اسفند 1382 | صفحه اصلي | ارديبهشت 1383


جمعه 14 فروردين 1383


هنوزم تو شبهات اگه ماهو داري / من اون ماهو دادم به تو يادگاري





مانده تا برف زمين آب شود.
مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر.
ناتمام است درخت.
زير برف است تمناي شنا كردن كاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوك از افق درك حيات.


مانده تا سيني ما پر شود از صحبت سمبوسه و عيد.
در هوايي كه نه افزايش يك ساقه طنيني دارد
و نه آواز پري مي رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام.
مانده تا مرغ سرچينه هذياني اسفند صدا بردارد.
پس چه بايد بكنم
من كه در لخت ترين موسم بي چهچه سال
تشنه زمزمه ام؟


بهتر آن است كه برخيزم
رنگ را بردارم
روي تنهايي خود نقشه مرغي بكشم.


سهراب سپهري - مجموعه حجم سبز






تعطيلات نورزيم بالاخره تموم شد. روز اول عيد برف بود و حسن ختام هم يه سيزده بدر سرد و ابري بود. يادمه هميشه توي مدرسه براي زنگ انشا ازمون ميخواستن تعطيلات نوروز را چگونه گذرانديد و بهار را توصيف كنيد. ديگه هر سال حفظ شده بوديم هميشه يه متن كليشه اي تحويل خانم/آقاي معلم ميداديم يه نمره 18-19 ميداد بازم طلبكار بوديم .اين خواهر كوچيكمم هر كاري كردم نذاشت انشاشو بخونم... حالا كه بعد از مدتها تعطيلي ميخوايم بريم سر كلاسهاي دانشگاه براي اين استاداي (بلا نسبت بعضيا..) چي بايد تحويل بديم . عيدي كه همش با Php و Sql و Vb واينترنت و يه مونيتور كه همش تو چشم ميزنه (جاي شكرش باقيه هنوز عينكي نشدم) . حالا بايد بريم براي آقا ، زبان تخصصي كلي چرت و پرت تحويل بديم كه هيچ به كامپيوترم خيلي مربوط نيست....







13 بدر پارسال يادش به خير ، صبحش كه با دوچرخه بلوار بودم . رسيدم خونه بايد ميرفتيم بيمارستان ، براي اولين بار حال مادربزرگم بد شده بود و هنوزم دلم ميسوزه اون دستاي چروك خورده رو كه سوزن سرم بهش وصل شده بود و.... هيچ سالي مثل امسال نبود نه به اين كه زود هوا خوب شد ، يه زمستون گذشت حسرت به دل مونديم يه برف ببينيم... حالا كه ميخوايم بريم طبيعتو ببينيم برف اومده...يادمه پارسال براي خيلي فال گرفتم و سبزه گره زديم ولي همش فقط بخت 1-2 تا بازشد و ...كوفته و كاهو تازه و سكنجبين و خورشت فسنجان و آتيش و سبزه و فال حافظ و يه حسن ختام بزن برقص ....تازه غروب كه ميشه تازه ميفهمي واي واي اين همه تعطيلي به همين زودي تموم شد و ...








چگونه می شود قلب داشت اما نبخشيدش؟
چشم داشت اما فروافتاده نگاه داشتش ؟
دست داشت اما در قفا پنهان کردش؟
چگونه می شود ماسه نبود ،روان نبود ،جاری نبود ،وقتی که می شود؟
چگونه می شود جوانه نداد ،شکوفه نداد ،سبز نبود ،وقتی که می شود؟
چگونه می شود شبنم نبود ،زلال نبود ،آيينه نبود ، وقتی که می شود؟
چگونه می شود نسيم نبود ،نوازش نکرد ،پريشان نکرد ، وقتی که می شود؟
چگونه می شود پرنده نبود ، رها نبود ، آسمانی نبود ، وقتی که می شود؟
چگونه می شود آدمی بود اما در سينه سنگ پروراند؟
چگونه می شود بر خانه دل زنجير زد وقتی که غلهارا می شود گشود؟
چگونه می شود گوش کرد ، اما نشنيد؟
چگونه می شود نگريست ، اما نديد؟
چگونه می شود زيست ، اما دوست نداشت ؟
چگونه می شود ادامه داد ، اما خالی بود؟
چگونه می شود بود ، اما نبود؟
چگونه می شود اين همه هراسيد؟
چگونه می شود اين همه تنها بود؟
چگونه می شود اين همه "من" بود؟
چگونه ميشود عاشق نبود؟
چگونه ميشود عاشق بود و عشق نورزيد؟




چند روزپيش با نيما رفته بوديم بانك يه چك نقد كنيم . جالبه هميشه با كارت دانشجويي هم كارو انجام ميدن ، اما اين دفه توي اين شعبه گير داده بود كه بايد حتما شناسنامه بياري و ...بعد از كلي بحث اينكه مگه يه دانشجو اينقدر اعتبار نداره و ...رييس شعبه كارو رله كرد.
يه دونه از اين چادراي هلال احمر هم دور آرامگاه بوعلي گذاشتن براي راهنمايي مسافران ما هم رفتيم يه نقشه بگيريم . همين كه گفتم : " يه دونه هم به ما بده " ...جوابي داد كه ...فهميدم هر مسافري هم كه اومده چه جوري باهاش برخورد كرده ...آبرو هر چي راهنما بود رو برده بود. تو اين مملكت چرا هيچي نميتونه جاي درست خودشو داشته باشه . كسي كه قراره با مسافرين و مهمانها برخورد كنه اين قدر بي ادب و بد دهن باشه كه ...از بقيه هم حتما خبر دارين ....






زندگی را ميتوان در غنچه ها تفسير کرد
با نگاه سبز باران عشق را تعبير کرد
سينه ها را پر ز احساس کبوترها نمود
کينه ها را با نگاه ساده ای زنجير کرد
همچو شبنم چشم در چشم شقايقها گشود
طرح يک لبخند را بر برگ گل تصوير کرد




اگر روند حضور اينترنت در زندگی انسان به همين صورت ادامه پيدا کند، احتمالا در آينده‌ای نه‌چندان دور تمام فعاليت‌های انسان متمدن اينترنتيزه می‌شود.
خوب، با اين حساب فکر می‌کنيد ازدواج در سال‌های اينترنتيزه شدن به چه شکلی درمی‌آيد؟ بد نيست با هم در اين‌باره يک حدس بزنيم:
مرد جوان پشت دستگاه کامپيوترش نشسته و با دختر خانمی چت می‌کند.
پسر: عزيزم، می‌خواهم يک چيزی ازت بپرسم.
دختر: خوب بپرس.
پسر: زن من می‌شی؟
دختر: ...
پسر: چيه؟ طوری شده؟
دختر: نه! ولی بايد از بزرگترها اجازه بگيرم. کمی صبر کن... خوب آنها اجازه دادند.
جلسه خواستگاری فردا شب با حضور آنلاين پدر و مادر عروس و داماد و البته خود زوج خوشبخت به‌صورت چت نوشتاری و صوتی انجام شد و قرار عروسی هم گذاشته شد.
چند هفته بعد وابستگان دختر و پسر يک ايميل دريافت کردند به اين مضمون:


به نام خالق عشق و اينترنت
حال که چهچهه بلبلان بهاری کيس و مودم و مادربرد را به خلسه عارفنه می‌برد به ياری هم خانه‌ای ساخته‌ايم که کامپيوترش پنتيوم فور است و مانيتورش 17 اينچ فلترون و اينترنتش نامحدود. حضور شما را در جشن عروسی‌مان گرامی می‌داريم.
زمان و مکان: پنج‌شنبه ساعت 7 تا 10 شب، چت‌روم تالار عروسی Yahoo


مراسم عروسی در چت‌روم موردنظر، با حضور دوستان و آشنايان برگزار شد و در پايان هم همه رفتند و عروس و داماد در چت‌روم حجله تنها ماندند!
ساليان سال از آن شب خاطره‌انگيز گذشت و عروس و داماد خوشبخت ما هر شب وقتی از کار روزانه خود، خسته و کوفته به خانه‌هايشان برمی‌گشتند با هم چت می‌کردند و احوال همديگر را می‌پرسيدند. البته در اين فاصله و در ميام گرفتاری‌های فراوان 2-3 بار توانستند در يک کافی‌شاپ قرار بگذارند و همديگر را ببينند و بعد هم بروند دنبال کار و زندگی‌شان، تا اينکه يک روز وقتی پسر جوان (که ديگر برای خودش عاقله مرد 45ساله‌ای شده بود) هوس کرد به ياد دوران مجردی تنهايی به سينما برود (البته بعد از ازدواجش به‌خاطر مشغله زياد و هزينه بالای زندگی حتی يک بار هم نتوانسته بود به سينما برود) وقتی از ديدن فيلم لذت برد و برق‌های سالن سينما روشن شدند در کمال ناباوری مشاهده کرد که همسرش (که حالا خانم جاافتاده‌ای شده بود) در تمام اين مدت کنارش نشسته بوده! هنوز دو قدم به او نزديک نشده بود که همسرش گفت: بگذار کمی هيجان‌زده‌ات کنم عزيزم... و بعد افرادی که روی صندلی‌های کناری‌اش نشسته بودند را به او معرفی کرد: اين پسرمان کامران است، امسال 20ساله می‌شود. اين هم دخترمان ليلا است که 15سال دارد، اين هم پسر ته‌تغاری‌مان رضاست که امسال می‌رود کلاس چهارم دبستان و بعد با دست يکی از آخرين بازماندگان نسل داش آکل را نشان داد و گفت: و ايشان هم... چيزه... برادرم است. آقا جعفر!
آنها با هم به يک رستوران رفتند و به خرج عاقله مرد دلی از عزا درآوردند و بعد هم خداحافظی کردند و رفتند دنبال کار و زندگی‌شان.
و حالا مرد ميانسال در حاليکه در افق جاده‌های شلوغ و پرترافيک شهر به‌طرف خانه‌اش قدم می‌زد خوشحال بود که در اين عصر خر تو خر ماشين و تکنولوژی تنها نيست. او، زنش، کامران، ليلا، رضا و برادرزنی که از نسل داش‌آکل بود را داشت. ولی از يک جهت ديگر هم خوشحال بود و آن اينکه می‌ديد قديمی‌ها با وجود آنکه از علوم مختلف امروز بی‌بهره بودند ولی راست گفتند که: بچه‌های حلال‌زاده به دايی‌شان می‌روند!


به نقل از كاپوچينو .اينم لينكش



قصه از کجا شروع شد٬از گل و باغ و جوونه
از صدای مهربون و یه سلام عاشقونه
اومدم به مهربونی که بگم با تو یه رنگم
تا بگم چه نازنینی٬ ای شکوفه قشنگم
ای سلام عاشقونه٬ ای عزيز آشيونه
عشقمون کاشکی همينجوری بمونه
عشق تو برای قلبم اولین و آخرینه
تویی تنها هم زبونم که همیشه نازنینه
اگه ده سال اگه صد سال٬ شب و روز با تو باشم 
تو باسم هنوز همونی که برام عزیز ترینی
ای سلام عاشقونه٬ ای عزيز آشيونه
عشقمون کاشکی همينجوری بمونه
I love you




" ... چه خوب بود اگر همه چيز را میشد نوشت ، اگر ميتوانستم افکار خود را بديگری بفهمانم ، ميتوانستم بگويم . نه ؛ يک احساساتی هست ، يک چيزهايی هست که نميشود بديگری فهماند ، نميشود گفت ، آدم را مسخره ميکنند ، هر کسی مطابق افکار خودش ديگری را قضاوت ميکند ..."


برگرفته از : زنده به گور - صادق هدايت





تو اون شام مهتاب کنارم نشستي
عجب شاخه گل وار به پايم شکستي


قلم زد نگاهت به نقش آفريني
که صورتگري را نبود اين چنيني


پريزاد عشقو مه آسا کشيدي
خدا را به شور تماشا کشيدي


تو دونسته بودي، چه خوش باورم من
شکفتي و گفتي، از عشق پرپرم من


تا گفتم کي هستي، تو گفتي يه بيتاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتي که درياب


قسم خوردي بر ما ، که عاشقتريني
تو يک جمع عاشق ، تو صادقتريني


همون لحظه ابري رخ ماهو آشفت
به خود گفتم اي واي مبادا دروغ گفت


گذشت روزگاري از اون لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب


در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به پايت شکستم


تو از اين شکستن خبرداري يا نه
هنوز شور عشقو به سر داري يا نه


تو دونسته بودي، چه خوش باورم من
شکفتي و گفتي، از عشق پرپرم من


تا گفتم کي هستي، تو گفتي يه بيتاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتي که درياب


قسم خوردي بر ما ، که عاشقتريني
تو يک جمع عاشق ، تو صادقتريني


همون لحظه ابري رخ ماهو آشفت
به خود گفتم اي واي مبادا دروغ گفت


هنوزم تو شبهات اگه ماهو داري
من اون ماهو دادم به تو يادگاري


هنوزم تو شبهات اگه ماهو داري
من اون ماهو دادم به تو يادگاري


من اون ماهو دادم به تو يادگاري
من اون ماهو دادم به تو يادگاري


مينا جلايي



نوشته شده توسط يه گردن زخمي در جمعه 14 فروردين 1383 | نظر دوستان (7)