فروردين 1382 | صفحه اصلي | خرداد 1382


سه شنبه 30 ارديبهشت 1382


سالها ميگذرد / روزها ميگذرد





سالها ميگذرد
روزها ميگذرد
وزپي اش ثانيه ها
بادها در گذرند
عمر ما در گذر است
عاقبت چشمه و رود
دريا شد
ابرها باريدند
باز هم ميگريند
عمر ما در گذر است
ياد يک خاطره است
که به ذهن من و توست
ياد آن شب که برفت
ياد آن روز که خورشيد نيامد
ياد آن شب که خواب
تا صبح نرفت بر چشمم
ياد آن شب که
پلکهايم گريان به دنبال تو بود
ياد آن شب که بزد آهنگي
دل من زخستگي هايش
ياد آن فريادم
ياد آن آه و فغان
ياد آن ستاره ها
ياد آن گل که شکست
ياد آن غم که برفت
ياد آن شاديها
رقص و پايکوبيها
عمر ما ميگذرد اما
دل من پير نشد
دل من باز هنوز ميخواند
نغمه يک گل سرخ
عمر گردو به سر آمد
باز هم گنجشکان
مي سازند بر سر آن
"بايد عاشق شد و رفت
بايد عاشق شد و خواند
بادها در گذرند "
ياد من ياد تو است
ياد تو ياد چه کس؟
عمر من عمر گل است
آسمان آبي نيست
ابرها در گذرند
ليک دلش آبي است
اما دل من سرخ و بنفش
باز هم ميخوانم
نغمه ما، من و تو



آبشار زير پل گنج نامه


هميشه اين حرفو همه ميزنن که توي دانشگاه ما همه چي پيدا ميشه. فضاي دانشگاه هم که اوه سر و تهش پيدا نيست. ديروز بعد از ظهر پشت ساختمون نظري مهندسي نزديک سلف تازه 2 نفر غريبه مسلح به چاقو با تهديد از آمانج و سيد نزديک 5-6 تومان ازشون دزديدن.....
بچه هاي انجمن لر زباني هم امروز سنگ تموم گذاشته بودن توي سالن اجتماعات مراسم شاد و جالبي رو تدارک ديده بودن سالن اجتماعات غلغله بود.......




ديروز دانشگاه چه شلوغي بود. سروصدا و مثل هميشه دعوا بين انجمن اسلامي و بسيج ...کلاسهاي بعداز ظهر که کلا تعطيل شده بود. استادا و دانشجو ها همه جمع شده بودن ....بگذریم.....
این روزا کلاسها يکي يکي دارن تموم ميشن. اول معادلات ديفرانسيل بعدشم فيزيک2 و ديروزم آزمايشگاه فيزيک1 ، برنامه سازي پيشرفته هم تقريبا تمومه اين دو جلسه آخری هم که عملي بود. فقط مونده ساختمان گسسته و رياضي2 . یه تعدادی از بچه ها هم که اين چند روزه از حالا رفتن تعطيلات... تا چند روزه ديگه هم همه چي تموم ميشه.


و باز سياهي شب و اين بار زير تور ماه و فرامز اصلاني و "يه ديواره، يه ديواره...." .فکرهايي که توي ذهن ميگذره وقلمهايي که به سفيدي کاغذ زيبايي ميده. نگاههاي بي جوابي که در دست هاي تاريک به دنيال حقيقتي روشن ميگردند واشکهايي که در دلها جاري است.وحرفهايي که در نگاهها خلاصه شده و درد دلهايي که محرمي جز ماه تنها و گوشه کاغذ نيافت.
وزش نسيمي خنک که گيسوان بيد را ميلرزاند و مي رقصاند. ونورماه که درامتداد آب گم ميشود. باز هم شبي گذشته و روز به شب آمده. بازهم نگاهها تمام شده و پلک ها بسته شده و تصورات و خيالات اندرون خواب در حال شکل گرفتن است. توي باغچه گلهايي هستند که با ماه قهر کردن و فقط با خورشيد دوستند که منو به ياد همون آدمايي مياره که... ولي توي همين گلها يه تعدادي هم هستن که هم با ماه دوستن هم با خورشيدخانم مثل بعضي گلهاي باغچه دل بعضي از ما آدما. جيرجير جيرجيرکها و صداهايي که از دور دستها مي رسند. مه با من حرف ميزنندو نمي گذارند تنها باشم. "ماه بالاي سر تنهايي است..." چنار بلند که تا ساعتي پيش سايه درختان کوچيکتر بود حالا ابر و آسمان سياه بالاي سر اون سايه کرده... گلهاي اطلسي مغرور که يادشون رفته تا مدتي پيش اونجا برف بوده و از زندگي خبري نبوده و همه چي رو يادشون رفته حالا به نازي و عطر خودشون ميبالند. علفاي هرز که بويي از معرفت نبردن و در عين بي وفايي طعمه الاغها ميشن و با گلهاي خوشبو ميرن تو شکمه الاغه....




وقتي همه از آدم انتظار دارن و هميشه هم به کسي نه نگي. حداقل انتظارت اينه که غرغر نشنوي حالا اگه کار ديرو زود ميشه بالاخره يه جوري بايد آدم درک بشه، ديگه نميدونم چي بگم. بعضي وقتا بعضيا ميگن از سادگي خودته و دارن ازت سو استفاده ميکنن.
هفته پيش دانشگاه اعتصاب غذا بود و نميدونين چيا شد و ........بعد از اون ماجرا براي دانشجوهاي مهندسي سلف جدا گذاشتن و ژتون جداگانه ميدن و توي برنامه غذايي هفتگي هم تغييراتي دادن يکي از تن ماهيا حذف شده جاش ماکاروني گذاشتن. يادم هفته پيش شاهين ميگفت : "دلم براي غذاهاي خونه تنگ شده ،دلم ماکاروني ميخواد..." رضا ميگه کاش زودتر اعتصاب کرده بوديم تا بهتر ميشد هنوز کيف رضا پره از ژتون هاي روزهاي شنبه و سه شنبه (تن ماهي ترم قبل).....

درپي نشر مطالبي در نشريه f.b.d بچه هاي مکانيک، بچه هاي صنايع هم جوابيه شديد الحني رو به اعلانات دانشکده مهندسي زده بودن.....
اين روزا خيلي زود ميگذره همين هفته پيش بود که رفتيم نمايشگاه به همين زودي يه هفته گذشت. ياد پارسال ميفتم که توي يه همچين موقعي براي کنکور درس ميخوندم. اون موقع هم ارديبهشت و خرداد خيلي زود گذشت. هرچي که هست روزهاي قشنگيه که داره به زودي ميگذره. يه روزي هم پير ميشيم و از اين روزا ياد ميکنيم. بعد از ما چي ميشه! و چي ميخواد بشه نمي دونم؟ ولي هميشه يکي ميگه ما بايد فقط به حال فکر کنيم.



ميانترم گسسته هم براي خودش حکايتي داشت ولي حيف که فقط لحظات آخر اطلاعات رسيد. سوالا هم آسون بود کاش يه ذره بيشتر ميخونديم...روز سه شنبه ترافيک آفلاين بود و چهارشنبه ترافيک ميل و چت.
ديگه چهارشنبه بعد از ظهر دانشگاه خلوت بود مثل چهارشنبه هاي ديگه اما اين دفه اکثر بچه ها رفتن تا دوشنبه-سه شنبه برگردن. چهارشنبه-پنج شنبه کنفرانس برق و کامپيوتر توي کرمانشاه بود. اردوش که جور نشد. اول قرار بود پنج شنبه رو با چند تا از بچه ها بريم کرمانشاه ...اما به هر دليلي که بود نشد. منم نشستم خونه. از بعد از عيد شايد اين اولين بار بود اين همه درس خوندم. يه جزوه خوب و تر تميز معادلات هم دستم بود ديگه بهتر. تا بعد از ظهر هم چند تا از کارايي رو که مدتي بود قول داده بودم حاضر کردم. عکسها رو هم یکی از دوستان خوش سلیقه لطف کرده بود برام فرستاده بودن. ببینین چه بچه های نازی هستن









من اينجا بس دلم تنگ است،
و هر سازي که مي بينم بد آهنگ است.
بيا ره توشه برداريم،
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر کجا آيا همين رنگ است؟؟






نوشته شده توسط يه گردن زخمي در سه شنبه 30 ارديبهشت 1382 | نظر دوستان (0)


جمعه 26 ارديبهشت 1382


من که ميدانم شبی / عمرم به پايان ميرسد / پس چرا عاشق نباشم





من که ميدانم شبی
عمرم به پايان ميرسد
نوبت خاموشی من
سهل و آسان ميرسد
من که ميدانم که تا
سرگرم بزم و مستی ام
مرگ ويرانگر چه بی رحم
وشتابان ميرسد
پس چرا عاشق نباشم
من که ميدانم به دنيا
اعتباری نيست
بين مرگ و آدمی
قول و قراری نيست نیست
من که میدانم اجا
نا خوانده و بیدادگر
سرراه می آید و
راه فراری نیست نیست
پس چرا
پس چرا عاشق نباشم



محوطه دانشكده هنر و معماري - دانشگاه بوعلي سينا


چند روز پيشا با يکي از دوستام بحث ميکرديم. ميگفت که دوستي هاي بين ما مثل يه قرارداده که بعد از مدتي تموم ميشه ...... ولي من اين جوري فکر نميکنم دوستي فراتر ازاين حرفا بايد باشه. وقتي رابطه هاي عاطفي وجود داره چرا بايد يه همچين حرفي زد. چرا بايد دوستي ها به همين زودي از بين بره. به هر حال ارزش دوستي ها رو بايد دونست. بعضي وقتا صحبت کردن با يه دوست چقدر ميتونه به انسان کمک کنه. اون روز چقدر ناراحت و گرفته بودم. ولي بعد از کمي حرف و صحبت با يكي از دوستام بهتر شدم.
چند روزيه که بد جوري سرما خوردم مثل مرده ها شدم. اصلا قدرت کاري رو ندارم. توي اين چند ساله به ياد ندارم اين قدر ضعيف شده باشم. شايدم شدم و يادم نيست. وقتي که مثل پيرمردا چند تا قرص رو پشت سر هم بخوردی چه احساسي به آدم دست ميده. وقتي ميبيني هيچ کاري از دستت بر نمياد و افسوس ميخوري که مريضي مانع از رفتن به طبيعت و ديدن مناظر زيبا شده و ما رو گوشه نشین کنه. و صد افسوس که امروز هرچي گلهاي دانشگاه رو بو کردم جز ذره اي چيزه ديگه اي نفهميدم. و چه افسوس آن روزي که ديگه نتونيم هيچي رو بو کنيم و چيزي رو ببينيم. تا آن روز شايد بايد قدر همديگر را دانست و فکر خود بودن را کنار گذاشت. و به فکر ما شدن بود. و پرده ها را کنار زد شکفت و به سوي آفتابها به حرکت افتيم.
اين بچه هاي مکانيک ديگه شورشو در آوردن (با احترام به دوستان بزگوار و بي گناه). ما همه قبول داريم که بهترين رتبه هاي کنکوردانشکده مال بچه هاي مکانيکه و خيلي درس خوننو .... ولي من نميدونم چرا بايد توي نشريه خودشون به رشته هاي ديگه بي احترامي کنن. حالا درس اونا هر چقدر ميخواد سخت باشه يا طرفدار داشته باشه. من که خودم با اينکه ميتونستم مکانيک قبول بشم. چون مكانيك دوست نداشتم و كامپيوتر و دوست داشتم، اول کامپيوتر زدم. فکر ميکنم نبايد غرور به جايي برسه که به بقيه بي احترامي کرد و بقيه رو قبول نداشت.

چند شب پيشا، يعنی شب قبل از حرکت اردو که خوابم نمی برد. ساعت 1:55 بود که گوشه ايوون خونه. زير آسمون پرستاره اين کلمات از گوشه ذهنم ميگذشت:



فضاي سبز اطراف دانشكده مهندسي - دانشگاه بوعلي سينا




چشمک ستاره ها
ياد اون چشمای تو
گلای هميشه بهار
توی شب، توی بهار
نگاه برگ درخت
دیگه نيس روی زمين
کاش ميشد
گلای آفتابگردون
سرشون پايين پايين
گوشه آسمونا
جای خورشيد يه ماهه
گوشه حلقه ماه
گوشه زلفای تو
مياره به ياد من
ماه هم گريزونه
ديشبم مهمون اون نگاه من بود
نمی دونم چی شده
امشبم باز گريونه
شايدم دلش شکسته
توی اين سياهی شب
کاش ميشد
مث شاپرکا
بال ميزدم
می بردم با خودم
گلای قاصدکو
برای بنفشه ها
برای بلبل تنها
برای گلهای سرخ
که ديروز غنچه بودن
.......





اون روز ديگه مهندس سرکلاس نغمه غم انگيز خداحافظي رو سرداد. وقتي که بچه ها درخواست کردن که ميانترم گسسته عقب بيفته مهندس با عنوان اين جمله : " خوب باشه بالاخره اين آخرين ترميه که با شما درس دارم " باز به ياد ما انداخت که مهندس قراره تابستون بره ديار غربت براي ادامه تحصيل. وقتي مهندس سر کلاس مثال هاي طنزآميز ميزد. خنده هاي بچه ها تا چند وقت ديگه خاطره اي بيش نخواهد بود. ........
ديروز ديگه بالاخره بعد از کلي بالا و پايين با بروبچ کامپيوتر رفتيم اردوي نمايشگاه کتاب تهران. بعد از طي شدن يه روز پر از دردسر و كلي اتفاق... شب ساعت 11.30 قرارمون بود. تانزديک 12.30 ديگه همه سوار اتوبوس بودن و راه افتاديم. تا نزديک 4 که از خواب خبري نبود. اردوي بچه هاي فيزيک هم همزمان با ما بود. بچه هاي برق هم صبح راه افتاده بودن. نزديک 7.30 نزديکياي نمايشگاه بوديم و اونجا صبونه رو خورديم. و تا دم در نمايشگاه با هم بوديم و از اونجاها ديگه از همديگه جداشديم. تا 11.30 که با بچه هاي انجمن رفتيم براي گرفتن نهار از دانشگاه شهيد بهشتي. دانشگاه شهيد بهشتي قيمه خوبي داشت (حداقل نسبت به دانشگاه خودمون) و اسقبال مسولين اونجا هم با مهمانان هم خيلي عالي بود. به جز ما چند تا اتوبوس از شيراز و سبزوار و ....هم اومده بودن. تاخير زماني در برگشتن ما و گم کردن چند تامون به همراه وسايل در موقع نهار بدترين چيزي بود که ممکن بود اتفاق بيفته. تا 3:30 بعد از ظهر بلندگوي نمايشگاه چندين بار اسم بعضي دوستان رو صدازد. ولي خبري نبود ولي جلو در اتفاقي پيدا شدن.


اتوبوس هم به خاطر فرار از ترافيک و تنبلي کمي دورتر از محل قرار وايساده بود. نزديک 4 بود که متوجه شديم هنوز 7 نفر از بچه ها نيومدن. ولي هيچ وقت اون لحظه يادم نميره که 2 تا از دخترا به خيال آنکه اتوبوس رفته و جا موندن، به دنبال ماشين بودن براي ترمينال و با ديدن من انگار دنيا رو بهشون دادم. چهره هاي نگران و بغض آلود با خوشحالي خاصي همراه شد. عصر هنگام زمان خوبي بود براي نشون دادن کتابا و صحبت کردن و عده اي هم خواب رو ترجيح داده بودن. نزديکای 11 شب خونه بوديم.




بازم رسيدم به جاي قبلي. وقتي یه روز کامل براي یه سري کار کلي پله رو بالا پايين رفته بودم و با خيلي ها حرف زده بودم. وقتي که صبح تربيت بدني براي تست کوپر کلي دويديم. همه خستگي ها سراغمون اومده بود. هيچ به روي خودم نمي آوردم. ولي غروب هنگام دونستن يه حقيقت بزرگ و تلخ کافي بود که بغضو توي گلوم بترکونه...
بازم به اين رسيدم دنيا خيلي زود ميگذره. وقتي با حسرت زمان و.... خيلي چيزا اشکو توي چشم حدقه ميزد. وقتي که خيلي چيزا رو بايد بدوني. وقتي که بايد از خيلي از عادتها گذشت به خاطر... وقتي بهش فکر ميکردم اصلا نمي تونستم خودمو کنترل کنم. ياده روزي افتاده بودم که به خاطر نمره يكي از دوستام چه زجرهايي که کشيدم. ياد وقتي افتادم که سر قبر دارن يکيو خاک ميکنم. وقتي به آسمون شب بي ستاره نگاه ميکردم ياد روزهاي قديمي هم ميفتادم. وقتي به اشتباهات گذشته فکر ميکنم. ديگه نميدونم چي بگم. ياد غروبهاي غمناک و قشنگ آسمون ميفتم. نميدونم چرا دارم همش از غمو غصه ها ميگم. اين روزا تا هرکيو ميبينم. ميگه وبلاگتو ديدم اين جوري واون جوري ......


آقا ما يه ۲ روزی بود که بالاخره با کلی زور و التماس ماشينو از بابامون ميگرفتيم و ۱۰-۱۲ صبح با ما بود. چهارشنبه به خاطر بعضی کارای اردو سر وقت نتونستم ماشینو تحویل بدم. در میون محوطه دانشگاه در یک کورس دنده عقب با سرعت زیاد و عدم تنظیم فرمان یهو متوجه شدم که نصف بیشتر ماشین به جای خیابون توی جوی آب افتاده ... هیچی دیگه کارمون دراومد هرچی زور زدیم و هل دادیم و بلند کردیم نشد. توی راهروهای دانشکده علوم یکی از بچه های ریاضی رو دیدم. ازش کمک خواستم اونم دوستاشو صدازد و اومدن و دادن نظرات مهندسی و....شروع شد. بعد از مدتی اطراف ماشين پر شد از تعداد زيادی از اساتيد دانشگاه و دانشجويان. از دور هم تعداد زيادی از دخترا جمع شده بودن و ماجرای ماشين رو تماشا ميکردن. بعد از کلی هل دادن و سنگ گذاشتن و ماشين دراومد. يکی از دوستای بابا به جای روحيه به بابام زنگ زده بود و جريان رو بد جوری گفته بود. توی اون لحظات تضاد ميان مهربانی و دلسوزی های يک مادر و ناراحتيها و عصبانيتهای يک پدر در نوع خود جالب توجه بود. اين از شانس ما بود. اگه اون روز ۵ دقيقه زودتر ميرسيدم اين جوری نميشد.


نوشته شده توسط يه گردن زخمي در جمعه 26 ارديبهشت 1382 | نظر دوستان (0)


يكشنبه 21 ارديبهشت 1382


چه بگويم سخنی نيست / می وزد از سر امید نسیمی





چه بگويم سخنی نيست
می وزد از سر امید نسیمی
لیک تا زمزمه یی ساز کند
در همه خلوت صحرا
به رهش
نارونی نیست
چه بگویم ؟ سخنی نیست
پشت در های فرو بسته
شب از دشنه و دشمن پر
به کج انديشی
خاموش
نشسته ست
بام ها
زير فشار شب
کج
کوچه از آمدورفت شب بدچشم سمج
خسته ست
چه بگویم؟ سخنی نیست
در همه خلوت این شهر آوا
جز زموشی که در اند کفنی
نیست
وندراین ظلمت جا
جز سیانوحه ی شو مرده زنی
نیست
ورنسیمی جنبد
به رهش
نجوارا
نارونی نیست
چه بگویم
سخنی نیست
احمد شاملو




نمی دونم از کجا شروع کنم و از کجا بگم. ولی چند روزيه که چيزی ننوشتم. از ماجراهای دانشگاه شروع ميکنم. روز چهارشنبه که ميانترم برنامه نويسي پيشرفته داشتيم بعد از تاخیر استاد با اکثريت قريب به اتفاق ميانترم دودر شد. (با واژه بهتری نتونستم توصيف کنم). عصر چهارشنبه روز جالبی نبود. يعنی اکثر چهارشنبه ها خوب نيست. کلاسا تا شنبه تعطيله و بچه ها هم اکثرا ميرن خونه هاشون و اين راهرو های خلوت دانشگاه توی بعد از ظهرهای چهارشنبه ديدن داره .خلوت خلوت، آدم باورش نميشه که تاديروز چقدر شلوغ بوده.


اين جمعه برای کوه اکثر دوستان نبودن. بچه های خوابگاه هم پايه نشدن. وبعضيام ميخواستن درس بخونن. اين بود که با دکتر (يکی از فاميلای نزديک...) همراه شديم. برخلاف هفته گذشته سرد بود. و عليرغم آفتاب باد و نسيم سردی كه ميوزيد. وشبم با بچه های خوابگاه بوديم. شنبه رو هم با روحيه طی کرديم ولی بچه های عمران که ميانترم استاتيک داشتن چيزه ديگه ای ميگفتن. اما امروز بالاخره ميانترم برنامه نويسی پيشرفته بعداز چند هفته برگزار شد. بچه های مکانيک هم امروز ميانترم استاتيک داشتن. يکيشون ميگفت ما ميانترم افتاديک داريم تا استاتيک. هم چنين ديده ها و شنيده های ما حاکی از آن است که تعدادی از دوستان در حال حذف کردن تعدادی از واحدها هستن.
هفته يش توی ترمينال توی چايي يکی از بچه ها قرص ريخته بودن و از عينک آفتابي و كيف و تا هرچی كه داشته همه رو دزديده بودن. خوشبختانه مطلع شديم که جناب دزد دستگير شده و الان توی بازداشتگاهه.



اکثر وقتا یا بيشتر وقتا ندونستن بعضی چیزا خیلی بهتر از ندونستن اوناس و اصلا از چیزی با خبر نشیم خیلی بهتره. اما بعضی وقتا دونستن بعضی چیزا میتونه خیلی مهم باشه و چیزایی که در پشت صحنه رخ میده و ما ازش بیخبریم. میتونه چه قضاوتهایی بر علیه ما و یا به نفع ما باشه ولی بدترین حالتش همونیه که قضاوت ناعادلانه صورت بگیره .شایدم بعضی وقتام هستن که خیلی چیزا توی تاریخ ظاهر بدی داشته ولی در اصل ماجرا چیزای دیگه ای بوده. چی ميشه اگه ما خودمون بريم به دنباله حقيقت و راجع به چيزايي که خودمون ميبينيم و ميشنويم قضاوت کنيم.




يکی از دوستان دانشگاه آزادي هم معترض شده بودن به مطالبی که هفته پيش راجع به دانشگاه آزاد نوشتم. واقعا متاسفم من به هيچ وجه قصد بی احترامی و ناراحتي دانشجويان دانشگاه آزاد رو نداشتم و نميدونم ديگه چی بگم.
يکی از دوستان از مشهد هم خواسته بودن که عکس ني ني بيشتر بزارم
امروز جلسه شعر خونی انجمن شعر بود. ترم قبل هر هفته پلاس بوديم ولی اين ترم به خاطر همزمانی با چند تا کلاس نشده بود. اين دفه امير از بچه های عمران شعرشو خوند و...






حرف ها دارم
با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم
وزمان را با صدایت میگشایی
چه ترا دردی است
کزنهان خلوت خود می زنی آوا
ونشاط زندگی را از کف من می ربایی
در کجا هستی نهان ای مرغ
زیر تور سبزه های تر
یادرون شاخه های شوق
می پری از روی چشم سبز یک کمرداب
یا که میشوی کنار چشمه ادراک بال و پر
هر کجا هستی بگو با من
روی جاده نقش پایی نیست از دشمن
آفتابی شو
رعد دیگرپا نمی کوبد به ابر
مار برق از لانه اش بیرون نمی آید
و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان برتن صحرا
روزخاموش است آرام است
از چه دیگر میکنی پروا
سهراب سپهري




امروزم فکر میکنم تا عصری روز خوبی نبود. اصلا چه معنی داره همه روزا خوب باشه. همه روزا، روز خداست و کارای ما آدما در طول روز اونا رو خراب میکنه... به هر حال. اگه عصری سراغ امیر نرفته بودم حتما تا شب دیوونه میشدم.
دیروز امتحان میانترم فیزیک ۲ بود. سوالها رو که از قبل تقریبا حدس زده بوديم. ولی فقط اول و آخر جواب روبلد بودم. وسطاش دیگه کم میاوردم از قوه تخیل استفاده میکردم. موقعیت مکانی امتحان هم فقط برای دوستان خوب بود که 3-4 تا سوال رو گرفتن. ولی کسی نبود كه ما رو از علم سیر کنه ......ولی یه چیزیو بگم اگه کسی توکار تقلب نیست همون بهتر که نباشه. وقتی این چهره ای قرمز شده متقلب رو آدم سر جلسه میبینه......
درهر صورت پایان امتحان پایان خوشی بود از لحاظ اینکه دیگه ترس واضطراب تموم شده بود و از همه مهمتر 5 فصل فیزیک 2 حذف شد. و از این به بعد باید از اول شروع بشه.....




فضاي سبز اطراف سايت نظري - دانشكده مهندسي - دانشگاه بوعلي سينا


وقتی جاده هاي تاریکی رو پیمودم تازه فهمیدم اول راهم. وقتی که کوهها را پیمودم تازه نفس گرفته بودم و قله را که فتح کردم دیگه توانم چند برابر شده بودم و خبری ازخستگی نبود.حتی وقتی که شبای بی ستاره رو ستاره بارون کرده بودم خسته نشده بودم. ولی یه نگاه بی سلام برای لحظه ای چنان مرا خسته کرد که دیگر توان رفتن نداشتم. وقتی که اشکهای گونه ام همدمی بهتر از نسیم نیافت. به سراغ شبنم های روی بنفشه ها رفت و قطره دیگر غنچه سرخ را از خواب بیدار کرد...وقتی همه چیو میدونستی و هیچی نمی دونستی. وقتی از همه چی باخبر میشی از همه چی با خبر نمیشی. وقتی ظاهر و میدیدی و از درون خبر نداشتی. وقتی که دلی رو شکستی دیگه نمیتونی با چیزی قطعات اون رو بهم بچسبونی. وقتی یک نگاه برای یک عمر حرف داره و خیلی حرفا میزنه. وقتی از یه نگاه به خیلی چیزا پی میبری و....وقتی همه تلاش ها به یه نقطه ختم میشه .....




توی انجمن علمی هم تصمیم به اردوی نمایشگاه کتاب گرفته شد. فعلا منتظر تعداد نفرات هستیم. ولی دیشب خواب میدیدم که همه چی درست شده و رفتیم. ولی امیدوارم که این برگزاری اردو در حد همون خواب نباشه. بقیش چی بشه نمیدونم.
چند روز پیشا واسه یه کاری رفته بودم دانشگاه آزاد، همین که وارد شدم اصلا دلم گرفت. حتی گلا و درختا و فضای سبزشم بویی از طبیعت نمیداد و همش به رنگ پول مردم بیشتر شبیه بود. آدم هایی که مجبور بودن پشت نقاب سیاه و ریا قایم بشن. ساختمونهایی که ساخته و نساخته سربه فلک کشیده بود. محوطه های حصار کشیده شده و تقسیم بندی های غیر انسانی و .....(البته با احترام به همگی دوستان دانشگاه آزادی...)




دانشگاه آزاد اسلامي واحد همدان

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در يكشنبه 21 ارديبهشت 1382 | نظر دوستان (0)


جمعه 12 ارديبهشت 1382


دل من شکست بارها / وبه کس نگفتم آن را





دل من شکست بارها
وبه کس نگفتم آن را
به کنار جويباران
به ميان بوته زاران
همه چشم انتظار بودم
همه دل سپرده بودم
به نسيم صبحگاهی
که نگفته بودم اين راز
بسپردم پيامها
که رسد به لاله ای سرخ
گله و شکايت من
به سرای بی کسان من
کس بی کسان بودم
به قمار عاشقانه
دل و جان سپرده بودم
همه را به يک نگاهی
به کنار غنچه سرخ
که به گريه من نشستم
زغم دل بنفشه
به غروب دل نگاهم
همه بر طلوع ديگر
............
از خودم



اين شعرو روز سه شنبه 2 ارديبهشت ماه، سر کلاس گسسته گفتم. فکر ميکنم بايد يه کم روش کار بشه تا پخته بشه. حالا همين جوری داشته باشينش.
ولی مدت زياديه که طبع شعرم کم شده و هر از چند گاهی يه چيزايی مياد به ذهنم. قبلنا روزی چند بار و حالا اين جور .....
ديروز با بچه ها رفتيم کوه. البته رفتيم به اردوی کانون فرهنگی امور فرهنگی پيوستيم. تقريبا ۵۰-۶۰ نفر بوديم. فقط اين اتوبوسه که قرار بود تا يه مسيری ما رو برسونه. خيلی دير اومد. به هر حال.... تا نزديک ۴ اون بالاها بوديم و با بچه ها کلی عکس گرفتيم. و نهارم اونجا بوديم و جای دوستان حسابي خالي، خوش گذشت.





سال ميان دو پلك را
ثانيه هايي شبيه راز تولد
بدرقه كردند.
كم كم، در ارتفاع خيس ملاقات
صومعه نور
ساخته مي شد.
حادثه از جنس ترس بود.
ترس
وارد تركيب سنگ ها مي شد.
حنجره اي در ضخامت خنك باد
غربت يك دوست را
زمزمه مي كرد.
از سر باران
تا ته پاييز
تجربه هاي كبوترانه روان بود.
باران وقتي كه ايستاد
منظره اوراق بود.
وسعت مرطوب
از نفس افتاد.
قوس قزح در دهان حوصله ما
آب شد.
"هبوط رنگ از کتاب ما هيچ، مانگاه"

اين چند روزه بنا به دلايلي (يكيش همدردي با يكي از دوستان كه خيلي دسترسي نداره) خيلي آنلاين نشدم و چيزي هم ننوشتم. اين مطلب آخري هم از توي سايت نوشتم.
اول از همه از سهراب ياد ميكنم. امروز سالگرد درگذشت سهراب سپهري بود، يادش گرامي.
دو هفتس كه اين كارنامه ما رو دادن ميخواستم كارنامه رو اسكن كنم بزارم روي وبلاگ. هنوز وقت نكردم. ولي كارنامه اوليه كه به ما دادن افتخار چارمي كلاس رو داشتم. (خرخوني هم حدي داره ها....)
نتايج انتخابات انجمن علمي كامپيوتر هم چند روزيه كه اعلام شده.


ميانترما هم حسابي نفس ها در سينه حبس كرده و فرصت حركت وتكاني رو نميده. نكته جالب توجه هماهنگي و همدلي كليه بچه ها در جواب دادن به سوالات بوده......
بهارم شده هوا خوب شده اين روزا روي بردهاي دانشكده هاي مختلف رو كه نگا ميكني يه اعلان ثبت نام براي اردو ديده ميشه.
ما هم در بدو ورود به انجمن علمي كامپيوتر تصميم به برگزاري يه اردوي نمايشگاه كتاب داريم.
اميرحسين هم خونه دار شده. در نزديكي محله ما يه خونه نقلي اجاره كرده. عصري باهم رفتيم يه سري چيزميز گرفتيم.
ديروز دانشگاه باز تحصن و اعتراض بود. يه چند تا کلاس تعطيل شد. اصلا بعضی از بچه ها به اعتصاب توجه ندارن که فقط ببينن کلاس تعطيل ميشه... اعتصاب ۲ ساعت بيشتر طول نکشيد.





نوشته شده توسط يه گردن زخمي در جمعه 12 ارديبهشت 1382 | نظر دوستان (0)