پنجشنبه 7 اسفند 1382
بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران / كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران
اين بار دست تقدرير چنين خواست كه توي يه نيمه شب صداي تلفن به صدا در بياد و صداي گريه از پشت تلفن ....مادربزرگ هم ما رو تنها گذاشت ....آخه تو ديگه چرا زود بود که ...
از 1 اسفند 1306 تا 7 اسفند 1382

چه موجود نازنيني بود آزارش به كي ميرسيد؟ كي باورش ميشد مادري كه تا 1-2 ساعت قبل با بچه هاش حرف ميزد حالا ديگه نفسي ازش بيرون نميياد ...بابا مادر تورو خدا حرف بزن يه چيزي بگو ....تو تازه ميخواستي عروسي نوه هاتو ببيني .....شيون و گريه هاي دختران و پسران ....يادش به خير چند روز خونه مون بود پشت کامپيوتر نشوندمش ميگفتم کليد بزن ... چقدر روحيش خوب بود هميشه ميخواست همه رو شاد کنه , بخندونه و... چقدر سربه سر همديگه ميذاشتيم ....اما كو...همه شده يه خاطره و...
دنياي غريب و بي معرفتيه يه روز چقدر خوشحالت ميكنه و يه روز چقدر ناراحتت ميكنه
جمعه 1 اسفند 1382

آري آغاز، دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من دگر به پايان نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
(به ياد 26 بهمن سالگرد فروغ)

14 فوريه روز آشناييه . با اينكه توي سنت ايرانيا سابقه تاريخي نداره و يواش يواش داره جا ميفته و عده اي هم اين وسط اصلا با اين چيزا با بيخ و بن مخالفن. و جالبه كه انگار دولت اسمشو گذاشته ولنتاين اسلامي و (روز ملي ازدواج در ايران) ....
اين يه روايت و اينم يكي :
براساس فرمان کلوديوس دوم، امپراتور رم در قرن سوم ميلادی هرگونه نامزدی و ازدواج ممنوع اعلام شد ، چون وی اعتقاد داشت شادمانی و سعادت در منزل مانع رفتن جوان ها به جنگ می شود. استدلال وی اين بود که وقتی کسی همسر نداشته باشد ، دليلی ندارد که در خانه بماند . به اين ترتيب تعداد سربازان ارتش وی افزوده شد. با همه اينها يک اسقف ايتاليايی به نام ولنتاين مخفيانه جوانان را به ازدواج هم در می آورد.
هنگامی که کلوديوس با خبر شد ، حکم اعدام وی را صادر کرد که در ۱۴ فوريه سال ۲۷۰ بعد از ميلاد اجرا شد.
بعدها از زمان کنستانتين به بعد ۱۴ فوريه به تقويم مسيحی افزوده شد اما نه به دليل جشن در بين روميان بلکه برای بزرگداشت قديس ولنتاين به عنوان يک شهيد مسيحی ، در اين روز دختران رمی اسم خود را روی يک کاغذ می نويسند و درون يک کوزه می ريزند ، بعد پسران از داخل آن کوزه به طور تصادفی همسر آينده خود را بيرون می آورند . اعتقاد بر اين است که اولين نامه ولنتاين را خود قديس ولنتاين در دوران زندانی بودنش نوشته است. زير نامه را با عبارت <دوستدارت ولنتاين>تمام کرده است

بعضي مردم بزرگ آفريده شده اند
بعضي بزرگي را بدست مي آورند
بعضي بزرگي را به زور به خود مي بندند
ويليام شكسپير
يه شب مهتابي با ستارگان كم فروغش ، براي يه دلتنگ هميشه مشتاق شبي ديوونه كنندس . آنقدر ديوانه جز اشك همدمي پيدا نكنه . بازهم بيقراري هاي ناشناخته اي كه اين دل رو روز به روز نازك تر ميكنه و شكستنشو راحتتر. بعضي چيزا رو فقط خدا ميدونه تو اين دل و اون دل چي ميگذره . حرف زدن از بي قراريها حرف ديروز و امروز و فردا نيست . حرف مجنون ها و فرهاد هاس در طول روزگاران .اين همه شكوه و شكايت براي چيه مگه اون كه اون بالاس از احوال اين دل خبر نداره .... ميگن رحيميمت خدا شامل همه نميشه و بعضي چيزام كه به آدما ميرسه ظاهر خوبي نداره . خدا جون به ما نيرويي بده بتونيم با عينك دلمون بعضي ناديدني ها رو ببينيم.

شکوه های مداوم، اشکهای پنهانی، طپش های پی در پی قلب، خنده های حاصل از يک اجبار درونی، چشمهای خيره شده به يک راه بی پايان، گلهای پژمرده شده درلفاف انگشتان نا اميد يک خسته دل، گريستن و همنوايی با چک چک قطره های باران، گوش سپردن به صدای گامهای سرازير شده از پيچ و خم های يک جاده یبی عبور و حس ديرينه گی آشنايی با خلوت يک بيابان.... تو را به ياد کدامين شرر می اندازد...آری، آتش عشق..... و چه زيبا حرارتی دارد آنگاه که دستانت را بر شعله های فروزنده اش بسپاری و لذت انتظار به رسيدن بهاری دلپذير که گرمايی ذاتی در خود دارد را به جان بخری پس عاشق باش که عشق تنها بازاری است که هستی می فروشد...

يكي از آشنا ها بعد از 7 سال بالاخره درسش تموم شده بود چند روز پيشابا هم آموزش كل بودم . از همدوره اياش 10-15 كه با معدلهاي پايين همون سر دو سال با فوق ديپلم از ادامه راه باز مونده بودن . يه دوستي داشت بعد از 5 سال همش 90 واحد پاس كرده بود . و از حكايت يكي تعريف ميكرد كه 10 ترمه مشروط شده و ترم يازدهم هم با نظر شورا متعهد شده و باز با اين حال مشروط شده و حسابي همه رو ، روسفيد كرده (ولي خودمونيما سهميه چه كارا كه نميكنه ...)

اين روزا روزاي شلوغ پلوغيه خونه حاجيهايي كه از مكه اومدن . استقبال وكله كچل شده حاجي و چاووش گيري و صلوات و سر بريدن گوسفند ....از همه باحالتر اين كله كچل شدس هيچ فرقيم نداره دكتره ، مهندسه ، بقاله ، سوپره يا هر كي ديگه كه فكرشو بكنين . هنوز كه سني ازم گذشته جرات نميكنم سربريدن گوسفند رو نگا كنم . نميدونم بچه بودم چه جوري تماشا ميكردم . اون لحظه كه گوسفند بيچاره رو دراز ميكنن و هيچي نميگه تا يهو آقاي قصاب .....دست و پا زدن و خرخر كردن و ....چهره متاثر و معصومانه بچه هاي كوچيك توي اون لحظه ها و....وايييييي . يادش به خير پار سال با بچه ها رفتيم خونه دو تا از استادا چقدر خنديديم و....چقدر پيش خودمون نمره نمره ميكرديم ولي در نهايت اوناي كه بايد ميفتادن افتادن و ...

ای عشق که دستان خداییت
بر خواهش های من لگام زده
و گرسنگی و تشنگیم را تا وقار و افتخار بالا برده
مگذار توان و استقامتم
از نانی تناول کند و یا از شرابی بنوشد
که خویشتنِ ناتوانم را وسوسه می کند
بگذار گرسنهء گرسنه بمانم
بگذار از تشنگی بسوزم
بگذار بمیرم و هلاک شوم
پیش از آن که دستی بر آورم
و از پیاله ای بنوشم که تو آن را پر نکرده ای
یا از ظرفی بخورم که تو آن را متبرک نساخته ای
جبران خليل جبران
بعضي از اين آدما چقدر از همه انتظار دارن .واقعا چي فكر ميكنن ....از دماغ فيل افتادن يا آسمون سوراخ شده و اينا افتادن زمين ....چپ ميري راست ميري يه چيزي ميگن و توقع دارن . باز بعضيا هستن يه چيزاي معقولي ميخوان ...خدا نكنه كه بعضياشون يه ذره غرورم به جز اون توقعه داشته باشن

دو خط موازي زاييده شدند . پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد . آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند . خط اولي نگاهي پر معنا به خط دومي كرد و گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ... خط دومي از هيجان لرزيد . خط اولي ..... و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ .... من روزها كار مي كنم . مي توانم خط كنار يك جاده ي متروك شوم ... يا خط كنار يك نردبان . خط دومي گفت : من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم . يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت ! چه شغل شاعرانه اي ... !در همين لحظه معلم فرياد زد :
دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند
و بچه ها تكرار كردند

بالاخره بعد از مدتها ساختمون جديد دانشكده مهندسي هم افتتاح شد . و اولين خجسته رخدادم انتخاب واحد بود . ما (هشتادو يكيا) كه از اين انتخاب واحد خاطره خوش نداريم . اون 2 ترم اول كه خيلي دردسر كشيديم . اين 82 و 80 كه اصلا دردسراي مارم نداشتن . هنوز اون زمستون سرد و برفي پارسال يادمه ، از اون صبح تا ظهري كه امير و ساسان پروژه نوشتن و نهاري كه دسته جمعي موقع ظهر درست كرديم و يه تاخير نيم ساعته و الافي تا نزديك 7 شب و ....وقتي كه رسيدم خونه مثل مرده ها فقط افتادم خوابم برد. يادش به خير بعضيا بعد از اون روز چه طوماري درست كردن و اينم يه قسمت از اون روز كه توي وبلاگ " خاطرات دانشجوي من " نوشته بودم : " خدا نسيب کافرش نکنه نميدونم چه اصطلاح بهتری ميتونم به جای اين به کار ببرم آخه نمي دونم تمام دنیا هم این جوري انتخاب رشته ميکنن ؟ ما امروز از 2 رفتيم وبعد از کلی علافی و بالا پايين رفتن از طبقات نزديک 4 بود که فهميديم بارکد درس معادلات ديفرانسيل تموم شده و تا حالا هم شده 12 واحد (مار و بگو که صبح پيش خودمون همگی برای 20 واحد خيز برداشته بوديم) اماحالا ديگه مونده بوديم چیکنيم دروس عمومی هم که همه وقتاش تداخل داشت ....."

از دست بعضي از اين استادا هر چي بگي بازم كم گفتي بعضي از اينا با وجود اين همه علم لبريز از كله پوكشون چقدر نفهم و عقده ا ين (چي گفتم هر چي از دهمنم درومد گفتم يه چند تا فحش ديگم ميدادم كامل ميشد...) ....فلان فلان شده خجالت نميكشه با اين كارا ....يه كميته انظباطي هم بايد بزارن براي بعضي از اين استادا تا كي هر غلطي خواستن بكنن و ....ميدونم كه آخرشم همه كاسه كوزه سر دانشجو بيچاره ميشكنن و ...اما نگذريم از اون استادايي كه خيلي آقان (يا خيلي خانمن)....كه هر جا هستن موفق باشن يه آدم چقدر بايد بدجنس باشه يكي مثل من اين جوري براش بنويسه يا عده نخوان سر به تنش باشه

و اما زندگی...
من از همان کودکی اموخته ام که در زندگی بازی کنم و در بازی
زندگی، همه آمد وشد ما در دنیا بازی بود اما من در این بازی جدا
خندیده بودم و جدا گريسته بودم....
دکتر شریعتی