اسفند 1381 | صفحه اصلي | ارديبهشت 1382


يكشنبه 31 فروردين 1382


ديدي اي دل که غم عشق دگربار چـه کرد / چون بـشد دلـبر و با يار وفادار چـه کرد





ديدي اي دل که غم عشق دگربار چـه کرد
چون بـشد دلـبر و با يار وفادار چـه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازي انگيخـت
آه از آن مست که با مردم هشيار چـه کرد
اشـک من رنگ شفق يافت ز بي‌مهري يار
طالـع بي‌شفقت بين که در اين کار چه کرد
برقي از مـنزل ليلي بدرخـشيد سـحر
وه کـه با خرمن مجنون دل افگار چـه کرد
ساقيا جام مي‌ام ده کـه نـگارنده غيب
نيسـت معـلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن کـه پرنـقـش زد اين دايره مينايي
کـس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
يار ديرينـه بـبينيد کـه با يار چـه کرد



امروز ۲ بار خوردم زمين. نمی دونم شايد عزراييل هی زير پام ميزد. اول صبحی که ماشين بهم زد و بعد از ظهرم از پله ها که می دويدم به زمين خوردم. شايدم آه بعضی دوستان باشه كه ديگه نمي دونم، دفه بعد کی بخورم زمين و زنده بمونم يا نه ؟!
امروز امتحان ميان ترم معادلات داشتيم. عجب سوالهايی از همون لحظه اول انگشت ها به دهان مونده بود. يکی از بچه ها ميگفت : استاد اينا سوالای المپياده !!!!
و برگه های سفيد و بدون اسمی بود که تحويل استاد ميشد.........




ولی يه چيزيو بيشتر متوجه شدم که بعضی از حرفا چقدر ميتونه تاثير گذار باشه. قرار گرفتن يه سری کلمه در کنار هم ميتونه چه حرفايی بزنه و يا اينکه چيا بكنه. از اين به بعد بايد محتاط تر عمل کنم. چون از اون طرف قضيه بی خبرم.
بعد از اين جريان داشتم با خودم فكر ميكردم كه چرا تا حالا نشده به يكي بگي : نه !
بارها در هراس از شكستن دلي از گفتن نه ها خودداری کردم چند شب پيشم با يه آقا ساسان آشنا شدم دانشجوی فوق ليسانس کامپيوتر شريف بود. اونم يه چيزی از ما خواست ما هم مونديم توی در وايسی، هيچی ديگه بازم بله رو گفتيم. حالا که فکرشو ميکنم چی بايد بکنم ميبينم نه کار من نيست.
تا حالا براتون پيش اومده با يکی چت کنين بعدش آشنا از آب در بياد....هفته پيش واسه من تجربه جالبی بود.اين هفته رکورد اينترنت بیداری رو هم شکستم (البته چیزه قابل افتخاری نیست.....) تا ۴ صبح بیدار بودم.البته ۲-۳ بارم قطع شد. ولی رکورد اینترنت بدون قطعی هم ۸.۵۰ است. يه چند روزی کار نکرده بوديم رفتيم تلافی کرديم. اينو واسه يکی از دوستام كه تعريف کردم هي ميگفت: "كوفتت بشه"
امروز ۱۲-۲ سالن سينما فيلم "مرثيه ای برای شاملو" رو گذاشته بودن. يه فيلم تقريبا مستند، البته کيفيت فيلم پايين و سياه سفيد بود. همش با بچه ها و اين امير بحث شاملو بود. امیر عاشق شاملو، ولی من نظرم اينه که سهراب يه چيزه ديگس. به نظر من که شعرای سهراب لطيف تره. حميد مصدق هم يه جورايی به سهراب نزديکه ولی شايد سهراب نسبت به مصدق کمتر از عشق گفته.





بايد امشب بروم
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم.
هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود.
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.
هيچكس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت.
من به اندازة يك ابر دلم مي گيرد
وقتي از پنجره مي بينم حوري
ـ دختر بالغ همسايه ـ
پاي كمياب ترين نارون روي زمين
فقه مي خواند.
چيزهايي هم هست، لحظه هايي پر اوج
(مثلا شاعره اي را ديدم
آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و شبي از شب ها
مردي از من پرسيد
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)
بايد امشب بروم.
بايد امشب چمداني را
كه به اندازة پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست،
رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند.
يك نفر باز صدا زد: سهراب!
كفش هايم كو؟


سهراب سپهري

دیشب تا ۱۲.۳۰ -۱ دانشکده مهندسی پیش بچه های گروه روبوکاپ بودیم. آدم تا در شرایط قرار نگیره نمی دونه که چه خبره. هر کی هم از دور وایساده میگه لنگش کن.......
ولی دیشب عجب بارون و تگرگ شدیدی اومد. شکوفه ها و جونه هایی که تازه در اومده بوده همه شکستن و آسیب دیدن. ولی هوای آخر شب چقدر لطیف بود، کلی توی اون هوا قدم زدیم (البته از بی ماشینی)




اصلا برام مهم نیست. الان فقط میخوام بنویسم. بعضی وقتا این جوری خالی میشم.
خیلی ناراحت بودم. یاد روز انتخاب واحد افتادم. وقتی که برخورد مسئولين با بعضی از بچه ها، چقدر بچه ها رو ناراحت کرده بود. وقتی که خشم مياد سراغ يکی، خيلی کارا می خواد بکنه ولی بعدش ممکنه پشيمونم بشه. وقتايی که اين جوری ناراحتم. ناراحتيهای ديگه هم به يادم مياد. تحویل نگرفتن بعضی دوستان. رفتار و تغییر رفتار دوستان دیگر. چیزایی که پریروز شنیدم. چیزایی که میبینم. حسرت گذشته هایی که گذشته. حسادت نسبت به خیلی چیزا. ظهر وحشتناک بعد از کنکور و غروب غمناک آن شب...
شاید اینو زیاد گفتم : "وقتایی که دلم میشکنه آرزو میکنم کاش کلاغ بودم. و اون بالاها پرواز میکردم. و به چیزی هم فکر نمیکردم....."





دلم از خيلي روزا با كسي نيست
تو دلم فرياد و فرياد رسي نيست
ديگه دل با كسي نيست
ديگه فرياد رسي نيست
آسمون ابري شده
ديگه خار و خسي نيست
بارون از ابرا سبكتر مي پره
هر كسي سر به سوي خودش داره
مثل لاك پشت تو خودم قايم شدم
ديگه هيچ كس دلمو نمي بره
ديگه دل با كسي نيست
ديگه فرياد رسي نيست
آسمون ابري شده
ديگه خار و خسي نيست
...........

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در يكشنبه 31 فروردين 1382 | نظر دوستان (0)


چهارشنبه 27 فروردين 1382


باید کتاب را بست / باید بلند شد





......
باید کتاب را بست
باید بلند شد
در امتدادوقت قدم زد
گل را نگاه کرد
ابهام را شنید
باید دوید تا ته بودن
باید به بوی خاک فنا رفت
باید به ملتقای درخت و خدا رسید
باید نشست
نزدیک انبساط
جایی میان بیخودی و کشف
سهراب سپهری

اين چند روزه نرسيدم چيزی بنويسم ولی اتفاقای زيادی افتاده. اولين تجربه در کنار بچه های گروه روبوکاپ هر روز از بعداز ظهر تا ۱۱.۳۰ شب. از اتفاقای دانشگاه هم بگم : شعرهای مشکوک روی تابلو قبل از کلاس ریاضی. کچل کردن یه تعدادی از بچه های خوابگاه مهندسی (بنا به دلایل نا معلوم). تغییر غذای شام دوشنبه از همبرگر به عدس پلو. برگزاری انتخابات انجمن علمی کامپیوتر برای چندمین بار و اتفاقات روز دوشنبه و پیامدهای آن و.......




غنچه زندگی رو در شکفتن میدید. پروانه زندگی رو در شمع میدید. بهار زندگی رو در شکوفه ها میدید. باد زندگی رو در حرکت میان گیسوان ابر میدید و موج زندگی رو در کوبیدن به صخره ها میدید.فرهاد زندگی رو در تکه تکه های سنگ میدید ولی سهراب ميگه :


زندگی خالی نيست
مهربانی هست، سيب هست، ايمان هست
آری
تا شقايق هست، زندگی بايد کرد
........
سهراب سپهري


و حميد مصدق هم اين جور :


زندگی رويا نيست
زندگی زيبايی است
می توان
بردرختی تهی ازبار زدن پيوندی
می توان در دل اين مزرعه خشک وتهی بذری ريخت
ميتوان
از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست
........
حمیدمصدق



Soccer Server


هر چی ما توی دوران مدرسه و دبيرستان درس نخوندیم. عوضش این خواهر کوچیکه درس خونده. دیروز باخبر شدم که توی مسابقات علمی مدارس توی ناحیه اول شده. و بعدشم توی مسابقات آزمایشگاهای فیزیک هم تو ناحیه باز اول شده. دیروز که فهمیدم خیلی خوشحال شدم گفتم باید اینو اینجام بنویسم.
این دوران دانشجویی هم واسه خودش حکایات و خاطراتی داره. فکر نمیکنم بعضی از این خاطرات دیگه بعد از این هم اتفاق بیفته و دیگه به تاریخ میپیونده. این چندتا مطلبی که مینویسم اولش فقط میخواستم توی وبلاگ خاطرات دانشجویی بنویسم. ولی هر چی با خودم کلنجار رفتم دلم نیومد اینجام بیارمش.
* چندروز پيشا دم در دانشکده علوم يکی داشت با تلفن عمومی صحبت ميکرد. بچه ها الكي جمع شده بودن و يه صف بلندی رو از اين طرف راهرو تا اون طرف راهرو درست کرده بودن! عجب صحنه ای بود. هیچ کس نمیخواست تلفن بزنه ولی بيخودي شلوغ میکردن.......
* بعد از نهار باز بچه ها جمع بودن و رفتن جلو يه تابلو اعلانات خالی جمع شدن و شروع کردن به ادای خوندن هرکی که رد ميشد ميگفت چه چيز مهمی به اعلاناته که اينا اين جور جمع شدن...
* وقتی يکی از بچه ها تو کلاس بود چه بازی هايی از پشت پنجره کلاس در میاوردن و اونو سر کلاس ميخندوندن ........
* وقتی توی جاده های کوه برای ماشین کنار ماشینا وایميسادن و ماشینا از کنارشون رد میشدن ...............

بعضی وقتا بعضی حرفا روی آدم خیلی تاثیرا میتونه بذاره... بعضی وقتا بعضی کارا به چه دلایلی انجام میشه و بعدش چی میشه... بعضی وقتا بعضی چیزا چه ظاهر خوبی داره ولی باطنش چیزای دیگس یا برعکس... بعضی وقتا چرا نمیشه به همه چی مثبت بود... بعضی وقتی یه چیزایی هست که باید به خاطر یه چیزای دیگه ازش گذشت. بعضی وقتا یه دوست از چندین هزار تا دوست نزدیکم بهتره .... بعضی وقتا نمیشه یه چیزایی رو گفت... بعضی وقتا اون چیزایی که فکر میکنیم نیستن... بعضی وقتا بعضی چیزا....
اين نيز بگذرد................


خوب بالاخره بعد از چند روز برگشتم. یه چند روزی بود اینترنت کار نکردم. امروز امتحان میان ترم گسسته داشتیم. این چند روزه همش گسسته خوندیم ولی امروز سر جلسه با بچه ها فهمیدیم که هیچ کدوم از اون شب زنده داریها فایده ای نداشت. اولین اشکها هم دقایقی پس از رویت برگه های امتحانی ریخته شد. ولی من کلی که وقت گذاشتم تونستم یکی از 4 سوال رو بنویسم. و بابت همین یه سوال خیلی خوشحال شدم.



این چند روزه هم هوا خیلی خوب بوده فقط دیروز باد شدیدی میومد و امروز هم بارون بهاری اومد. نمیدونین این درختهای محوطه دانشگاه که شکوفه کردن چقدر قشنگ شدن. این سبزه های کنارجاده، چشمه های آبی که جاری شدن، دسته کبوترا و پرنده هایی که توی آسمون واسه خودشون پرواز میکنن نه واسه بقیه و............


ديروز کلا با مجيد بودم و شب يه سری رفتيم تا خوابگاه، همه نيومده بودن ولی بعداز مدتها همديگه رو ديدیم. خسرو ميگفت : "دلم لک زده بود واسه خوابگاه.."
امروز اولين روز تحصيلی دانشگاه در سال ۸۲ بود. آغازی دوباره که در اوايل صبح همراه با کمی دلهره بود. و صبح قبل از کلاس بچه ها واسه ياد محمد اخضر خرما گرفته بودند.
با ديدن بچه ها علاوه بر تغييرات وضع ظاهری و لباس، شاهد ازدياد وزن بعضی از دوستان هم بوديم. که نشان از آجيل و تخمه عيد و رسيدگی های مادران داشت.
در هنگام ظهر توی دانشکده علوم جالب بود که صف تهيه ژتون از خود صف سلف سرويس بيشتر و طولانی تر بود.




همتی هست اگر
با من و توست
تا در اين خشک کوير
از دل سنگ براريم آبی
کسی از غيب نخواهد آمد
در من و توست اگر مردی هست
حمید مصدق


امروز بعدازظهر ۲ تا ضد حال پشت سرهم. نمیدونم بالاخره چرا امروز باید این جوری میشد.
سرکلاس معادلات استاده گیر داد و بردمون پای تخته همونایی که تازه درس داده بود حل کنیم. منم که ديگه آخر روحیه هستم. رفتیم اونجا سرخ و سفید کردیم و حتی یه جمع و تفریق ساده هم یادم رفته بود. یادمه همیشه توی دبیرستان هم این جوری میشد. ای بابا....








من تمنا کردم
که تو بامن باشی
تو به من گفتی
هرگز، هرگز
پاسخی سخت و درشت
مرا غصه اين
هرگز کشت
حمید مصدق

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در چهارشنبه 27 فروردين 1382 | نظر دوستان (0)


پنجشنبه 21 فروردين 1382


خم زلف تو دام کفر و دين است / ز کارستان او يک شمه اين است





خم زلف تو دام کفر و دين است
ز کارستان او يک شمه اين است
جمالت معجز حسن است ليکن
حديث غمزه‌ات سحر مبين است
ز چشم شوخ تو جان کی توان برد
که دايم با کمان اندر کمين است
بر آن چشم سيه صد آفرين باد
که در عاشق کشی سحرآفرين است
عجب علميست علم هيت عشق
که چرخ هشتمش هفتم زمين است
تو پنداری که بدگو رفت و جان برد
حسابش با کرام الکاتبين است
مشو حافظ ز کيد زلفش ايمن
که دل برد و کنون دربند دين است

میگن امروز ۱۳ بدر (یا روز آشتی با طبیعت) سبزه گره زدن و فال حافظ و ....
پارسال که توی خونه روز ۱۳ فروردین ترمودینامیک میخوندم ولی امسال دیگه میریم توی طبیعت و قرار شده به جای همه دوستان سبزه گره بزنیم ولی اين ۲ روزه چقدر هوا خوب شده. شايد به خاطر اينه که آسمون فهميده دوستان تهرانی و شهرستانی دارن بر ميگردن برف و بارون کم شده و آفتاب شده. البته همه دوستان خیالشون راحت باشه من به جای همه دوستان سبزه گره ميزنم.





دلم می خواد
گريه کنم
برای آخرين بار
دلم ميخواد ببينمت
برای آخرين بار
دلم تنگه
برای اون نگاهات
دلم مي خواد
داد بزنم
دلم ميخواد
...........


ماشينهای زيادی اومده بودن گوشه گوشه صدای شيون و گريه به گوش ميرسيد. مادر بزرگ يک دستش به آسمان و گله از تقدير فلک و با دست ديگرش بر دوش پسرش تکيه کرده بود. چهره های اندوهبار به زمین خیره بود. آسمون تازه اشکاش تموم شده بود. دیشب خیلی گریه کرده بود. ولی هنوز جای اشکاش روی زمين پيدا بود. چشم های قرمز در ميان چهره های برافروحته نشان از ياد وخاطره ای از محمد داشت. دانشجويان فوق ليسانس و همکلاسی های محمد هم در گوشه ای اندوهگين بودند. ماشين به حرکت خود ادامه ميداد. همچنان که چرخ زندگی در حرکت بود لحظه ای نبود که ریش سفیدان و پیر مردان آه و ناله ای نکنند. وچه لحظات دلخراشی است آن صحنه که ماشینها از کنار ماشين تصادف کرده عبور ميکنند آن لحظه که ميبينيم و از دست کسی کاری برنمی آيد. ديدن آن لحظه برای خانواده ای چه دلخراش است.
و چه لحظاتی بود وقتی که ماشين بيمارستان آمد. چه لحظه ای بود وقتی که مادری شيون ميکشيد. و چه لحظات دردناکی.....دوستانی که به اندوه نشسته بودند. آن جوانان برومندی که غم آنها را در بر گرفته بود. لحظه هايی که اشک ها بر چشمها سنگینی میکرد و گونه ها را رنگين کرده بود. وآن لحظه که تابوت به زمين نهاده شد. خواهر ومادری که گريه ميکردند.
گریه های دوستی که آخرين لحظات را با محمد بود. والتماس مادر و خواهر برای آخرين ديدن چهره محمد برای آخرين بار و وداع آخر. دست تکان دادن مادر بزرگ و خداحافظی با نوه اش برای آخرين بار. آن لحظه ای که محمد را به خاک سپردند.لحظه هايی که خواهر حاضر به جدايی و دوری از تربت برادر نبود. لحظه هايی که اشکها بر سر تربت محمد ميريخت. لحظه هايی که گلهای پرپر شده ای به روی گل پرپر شده ديگری ميريختند. و چهره هايی که به دوردستها مي نگريست. پدری که احساسات خود را جلوی خواهر ومادی بروز نميداد. پدری که از نگاهش غم ازدست رفتن تک پسر معلوم بود. پدری که اشکهايش در پشت عينک تيره مخفی ميشد. پدری که با هر نگاهش خاطره ای از محمد را يادآوری ميکرد. خواهری که لحظه ای عکس برادر را از خود دور نميکرد. پدری که در خيل عظيم جمعيت خودرا در غم از دست دادن پسر تنها ميديد. و آخرين خداحافظی ها و وداعها و محمد تنهای تنها در ......





گلعذاری زگلستان جهان ما رابس
زين چمن سايه آن سرو روان ما را بس
من و همصحبتی اهل ريا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس
قصرفردوس به پاداش عمل میبخشند
ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کاین اشارت زجهان گذران ما را بس
نقد بازار جهان بنگر وآواز جهان
گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس
یارباماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان مارا بس
ازدرخویش خدا را به بهشتم مفرست
که سر کوی تو از کون و مکان مارا بس
حافظ ازمشرب قسمت گله ناانصافیست
طبع چون آب وغزلهای روان مارابس


" انگار همين ديروز بود ... آن صندلي هاي كوچك آهني كه توي راهرو بزرگ دانشكده پزشكي مي چيدند... آن پنجره هاي بلندي كه روبروي حياط دانشكده باز مي شد...و دلشوره امتحان هاي بزرگ كه مارا هفته ها مشغول خود مي كرد. پشت به پشت هم ، روبروي پسرها، روي آن صندلي هاي آهني مي نشستيم و مي نوشتيم . سطر به سطر ، سوال به سوال ، گزينه به گزينه! ميزهاي كوچك صندلي هاي آهني پر بود از يادداشتهاي بچه هاي سال بالايي و تقلب هايي كه در آخرين لحظه روي ميز نوشته بودند... فرمول دوپامين، پل دو زنجيره انسولين... مي نشستيم، مضطرب و دل نگران ، كه اين يكي را چگونه خواهيم داد...
چه زيركانه و آرام مي خنديديم به دروغ هايي كه پسر هاي دانشكده درباره درس خواندنشان مي گفتند و بلند بلند براي اينكه ما بشنويم كنار صندلي ها داد مي زدند... عيد مي آمد با آخرين دقيقه امتحاني كه ورقه ها را بالا مي گرفتيم و خنده هاي ناشيانه ما كه تمام سالن دانشكده را پر مي كرد... با چيپس هايي كه از بوفه دانشكده علوم مي گرفتيم و لحظه هايي كه نمي خواستيم هيچوقت تركشان كنيم... عيد پر مي شد از كارتهاي ناشناسي كه نمي دانستيم چه كسي برايمان فرستاده ، حدس مي زديم اما مطمئن نبوديم ... بوي خوب عيد... بوي تازه جواني ... بوي بهار عشق كه پشت هر كلاس آن دانشكده رخت مي انداخت... پشت تالار عزلت... كنار در تالار ابن سينا...آن گوشه كلاس شماره چهار كه نيمكت هايش پر بود از شعر هاي دلتنگي!... مست بوديم و در اوج جواني... "
برگرفته از وبلاگ خانه ام ابري است



کرمانشاه، کرمانشاهان يا باختران در غرب ايرن و همدان واقع شده. و نسبت به کردستان شايد کردنشين کمتري دارد.
صبح ساعت نزديک 8 بود که راهي کرمانشاه شديم. در بين راه شهرهاي اسدآباد و کنگاور و صحنه و بيستون ميگذريم. البته بايد بگم من قبلا 2 يا 3 بار نيز يه کرمانشاه اومده بودم و مسافت و راه کمي ملموس بود از کرمانشاه که بگذريم شهرهاي مرزي جوانرود و پاوه در پيش است که جوانرود از جهت تجاري و قرار گرفتن غار غوري قلعه به نسبت معروفتر ميباشد. از جوانرود که به طرف پاوه ميرويم غاري از دل کوه نمايان است. که غار داراي آب و محيطي آهکي است ولي به بزرگی غار عليصدر خودمون نميرسد. اما از بيستون هيچ نگفتم که :


بيستون برسرراه است مباد از شيرين
خبري گفته و غمگين دل فرهاد کنيد

نرسيده به بيستون رشته کوههايي جلب توجه ميکند و در اين ميان کوه انتهايي که با شيب مخصوص به خود که شايد حاصل دسترنج فرهاد باشد بيشتر جلب توجه میکند. و مجسمه هايي در ميان کوهی از جنس سنگ حکايت ازداستان شيرين و فرهاد دارد.
و اما درسفردرون ماشين هيچ کار مفيدي از آدم برنمی ياد جزفکر و صحبت و تعريف و گوش دادن به موسيقي و تماشاي مناظر و.....در اين ميان فکرکردن به گذشته و آینده و خاطراتي که در اين سال سال گذشت لحظه اي نبود که در خاطرم نگذره. سالي بزرگ، متحول، متنوع، پراز دردسر و .... درس خوندناي بهار و کنکور و نتايج اونها و سمينار فيزيک تبريز و ماجراهاي بزرگ پيرامون آن، روز ثبت نام دانشگاه، روزهايي که با بچه ها آشنا ميشدم و روزهايي که ....ايامي که شايد هنوز بعضي وقتا حسرت اونا رو ميخوريم ولی یا غم وشادیهاش روزهای قشنگی بوده وحالا......





منحني قلب من تابع ابروي توست
خط مجانب بر آن طره ي گيسوي توست
حد وصال تو را ميل به بينهايت
آنچه مرا كشته است مشتق از موي توست
صفحه ي افكار من صورت ترسيم توست
نقطه ي بحرانيش هجرت اين روي توست
نقطه ي عطفيست اين عشق تو در زندگي
ماكزيمم تابعش آمدنم سوي توست






نوشته شده توسط يه گردن زخمي در پنجشنبه 21 فروردين 1382 | نظر دوستان (0)


شنبه 16 فروردين 1382


پشت دریاها شهری است / قایقی باید ساخت





باد ها در گذرند
بايد عاشق شد و خواند
بايد انديشه كنان پنجره را بست و نشست
پشت ديوار كسي مي گذرد مي خواند
بايد عاشق شد و رفت
چه بيابانهايي در پيش است
رهگذر خسته به شب مي نگرد
مي گويد : چه بيابانهايي بايد رفت
بايد از كوچه گريخت
پشت اين پنجره ها مرداني مي ميرند
و زناني ديگر
به حكايت ها دل مي سپرند
پشت ديوار كسي درياواري بيدار
به زنان مي نگريست
چه زناني كه در آرامش رود
باد را مي نوشند
و براي تو
براي تو و باد
آبهايي ديگر در گذرست
بايد اين ساعت انديشه كنان مي گويم
رفت و از ساعت ديواري پرسيد و شنيد
و شب و ساعت ديوراي و ماه
به تو انديشه كنان مي گويند
بايد عاشق شد و ماند
بايد اين پنجره را بست و نشست
پشت ديوار كسي مي گذرد
مي خواند
بايد عاشق شد و رفت بادها در گذرند


حامد (از بروبچه های همدانی عمران ۸۱ و از دوستان قدیمی و هم مدرسه و بچه محل) هم به جمع وبلاگ نويسان پيوست. دست به قلم خوبی هم داره . يادمه توی مدرسه راهنمايي توی مسابقات شعر رتبه آورد. عنوانه وبلاگشم هست. خانه دوست!





لاله دیدم، روی زیبای توام آمد به یاد
شعله دیدم، سرکشی های توام آمد به یاد
سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند
روی وموی مجلس آرای توام آمد به یاد
بود لرزان شعلع شمعی در آغوش نسیم
لرزش زلف سمن سای توام آمد به یاد
در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت
با حریفان قهر بیجای توام آمد به یاد
از بر صید افکنی آهوی سر مستی رمید
اجتناب رغبت افزای توام آمد به یاد
پای سروی جویباری زاری از حد برده بود
های های گریه در پای توام آمد به یاد
شهر پر هنگامه از دیوانه ای دیدم رهی
از تو و دیوانگی های توام آمد به یاد
رهی معیری


عجب برفی اومده. برف با غباری قرمز قهوه ای انگار این برفه به بمباران های عراق مربوط باشه یادمه توی جنگ کویت (اون موقع شاید کلاس اول بودم) یه بارون سیاهی اومد. نمی دونم دیروز وقتی بارون میومد کسی ناله های آسمون رو نشنید.که امروز دیگه آسمون خون گریه کرد.آخه چقدر آدم کشی.کجا رفته برخوردهای ضدخشونت آخه کجا رفته انسانیت آخه....(اصلا یکی نیست بگه تو این وسط چه کاره ای که این قدر نظر مهندسی میدی ؟ )



اشک رازی است
لبخند رازی است
عسق رازی است
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نيستم که بگويی
نغمه نيستم که بخوانی
صدا نيستم که بشنوی
يا چيزی چنان که ببينی
يا چيزی چنان که بدانی...
من درد مشترکم
مرا فرياد کن.
احمد شاملو


ازدیشب باخودم قهر کردم. دیشب از بدترین شبهای زندگیم بود.دیشب بعد از مدتها فهمیدم که دیگه نمیشه به خودم اعتماد داشته باشم.نمیدونم آتش بس کی باشه!؟اصلا نمی دونم چرا این جوری شد. شاید به خاطر این باشه که یه مدتیه سهراب نخوندم. کاش سهراب بیشتر شعر میگفت .....






قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از خاک غریب
که در آن هیچکسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدا کند
قایقی از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
همچنان خواهم راند.
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا - پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند :
" دور باید شد ، دور،
مرد آن شهر اساطیر نداشت .
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود.
هیچ آیینه تالاری ، سرخوشی ها را تکرار نکرد.
چاله آبی حتی ، مشعلي را ننمود.
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست. "
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.
بام ها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند.
دست هر کودک ده ساله شهر ، شاخه معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف.
خاک موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد.
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.
پشت دریاها شهری است !
قایقی باید ساخت.
سهراب سپهری




نوشته شده توسط يه گردن زخمي در شنبه 16 فروردين 1382 | نظر دوستان (0)


سه شنبه 12 فروردين 1382


آنها که طلبکار خدائید خدائید / بیرون ز شما نیست شمائید شمائید





آنها که طلبکار خدائید خدائید
بیرون ز شما نیست شمائید شمائید
چیزی که نکردید گم از بهر چه جوئید
واندر طلب گم نشده بهر چرائید
اسمید و حروفید و کلامید و کتابید
جبریل امینید و رسولان سمائید
در خانه نشینید و مگردید بهر سوی
زیرا که شما خانه و هم خانه خدائید
ذاتید و صفاتید گهی عرش و گهی فرش
در عین بقائید و منزه ز فنائید
خواهید که بینید رخ اندر رخ معشوق
زنگار ز آئینه بصیقل بزادائید
هر رمز که مولا بسراید بحقیقت
می دان که بدان رمز سزائید سزائید
شمس الحق تبریز چو سلطان جهانست
آنها که طلبکار سخائید کجائید
تا دامنتان پر در و پر زر کند آن شاه
ای بیخبران از کرم شاه بیائید


مولانا : دیوان شمس

امروز صبح امير زنگ زد. رفته بودن قشم با موبايلش که تازه گرفته بود حرف ميزد. هر کاريش کردم شمارشو نداد به من .....کلی با هم حرف زديم... سرظهر رفتم سراغ اين يکی امير، آسمان ابری بود و گرم بود (تو مایه های شرجی ...) بدون کاپشن با يه پيراهنم گرم بود. بعد از يه مدتی باد شروع به وزش کرد و با پوشيدن کاپشنا بازم سرد بود.






باز
هوای تو، به سر می زند
باز دلم
به عشق تو
در اين بهار آرزو
پر پر می زند
هوای عرض تبريک
هوای گفتن عيد مبارک
در اين هنگامه گلها
تو ای سرشار از عطر پاک شب بوها
پيام شادی من را
پذيرا باش
شهاب رازیان

امروز بعد از ظهر اتفاقی کنار تلوزیون بودم (به جای کامپیوتر) یه فیلم سینمایی گذاشته بود راجع به زندگی ماری و پیر کوری، جالب بود. بعد از یه مدت یه فیلم درست و حسابی ....چیزی که میخوام بهش اشاره کنم اینه که سخت کوشی و تلاش و عدم ناامیدی به آینده و... ویژگی ای هستش که توی زندگی دانشمندا محسوسه. کاش ما ها هم این جوری باشیم.

امروز يه ذره هوا خوب بود. دوچرخه رو از انباری بیرون آوردیم و زديم بيرون. آخرين بار با امير توی مهر ماه ۸۱ بود که با هم رفتيم تا عباس آباد و....حالا اميرم رفته مسافرت و ما رو تنها گذاشته





صد ثانيه انتظار با يک گل سرخ
در هاله ای از غبار با يک گل سرخ
تا اين که دوباره از فراسوی زمين
پیدا شود آن سوار با یک گل سرخ
سجاده ای سبز ودلنشین پهن کند
در شانه این دیار با یک گل سرخ
بنویس میان سطر این حادثه را
اسفند شده بهاربایک گل سرخ


اين چند روزه چقدر سرد بود. انگار نه انگار که بهاره. دیشب که یه ذره هم برف اومد. همه جا هوا خوبه ولی این همدان همش برف و باد و سرما و.....(این عکسم نزدیکای ظهر گرفته شده..)

سال تحويل :
صبح ساعت ۴.۲۹ سال تحويل بود. من که شب تا ۲ بيدار بودم شعرهای حميد مصدق رو ميخوندم. اين شعرهای حميد مصدق اولش محشر بود. بعدش نزول کرد ولی از وسطاش که گذشت (دیشب) بازم محشر شده بود. منو که کلی بيدار نگه داشت. صبح ديگه خوابم ميومد سال تحويل بيدار نشدم گرفتم خوابيدم. صبح از ۶.۳۰ بيدار بودم. این اولين بار بود که صبح به اين زودی به اينترنت وصل ميشدم (به جز روز اعلام نتایج کنکور ). سرعتم عالی بود. چند تا از دوستان آفلاين تبريک گذاشته بودن. و با چند نفر از دوستان هم چتيديم.

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در سه شنبه 12 فروردين 1382 | نظر دوستان (1)