و صداي پرمرغان اساطير مي آيد در باد
...

ساقی بيا که يار ز رخ پرده برگرفت
کار چراغ خلوتيان باز درگرفت
آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت
وين پير سالخورده جوانی ز سر گرفت
آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت
وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت
زنهار از آن عبارت شيرين دلفريب
گويی که پسته تو سخن در شکر گرفت
بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود
عيسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت
هر سروقد که بر مه و خور حسن میفروخت
چون تو درآمدی پی کاری دگر گرفت
زين قصه هفت گنبد افلاک پرصداست
کوته نظر ببين که سخن مختصر گرفت
حافظ تو اين سخن ز که آموختی که بخت
تعويذ کرد شعر تو را و به زر گرفت
