پنجشنبه 30 مرداد 1382

بگذار که در حسرت ديدار بميرم
در حسرت ديدار تو بگذار بميرم
دشوار بود مردن و روي تو نديدن
بگذار به دلخواه تو دشوار بميرم
بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ
در وحشت و اندوه شب تار بميرم
بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب
در بستر اشک افتم و ناچار بميرم
بگذار چو خورشيد گدازنده مسفام
در دامن شب با تن تبدار بميرم
بگذار شوم سايه ايوان بلندت
سويت خزم و گوشه ديوار بميرم
ميميرم از اين درد که جان دگرم نيست
تا از غم عشق تو دگر بار بميرم
تا بوده ام اي دوست وفادار تو بودم
بگذار بدانگونه وفادار بميرم
سيمين بهبهانی

آبشار گنج نامه همدان - نما از طرف راه كيوارستان - تابستان 82
تعطيلات تابستوني با همه خوبي و بدي که داشت تموم شد. از 28 خرداد که با اون شلوغيا مواجه شد و رفتن بچه ها بدون خداحافظي يا تلفني... (واي كه چه روز تلخي بود!!!) توي اين مدته با بعضي از بچه ها نامه اي، پستي، و با بعضي با ميل ارتباط داشتيم. با بعضيا ميچتيديم با بعضيا تلفني و... با بعضيا خيلي صميمي شديم. با بعضيا صميمي تر. بعضيا اصلا تحويل نگرفتن. بعضيا اصلا عين خيالشون نبود.(همون بهتر که ...). نه ايميلي و نه تلفني... روزاي تابستون امسال در يه چيز ختم شده بود. اينترنت، چت و ميل و وبلاگ و وب ديزاين و... شبا بعضي وقتا تا 4 يا 4.30 هم بيدار بوديم. ولي اکثر وقتا بابام ميومد و نميذاشت به 2 يا 3 هم برسه. کلاسهاي ترم تابستوني هم براي خودش حکايتي داشت اولش که به موقع ميرفتم و از وسطاش ديگه شد با تاخير7 يا 7.10 ميرفتيم 7.20 يا 7.30حاضر غايب ميکرد... از اون 16 جلسه درس اخلاق فقط يه چيز يادم مونده که بدي ها روفراموش کنيم و فقط از خوبي ها ياد کنيم.

هر وقت که حرف دنيا ميشه حالم بد ميشه (نه که از دنيا بدم مياد اتفاقاتي که بدش پيش مياد رو ميگم...) نميدونم چرا بعضي وقتا خيلي ميرم دنبال اينكه دنياآخرش چي ميشه ؟؟ ولي باز پشيمون ميشم. اين دنيايي که هرروز رنگ عوض ميکنه و بدتر از اون ما آدما که روزي صد بار رنگ عوض ميکنيم و. توي اين ظاهر انساني روز به روز باطنمون تغيير ميکنه. اون روز يه جمله بالاي يه اعلاميه فوت برام خيلي جالب بود
هر چه معبود پسندد زيباست
چرا ما اين جوري فکر نکنيم، شايد اگه اين جوري فکر کنيم بيشتر غم وغصه ها رو فراموش کنيم.

نوازنده تار ، كنار آبشار گنج نامه
تا حالا شده توي يه انتخاب گير کنين؟ انتخاب يکي از چند تا... معمولا براي لباس يا رنگ و يه وسيله تجربه کردين. ولي اگه انتخاب بين چند تا دوست باشه چي ميکنين؟ يکي يه چيزي ميخواد و اون يکي نمي خواد. اين باعث خوشحالي اون و اون باعث خوشحالي اين (خودمم نفهميدم چي گفتم...) يه کاري که انجام شدن يا نشدن اون به ضرر يا يه نفع يکيشون ميشه ! هيچ فکرشو کردين اين جور وقتا اگه توي يه همچين حالتي بيفتين بايد چه کار کنين!
بعضي وقتا که دلم گرفته يا دلتنگم دلم ميخواد تنها باشم و گريه کنم. فقط دنبال يه گوشه ميگردم يه کم اشکام گونه هامو نوازش کنه شايد... ولي حيف که از بس سرم شلوغ ميشه که نميتونم...
اشک من خودتو نگهدار نيا پايين منو رسوا ميکني
آخه غم تو ميون جمعي چرا تنها منو پيدا ميکني
اكثر وقتا نقابي باظاهري خوشحال و شاد مياد روي يه دلي اندوهار و شکسته... ولي تا کي ميشه پشت اين نقاب قايم شد.
پشت اين نقاب خنده پشت اين چهره شاد يه دل شکسته دارم

اين يه هفته که ما ميخواستيم درس بخونيم به علت تعطيلي سالن مطالعه علوم به پيشنهاد يکي از دوستا رفتيم سالن مطالعه علوم پزشکي سالن بزرگ و خلوتي که مجهز به چند تا کولر بود و جالب بود که فقط 2-3 نفر ازپزشکي بودن بقيه از علوم و کشاورزي و مهندسي بود... روز اول که به علت تعميرات سالن دخترا مختلط بود. فرداش کلي از بچه ها به اين بهونه با ما اومده بودن مثلا درس بخونن ولي ديگه سالن اونام درست شده بود و خبري نبود... روز سه شنبه که مشغول به معادلات ديفرانسيل بودم يهو يه حاج خانمه که مستخدم اونجا بود اومد و بلند داد زد که : "بچه هاي مهندسي پاشن برن بيرون اينجا مال پزشکيه... " حالا توي سالن به بزرگي 2 برابر ما هم آدم ديگه جا ميشد هيچي به هر کتابي که دو تا عدد بود گير ميداد و نميدونين به جاي چوب و چماق با روزنامه چه جوري بيرون ميکرد. در عرض چند دقيقه سالن خالي شد. البته من فوري کتاب تنظيم خانواده گذاشتم جلوم كه نتونست گير بده ولي بچه ها که پاشدن منم مجبور شدم با اونا برم. اينم از فرهنگ کتابخانه اي ....

سالن مطالعه كتابخانه دانشگاه علوم پزشكي همدان
هفته اي که گذشت سالروز بازگشت آزادگان بود.
25 مرداد 69 بود (اون موقع من همش 6 سالم بود ). که راديو اسامي اونايي که قرار بود فردا بيان اعلام کرد. عموي منم توي اون اسما بود. بعد از ظهرش بود که تمام کوچه وخيابون خونه مادر يزرگ رو چراغوني و جشن بستيم. روز جمعه26 مرداد بود که صبح به اون زودي بيدار شديم و رفتيم نزديک ميدان باباطاهر پيش سپاه و يه قسمت بلندي بود که آزاده ها ميومدن. و مردم از اونا اسقبال ميکردن. ولباسهاي مخصوص ...
من عموم رو نميشناختم فقط چند تا از عکساشو از طريق نامه هاي صبيب سرخ ديده بودم. عکساي قبل از اسارت تپل مپل وحوشگل بود وحالا پوست واستخوني ازش نمونده بود. مادري که بچه شو بعد از 7-8 سال ميديد و چه ديداري بود بعد از اين همه دوري و اشک شوق و....

گردو - كنار آبشار گنج نامه همدان
اينم يکي ديگه از دوستان فرستاده :
"رنگ قرمز را دوست دارم چون همرنگ غروب است و غروب را دوست دارم چون همرنگ خون است و خون را دوست دارم چون در قلب من است. و قلب را دوست دارم چون جايگاه عشق است "

روز مادر مبارك !!!
پنجشنبه 23 مرداد 1382

گوش كن، دورترين مرغ جهان مي خواند
شب سليس است، و يكدست، و باز
شمعداني ها
و صدادارترين شاخه فصل، ماه را مي شنوند
پلكان جلو ساختمان،
در فانوس به دست
و در اسراف نسيم ،
گوش كن، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا
چشم تو زينت تاريكي نيست
پلك ها را بتكان، كفش به پا كن، و بيا
و بيا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند
پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت :
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است
سهراب سپهري

هی دوستان میگفتن چرا چیزی نمینویسی! دیگه همه از مشکل جدید پرشین بلاگ باخبرین. تا همین الان که دارم اینو مینوشتم نمیدونستم هنوز محدودیت فضای من باز شده یا نه؟؟؟.... به هر حال
اين هفته که گذشت نتايج کنکور 82 هم اعلام شد. ( چند تا عکس از روزي که ماشين حمل کارنامه ها و دفترچه ها اومد اينجا گذاشتم ). بعد از کلي دلهره و اضطراب همه چي معلوم شد. روز اول تحويل کارنامه ها جلو دانشکده علوم چهره هاي 64 و کلي کاغذ تبليغاتي مشاوره و انتخاب رشته و کامپيوتري و سردرگمي (البته خودمونم (من + ثنا ) جزء اينا بوديم) ....حوزه دخترا جلو دانشکده مهندسي هيجاني تر بود هم شادي ها معلوم بود هم اشکهاو... از نتايج دوستان و آشنايان بگم اول از همه پسر عمو جعفر رتبه 184 رشته هنر ...بعدش اين دخترخاله ي پسر داييم، پليكا، رتبه 20 هنر رو آورده.......
اين قسمت رو هم يکی از دوستان برام فرستاده اينجا ميزارمش :
" ... مهر محبت مهرباني صفا لبخند عشق به همه زندگي
يه لحظه يه فرشته پرواز بالا بالا بالا تر
اشک اشک اشک
براي يه انسان واقعي براي يه انسان وارسته براي يه انسان خدايي...
براي يه چشم منتظر براي يه قلب پاک و بي ريا و مهربون
براي يه مادر
اشک اشک اشک
دل تنگ تنگ تنگ
نبايد ياد بگيريم
صبر صبر صبر
اين دنيا يه نقاشيه و ما نقاشيم و يه قانون تو نقاشي هشت که ميگه وقتي داريم طراحي ميکنيم هر موقع که اعلام کردن وقت تمومه و ما از طراحي دست کشيديم بايد معلوم بشه که چي کشيديم. يعني هر چي که جلو ميريم بايد به طرح کلي جزئيات اضافه بشه، مثل زندگي ما آدما:
نميدونيم که کي به ما ميگن ديگه وقت تمومه. پس نبايد جوري پيش بريم که هر موقع به ما ميگن ديگه وقت تمومه، وقتي به پشت سرمون نگاه کنيم ندونيم که چي کشيديم و چيکار کرديم
با اينکه هيچ وقت اين تابلو تموم نميشه و هيچ کسي نتونسته بره سراغ تابلو بعدي ولي آدماي زيادي بودن که توي اين سالهاي زياد طراحهايي کشيدن که آدم با ديدنشون خوشحال، غمگين، و متعجب ميشه، با ديدن بعضياشون هم ازشون درس ميگيره و سعي ميکنه از سبکشون پيروي کنه، البته هر فرد به شيوه خودش ...
ما هر روز شاهد پايان وقت هزاران نقاشي هستيم پس بايد درس بگيريم .
آره زندگي همينه بايد رنگهاي قشنگي انتخاب کرد رنگهايي که کهنه نشن و جاودان بمونن بايد طرح ساخت. بايد خلاق بود بايد نقاشي کشيد بايد بود و زحمت کشيد بايد افتخار آفريني کرد. آره ميخوام نقاشي بکشم ميخوام قلم و رنگامو بردارم دزست نقاشي بکشم. ميخوام بوم رو محکم بزارم تا پا بر جا بمونه. ميخوام واضح و شفاف نقاشي کنم ميخوام من باشم خودم ، يه انسان با اختيار و فرصت و فکر
…… "
ارسالي از بارون مهر

ديگه داريم يواش يواش به آخراي تعطيلات ميرسيم. (البته اين بيشتر براي بچه هاي دانشگاه بوعلي محسوسه .....). به هر حال ديگه هر جور كه بود، از ديروز درس خوندن شروع شد. ديروز امتحان ميانترم اخلاق اسلامي ترم تابستوني داشتم. امتحان اخلاق اسلامي که با اخلاق تقلب و.... پاس بشه ديگه معلومه چه جور درسي بوده....اين جور که بوهاش مياد همه بچه ها ديگه تقريبا شروع کردن به درس خوندن و بعضيا تازه افتادن به کامل کردن پروژه و کارهاي تحويلی ودست به دامن شرکتای بيرون و اين و اون. بعضيا که ديگه اصلا آن(on) نميشن و بعضيا ديگه اصلا بيرونم نميان ....قبضاي بلند تلفن هم که اين هفته به در خونه ها رسيد حکايت از فعاليتهاي روز افزون و تابستوني پربار داشته ....(خودم تنها رو نميگما ....).ولي مخابرات که اين حرفا حاليش نميشه ....
دیگه با روزای امتحانی و بعد از اون آغاز ترم نزدیک میشیم. مسلما در ادامه وبلاگ، کم فروغ تر و با فواصل بیشتری جدید میشه...دیگه نمیدونم چی میشه.....
(يه توضيح واسه اينكه چرا بايد تو تابستون درس بخونيم؟؟؟ اگه يادتون باشه 28 خرداد 82 دانشگاه شلوغ شد و بگذريم كه چه جو سياسي پيش اومد و... خلاصه امتحانا لغو شد و قراره شهريور همه امتحانا برگزار بشه !!!!)

هر لحظه را نامی بگذاریم
و هر اتفاقی را سلامی بدهیم
امید که دوری خاموشی بزرگ باشد...
پنجشنبه 16 مرداد 1382

همه ي هستي من آيه ي تاريکي ست!
که تو را تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد!
من در اين آيه تو را آه کشيدم آه!
من در اين آيه تو را
به درخت و آب و آتش پيوند زدم!
زندگي شايد
يک خيابان دراز است که هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد!
زندگي شايد ريسماني ست که مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد!
زندگي شايد
ريسمانيست که مردي با آن خود را از شاخه مياويزد
زندگي شايد
طفلي ست که از مدرسه بر مي گردد!
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد، در فاصله رخوتناک دو هم آغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
که کلاه از سر بر مي دارد
و به يک رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد:صبح به خير!
زندگي شايد آن لحظه ي مسدودي ست
که نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد!
و در اين حسي ست
که من آن را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي که به اندازه ي يک تنهايي ست؛
دل من
که به اندازه ي يک عشق است؛
به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد!
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي که تو در باغچه خانه مان کاشته اي
وبه آواز قناري ها
که به اندازه يک پنجره ميخوانند
آه، سهم من اينست؛
سهم من اين است!
سهم من آسماني ست که آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد!
سهم من پايين رفتن از يک پله متروکست
وبه چيزي که در پوسيدگي و غربت و اصل گشتن
سهم من، گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن که به من مي گويد:
دست هايت را
دوست مي دارم!
دست هايم را در باغچه مي کارم،
سبز خواهم شد! مي دانم، مي دانم، مي دانم!
وپرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
وبه ناخن هايم برگ گل کوکب مي چسبانم
کوچه اي هست که در آنجا
پسراني که به من عاشق بودند! هنوز،
با همان مو هاي در هم و گردن هاي باريک و لاغر
به تبسم هاي معصوم دخترکي
مي انديشند که يک شب او را
باد با خود برد!
کوچه اي هست که قلب من آن را
از محله هاي کودکي ام دزديده است
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي، خط خشک را آبستن کردن
حجمي از تصويري آگاه
که زمهماني يک آينه برميگردد
وبدينسانست
که کسي ميميرد
وکسي ميماند
هيچ صيادي در جوي حقيري که به گودالي مي ريزد،
مرواريدي صيد نخواهد کرد!
من پري کوچک غمگيني را
مي شناسم، که در اقيانوسي مسکن دارد،
و دلش را در يک ني لبک چوبين
مي نوازد آرام آرام!
پري کوچک غمگينی
که شب از يک بوسه مي ميرد
و سحر گاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد!
فروغ فرخزاد

شايد چيزاي زيادي هست که ما مدتها به اون توجه نداريم و بعدا توجه ما رو به خودش جلب ميکنه يا چيزاي زيادي هست ولي به زبان نمياد.
اين دفتر جيبيم ديگه هش شده نثر، اون قبلنا يه گوشه خلوت که پيدا ميکردم يه چيزايي مي نوشتم كه بهش شعرم ميگفتن، ولي حالا ديگه از اون شعرا خبري نيست همش نثر و محاوره و يه کم ادبي ....
دلتنگي: نميدونم گناه دوري و دلتنگي و فاصله رو به اسم کي مينويسن ......
دلم پرسيد از پروانه يک شب
چرا عاشق شدن درد عجيبي است

شاخه شکسته شده بر اثر سنگينی ميوه
ما اون موقع که تهران بوديم. خونه يکي از فاميلاي دور که بوديم. بعد از ظهر يه فيلم گذاشتن از مراسم تولد بچه کوچولو بود. همين که توي سالن آقايون رو نشون ميداد. اين خانمهاي فاميل که اونجا نشسته بودن 4 نفري از کوچيک تا بزرگ شروع کردن به نقد آدمهايي که ديده ميشد... نمي دونم اين داماد کيه و چکارس ...و اين شوهر کيه ....اون نامزد فلانيه ....و اين چه زشته ...اون يکي چه خوشگله ....اين چرا اين لباس رو پوشيده... چرا لباسش اين رنگيه... اين يکي چرا کچله اون يکي چرا مو داره.....اين ريشش چرا اين جوريه؟ چرا فلاني اون جوري نگا ميکنه ....کي چقدر ميخنده ؟؟ ....و کي چقدر حرف ميزنه... توي اين فيلم چند دقيقه اي از اين ملت کسي نموند که شناخته نشه و معرفي نشه و به زير ذره بين اينا نره....واي واي واي ...من که خودم اونجا بودم به جاي اون آدما كلي ناراحت شدم....
و اين دفه اولي نيست که از اين رسمهاي ايراني رو مي بينم.(البته همه هم اين جوري نيستنا...) ولي يه دفم يادمه که توي يه مهموني يه عروس و دامادي تازه اومده بودن و هرکي يه نظر مهندسي ميداد.... بازم واي واي واي... من اون موقع خودمو ميذاشتم جاي اون عروسه يا داماده کلي دلم ميسوخت... فکر نميکنم اين جور کارا فرهنگ درستي باشه. اگه اشکالي هست به خودش بگيم و بريم دنبال اشکال هاي خودمون و به فکر اصلاح خودمون باشيم نه رنجش ديگران ....

حتما تو اين گرما خيلی ميچسبه !!!
مهندس ضرابي رو هم امروز براي خداحافظي توي دانشگاه ديديم. مهندس نزديک ظهر اومد و دنبال کاراي اداري و چند تا کار خرده ريز و امروز بعد از ظهر هم عازم تهران بود و بعدش اروپا و از اونجا کانادا براي ادامه تحصيل...
يادش به خير اون روزاي اول (مهندس از اولشم آدم خيلي با هوشي بود) تمام حرکات ما رو زير نظر داشت و يادش ميموند و يکي 2بار به خنده هاي سر کلاس من گير داد. بعد از هر امتحان و ميان ترمي يادش بود کي چي نوشته و يادمه اين آخري سر ميان ترم گسسته همش به من گير داده بود که چرا سري هاي گسسته رو با از راه معادلات ديفرانسيل حل کردم. چند بار سر کلاس از من اسم برد.
- يه دفه يه کوهي هم قرار بود با مهندس بشيري و ضرابي بريم ولي مهندس صبحش اومد و گفت که يه جاي ديگه دعوت شده....
- ميان ترم مباني برنامه نويسي، مهندس مثل هميشه 20 دقيقه با تاخير اومد و اين دفه تاخير به خاطر تکثير سوالها، بچه ها هم، همه با هم کلاس رو ترک کرديم. در طول 2 ترم روزهاي سه شنبه و چهارشنبه 10-12با مهندس کلاس داشتيم.
اين چند روزی که در پيشه و گذشت روزهای پر اضطرابی برای بچه های کنکوريه. ديگه نتيجه کارشون معلوم ميشه و دردسر انتخاب رشته هم شروع ميشه.... وای وای من خودم پارسال اين موقع تو چه حالی بودم و چه سر در گمی... اگه بشه توی اين مدت محدودی که تا تحويل فرم اتنخاب رشته باقی مونده. يه برنامه انتخاب رشته آنلاين رو سايت ميذارم. نميدونم چقدر بتونه کمک کنه. البته هنوز نميدونم تو اين مدت کم تموم ميشه يا نه....
تو اين روزا هم از بيشتر بچه ميلي (mail) که ميرسه، نوشته هاشون بيشتر بوي دلتنگی داره نسبت به همدان و دانشگاه بوعلي سينا و ياد و خاطرات دانشگاه و....و ۱۶ روز ديگه تا امتحانا مونده.....

سلاخي مي گريست
به قناري کوچکي دل باخته بود
يكشنبه 12 مرداد 1382

فاش میگويم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در اين دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در اين دير خراب آبادم
سايه طوبی و دلجويی حور و لب حوض
به هوای سر کوی تو برفت از يادم
نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر ياد نداد استادم
کوکب بخت مرا هيچ منجم نشناخت
يا رب از مادر گيتی به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشق
هر دم آيد غمی از نو به مبارک بادم
می خورد خون دلم مردمک ديده سزاست
که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک
ور نه اين سيل دمادم ببرد بنيادم

دانشگاه تهران - ميدان آزادي
پل عابر (بزرگراه رسالت) - دانشگاه صنعتي شريف
من تازه اومدم. اين چند روزه تهران بودم. ديشب 3.5-4 رسيدم همدان. اين دفه اينقدر حرف براي گفتن دارم که اگه حرفام تموم بشه تا يه ساعت بايد نفس بزنم از حرف زدن...اول قصدم اين بود که از تهران توي کافي نت، وبلاگ بنويسم ولي با 3 تا مشکل مواجه شدم. اوليش مشکل اقتصادي بود... اينجا (تهران) قيمتا چندين برابر همدانه و تايپ اين همه مطلب زمان زيادي رو ميگرفت و مسئله دوم مشکل فيلترينگ بود (وبلاگا فيلتر بود...) که بعضي کافي نتا نميشد و سايتهاي عبور از فيلتر هم فيلتر شده بود. و مسئله بعدي پراکندگي کافي نتا...، بعضي جاها توي يه پاساژ 4-5 کافي نت کنار هم و بعضي جاها خبري از کافي نت نبود. از اينا همه هم که بگذريم. نرم افزار دم دست براي کوچيک کردن عکسا و فرستادن نبود...(خلاصه كه نشد ديگه !!!)

پياده رو خيابون ولي عصر - بزرگراه رسالت
مترو تهران-كرج - آسمون تهران
اين دفه چيزاي زيادي نوشتم نميدونم يه وقت خداي نکرده به کسي بي احترامي نشده باشه.
توي کافي نت که آنلاين شدم 15 ميل و کلي آفلاين (شايد اين جور وقتا آدم ميفهمه چقدر مهمه). نصف وقت صرف جواب آف ها (off) و ميلا (mail) ميشد....
ما درسته که نتونستيم بريم دانشگاه و به همين دانشگاه بوعلي خودمون قانع شديم يعني قانع که نه، يعني تراز و نمره کنکور ما به بهتر از اين نميرسيد. ولي فيزيک رياضي و علوم پايه ميشد....
شب که رسيدم در اولين فرصت صبح فردا رفتم دانشگاه شريف. پسر داييم گفته بود که اينجا يه سمينار يک روزه اي هم برگزار ميشه. (سمينار مخابرات و چالشها...)
شنيده بودم که شريف، دانشگاه کوچيکيه ولي اين جوريام که ميگفتن نبود. اين قدر دانشکده هاي بزرگ کنار هم داره که آدم توش گم بشه.... اولين دانشکده از سمت چپ كه وارد ميشي، دانشکده برقه و يه مسجد قشنگي هم کنارشه. دانشکده هوا و فضا هم اون طرفشه. توي سايت کامپيوتر برق اکثر کامپيوتراش سيستم عامل لينوکس داشتن ولي ساختمون اينجا تقريبا قديمي بود....
از دانشکده برق که مياي بيرون يه حوض سفيد و تميز و قشنگ هست. چقدر اين حوضا رو آدم دوست داره ... آدمو ياد روزهاي بچگي توي خونه مادر بزرگ و آبتني روزاي تابستون ميندازه... يادش به خير چه مزه اي ميداد!!!

صندليهاي بحث و مطالعه (دانشكده مهندسي كامپيوتر دانشگاه شريف) - دانشكده فيزيك
دانشكده مواد - منظره روبروي دانشكده مهندسي كامپيوتر دانشگاه شريف
يه ساختمون سفيد 3 طبقه که روي تابلو اسم دانشکده، يه پرده تبريک به تيم شبيه سازي روبوکاپ به چشم ميخوره...اينجا دانشکده کامپيوتره. اولين چيزي که توجه آدمو به خودش جلب ميکنه وجود صندليهايي به دور هم که دانشجويان با هم در حال تبادل اطلاعات و بحث هاي علمي هستند. مباحثه هاي اينجا ديگه واقعا علمي بودو نه مثل بوعلي ما... يه گروه در حال بحث راجع به يه الگوريتمي براي توليد کدهاي html، (چهار تا پسر و يه دختر و چند تا گروه ديگه...) طبقه پايين سمت راست سايت کامپيوتربود. سايتي که از سايت ما کوچيکتر بود ولي سيستماش حسابي بود و پشت هر سيستم يکي دو نفر در حال برنامه نويسي با VC و کامپايل (Compile) و تريس (Trace) و از مسنجر و چت هم خبري نيست ....طبقه دوم آزمايشگاهاس و اتاقهاي پژوهشي... و طبقه سوم هم اتاق اساتيد... طبقه همکف یه برد هست که روي اون عکس و مشخصات اساتيد...
از دانشکده کامپيوتر که مياي بيرون گلهاي صورتي رنگ قشنگي ديده ميشه... اما يه ساختمون بزرگ در حال ساخت هست احتمالا 8-9 طبقه بود...(ميگن قراره بشه دانشکده کامپيوتر...)

كلاس درس (دانشكده مهندسي برق دانشگاه شريف) - دانشكده مهندسي برق
فضاي سبز دانشكده فيزيك - راه پله دانشكده فيزيك
سمت چپ دانشکده فيزيک قرار داره يه راهرو بلند و دو تا راه پله و يه آونگ بلند و....
دانشجوهاي اينجا هر کدوم توي چهرشون يه چيز خاصي ديده ميشه... به قول بابام اينا همه کله اتمي هستن... انگار دارن به يه چيز خاصي فکر ميکنن... اما به چي؟ منم نميدونم... هر کدوم از اينا تا چند سال ديگه براي خودشون يه صاحب نظر بزرگ ميشه و عده اي هم به فکر پروازن به آن سوي آبها...
كنار دانشكده مواد، تنها جاييه که داشتن گل کوچيک بازی ميکردن. توي بچه هاي شريف فقط من يکي رو ميشناسم که علمي نبود. (ولي اونم شاگرد اول کلاس عشق بود...)

راهرو دانشكده فيزيك - سالن آمفي تئاتر دانشكده مواد
قضاي سبز دانشكده فيزيك - راهرو دانشكده مواد
اينجا (تهران) کوهها به جاي روسري سفيد ابري، روشونو با دود و غبار سياه پوشوندن! آسمون اينجا هم مثل همه جا آبيه ولي لايه هاي دود و غبار اينو نميگن... يه گرماي ظهر همدان از شباي اينجا هم بهتره... ظهر به قدري گرم ميشه که وواييييی... عرق از سر و صورت آدم ميباره آلودگي هوا هم توي بعضي جاها که باشه ديگه بدتر...
اينجا (تهران) توي هر چيزي پيشرفت کرده باشه و جلو باشه به نظر من در زمينه کافي نت هنوز پيشرفت قابل ملاحظه اي نکرده، هم قيمتا چندين برابره، هم اينكه تعدادش کمه يا پراکندس، شايدم به خاطر وجود تعداد زياد کارت هاي اينترنت... توي خيابون ولي عصر کنارچند تا مجتمع بزرگ تجاري کامپيوتر به فاصله هاي دوري اصلا کافي نتي وجود نداره... چقدر اون خيابونا رو گشتم براي يه کافي نت فسقلي... توي همدان خودمون، اين قدر کوچيک هست که سرتکون ميدي يه کافي نتي پيدا ميكني!!!

چهارشنبه بعد از ظهر با امير طرفاي شهرک غرب و سعادت آباد... اينجا جاييه که، دخترا بيشتر از جاهاي ديگه به پسرا شبيه ترن و حداقل توي اين گلستان و ميلاد نور و ....
اينجا جايي که روي پشت بامها از نسيم خنک خبري نيست و پيام آوري از طرف کوه جنگل نمي ياد. روي پشت بوم ها به تعداد کولرها يه ديش هم هست شايدم بيشتر... توي همدان از اين خبرا نيست شايد توي کل شهر به تعداد انگشتان دست وجود داشته باشه ....
اينجا فقط طلوع و غروب خورشيد ديدنيه. چون توي جاهاي کوهستاني زودي خورشيد پشت کوه قايم ميشه ....
اينجا توي همه چي صرفه جويي هست ولي اون چيزي که نميشه بهش رسيد وقته. توي روزا مقدار زيادي از وقت مردم براي ماشين و رفت و آمد تلف ميشه. بدون اينکه دست خودشون باشه زمان ديگه معني نداره، تا بخواي به کارا برسي زمان زيادي رفته

نمی دونم اینو کجا خوندم ولی جالب بود :
بسیار کمتر از آنچه می دانیم می اندیشیم
بسیار کمتر از آنچه دوست داریم می دانیم
و بسیار کمتر از آنچه باید دوست داشته باشیم دوست داریم
و در درصد دقیق بسیار کمتر از آنیم که هستیم
آردی لینگ
