صفحه اصلي
جان به لب آمد و لب برلب جانان نرسيد / دل به جان آمد و او برسر ناز است هنوز
بهار آمد، نبود اما حياتي / درين ويرانسراي محنت آور

من مستم،
من مستم و ميخانه پرستم
راهم منماييد،
پايم بگشاييد!
وين جام جگر سوز مگيريد ز دستم!
مي، لاله و باغم
مي، شمع و چراغم
مي، همدم من،
هم نفسم، عطر دماغم،
خوشرنگ، خوش آهنگ
لغزيده به جامم
از تلخي طعم وي، انديشه مداريد
گواراست بکامم
در ساحل اين آتش
من غرق گناهم
همراه شما نيستم اي مردم بتگر!!
من نامه سياهم
فرياد رسا!!
در شب گسترده پر و بال
از آتش اهريمن بدخو، به امان دار
هم ساغر پر مي
هم تاک کهنسال
کان تاک زرافشان دهدم خوشه زرين
وين ساغر لبريز
اندوه زدايد زدلم با مي ديرين
با آنکه در ميکده را باز ببستند
با آنکه سبوي مي ما را بشکستند
با محتصب شهر بگوييد که:
هشدار!!
هشدار!!
که من مست مي هر شبه هستم...
سياوش کسرايي

گاهاً يکي از کارهاي هيجان انگيز بشري در جريان زندگي عبور از خطوط قرمزي است که بنا به مناسبات فرهنگي، اعتقادي، جامعه، يا آن روزگار ايجاد شده است و شايد در دوره اي مقدم تر يا موخرتر اين گونه نباشد. کم نيستند که اغلب در کوتاه مدت بنا به اقتضاي سني يا علل گوناني چون نوع بينشان مي خواهند آنها را زير پاي گذارند. رويدادهاي پس از عبور از خطوط قرمز براي افراد مختلف هم يکسان نيست. ادعايي نداريم که از کدام دسته هستيم، اما گاه دانستن خيلي از نادانستني ها هم عبور از خطوط قرمزي است که در کاسه صبر ما نمي گنجد و ما را به ناکجا آبادها که نمي برد. گاه اين اگاهي نيز حسرتهايي درپي دارد که کاش اصلاً نمي دانستيم و کاش زودتر مي فهميديم. و از همه بدتر شايد ابهامات بعد از آگاهي باشد. ترديد ميان تصميم و عقل و احساس و نتيجه از آنچه در گذشته بوده و حال اين گونه شده و آينده علامت سوال بزرگي است از جنس جنون ! اگر روزي با شک و ترديد و با خواب و خيال خود روزها را سپري مي نمودي، حال در سرزميني پا نهاده اي که تک تک خوابهايت تعبير گشته اند. و حال من ديوانه آنچه را نبايد مي ديدم، ديده ام، و آنچه را دانسته ام که نبايد ميدانستم. اطلاعي نيست از اينکه هر که جاي من بود، چگونه ميشد؟ و چه ميکرد؟ بي گمان اين منم که ناديدني هايي را ديدم و مجنون گشتم نه ديگري! مي توان خوشحال بود که جاي ديگر کسي نيستم و همچنين نيست ديگري جاي من ! يه جايي خونده بودم: "اگه يه بحران منو نکشه حتماً منو قوي تر ميکنه" ! پس بازهم به انتظار آينده مينشينم و بدون شک بايد خوشحال باشم که خداي مهربان به من نشان داد آنچه را اصلاً نمي دانستم. بازم مرسي خداجونم...
مي خواهم بگذرم،
بگذرم از هر آنچه که تو نديدي و من احساس کردم
تو نشنيدي هر چند بار که من گفتم و تکرار کردم
ساختم و تو خراب کردي
و من چقدر تشنه ي حرفهايي بودم که تو هرگز نزدي
اشک ريختم،
براي روزهايي که چه نيازمند تو در کنارم بودم
براي خودم که چگونه غرق تو شدم
و به ياد آوردم،
خودم را
که چگونه پر از تفکرات بزرگ بودم
چگونه پرواز را دوست داشتم
و تو را
که بالهاي مرا شکستي
همچون قلبم
مي خواهم بگذرم،
!از تو
از عشق ويران کننده ي تو
از مني که با تو بوجود ميامد
و چه غريب بود
قلب اين پرنده امروز از پيش تو پرواز خواهد کرد
فريناز آرين فر

سيل اشک بر غم "زوزو" پرده در شده بود. طفلک مثل ابر بهار گريه ميکرد. "زوزو" يا "آرزو"، با من نسبت دوري دارد ولي هنوز به عادت بچگي مرا "داداش" صدا مي کند. سعي کردم علت اين ناراحتي را بفهمم و او را دلداري بدهم. در ميان هاي هاي گريه گفت:
- از دست شوهرم...
- شوهرت چه کرده است؟
- من نمي توانم با اين مرد زندگي کنم... اصلاً براي زندگي با اين مرد ساخته نشده ام... او مرا نمي فهمد... احساسات مرا درک نميکند.
گله و شکوه "زوزو"ي تازه عروس از شوهرش خيلي مبهم بود. به اصرار من، بعد از گله گزاري بسيار از بخت سياه خود عاقبت توضيح بيشتري داد. اشکها را پاک کرد و گفت:
- تو نميداني، داداش، اين مرد با من چه ميکند... سليقه و ذوق ما به هيچ وجه با هم جور نيست. تو ميداني من چقدر احساساتي هستم. از بخت بد زن مردي شده ام که يک ذره احساسات ندارد. زبان روح مرا نمي فهمد و در همان موقعي که من در بحران احساسات آتشين خو هستم، همان موقعي که در مقابل يک صحنه زيبا غرق در شور و هيجان هستم، يکباره شروع به صحبت از اضافات و ترفيعات و حق و مقام ميکند.
- زوزو جان، اين مرد حتماً براي تامين زندگي تو هزار فکر و گرفتاري دارد و نمي تواند هميشه سانتي مانتال باشد...
- اين چه حرفي است داداش! گرفتاري يعني چه؟... ديشب بعد از اينکه يک ماه انتظار شب چهارده را کشيده بودم روي تراس خانه رفتم. من در مقابل منظره پر جلال و شکوه ماه و لکه هاي قشنگ ابري که آنرا احاطه کرده بود و نسيمي که ميوزيد غرق در احساسات بودم. وقتي از قشنگي شب و لطف نسيم صحبت کردم و گفتم که فرشتگان آسمان اين نسيم را به عنوان هديه عروسي ما فرستاده اند ميداني چي در جواب گفت؟... زوزو دوباره شروع به گريه کرد و هق هق کنان گفت:
- جواب داد: "مرده شور اين نسيم را ببرد. از همين نسيم پريروز تا حالا زکام شده ام. مثل ناودان از دماغم آب ميچکد." بعد دستمال را در آورد و با چنان صداي گوشخراشي "فين" کرد که من وحشت زده به اتاق برگشتم...نه، داداش ما براي زندگي با هم خلق نشده ايم.
اين اولين بار نبود که شاهد واخوردگي يک دختر جوان از زندگي زناشويي بودم. اين درد عمومي و درد نسل جوان ماست. داستانها و رمانها و سينما نسل جوان ما را به بيراهه انداخته اند: دختر جواني که چندين سال در محيط رويايي که رمان و سينما براي او به وجود آورده زندگي کرده است چطور ميتواند واقعيت زندگي را که من و شما ميدانيم آنقدرها شيرين و دل انگيز نيست تحمل کند. تصور او از زندگي زناشويي با واقعيت آن از زمين تا آسمان تفاوت دارد. من اغلب با اين دختران خواب آلوده که براي تجسم زندگي آينده خود از تصاوير و مضامين فيلمها و رمانها الهام گرفته اند صحبت کرده ام. اکثر اينها شوهر آينده خود را جواني شبيه "مارلون براندو" يا "گرگوري پک" مجسم ميکنند که با بلوز خوش دوخت سفيد و شلوار فلانل با يک دسته گل "کامليا" به خانه بر ميگردد و در خانه اي که شبيه باغهاي سرسبز و پرگل "ژوان له پن" يا "ميامي" است دست به گردن انها مي اندازد و لامارتين وار از زيباييهاي درياچه "بورژه" و افق نيلگون صحبت ميکنند.
ولي ناگهان بعد از عروسي چشم باز ميکنند مردي را مي بينند که با يک ميليمتر ريش و سربند توري سياه از کنار آنها بلند مي شود، زير شلوار کرکي سفيد و بلند خود را که دم پاهاي آن را در جوراب کرده است نمايان مي کند، در برابر امواج خروشان احساسات آنها از گوشت و نخود و لوبيا و برنج و روغن حرف ميزند. يکباره کاخ طلايي آرزوهاي آنها درهم ميريزد و تفاوت ماه آنها با ماه گردون پديدار ميشود.
طفلک "زوزو" هم از آن دختران خيالباف بود و تصادفاً گرفتار مردي شده بود که درست در نقطه مقابل او قرار داشت. مدتي او را نصيحت کردم و گفتم که با گرفتاريهاي رنگارنگ زندگي نبايد از شوهر خود توقع سانتي مانتاليسم زياد داشته باشد. گفت که توقع ندارد شوهرش هميشه احساساتي باشد ولي به هيچ وجه احساسات نمي فهمد. گفتم: گوش کن زوزوجان، آخر غليان احساسات هم محيط مناسبي ميخواهد. در اين خانه يک وجبي ته خيابان اميريه اگر خلدآشيان لامارتين را هم بياورند احساسش خفه مي شود. روز جمعه اگر موافق باشي همه بباغ دايي جان ميرويم تا بتو ثابت شود که او آنقدرها هم عاري از احساسات نيست.
روز جمعه من و خانواده "زوزو" و شوهرش به باغ دايي جان او در شمران رفتيم. بعد از ناهار به اشاره من "زوزو" و شوهرش عين الله خان به آلاچيق که قبلاً به خواهش من چند صندلي راحتي و يک راديو و پيکاپ در آن گذاشته بودند رفتند. خود من صفحه "چنان در قيد مهرت پايبندم که گويي آهوي سردر کمندم" آواز بنان را روي پيکاپ قرار داده بودم و اطمينام داشتم که در برابر چنين منظره شاعرانه و در ميان نسترن¬ ها و گلهاي کوکب و مينا و گلايول عين الله خان ابراز "احساسات" خواهد کرد. نيم ساعت بعد، در اتاقي تنها نشسته بودم ناگهان در باز شد و "زوزو" وارد شد. خود را روي يک صندلي انداخت و با صداي بلند شروع به گريه کرد.
- چطوري زوزو؟
- کاشکي بودي و ميديدي داداش... همان موقعي که من از قشنگي گلها صحبت ميکردم و بنان ميخواند: "نه مجنونم که دل بردارم از دوست" عين الله توي باغچه ها گل "ختمي" ميچيد و توي دستمالش ميريخت و ميگفت: "گل ختمي توي منزل خيلي لازمه... براي شستشوي معده و روده هيچ چيزي بهتر از گل ختمي و صابون نيست. مخصوصاً براي من که اغلب دچار خشکي روده ها هستم لازمست" و هنوز مشغول چيدن گل ختمي است.
هديه فرشتگان از کتاب بوبول نوشته ايرج پزشک زاد

عکس از هانيه سيدي
خميازه هاي کشدار سيگار پشت سيگار
شب گوشه اي به ناچار سيگار پشت سيگار
اين روح خسته هر شب جان کندنش غريزي است
لعنت به اين خود آزار سيگار پشت سيگار
يک استخوان و صد ميخ آن پرده را دريدند
ناموس سايه بر دار سيگار پشت سيگار
در انجماد يک تخت اين لاشه منفجر شد
پاشيده شد به ديوار سيگار پشت سيگار
بر سنگ فرش کوچه خوابيده بي سرانجام
اين مرده ي کفن خوار سيگار پشت سيگار
صد صندلي در اين ختم بي سرنشين کبودند
مردي تکيده، بيزار سيگار پشت سيگار
تصعيد لاله ي گوش با جيغ هاي رنگي
شک و شروع انکار سيگار پشت سيگار
اين پنج پنجه امشب همخوابگان خاکند
بدرود دست و گيتار سيگار پشت سيگار
مردم در اين رهايي در کوچه هاي بن بست
انگار ها نه انگار سيگار پشت سيگار
ماسيده شد تلافي بر ميله ميله پولاد
در يک تنور نمدار سيگار پشت سيگار
مبهوت رد دودم، اين شکوه ها قديمي است
مومن به اصل تکرار سيگار پشت سيگار
لخت و پليد با اخم کنج اتاق تاريک
در بستري گنهکار سيگار پشت سيگار
صد لنز بي ترحم در چشم شهر جوشيد
وين شاعران بيکار سيگار پشت سيگار
در لابلاي هر متن اين صحنه تا ابد هست
مردي به حال اقرار سيگار پشت سيگار
اسطوره هاي خائن در لابلاي تاريخ
خوابند عين کفتار سيگار پشت سيگار
عکس تو بود و قصه، قاب تو بود و انکار
کوبيده شد به ديوار سيگار پشت سيگار
با يک طپانچه امشب اين عطسه هم ترور شد
شليک تير اخطار سيگار پشت سيگار
هر شب همين بساط است، چاي و سکوت و يک فيلم
بعد از مرور اشعار سيگار پشت سيگار
ته مانده هاي سيگار در استکاني از چاي
هاجند و واج انگار سيگار پشت سيگار
کنسرو شعر و سيگار، تاريخ انقضا خورد
سه/يک/مميز چهار سيگار پشت سيگار
خودکار من قديمي است گاهي نمي نويسد
يک مارک بي خريدار سيگار پشت سيگار
عطسه هاي نحس - انديشه فولادوند

روزي که آقامون آمد به دِه تا گوسفندي پروار براي قرباني انتخاب کند مرا هم پسنديد و در يک جا دو معامله کرد. البته با اين فرق که گوسفند را اول بار با خود به شهر آورد و مرا نشان کرد تا بعد براي خريدم بيايد. آقامون از پدر خدابيامرزم گوسفندي از نژاد مرينوس مي خواست و بيچاره بابام که چيزي نمي دانست مرا راهي آغل کرد تا از بين گوسفندها يکي را که پروارتر است غالب مرد شهري کنم و در آنجا بود که آقامون ضمن بازرسي شکم و پشم و دنبه گوسفندها رو به من کرد و پرسيد، چند سال داري؟ و من هم به گمان اين که گوسفندها را مي پرسد گفتم، سه سال و دو ماه. آقامون با صداي بلند خنديد و گفت، منظورم سن خودته! و من که از خجالت گر گرفته بودم گفتن، نوزده سالمه اما نه، هجده سال و هشت ماهمه! اين بار هم آقامون با صداي بلند خنديد و پرسيد تک فرزندي؟ معني حرفش را نفهميدم و باز هم گمان کردم که دارد در مورد گوسفندها سوال مي کند اين بود که گفتم، بره ها تا به دنيا بيايند بابام مي فروشدشان. آقامون که از دستم عصباني شده بود گفت، کي در مورد گوسفندها سوال مي کنه! منظورم خودتي! آيا تو تنها اولاد باباتي؟ بار ديگر گر گرفتم و گفتم آره، چند تا جلو تر از من تو شکم مادرم خفه شدند و مردند! آقامون يکي از گوسفندها رو از بقيه جدا کرد و همينطور که خودش و گوسفند به طرف در آغل مي رفتند پرسيد، حاضري بياي تو شهر زندگي کني؟ حرف اون باعث شد تا بناگوشم سرخ بشه و نتونم جواب بدم. آقامون که فهميد بد سوالي کرده چند بار سر تکان داد و گفت باشه، باشه، ناراحت نشو! از بابات سوال مي کنم. فقط به من بگو اسمت چيه؟ منم با هزار زحمت آب دهانم را قورت دادم و به زور تونستم بگم، ستاره ! آقامون جلوي در آغل کمي وايستاد و بعد زل زد توي صورتم و گفت، چه اسم قشنگي داري! من بر ميگردم شهر اما زود بر مي گردم تا تو رو که ستاره زندگي مني با خودم ببرم. حرف آقامون باعث شد که فکر کنم يک تيکه ابرم و دارم تو آسمون راه مي رم. آنقدر دست و پامو گم کرده بودم که همون جا خشکم زد و نتونستم قدم از قدم بردارم و فقط ديدم که آقامون داشت به زور گوسفندو به دنبال خودش مي کشيد و به طرف اتاقمون پيش مي رفت. اون پول گوسفندو پرداخت کرده بود و مقداري هم بابت من داده بود تا خيال بابام را راحت کنه که برمي گرده! وقتي که اون راهي شهر شد من هم شهره ده شدم و همه با حسرت نگاهم مي کردند.
بخشي از کتاب اشک ستاره نوشته فهيمه رحيمي

ما چون دو دريچه، رو به روي هم
آگاه ز هر بگو مگوي هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آينده
عمر آينه ي بهشت، اما ... آه
بيش از شب و روز تير و دي كوتاه
اكنون دل من شكسته و خسته ست
زيرا يكي از دريچه ها بسته ست
نه مهر فسون، نه ماه جادو كرد
نفرين به سفر، كه هر چه كرد او كرد
مهدي اخوان ثالث
|
داره یه ماه می شه! پس کی اینجا رو آپ می کنی. |
| نظر ارسالی توسط آزیتا در تاريخ April 13, 2010 11:43 AM |
|
سلام خوبین |
| نظر ارسالی توسط ایمانه در تاريخ April 13, 2010 08:10 AM |
|
خوشحالم كه دوباره برگشتين اونم اينجوري پر انرزي |
| نظر ارسالی توسط در تاريخ April 4, 2010 03:40 PM |
|
علیرضا بعضی وقتها ما خیلی خوب بقیه رو نصیحت می کنیم اما سر خودمون که میاد همون اشتباه بقیه رو می کنیم، این جمله ها آشنا نیست برات؟! |
| نظر ارسالی توسط آزیتا در تاريخ March 28, 2010 09:25 AM |
|
It was a nice post, basi bahre bordim ;) |
| نظر ارسالی توسط Farangis در تاريخ March 21, 2010 06:39 AM |