صفحه اصلي
بهار آمد، نبود اما حياتي / درين ويرانسراي محنت آور
واسه ما جشن تولد يه بهونه بود هميشه / که رو هديه بنويسيم دلم از تو دور نميشه

مرا گويي كرايي، من چه دانم
چنين مجنون چرايي، من چه دانم
مرا گويي بدين زاري كه هستي
به عشقم چون برايي، من چه دانم
منم در موج درياهاي عشقت
مرا گويي كجايي، من چه دانم
مرا گويي به قربانگاه جان ها
نمي ترسي كه آيي، من چه دانم
مرا گويي اگر كشته خدايي
چه داري از خدايي، من چه دانم
مرا گويي چه مي جويي دگر تو
وراي روشنايي، من چه دانم
مرا گويي ترا با اين قفس چيست
اگر مرغ هوايي، من چه دانم
مرا راه صوابي بود گم شد
ار آن ترك خطايي، من چه دانم
بلا را از خوشي نشناسم ايرا
بغايت خوش بلايي، من چه دانم
شبي بربود ناگه شمس تبريز
زمن يكتا دوتايي من چه دانم
مولانا جلال الدين بلخي

چهار باغ بالا - اصفهان - اردي بهشت 1389
من اعتراف مي کنم که روزهاي يکشنبه و دوشنبه يا حتي روزهاي ديگه که سر درد ميگرني به سراغم مياد، چنان خسته و اعصاب خردم که زمين و زمان را به هم مي بافم و نمي خواهم هيچ کجا باشم و آنقدر بد مي شوم که دوست ندارم خيلي اتفاقا بيفته که اينها يا ثمره خود همين سردرد است يا قرصهايي که هر بار بيشتر ميخورم و کمتر به من اثر دارند. آري، من اين گونه پريود مي شوم و نمي خواهم کسي کنارم باشد. گاه انديشه هايم را در اين روزها صرفاً بايد به دستشويي ارجاع داد و يه سيفون محکم نيز کشيد تا بروند و ديگر نيايند. اما روزهايي هم هستد که بي درد در اوج آسمانها هستم و کمتر قدرشان را مي دانم. گاه اگر نوشته هام بوي تعفن ميدهند شايد دستخوش همين اتفاقات است و از ياد ميبرم که به سهراب قول داده بوم کاري نکنم که به قانون زمين بر نخورد... با همين انديشه ها به ياد شعرم مي افتم، همان که در يک روز آفتابي زمستاني به سرم زد، همان کلماتي که از پشت نرده ها الهام گرفتمشمان و از کنار نرده ها همين جوري که رد ميشدم مي نوشتمشان، شعري که اکنون نمي يابمش و ديگر اينجا نيست، گوييا آن روز که دست نوشته هايم را به باد فنا سپردم آن را نيز بي نصيب نگذارده ام، هوا باراني نيست، تو ابرها هم نيستم ولي شايد اولين دوشنبه ايست که حمله ميگرني به سراغم نيامده، حوصله انجام هيچ کاري رو ندارم، طبق عادت بايد سردرد ميگرفتم و يه گوشه عزا مي گرفتم. امروز، در ششمين سالگرد از ششمين روز از دومين ماه خدا، که مجتبي پا به بيرون نمي نهد و باشگاه رفتنش را بهانه مي جويد تا خير سرش در ششمين سال از شروع خواستگاريهاي دوره اي به باشگاه برود تا بدن رو فرمش را حفظ کند تا اگر روزي ازدواج کرد يک مرد ايده آل براي شبهاي زنش باشد، اما هنوز هم در آغاز خواستگاري هاي سال جديدش هم هنوز شب جمعه را دست به عصا حرکت مي کند. اما اميد مرا در يک عصر بهاري همراه با خنک نسيم ارديبهشتي ياري مي کند. همچون هميشه همان مسيرهاي تکراري را طي مي کنيم تا به جايگاه هايي برسيم که با دوستان زيادي آمده ايم و رفته ايم و يادشان بيش باقي نمانده ! همان مسيري که اميد براي اولين بار راز دل گشود اين بار نيز پرده از راز ديگري مي گشايد اما اين بار اين راز خشنود کننده است. به زير آبشار مي رويم تا ابهت آبشار باز ذهنمان را متجلي سازد، از آبشار که پايين مي آييم، همان کسي که سالها نديده ام را در سالگرد روزي مي بينم که او را خواسته بودم و براي هميشه تمنايش نموده بودم. پرده آخر اين داستان سالهاست که پايين آمده و احساسي نيست، اما تمايل به برخورد خوب دارم، روي بر مي گرداند و بر نمي تابد، ما نيز راه خود را مي رويم. امروز زادروز نيماي خانه ي دوست هم هست، يکي از قديمي ترين دوستاني که برايم مانده، تلفنش را پاسخ نمي دهد، شايد که در زير آسمان پايتخت سالروز تولدش را حتماً با پري رويي در محفل تخت خوابيش به جشن نشسته است، اما وبلاگ امروزش اين گونه حکايت مي کند: " بهار...تابستان...پاييز....حالا باز هم ارديبهشت...چقدر صبر کرده بودم تا ششمين روز ارديبهشت را تنفس کنم...حالا تنها کسي که دلتنگي اين ثانيههاي سنگين را با من ميبيند ياسهاي همسايه است که دوشادوش باد حرکت هاي ذهن خستهام را پيشبيني ميکند...دنيا هجمهي بي انتهايي از درد را در تنگه قلب من مينشاند و کلمات گم شدهي من را عبور رهگذري که آفتاب را تا خانه شب همراهي مي کند ميفهمد.....زمان، اين واژهي گنگ و نامفهوم تمام چين و چروک ديدگان من را فرا ميگيرد...27 سال گذشت...انبوه اوراقي که بايد لابهلاي آن ها سرک کشيد.... ". امروز پر از حرف زدنم، از همان حرفها با بوي قديمي، که کمند که آن را شنيده باشند، دوستان قديمي گوشي هايشان براي گفته هاي من بي پاسخ مانده است. ترجيح ميدم به سراغ دوست جديدي روم که حرفام کهنه نباشه !... تو اين فکرام که يکي بوق ميزنه و از پشت پنجره داد ميزنه: "استاد بنزين نمي خواين ..."
اي دل مباش يک دم خالي ز عشق و مستي
وان گه برو که رستي از نيستي و هستي
گر جان به تن ببيني مشغول کار او شو
هر قبلهاي که بيني بهتر ز خودپرستي
با ضعف و ناتواني همچون نسيم خوش باش
بيماري اندر اين ره بهتر ز تندرستي
در مذهب طريقت خامي نشان کفر است
آري طريق دولت چالاکي است و چستي
تا فضل و عقل بيني بيمعرفت نشيني
يک نکتهات بگويم خود را مبين که رستي
در آستان جانان از آسمان مينديش
کز اوج سربلندي افتي به خاک پستي
خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد
سهل است تلخي مي در جنب ذوق مستي
صوفي پياله پيما حافظ قرابه پرهيز
اي کوته آستينان تا کي درازدستي

اولين رمانهاي تخيلي که از اتفاقات ماورايي و هر آنچه بشر به آن نرسيده بوده و روياهايش رو تشکيل ميداده مسلماً متعلق به ژول ورن به عنوان پدر رمانهاي علمي تخيلي و ايزاک آسيموف مي باشد. از اين دست روياهاي بشري توي فيلم ها هم کم نيست. اما يه سري فيلم و داستانها بيشتر چشم گير شدن و من ميخوام نشاني چند تا از اين فيلمها رو بدم مثل مرد دويست ساله نوشته ايزاک آسيموف با بازي درخشان رابين ويليامز که روايتگر رباتي است که شاهد زندگي 3 نسل از بشر است و با گذر زمان به ميل خودش و به دست مخترعاني تکامل پيدا ميکنه، و يواش يواش علاقه پيدا ميکنه که خصائل روحي انسان رو هم بدست بياره و در فرآيند اين جريانات در اوج داستان عاشق ميشه ولي بشريت در ابتدا به علت ناميرا بودنش با اين ازدواج مخالفت ميکنه اما بالاخره موفق ميشه که در سير اين تکامل ناميرايي رو از دست بده و در سن پيري اجازه ازدواج پيدا ميکنه. در فيلم ديگري به اسم هوش مصنوعي (AI) ساخته استيون اسپيلبرگ که اين داستان و ايده درخشش ذهني کوبريک بزرگ بوده و زمانه اجازه ساختنش را به وي نداد و به اميد پيشرفت تکنولوژي بشري ساخت چنين فيلمي را به سالهاي بعد گذارد (اتفاقي که جيمز کمرون هم براي آوتار در نظر گرفت). گذشته از انتقاداتي که منتقدين به اين اثر گرفته اند اما به نظرم اسپيلبرگ به خوبي تونسته از عهدش بر بياد. در اين فيلم داستان به گونه ايست که دانش بشر به حدي رسيده است که روي رباتها عشق و دوست داشتن رو ميتونه به وجود بياره و رباتهاي دست ساز بشري بتونن عشق بورزن، در مرحله اول عشق کودک به مادر در نظر گرفته شده است که کل ماجرا حول همين موضوع مي چرخد. ربات کودک نما در ميان خانواده در حسادت با کودک واقعي براي دست يافتن به عشق مادري، رفتارهايي رو انجام ميده که باعث ميشه دور انداخته بشه، اما اين ربات کودک نما به دنبال اکتساب عشق مادري به دنبال فرشته مربوني ميگرده که بتونه پينوکيوي درونش رو به يه آدم واقعي تبديل کنه تا اين طوري بتونه به عشق واقعي مادر دست يابد. شايد کودک به زيباترين شيوه هاي ممکنه از هيچ تلاشي دست بردار نيست و در پايان ماجرا هم به اين مهم دست پيدا ميکنه. در کل فيلم کوشش کودک به گونه ايست که مخاطب هم با تمام وجود اين تلاش را پي مي گيرد. اما آنچه ذهن مرا واداشت به نوشتن، وجود مفهوم مشترکي بود که در فيلمهاي آسمان بر فراز برلين و نسخه اي بازسازي شده از هاليوود با عنوان شهر فرشتگان نيز با عاشق شدن فرشتگان و عدم تمايل به فرشته ماندن و عمر بي پايان به دنبال انسان شدن مي روند، ارائه شده است. اما وصال عشق هم همواره يا ناممکن است و يا آنقدر کوتاه است که فقط لحظات کوتاهي در ذهن نيست. در واقع در ستايش عشق همان بس که فرشتگان در حسرت انسان شدن، داشتن لحظات رمانتيک را بر عمر جاودانشان ترجيح دهند. ما انسانها سالهاست که به دنبال صنعت و تجارت و پول و نوآوري رفتيم و چه و چه ... تا که زندگي هايمان را بهتر کنيم و باقيمانده را آسوده تجربه کنيم. اما هر آنچه آمد، چيزي را با خود برد و صفاي دل مردم به حراج گذاشته شد. مردمان عشقشان را به تاراج گذاردند تا به ديگر جاي روند تا آن کار دگر کنند تا شايد پايان آن سختي و دوري به يک سادگي جاودانه برسد اما افسوس ! در ذهن اين مردمان خاکي خوانده بودند که حوادثي هست که گاه صد سال را يک شبه مي پيمايد، و اين چنين شد که دخترکاني در قبل از ازدواج چنان سختي هايي را متحمل شدند که پس از ازدواج جور ديگري شود و جواناني چون ما که قبل از کنکور آنقدر ماتحت مبارکشان را تحت فشار قرار دادند و درس خواندند که اگر وارد دانشگاه شوند، چه اتفاقاتي بيفتد و اين گونه همه چي تمام شد و اين شد که قسمت عمده اي از زندگي ما و هم دوره اي هايمان شد افراط و تفريط و آنقدر سرگرم کارهاي ديگري شديم که عشق را از ياد برديم. و امروز چنان شده است عشق را بهايي است براي آن مردماني که عشق دو نفري را باور ندارند و پول را آري ! تاسف مي خورم که به ما دانش اجتماعي ياد مي دادند ولي از دانش دورني خبري نبود ! چطور انتظار داشتند انساني که خودشو به خوبي نشناخته، بتونه جامعه پر از دروغ و تزوير و ريا رو بشناسه. هر آنچه به ما آموختند دورغ هايي شدند که با بزرگ شدنمان از خودمان دور تر شويم و عشق را ياد بريم، آري اين چنين بود برادر ! با شعر ترانه زيبايي که داريوش به تازگي خونده به پايان مي برم:
دنياي اين روزاي من
هم قد تنپوشم شده
اينقدر دورم از تو که
دنيا فراموشم شده
دنياي اين روزاي من
درگير تنهايي شده
تنها مدارا مي کنيم
دنيا عجب جايي شده
هر شب تو روياي خودم
آغوشتو تن ميکنم
آينده اين خونه رو
با شمع روشن ميکنم
در حسرت فرداي تو
تقويممو پر مي کنم
هر روز اين تنهاييو
فردا تصور ميکنم
هم سنگ اين روزاي من
حتي شبم تاريک نيست
اينجا بجز دوري تو
چيزي به من نزديک نيست
هر شب تو روياي خودم
آغوشتو تن ميکنم
آينده اين خونه رو
با شمع روشن ميکنم

دکتر از پشت ميز بلند شد و در مبل روبرويم نشست و پرسيد: خاطره ي خودتان را چگونه از ضمير او پاک مي کنيد؟ هيچ از خود پرسيديدکه چرا او پس از اين همه سال به ديدارتان آمد و چرا از شما خواست تا سرنوشتش را بنويسيد؟ او سالهاي مرارت و بدبختي را به اين اميد که شما را مي يابد و با شما حرف خواهد زد سپري کرد. نوروزي را تنها يک اسم، يک چهره، و به قول خودش يک نگاه زنده نگه داشت و آن اسم، اسم مهناز بود و آن چهره، چهره ي مهناز و آن نگاه، نگاه مهناز بود....
...
چرا رک نمي گويي که ديوانگي ام گل مي کند و از خود بيخود مي شوم. تو که از احساس من باخبري و خوب ميداني که چه مي گويم. من هرگز سعي نکردم رل بازي کنم و نقش آدمهاي شاد و خوشبخت را بخود بگيرم. ضمن آنکه شاکرم و ناسپاسي نميکنم. نمي دانم کجا خواندم که اگر کسي با خاطراتش زندگي کند بايد يقين داشته باشد که پير شده من اين گفته را قبول کرده و پذيرفته ام که از دوران به ظاهر جواني مرد پيري بوده ام، چرا که هميشه و هميشه با ياد و خاطره زندگي کرده و مي کنم...
روزهاي برفي – فهيمه رحيمي
* هيچ وقت به گمان اينکه وقت داريد ننشينيد زيرا در عمل خواهيد ديد که هميشه وقت کم و کوتاه است. (فرانکلين)
* سايه ات را فقط وقتي مي بيني که پشت به آفتاب بايستي ! (جبران خليل جبران)
* بايد دنبال شادي ها گشت ولي غمها خودشان ما را پيدا مي کنند.(فردريش نيچه)
* بسياري از مردم دعا نمي کنند بلکه فقط التماس مي کنند. (جرج برنارد شاو)
* تمام زندگي من ترس از مشكلاتي بود كه هيچگاه در زنيدگيم پيش نيامد (ويليام شكسپير)

|
ای بی ترفیت! |
| نظر ارسالی توسط هیشکس در تاريخ May 2, 2010 11:04 PM |
|
اي دل مباش يک دم خالي ز عشق و مستي... |
| نظر ارسالی توسط آزیتا در تاريخ May 2, 2010 11:24 AM |
|
سلام.من از خوانندگان پر و پا قرص وبلاگ شما هستم. |
| نظر ارسالی توسط prs در تاريخ May 1, 2010 04:42 PM |
|
سلام ،صبح بخیر |
| نظر ارسالی توسط ایمانه در تاريخ May 1, 2010 08:24 AM |