فروردين 1383 | صفحه اصلي | خرداد 1383


شنبه 12 ارديبهشت 1383


چشم من بيا منو ياري بكن / گونه هام خشكيده شد كاري بكن





كلك مشكين تو روزي كه ز ما ياد كند
ببرد اجر دو صد بنده كه آزاد كند!
قاصد منزل سلمي كه سلامت بادش!
چه شود گر به سلامي دل ما شاد كند؟
آزمون كن، كه بسي گنج مرادت بدهند
گر خرابي چو مرا لطف تو آباد كند.
يارب! اندر دل آن خسرو شيرين انداز
كه به رحمت گذري بر سر فرهاد كند.
آن كه خون دل ما ريخت به بيداد و برفت
كاش بازآيد و خون ريزد و بيداد كند!
حاليا عشوة ناز تو ز بنيادم برد،
تا دگر باره حكيمانه چه بنياد كند!
گوهر پاك تو از مدحت ما مستغني‌ست
دست مشاطه چه با حسن خداداد كند؟
ره نبرديم به مطلوب خود اندر شيراز
خرم آن روز كه حافظ ره بغداد كند.




با وجود مشكل روحي كه پيدا كرده بودم كارنامه هاي ترم هم اومد و دسته گلهايي كه به آب داده بوديم شده بود غوز بالا غوز...از هر كسي انتظار داشتم اما نه ديگه از دكتر ....حق خوري كه حل تمرين ايجاد كرده بود كه ديگه نابخشودني بود...اولش حاليم نبود شايد درد بزرگتري داشتم...خوب شد حداقل بابام سر كارنامه رفتار غير منطقي نداشت...يه چند تا از اين دوستاي بابام كه به نمره ها گير داده بودن داشتم ديوونه ميشدم.
هنوز از كجا داره نشئت ميگيره خودمم نميدونم...اين جدال آخرش به كجا كشيده ميشه خدا ميدونه...حرفهاي زيادي تو دلم مونده و روز به روز ...، حيف كه نميشه همه حرفها رو زد. حيف كه عرف ، جامعه ، مردم ،طرز فكر يه ملت يا يه عده خيلي چيزا رو محكوم ميكنه حتي اگه درست باشه ...هميشه متاسفم كه چرا هيچ راهي جز اين محكوم نيست....باز دارم ابهام گويي ميكنم ولي براي دل خودم مينويسم. اون دنياي سبز و آسمون آبي داره يواش يواش تاريك ميشه !! چي تو دلمه هنوز نميدونم؟؟ مشكل كجا بود نميدونم ؟؟ اشتباه كجا بود ؟ نميدونم ؟؟ اگه اشتباه بود چرا جلو رفت ؟؟ نميدونم ؟ اگه درسته چرا اين جوري پيش ميره ؟ نميدونم ؟؟؟چرا؟؟؟ چرا هاي زيادي كه لحظه به لحظه داره مخمو متلاشي ميكنه ! شايد همه چي به خيلي وقت پيشا برميگرده ...يواش يواش داره دوباره و چند باره داره داغ ميشه و اوج ميگيره ..كاش ميشد بعضي چيزا رو راحت فراموش كرد...اين وسط شايد يكي (شايدم 2 تا)داره تلف ميشه ...ديگه دستم از همه جا كوتاه شده ...انگار دست و پاهام بسته شده و حتي توي تاريكي نميتونم فرياد بزنم ،فقط وقتي خدا رو ميبينم تو چشماي قرمز و اشكيم "چرا؟" ها رو ميبينه و ناله هاي دلمو ميشنوه....يا خيلي زوده يا خيلي ديره ...شايد خيليا ندونن ولي يه نفر حتما ميدونه ...هميشه از خيلي چيزا هراس داشتم...به خيلي چيزا اصلا فكرم نميكردم ....چه چيزايي ديدم و چه چيزايي كه نديدم ... هميشه يه غرور بهم اميد ميداد اما كي فكرشو ميكرد از همون جا ضربه بخورم كه فكرشم نميكردم...اما ديگه اون كجا رفته نميدونم . ديگه از اون روزهاي سبز ،همون روزايي كه صبحا به كلاغا و پرنده ها سلام ميدادم و بهشون حسرت ميدادم حالا باز خودم دارم حسرت كلاغا رو ميخورم كه دل ندارن كه شكسته بشه ...گل سرخ با يه دلتنگي شروع شد ، غم و شاديهاي زيادي اينجا نوشتم ولي بيشتر شد جاي دلتنگيام و حالام كه دارم باز از يه دلتنگي مينويسم ...اون اولا كه بيشتر شعر ميگفتم و شعر مينوشتم چي شد كه شعرا به نوشته و نثر تبديل شد نميدونم؟ هيچ وقت خودمو اين جور ناتوان و عليل از همه جا نديده بودم...شايد به قول "م" شايد چيزي كه از خدا خواستيم خيلي بزرگه....






چشم من بيا منو ياري بكن
گونه هام خشكيده شد كاري بكن
غير گريه مگه كاري ميشه كرد
كاري از ما نمياد زاري بكن
اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
هر چي دريا رو زمين داره خدا
با تموم ابرهاي آسمونا
كاشكي ميداد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گريه كنن
اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
قصه گذشته هاي خوب من
خيلي زود مثل يك خواب تموم شدن
حالا بايد سر رو زانوم بزارم
تا قيامت اشك حسرت ببارم
دل هيشكي مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا كه گريه دواي دردمه
چرا چشمام اشكش رو كم مياره
خورشيد روشن ما رو دزديدن
زير اون ابرهاي سنگين كشيدن
همه جا رنگ سياه ماتمه
فرصت موندنمون خيلي كمه
اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
سرنوشت چشاش كوره نميبينه
زخم خنجرش ميمونه تو سينه
لب بسته سينه غرق به خون
قصه موندن آدم همينه
اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
(اردلان سرفراز)




اول قرار بود اينا رو هفته پيش بنويسم و وبلاگو آپديدت كنم. ولي يه اتفاق ساده بعد از ظهر از اين كار منصرفم كرد. ولي باز طاقت نياوردم كه چيزي ننويسم.سنگي كه خراش ميخوره تا سالهل جاش ميمونه ...اما جنس دل از چي ميتونه باشه اين همه هم كه خراش ميخوره و ميشكنه بازم ....


شايد انگار از خواب پاشده باشم و همه چيز يه خواب بوده ....ولي به كل كه نه يه اتفاق ساده خيلي چيزا رو معني كرد...ولي خيلي چيزا ديگه رنگ و بوي گذشته رو نداره ...كاش همه چي يه خواب بود...يواش يواش دارم عوش ميشم ...ديگه ميخوام به بعضي چيزا ديگه فكر نكنم ...زندگي كه متوقف نشده و نميشه ...هنوزم باز بعضي وقتا اشكام گونه هامو نوازش ميكنه ... هنوزم چيزايي هست كه به گذشته و آينده فكر كنم... باز ميخوام نو بشم ...دلم ميخواد برگردم به عقب به همون وقتي كه خرخون درسا بودم به همون وقتي كه عقلم به خيلي چيزا نميرسيد....خيلي وقتا شده كه دلم خواسته دوباره بچه بشم و اين دفه هم روش ...ورود به دانشگاه ، ورود به جامعه جديد و بزرگتري بود...امروز داشتم به اين فكر ميكردم چه تضادهايي تو زندگي هست خيلي از چيزايي كه تو زندگي بوده الان عكس شده ....





در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را در انزوا می خورد و می تراشد


(برگرفته از بوف كور - صادق هدايت)






اين چند هفته (به جز اين هفته كه باروني بود) كه هوا عالي بود. كوه بعد از عيد خيلي حال ميداد. اين هفته هم كه باروني بود با تعداد بيشتري از بچه ها فقط رفتيم پياده روي توي كوچه باغهاي عباس آباد، كلي شلوغ كرديم و كلي خيس شديم و ....





خدايا ! عقيده مرا از دست عقده ام مصون دار.
خدايا ! به من قدرت تحمل عقيده مخالف را ارازني کن.
خدايا ! مرا همواره آگاه و هوشيار دار ، تاپيش از شناختن درست و کامل کسي يا فکري درباره آن قضاوت نکنم.
خدايا ! به من توفيق تلاش در شکست ، صبر در نوميدي ، رفتن بي همراه ، جهاد بي سلاح ، کار بي پاداش ، فداکاري در سکوت ، دين بي دنيا ، مذهب بي عوام ، عظمت بي نام ، خدمت بي نان ، ايمان بي ريا ، خوبي بي نمود ، گستاخي بي خامي ، مناعت بي غرور ، عشق بي هوس ، تنهايي در انبوه جمعيت و دوست داشتن بي آنکه دوست بدارند را روزي کن.
خدايا ! مرا از چهار زندان بزرگ انسان :طبيعت ، تاريخ ، جامعه و خويشتن رها کن ، تا آنچنان که تو ، اي آفريدگار من ، مرا آفريده اي ؛ خود آفريدگار خود باشم ، و نه خود را با محيط ، که محيط را با خود ، تطبيق دهم.
خدايا ! به هر که دوست ميداري بياموز که ؛ عشق از زندگي کردن بهتر است ، و به هر که دوست تر ميداري بچشان که ؛ دوست داشتن از عشق نيز برتر است !
دکتر علي شريعتي


نوشته شده توسط يه گردن زخمي در شنبه 12 ارديبهشت 1383 | نظر دوستان (2)