بهمن 1382 | صفحه اصلي | فروردين 1383


يكشنبه 2 فروردين 1383


بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک،



بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک،
شاخه های شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید،
برگهای سبز بید،
عطر نرگس ، رقص باد،
نغمه شوق پرستوهای شاد،
خلوت گرم کبوترهای مست...
نرم نرمک میرسد اینک بهار،
خوش به حال روزگار!
خوش به حال چشمه ها و دشتها،
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز،
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز ازشراب،
خوش به حال آفتاب.
ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام،
باده رنگین نمیبینی به جام،
نقل و سبزه در میان سفره نیست،
جامت از آن می که میباید تهی است،
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ،
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ!
فریدون مشیری




سلام به همه دوستان بعد از مدتها وبلاگ رو با سلام شروع كردم . اول از همه سال جديد 83 رو به همگي تبريك ميگم . از كليه دوستاني كه در مراسم هاي مادربزرگ شركت كرده بودن و به نوعي ابراز همدردي كردن تشكر ميكنم و براي همه يه سال خوب و ...(هر چي تو دلتونه...) آرزو ميكنم.و تبريكات ويژه براي دوستاني كه كارت فرستادن يا ميل زدن يا گريتنيگ و ... , .. خوب ديگه خيلي رسمي شد .


امسال بهار زودتر از سالهاي ديگه اومدولي از روزي كه رسما بهار اومد انگار برفا يه كم حسودي كردن و جوونه هاي سبزو طبيعت رو سفيد كردن ، تا پارسالا تا چند روز بعد از عيد هم اين كاپشنا تنمون بود اما از يه دوهفته اي قبل كه ديگه گاها با آستين كوتاه هم گرممون ميشدو...


اگرنمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي
بوته اي در دامنه اي باش
ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه مي رويد
اگر نمي تواني درخت باشي ،بوته باش
اگر نمي تواني بوته اي باشي، علف كوچكي باش
و چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن
اگر نمي تواني نهنگ باشي، فقط يك ماهي كوچك باش
ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه!
همه ما را كه ناخدا نمي كنند، ملوان هم مي توان بود
در اين دنيا براي همه ما كاري هست
كارهاي بزرگ و كارهاي كمي كوچكتر
و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست
اگرنمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش
اگر نمي تواني خورشيد باشي، ستاره باش
با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند
هر آنچه كه هستي، بهترينش باش!
(داگلاس مالوچ)


امسال عيد ديگه از سبزه مادربزرگ خبري نيست.امسال دانه ها و كوزه ها و ظرفا گوشه اتاق دست نخورده باقي موند. يادش به خير هر سال 13 بدر سبزه هاي مادر بزرگ رو مينداختيم آب...امسال ديگه با رفتن مادر بزرگ نه خبري از مادربزرگ هست و نه از سبزه و عيدياش...هميشه اول صبح روز عيد خونه مادر بزرگ ميرفتيم ولي امسال چيزي جز يه خونه خالي باقي نمونده ...منصور واقعا خوب خونده ....عيده و امسال عيدي ندارم !!!!!!......يعني الان كجاس ؟...خدا ميدونه .. (بيا تا قدر يكديگر بدانيم كه ناگه زيكديگر نمانيم)




خوشا به حال بچه ها
كه نه معني عشق را ميدانند
و نه معني عاشقي را..!
خوشا به حال بچه ها
كه بي ريا هستند مثل فرشته ها

دلبر برفت و دل شدگان را خبر نكرد
ياد حريفِ شهر و رفيق سفر نكرد
يا بخت من طريق محبت فرو گذاشت
يا او به شاهراه طريقت گذر نكرد
گفتم مگر بگريه دلش مهربان كنم
در سنگ خاره قطره باران اثر نكرد
شوخي مكن كه مرغ بيقرار من
سودايِ دامِ عاشقي از سر بِدَر نكرد
هر كس كه ديد روي تو بوسيد چشم من
كاري كه كرد ، ديده من بينظر نكرد
من ايستاده تاكُنمش جان فداي چو شمع
اُو خود گذر بمن چو نسيم سحرنكرد
حافظ حديثِ نغز از بس كه دلكش است
نشنيدِ كس كه از سر رغبت زبَر نكرد



داشتم قدمهای فاصله را می شمردم
رسيده بودم به حوالی بی نهايت
که تو آمدی...
گفتی:
از شمردن هيچ فاصله ای
راه ها کوتاه نمی شوند.
اين صفر های بی معنی
و عدد های ناتمام را کنار بگذار
«بی نهايت»٬ همان دوست داشتن ساده است



از خونه كه اومدم بيرون توي كوچه از همون جا سر صدا ميومد پسر بچه اي كه از پشت ميله هاي پنجره آپارتمان طبقه سوم فشفه به دست اونو ميچرخوند و شادي ميكرد و ترقه هايي رو پشت سر هم پرتاب ميكرد زمين...پسر بچه و دختر بچه كوچولويي كه سنشون شايد كمتر از انگشتاي دست ميبود باهم ترقه ميزدن چند بسته ترقه سيگارتي تو دستاشون كه حتي نميدونستن چند عدد ترقه دستشونه ....(خوش بگذره )...دختركي از تاكسي پياده ميشه منتظره چيزيه ، منتطر اينه كه بدونه من نفر بعدي هستم كه زير پاش ترقه پرتاب ميكنم يا ...بالا خره دوستامو ميبينم ....چه خبره امشب ...بله ، چهارشنبه آخر ساله و شب چهار شنبه سوري و آتيش بازي و .....سنتي كه با اين همه مخالفت و ....هنوز از بين نرفته و...از بچگي يادمه كه يه چهارشنبه به ياد موندني بود و....اون موقع ها (هر كي ندونه فكر ميكنه يه 50 سالي عمر كردم ...) از اين ترقه هاي سيگارتي نبود و ...دبيرستان بودم كه براي اولين بار دست بچه ها ديدم ...ماشالله چه آزمايشات منحصر به فردي هم با اون انجام ميشد . چيزي نبود كه باهاش ترقه ها رو امتحان نكنن ، از شيشه نوشابه تا برف و چاله و برف و آب و ...(كاش تو همه چي اينجور پژوهشگرو محقق بوديم...)
اين چهارشنبه سوري امسال از اون چهرشنبه سوريا بودا كه تا مدتها تو ذهن ميمونه ، بعد از مدتها (شايد 25 سال) ديگه پليس كاري به كار ملت نداشت ، اون شب چه حالي ميداد ...هر كي از هركجاي همدان بود اومده بود كوي استادان و بلوار كاج و سعيديه ...چقدر شلوغ بود ، هر كيو كه ميخواستي ميتونستي ببيني چه سرصدايي و چه نوري و چه دودي ، اين قدر سرو صدا بود كه اصلا كسي اهميت نميداد كه چي زير پاش ميفتاد دخترا رو بگو چه بلا شدن ... (آتيش پاره هاديگه چرا زير پاي من ميندازين...) چه كاپشنا و لباسهايي كه اون شب سوخت و آسيب ديد (ولي به حالش ميارزيد)....اولش كه انداختن زير پام توجه نكردم تا اينكه بعد از مدتي ديدم به همراه يه درد يه چيزي كمر و شكممو تكون داد و از توي كاپشنم داره دود ميزنه بيرون ...بله بالاخره اينا كارخودشون رو كردن ..،ترقه يا نارنجكي بود كه توي جيب كاپشنم انداخته بودن ، دستكش توي جيب كه جز لاشه اي براش نمونده بود و كاپشن تقريبا از نصف چيزي براش نمونده بود و لي شانس آوردم كه اون شب هوا سرد بود و زيرش هم سويشرت داشتم و هم چند تا لباس ضخيم و....




باز کن پنجره را ،و به مهتاب بگو
صفحه يه ذهن کبوتر آبيست
خواب گل مهتابيست.
اي نهايت در تو،ابديت در تو
اي هميشه بامن،تا هميشه بودن.
باز کن چشمت را
تا که گل باز شود
قصه يه زندگي آغاز شود.
تا که از پنجره يه چشمانت
عشق آغاز شود
تا دلم باز شود.تا دلم باز شود.
دلم اينجا تنگ است
دلم اينجا سرد است،فصلها بي معني
آسمان بيرنگ است.
سرده سرد است اينجا
باز کن پنجره را،باز کن چشمت را
گرم کن جان مرا.
اي هميشه آبي
اي هميشه دريا
اي تمامه خورشيد
اي هميشه گرما
سرده سرد است اينجا
باز کن پنجره را
اي هميشه روشن
باز کن چشم به من.

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در يكشنبه 2 فروردين 1383 | نظر دوستان (6)