دي 1381 | صفحه اصلي | اسفند 1381


يكشنبه 27 بهمن 1381


خورشيدم و شهاب قبولم نمی کند / سيمرغم و عقاب قبولم نمی کند







سينه ام آينه ايست
با غباری از غم
تو به لبخندی از اين آينه بزداي غبار
فروغ فرخزاد


كاش بازم بچه بودم، همه منو دوست داشتن!
كاش بازم بچه بودم و دروغ نميگفتم!
كاش بازم بچه بودم و خدا منو بيشتر دست داشت!
كاش بازم بچه بودم فقط با كامپيوتر بازي ميكردم
كاش بازم بچه بودم همه ديونگيام رو به حساب بچگي ميذاشتن
كاش بازم بچه بودم بعضي چيزا رو دوباره شروع ميكردم
كاش بازم بچه بودم از بعضي چيزا ميترسيدم.
كاش بازم.....

البته ديگه مهم نيست اين گذر زمونه كه داره ميره و خاطرات اونه كه ميمونه بايد به فكر آينده بود و درس گرفت.
از روزي كه ترم شروع شده خيلي اينترنت كار نكردم. امروزم با بچه ها زديم بيرون يعني من و عليرضا و امير حسين، نهارم نيك بوديم، پيتزاش عجب حالي داد و وقتي بيشتر حال داد كه اين دوستاي تهراني حساب كردن، اين چندمين باره كه اين تهرانيا اين جور مرام ميذارن دفه پيشم شرمنده آقا مجيد شديم.





دل من کجاست امشب
پی نرگس کدام باغ است
و چو آهو در چمنزار
به کجا گريز دارد
به کدام دريا
به کدام دشت و صحرا
به کدام آسمانها
بروم بجويم او را
بروم ببينم اورا
شب و دل به ماه ماند
و دلم چوماهی آب
ومیان قفس تیره وتار
امیدش خورشید
وزخورشید گیرد همه نور عشقش
کاش آنجا برویم
بیشه هایش سبز است
آسمانش آبی
و دلی سرخابی
کاش ...


این شعرم مال ۲ ماه پیشه (اگه اشتباه نکنم) امشب به خاطر یکی از دوستام گذاشتمش اینجا
امشب بازم برف اومد. به غير از همدان شهرهای ديگه هم برف باريده حتی تهران که همیشه خبری نیست برف اومده. و طبق آخرین خبرا بلیط برگشت به شهرستانا کمه (اصلا نیست) شايد بعضی از بچه ها برای شنبه نرسن.





من در اين ظلمت شب خيره به دنبال توام
من در اين سردی غم گوش به آوای توام
آتش عشق وجودم زتو سرخی دارد
آسمان دل من تيره و من چشم به ديدار توام


عصری بازم با بچه های دوره دبیرستان جمع شدیم. آرش و مهدی و بابک و برزین هم که قرار بود بیان نیومدن.
شبی هم فيلم ليلا رو دوباره نشون دادن، واقعا فيلم قشنگيه بود و بعضي صحنه هاشو خيلي احساساتي درآورده.

يادمه که پارسال توی کلاس پيش دانشگاهیمون با مسعود و امير کنار هم مينشستيم و مسعودم از اون مخای معدل بيست کلاس بود و همه ما برای اون به کمتر از شريف و تهران فکر نميکرديم. اما دست تقدير اينو نخواست و مسعود رفت برق دانشگاه آزاد تهران مرکز و ديگه با مسعود ارتباط نداشتيم تا اينکه امروز امير با مسعود تماس گرفت و اومد و ديديمش و با هم چند جا رفتيم.
اين عکسه که اينجا گذاشتم آبشار گنج نامه همدانه که امروز صبح با امير گرفتم.




آبشار يخ زده گنج نامه همدان


هر چند که رنگ و بوي زيباسـت مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معـلوم نـشد که در طربخانه خاک
نـقاش ازل بـهر چه آراسـت مرا


بالاخره حذف و اضافه هم تموم شد. در اين ميان بعضيا به ۲۰ واحد رسيدن و بعضيا هم ۱۶ (منظورم تعداد واحده ها) و بعضی هم فقط به حذفش رسيدن تا به اضافه... اما يه عده هم اين وسط به فکر اعتراض به شيوه سيستم حذف واضافه و انتخاب واحد بودن و اين جور که شنيدم يه طومار ۸۰ امضايی آماده شده.



من نديدم دو صنوبر باهم دشمن
من نديدم بيدی سايه اش را بفروشد به زمين
رايگان ميبخشد نارون شاخه خود را به کلاغ
هر کجا برگی هست، شورمن ميشکفد
بوته خشخاشی شستشو داده مرا در رسيدن بودن
....
سهراب سپهري



محوطه دانشكده علوم پايه - دانشگاه بوعلي سينا - همدان


فردا روز حذف و اضافه است. قرار بود يه ديفرانسيل برامون بزارن که اونم دودره شده ...و معلوم نيست قرعه فال به نام کدوم گروه بيوفته و...
عصری با بچه های خوابگاه رفتيم سينما فيلم کلاه قرمزی و سروناز، اگه شمام وقت کردين يه سر برين بد نيست جالبه، ما که کلی خنديديم.






شبی که مياد روز ميشه
روزی که مياد شب ميشه
ولی برای غروب زندگی
طلوعی نيست
امير حسين زمانيان







دلا ديدی که آن فرزانه فرزند
چه ديد اندر خم اين طاق رنگين
به جای لوح سيمين در کنارش
فلک بر سر نهادش لوح سنگين







باز اومده برف
گشته سپيدی
روی سفيدی
زیبا و زیبا
ديگر چه خواهی
باران پولک
برف سفيد است
در ديدگانم
یادش پیاپی
جاری جاری
این اشکهایم

دیشب نمیدونین چه خبر بود کلی برف اومده بود كه شهرو فلج کرده بود از ۶ بعد ازظهر دیگه برقا رفت ماشینا که سر میخوردن ما.... هم اولین وتنها کلاسمون رو دیروز ۴-۶ تشکیل دادیم. دیگه بعد از کلاس ماشین نبود که پیاده راه افتادیم و از تاریکی شهر عبور میکردیم. خیلی جالب بود در لحظاتی صدای هولناکی توجه ما رو به خودش جلب کرد در فاصله یک متری ما شاخه بزرگی از یه درخت به خاطر فشار برفا شکست و به زمین افتاد. لحظاتی رو هم شاهد رعد و برق بودیم که عامل اصلی قطعی برق بود. هیچی دیگه ۸ رسیدم خونه. یه چندباری برق رفت و اومد (امیر میگفت همون موقع ۲ تا cd سوزونده بود)منم منتظر اومدن برق بودم برم اینترنت که خبری نبود تا ۴ برق نبود. صبح که از خونه اومدیم بیرون معلوم شد درختای زیادی شکستن و علاوه بر برق در بعضی مناطق تلفن و گاز هم قطع شده بود.





اشکهايت رابايد ديد
در آن هنگام که
پشت پنجره خيال
تو را ديدم
در آن روز که من گريستم
به چه فکر ميکردی
آن روز که آسمان
چهره اش را از گلهای بهاری گرفت
تو کجا بودی
وآن روز که
دلم شکست
به چه خنديدی
تو چه وقت ميگريی
آيا تو نيز
به پروانه و شمع خاموش ميگريی
آيا تو نيز
به آسمان ابری ميگريی
بارها چيدم يک گل سرخ
و بوییدم از عمق دلم
وبارها غنچه خشکيد
زفراق برگ و لاله
و اميدی آبی
در ميان ابرها

نوشته شده توسط يه گردن زخمي در يكشنبه 27 بهمن 1381 | نظر دوستان (0)


يكشنبه 13 بهمن 1381


تو به من خنديدی / و نمی دانستی، من به چه دلهره از باغچه همسايه ، سيب را دزديدم





تو به من خنديدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پی من تند دويد
سيب را در دست تو ديد
غضب آلود به من کرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال ها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من انديشه کنان غرق اين پندارم
که چرا
خانه کوچک ما
سيب نداشت


حميد مصدق


من این آقای حمید مصدق رو نمیشناسم، و نمي دونم که الان زندس یا مرده ولی چند تا از شعراشو روی اینترنت خوندم، (همين شعر که این جا گذاشتم). اینو توی وبلاگ اتاق آبی دیدم. یکی از دوستام هم بهم قول داده بود دیوانشو برام بیاره ولی هنوز كه نياورده.
بازدید کننده ها هم یواش یواش داره زیاد میشه بیشترش به خاطر این سرچ گوگله و ....

میخواستم یه شعر تازه بزارم اینجا ولی دفترچه شعرام رو گم کردم این یکی از اولین و قدیمی ترین شعرامه، یادمه که توی دانشگاه تربيت معلم تبريز، کنار یه باغچه گل اینو گفتم (اگه اسمشو بشه شعر گذاشت...)





باز اين اشک روانم
می نوازد گونه هايم
خلوت تنهايی ام
باز هم
بهترين يار من است
يا که بهتر گويم
آفرين بر غم باد
آسمانی طوسی
ونسيمی از دور
می نوازد دل تنهايی من
که يک بار دگر
پروانه و شمع
نيستند در بر هم
شهرمن، تنهايی
باغ من، بزگ خزان
و آبها به کجا ميگذزند
و شاید
به اميد دريا
يا دلی درياييم
...


خدا نسيب کافرش نکنه، نميدونم چه اصطلاح بهتری ميتونم به جای اين به کار ببرم آخه نمي دونم تمام دنیا هم این جوري انتخاب واحد ميکنن!؟ ما امروز از 2 بعدازظهر رفتيم دانشكده و بعد از کلی الافی و بالا-پايين رفتن از طبقات، ساعت نزديک 4 بود که فهميديم بارکد درس معادلات ديفرانسيل تموم شده و تا حالا هم تعداد واحدام شده 12 واحد (مار و بگو که صبح پيش خودمون همگی برای 20 واحد خيز برداشته بوديم) اماحالا ديگه مونده بوديم چی کنيم؟ دروس عمومی هم همه وقتاش تداخل داشت. هيچی ديگه از همون محوطه دانشگاه با ماشين دربست رفتيم دانشکده علوم و اونجا هم همه گروه ها پر بود. اما امان از ذره ای بخشش و اما 4 تا آزفيزيك گرفتيم و سر بقیه بچه ها بی کلاه موند از اونجا رفتیم دنبال تربیت بدنی دانشکده ادبیات اونجا هم تموم شده بود و از معارف و بقيه هم خبری نبود اما یه تنظيم خانواده بود که همونو برداشتيم وشدیم 14 واحد حالا ديگه ساعت4.30 بود و رفتيم یه زبان تخصصی برداریم تا کم نیاريم زبانو برداشتيم اما استاد راهنما مخالفت کرد و بارکد اونم کنديم و بعد از اینکه مهر و امضای کتابخانه و استاد راهنما برگه انتخاب رو رنگین کرد اونو به آموزش تحویل دادیم تا تاییدیه ها هم صادر بشه دیگه از 5.15 منتظرشدیم تا اینکه کلی زیر سرما منتظر شدیم نزدیکای 6.30 بود که دیگه تاییدیه رو هم گرفتیم ودیگه خلاص.




بر درخت زنده بی برگی چه غم
وای بر احوال برگ بی درخت


من امروز صبح (۴.۳۰ صبح) رسیدم همدان.
تمام زحمتای ما توی تهران به عهده آقا مجید گل بود . اینجا هم اسمشو میارم و ازش تشکر میکنم
یه چند تا چیز (یکی از بچه ها گفته که به کسی نگم !؟) خریدم .
این یه روزه که من نبودم کلی برف اومده.
بعد از ظهری یه سری زدم دانشگاه توی یکی از درسا نمره یکی از دوستام رو دیدم تنها کسی که توی کلاسشون افتاده بود، اون بود. ناراحت شدم چند روز پیشا هی میگفت ممکنه که بیفته ...من میگفتم بی خیال باش و نگران نباش ...ولی جدی جدی افتاد.
این عکسه که اینجا گذاشتم. سرخوردن (ليز خوردن) چند تا از بچه های همدانی به کمک سپر یه ماشین توی بلوار ارم میباشد.




نوشته شده توسط يه گردن زخمي در يكشنبه 13 بهمن 1381 | نظر دوستان (0)