آذر 1381 | صفحه اصلي | بهمن 1381


يكشنبه 15 دي 1381


يک نظر ديدم ويک عمر شدم غرق نگاهت آهو





يک نظر ديدم و يک عمر شدم غرق نگاهت آهو
من به صيد غم آن چشم سياه آمده بودم
به نگهبانی آن روی چوماه آمده بودم
بی خبر زين که به دام غم وآه آمده بودم
مانده ام منتظر رحم و پناهت آهو
هر دم از جور زمان حادثه آمد به سرم
کس نداد از دل یارم خبرم
زآتش دوری او سوخته شد بال وپرم
همه اینها به فدای رخ ماهت آهو
عابران از خم این کوچه تاریک گذشتند
دل به تنهایی واندوه نبستند
سر این راه گرفتند و به افلاک نشستند
من نشستم همه شب چشم به راهت آهو
تا ببینم به سحر چشم سیاهت آهو
و بمیرم من از برق نگاهت آهو


نيما معارفی


ديشب تا آنلاين شدم همه بچه های تهرونی اومدن پشت خط و همه خبر نمره ها رو ميخواستن خیلی جالب بود. برای اولین بار بود که همزمان به تعداد زیادی پنجره جواب میدادم و تند تند تایپ ميکردم اکثر سوالاشون هم تکراری بود : کی چند شده ؟ کی چند نشده ؟ و تا ۱.۳۰ شب آنلاين بودم.


از ديروز بارش برف شروع شد وصبحی تموم شد خيلی برف بود منم صبح زدم بيرون. کسی از بچه ها هم با من نيومد. بلوار ارم خيلی شلوغ و با شور وحال بود اکثرا یه تیوب ماشین آورده بودن و با اون ليز میخوردن. دیشب به يکی از دوستام ميگفتم که زمستون لطافت بهارو نداره ولی اون از زمستون و برف تعريف کرد و نظرم برگشت بعدا که فکر کردم ديدم زمستون بدون برف که فقط سرما داره لطافت نداره





برفتم در ميان برفها
تنهای تنها
در آن سفدی و سختی و سفيدی
سکوت و سرد و سرما
نبودش کس کنارم
سفيد است وزمستان
و سرخی را نديدم
و سبزی را نديدم
دلم اينجا و آنجا
بگريم يا نگريم
واين سرمای سوزان قاتل گل
که خونينش سفيد است
وشايد حيلتش باشد سفیدی
که طیف رنگها در میانش


امروز مراسم پايانی مسابقه محبوب ترين وبلاگ از نگاه بيننده برگزار شده بود.
من فکر نميکردم قضيه مسابقه جدی باشه ولی شوخی شوخی جدی شد.
حامد بنايی هم چند تا عکس از اين مراسم گذاشته ولی جای منم حسابي جزو برندگان خالی بوده ها نه !!!

"...اگر مثلا يكسال بعد به همه آرزوهاي خود برسيد، آنگاه زندگي چگونه خواهد بود؟ آيا رسيدن به تمام ارزوها، پايان زندگي نيست؟ آيا آنهنگام مناسب ترين موقع براي مرگ نيست؟ پس بايد هدف داشت، انهم هدفهاي طولاني و دنباله دار كه وقتي به يكي رسيدي، بعدي آغاز گردد. زندگي بدون هدف، همان پوچي و مرگ زوردس است... هيچكس مرگ را دوست ندارد ..."
برگرفته از وبلاگ نیما






زندگی رسم خوشايندی است
زندگی بال وپری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
زندگی چيزی نيست که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود
....
سهراب سپهري


ديشب(شب یلدا) خوابگاه شلوغ بوده وجای ما خالي تا نزديک ۱۲ بچه ها دور هم جمع بودن.
امروزم آخر ضايگی بود فکرشو بکنين سر کلاس جلو همه بچه ها اسم استاد ميببری و كلي پشت سرش حرف بزني... يهو از پشت، استاد سر برسه و همه چيو بشنوه و يه چيزی به همه ببنده.

عصری به اتفاق بچه ها رفتیم دانشکده پزشکی، مجمع فارغ التحصيلان سمپاد به مناسبت شب يلدا و برگزلري شب شعر يلدا بود. جای همه خالی خيلی توپ بود اول شعر دانشجويان و بعد اجرای کنسرت موسيقی پاپ و آخرش هم يه مسابقه که جايزه اون هندوانه بود.
از اوایل شب هم بارش برف به همراه باد شروع شد تا الان (ساعت ۱۲ :۱۲) خیلی باریده هیچ سالی یاد ندارم که شب یلدا اینقدر برف اومده باشه



يلدا مبارك




وقتی که ديگر نبود
من به بودنش نيازمند شدم
وقتی که ديگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که ديگر نميتوانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی او تمام شد...
من آغاز شدم
و چه سخت هست تنها متولد شدن...
مثل تنها زندگی کردن است
دکتر علی شريعتي


نوشته شده توسط يه گردن زخمي در يكشنبه 15 دي 1381 | نظر دوستان (0)