صفحه اصلي
شب که می‌رسد از کناره‌ها / گریه می‌کنم با ستاره‌ها
دوش مي آمد و رخساره بر افروخته بود / تا کجا باز دل غم زده اي سوخته بود


سه شنبه 30 شهريور 1389
گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد





بهار غريب
من به درماندگي صخره و سنگ
من به آوارگي ابر ونسيم
من به سرگشتگي ‌آهوي دشت
من به تنهايي خود مي مانم
من در اين شب که بلند است به اندازه حسرت زدگي
گيسوان تو به يادم مي ايد
من در اين شب که بلند است به اندازه حسرت زدگي
شعر چشمان تو را مي خوانم
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترين راز وجود
برگ بيد است که با زمزمه جاري باد
تن به وارستن عمر ابدي مي سپرد
تو تماشا کن
که بهار ديگر
پاورچين پاورچين
از دل تاريکي مي گذر
و تو در خوابي
و پرستوها خوابند
و تو مي انديشي
به بهار ديگر
و به ياري ديگر
نه بهاري
و نه ياري ديگر
حيف
اما من و تو
دور از هم مي پوسيم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بي تو دراين لحظه پر دلهره است
ديگر از من تا خاک شدن راهي نيست
از سر اين بام
اين صحرا اين دريا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو اين غم شيرين را
با خود خواهم برد


حميد مصدق



بوي سرکه و ترشي کل فضاي خونه رو پر کرده، فک کنم حتي لباسامم بو گرفته باشه، مامان دائماً يه پاش تو حياطه يه پاش توي آشپزخونه و مدام از اين ظرف به اون ظرف مي کنه ! صفوراي فسقلي خير سرش مثلاً داره به مامان کمک ميکنه، اما فک کنم تو شکم کوچولوش بيشتر ترشي باشه تا ظرفي که جلوشه ! ميترا هم کمک ميکنه ولي غر زدناش تمومي نداره ! من که مي دونم تو کله اين بشر چي ميگذره ! حتماً باز مي خواد پاشه بره مثلاً موسسه زبان تا بيفته دنبال اين پسره يلا قبا، اونم که سرش بلند شده، راه به راه تو گوش اين خونده که ميخواد پاشه بره خارج ! عباس گوشه اتاقش کز کرده جون خودش داره واسه کنکور ارشدي ميخونه که امسال قبول نشده ! صداي آهنگ ستاري که داره از اتاقش پخش ميشه تو گوشامه ! هزار بار مامان بهش گفته: آخه پسره کي رو ديدي که تا حالا با آهنگ درس خونده باشه ! اما مامانم نمي دونه تو دل اين عباس فلک زده چي ميگذره ! جقل بچه از بس ساده بود که همون سال اول برگشت به مريم کلاسشون پيشنهاد داد، آخه دختره کاش فقط دراز بود سنشم از اين بزگتره! رفت خوشيشو با همه عالم و آدم کرد بعدش نمي دونم چطوري با اين عباس صاف و ساده بر خورد ! بهش گفته بودم کاراي اين دختره براي خودش عاديه ! اصلاً قيافه و استيلش تابلوه که قبلاً رابطه هاش چطوري بوده ! اصلاً کاش همه چي مال قبلاً بود ولي حالا ... ولي همون موقع عباس چنان قرمز و بهش برخورد که تا يه هفته باهام قهر کرده بود! 100 دفه گفته بودم آدم باش توام مثل دوست پسراي قبليش باهاش برخورد کن اگه با اونا آره با تو چرا نه ؟ مقدس بازياشو هيچ وقت نذاشت کنار آخرشم شده اين ! از وقتي هم که اون ارشد قبول شده رفته، بعضي وقتا چت ميکنن و مثلاً به هم ايميل ميدن، به روي خودش نمياره که چي شده ولي قيافش اينقد ناله شده که مامانم اون روز ميگفت رضا جان آخه اين بچه چرا اين جوري شده ! اگه زن ميخواد خوب دختر افسر خانم رو براش بگيريم اصلاً هر کي که گفت ! آخه مامان ساده ي من قربونت برم، دنيا شده هزار دوز و کلک خبر نداري ! خوش به حال دوره شما ! پسره ي الاغ انگار يادش رفته خودم براش ايميل درست کردم پسوردشم دارم، ديگه من که مي دونم چي بينشون ميگذره ! از طرز دير جواب دادن و خلاصه جواب دختره ... ! غلط نکنم دختره اونجا يکي رو خر کرده حسابي داره تيغش ميزنه ! براي عباسم بعضي وقتا خودشو لوس ميکنه ! ميترا ميگه اين عباسه اگه امسال بره سربازي شايد سرش به سنگ بخوره ! ميگم نه که تو سرت به سنگ خورده ! ميگه داداشي... ساکت ميشه، شايد ميخواد چيزي بگه ولي بغض ميکنه ... در آغوشش ميگيرم تا آروم بشه ! پشيمون ميشم چرا چيزي گفتم، آرزو ميکنم که کاش هيچ بلايي سر اينا نياد و هرچي هست بياد سر من... ولي مگه نيومد مگه همه اميدها يک به يک بسته نشد مگه خيال خودکشي به سرم نزد، مگه چيزخور نشدم، ... اما همه اون روزا تموم شدن ... خوش به حال بابا که دو سالي هست که ديگه نيست تا اينا رو ببينه، دايجان يه بار داستان بابا رو هم برام تعريف کرده بود! ميگفت بابا خدا بيامرزت خاطر خواهه دختر خاله منيره بوده ولي بعد از مدتها بي خبري که از نظام بر ميگرده ميبينه همون شب عروسيه منيرس، ...دايجان ميگه فک کنم اگه غده اي به اسم غده عشق و علاقه باشه، کلاً مال اين خانواده ارثي از اولش خراب بوده ... !


گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد
گلچهره مپرس پروانه ي تو بي تو کجا رها شد
مپرس
مپرس


مرنجان دلــت را
رها کن غمت را رها کن
مخور غم مخور غم نـــگارا


گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد...
مپرس
مپرس


فريدون مشيري



بسياري از جنگها بر سر چگونه پرستيدن خداي مشترک است.


کم کم تفاوت ظريف ميان نگهداشتن يک دست و زنجير کردن يک روح را ياد خواهي گرفت
اينکه عشق تکيه کردن نيست
و رفاقت، اطمينان خاطر و
ياد ميگيري که بوسه ها قرارداد نيستند
و هديه ها، عهد و پيمان معني نميدهند.
و شکستهايت را خواهي پذيرفت
سرت را بالا خواهي گرفت
با چشمهاي باز با ظرافتي زنانه و نه اندوهي کودکانه
و ياد ميگيري که همه ي راههايت را هم امروز بسازي
که خاک فردا براي خيال ها مطمئن نيست
و آينده امکاني براي سقوط به ميانه ي نزاع در خود دارد
کم کم ياد ميگيري که حتي نور خورشيد ميسوزاند اگر زياد آفتاب بگيري
. بعد باغ خود را ميکاري و روحت را زينت ميدهي
به جاي اينکه منتظر کسي باشي تا برايت گل بياورد
. و ياد ميگيري که ميتواني تحمل کني
که محکم هستي... که خيلي مبارزي. و ميآموزي و ميآموزي...
با هر خداحافظي ياد ميگيري.


خورخه لوييس بورخس





من از هجوم وحشي ديوار خسته‌ام
از سرفه‌هاي چرکي سيگار خسته‌ام
ديگر دلم هم براي تو پر نمي‌زند
از آن نگاه رذل طمعه‌دار خسته‌ام
اشعار من محلل بحران کوچه نيست
زين کرکسان لاشه به منقار خسته‌ام
از بس چريده‌ام به ولع در کتاب‌ها
از ديدن حضور علفزار خسته‌ام
چيزي مرا به قسمت بودن نمي‌برد
از واژه دو وجهه‌اي تکرار خسته‌ام
از قصه‌هايي گرم و نفس‌هاي سرد شب
از درس و بحث خفته در اشعار خسته‌ام
هر گوشه از اطاق بهشتي‌ست بي‌نظير
از ازدحام آدم و آزار خسته‌ام
اينک زمان دفن زمين در هراس توست
از دست‌هاي بي‌حس و بي‌کار خسته‌ام
از راز دکمه‌‌هاي مسلط به عصر خون
از اين همه شواهد و انکار خسته‌ام
قصد اقامتي ابدي دارد اين غروب
از شهر بي‌طلوع تبهکار خسته‌ام
من در رکاب مرگ به آغاز مي‌روم
از اين چرنديات پر آزار خسته‌ام
من بي‌رمق‌ترين نفس اين حوالي‌ام
از بودن مکرر بر دار خسته‌ام
من با عبور ثانيه‌ها خرد مي‌شوم
از حمل اين جنازه‌ي هوشيار خسته‌ام


انديشه فولادوند


جايي خوانده ام:
جهان سوم اين‌جاست که هم ما مي‌دونيم، هم شرکتاش مي‌دونن که ما مي‌دونيم که اون مقوله‌هاي توي کالباس باقالي‌يه و پسته نيست؛ ولي باز هم مي‌خريم؛ باز هم مي‌خوريم.
جهان سوم جايي‌ست که آدم‌ها اگر دل‌شان بگيرد، مجبورند بروند قبرستان، بيمارستان، تيمارستان يا آسايشگاه سالمندان، تا بفهمند غم‌هاي بزرگ‌تري هم هست، نکند که دل‌شان هواي شادي کند...
جهان سوم جايي است که عشقها زوري هستند، سکسها پولي!!




* اعتماد به تدريج مي آيد و يکجا مي رود (موار دفاست)

* کشتي در ساحل امن تر است اما براي اين کار ساخته نشده است. (پائولو کوئليو)

* همه قد قد مي کنند، اما کيست که هنوز بخواهد خاموش در لانه بنشيند و تخم ها را بپرورد. (نيچه)

* در اين دنيا از دو راه مي توان موفق شد: يا از هوش خود يا از ناداني ديگران (لابروير)



نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ سه شنبه 30 شهريور 1389


خون کردی دل مارو علی جان. همه حرفات نوستالژیکه

نظر ارسالی توسط مجتبی در تاريخ December 25, 2010 08:48 PM
 

سلام مهندس پس كجايي ؟

زود باش منتظرم اپ كني

نظر ارسالی توسط ماني در تاريخ December 13, 2010 09:52 PM
 

سلام
مهندس كجايي نيستي ؟؟

چرا اپ نمي كني

يكم نگرانم

يا شايدم رفتي سفر؟؟؟

هميشه بيادتم

فداي مهربونيات
ماني كوچولو

نظر ارسالی توسط ماني در تاريخ December 6, 2010 09:04 PM
 

سلام ،کم کم دارم نگران میشم ،آخه پسر کجایی ،همیشه تا آخر ماه صبر میکردم ،ولی الان ....................توروخدا خبری بده لا اقل مردم از نگرانی

نظر ارسالی توسط ایمانه در تاريخ December 5, 2010 07:25 AM
 

chera update nemikoonid?

نظر ارسالی توسط parsa در تاريخ November 10, 2010 09:20 PM
 

خیلی بیش از بیش لذت بردم ! موفق باشید

نظر ارسالی توسط یکی از این همه در تاريخ November 7, 2010 08:38 PM
 

سلام
منم همون دوست قديميت هستم كه هميشه بهت سر ميزنم
نميدونم منو هنوز به ياد داري يا نه
پست اين سري خيلي قشنگ بود مخصوصا قطعه ها ي زير رو پسنديدم

غمم از زيستن بي تو دراين لحظه پر دلهره است
ديگر از من تا خاک شدن راهي نيست

من از هجوم وحشي ديوار خسته‌ام
از سرفه‌هاي چرکي سيگار خسته‌ام


ياد ميگيري که بوسه ها قرارداد نيستند
. و ياد ميگيري که ميتواني تحمل کني
که محکم هستي... که خيلي مبارزي. و ميآموزي و ميآموزي...
با هر خداحافظي ياد ميگيري.


به هر حال مهنس معركه بود
موفق باشي

نظر ارسالی توسط ماني در تاريخ October 28, 2010 07:52 PM
 

مرسی عزیز ،کتاب بامداد خمارو منم خوندم ،واقعا زیبا وساده نوشته شده ،آخه چرا؟سکوت

نظر ارسالی توسط ایمانه در تاريخ October 25, 2010 07:29 AM
 

سلام
خوبی بی وفا
اشکال نداره من همیشه بهت سر میزنم
وهم چنان امید وارم استاد بیان وبه ما سر بزنن
دلم برای حرفای خودت تنگ شده است

نظر ارسالی توسط ایمانه در تاريخ October 24, 2010 11:01 AM