صفحه اصلي
آي عشق آي عشق / چهره سرخت پيدا نيست
جان به لب آمد و لب برلب جانان نرسيد / دل به جان آمد و او برسر ناز است هنوز


دوشنبه 10 اسفند 1388
آه اي زندگي منم که هنوز / با همه پوچي از تو لبريزم





با سروهاي سبز جوان در شهر،
از روز پيش وعده ديدار داشتم.
ديوانگي ست !
- نيست ؟!
اينك تو نيستي كه ببيني،
با هر جوانه خنجر فريادي ست.
افسوس،
خاموش گشته در من،
آن پر شكوه شعله خشم ستاره سوز
اي خوبتر بيا،
اين شعله نهفته به دهليز سينه را،
چون آتش مقدس زردشت بر فروز.
اي خوبتر بيا،
كه محنت برادر من،
- غرق در الم -
كوهي ست بر دلم.
گفتي كه :
آفتاب طلوعي دوباره خواهد كرد.
اينك اميد من، تو بگو آفتاب كو؟
در خلوت شبانه اين شهر مرده وار
هشدار، گام به آهستگي گذار
اينجا طنين گام تو آغاز دشمني ست.
يك دست با تو، نه
يك دوست با تو نيست
ديدم اميد من،
برخاست،
خشمناك،
خنديد،
نديد و خيل خوف،
در خلوت شبانه من موج مي گرفت،
با هق هق گريستن من
ديدم طنين خنده او اوج مي گرفت.
افروخت مشعلي،
شب را به نور شعله منور ساخت.
و پشت پلك پنجره ها داد بر كشيد :
از پشت پلکتان بتکانید
گرد فرون مانده به مژگان را
فریاد کرد و گفت
اي چشمهايتان، خورشيد زندگي؛
خورشيد از سراچه چشم شما شكفت.
اما،
يك پنجره گشوده نشد،
يك پلك چشم نيز،
و راه،
راهي نه جز ادامه اندوه.
و خيل خواب خستگي و رخوت
افتاده روي پلك كسان چون كوه


ای کاش شوکران شهامت من کو ؟ - حمید مصدق



چیزهایی که داری، کسی که هستی، جایی که هستی یا کاری که می کنی تو را خوشبخت یا بدبخت نمی کند. خوشبختی و بدبختی تو از افکارت ناشی می شود. (دیل کارنگی)


مرد عادت داشت که شبها خوابهاي عميق و جالبي ببينه و هر روز سر صبح موقع صبحانه با کلي شوق و ذوق و آب و تاب واسه زنش تعريف کنه! زن هم با تمام وجود گوش فرا ميداد و اينجور که نشون ميداد حسابي از اون درامهاي شوهر به وجد مي آمد. اون روز صبح که بارون حسابي هوا رو مرطوب کرده بود، زن با اينکه يه کمي خواب آلوده بود ولي منتظر بود که همچون عادت هر صبح، خواب ديشب شوي خويش را گوش بنمايد. اما شوي اون روز کلي من من کرد و پرت و پلا گفت و انگاري ميخواست امروز برخلاف عادت هر روز از گفتن طفره بره ولي با روشن کردن يه سيگار ناشتايي دل رو به دريا زد و گفت: "ديشب يه چيزايي تو خواب ديدم که نمي تونم تعريف کنم! يعني اگه بگم، شايد ناراحت بشي..." زن دستي بر چشمان خوابالوده کشيد و بيشتر کنجکاو شد! مرد گفت: "ديشب تو خوابم يه خانومي بود که من و اون با هم..." زن فرصت نداد جمله مرد تموم بشه! با حرص تمام با همون دستاي کوچيکش يه مشت به مرد زد و گفت: "نگو ديگه نمي خوام بشنوم..." معلوم بود که ديگه خواب آلوده نيست، يه کم سکوت کرد و گفت: "منم بعضي وقتا از اين خوابها با محسن [دوست پسر سابق] مي بينم". اين بار مرد شاکي شد و دستها رو بر روي سر نواخت، زن با لبخند و نگاهي شيطنت آميز به مرد نگاه کرد و گفت: "خوب، خواب که دست آدم نيست.." مرد گفت: "ولي من اينو بهت بارها گفته بودم که اگه قبلاً با دختري هم بودم فقط با تو خوابيدم، اما تو..." يه کم سکوت و ادامه داد: “و به جز تو به هيچ کسي ديگه اي هم نه فکر کردم و نه ميکنم" بعدش يه نفس عميقي کشيد و گفت: "تقصير من چيه که تو قبل از ازدواج تجربه سکسي با اون دوست پسر مزخرفت داشتي و من فقط دنيام تو بودي؟" زن دستشو به طرف مرد گرفت و با قيافه حق به جانب گفت: "ولي تو خودت شرايط منو پذيرفته بودي"... مرد داد زد: "اااه ه ه، خوب تقصير من چيه، داري ديگه با اين گذشتت عذابم ميدي" يه کمي وايساد و با صداي گرفته و بغض آلودي گفت: " تقصير من چيه که گذاشتي عاشقت بشم بعدش اينا رو بهم گفتي"... نگاهي به پنجره انداخت، انگار که داشت خاطراتي رو به ياد مياورد و ادامه داد: "تازه وقتي هم فهميدم تا مدتها هاج و واج و ديوونه بودم و باورم نميشد"... زن شانه ها شو بالا انداخت و گفت: "پشيمون نيستم که واسه جوونيم به خودم بدهکار نيستم". مرد داد زد: "خيلي پستي!!!!"! و با صداي گرفته ادامه داد: "يعني تو هنوز به محسن فکر ميکني؟". زن گفت: "نه ديوونه ! من الان تو رو دوستت دارم، ولي اون موقع ها خوب محسنو دوست داشتم، عاشقش بودم..." مرد عصابي تر از قبل گفت: "آخه الاغ جون فراموشکارم که شدي، تو عاشق همون دروغاش شده بودي"، زن گفت: "احمق جون، الاغم خودتيا" مرد يه نگاه طلبکارانه به زن انداخت و گفت:"خوب ميدوني که همون حرفا رو به فاطي و مهسا هم زده بود" و با صداي لرزاني ادامه داد: "ديوونه کي ميخواي از اين نوستالژي مسخرت دست برداري و بهفمي اون مرتيکه گوسفند عاشق چيزاي ديگه اي بوده نه خودت". زن بغض کرد و گفت: "تو که اون موقع ها جاي من و احساس من نبودي". مرد با سيگار قبليش سيگار ديگه اي آتيش کرد و گفت: "حسابي قاطي کردم، بايد به فکرام جهت بدم، من ميرم يه چند روزي پيش ممد حسن، توام برو خونه مامانت به مامانت بگو سعيد رفته ماموريت" زن گفت: "تو اين مدت اگه باز خواب محسنو ديدم چي؟" ... مرد سيگارشو پرت کرد توي ظرفشويي و داد زد: "غلط اضافي موقوف... با فکرا و گذشته همه چی رو داری به گوه میکشی" و ادامه داد: "کاش اينقدر ديوونت نبودم وگرنه ديگه هيچ وقت پيشت نمي موندم و تا حالا صد دفه گذاشته بودم و رفته بودم، من ِ خر و بگو..." زن نذاشت ادامه بده و گفت: "ميخواي باز منت چيو بزاري روي سرم، اصلاً کسي مجبورت نکرده، راه باز و جاده دراز" مرد کيفشو برداشت و گفت: "اتفاقاً داشتم به همين موضوع فکر ميکردم..."


امشب
در يک خواب عجيب
رو به سمت کلمات
باز خواهد شد
باد چيزي خواهد گفت
سيب خواهد افتاد
روي اوصاف زمين خواهد غلتيد
تا حضور وطن غايب شب خواهد رفت
سقف يک وهم فرو خواهد ريخت
چشم
هوش محزون نباتي را خواهد ديد
پيچکي دور تماشاي خدا خواهد پيچيد
راز سر خواهد رفت
ريشه زهد زمان خواهد پوسيد
سر راه ظلمات
لبه صحبت آب
برق خواهد زد
باطن اينه خواهد فهميد
امشب
ساقه معني را
وزش دوست تکانخواهدداد
بهت پرپر خواهد شد
ته شب يک حشره
قسمت خرم تنهايي را
تجربه خواهد کرد
داخل واژه صبح
صبح خواهد شد


سهراب سپهري



من هرگز به آينده فکر نمي کنم، چرا که خودش به زودي خواهد آمد (آلبرت انيشتين)


مادر: بيداري؟
دختر: آره
مادر: اونجاس؟
دختر: نه، اون حس کرده من ديگه خوشم نمياد سر کوچه وايسه !
مادر: ميگم آدميزاد واقعاً چيه؟ با چند کلمه حرف از اين رو به اون رو ميشه، بعد از حرفهاي تو حالا يه حالت ديگه اي بهش دارم. انگار ازش خوشم مياد. فکرشو که کردم يه حالي شدم، ديدم خوابم نميبره اومدم پيش تو... چطوري برات بگم، برام يه خوشحاليه جديد پيدا شده يه اميد جديد، مث بچه اي شدم که بهش وعده خوشحال کننده اي داده باشن. وقتي تو رو تو لباس عروسي مجسم ميکنم، وقتي فکر ميکنم که تو اين خونه صداي يه مرد هست...
بن بست


جواد که شروع کرد به فحش دادن، و همین که داد و هوارش بيشتر شد، مينا خانوم که ميزبان بود با کلي خستگي از پذيرايي اون شب، ديگه تاب تحمل نداشت، افتاد و نقش بر زمين شد، به نظر مي رسيد فشارش افتاده بود. حالا بچه ها هم جيغ ميزدن، آنيکا گريه ميکرد و جيغ ميزد:"مامان، مامان..." زنها دور مينا خانوم ِ غش کرده جمع شده بودن و گل و گيس همديگه رو ميکشيدن و هي به هم ميگفتن يکي يه کاري بکنه! من که نه از دعوا و نه از سر و صدا متعجب شده بودم و نه از غش کردن زن. مانده چايي ِ ته ليوان رو پرت کردم گوشه آشپزخونه و ليوان رو تا نصفه از آب پر کردم، مرحله بعدي 2-3 تا قند بود که با مشت از توي قندون روي ميز، ليوان رو پر کردم و با انگشت اشارت شروع کردم به هم زدن، شوري انگشتان و هر آنچه از خوردن خوراکيها به انگشتان مونده بود هم قطعاً به بالا رفتن فشار و شايد بهبود مزه آب قند هم کمک مي کرد. آقا جواد که حالا احساس يگانه مرد چاله ميدون بودن، بهش دست داده بود، با زنش و باقي مردها توي کوچه بودن، اين طرف هم همين جوري که زنها به دور مينا خانوم جمع شده بودن. شوهرش، آقا رضا ديگه دعوا فراموشش شده بود و با صداي بلند به زنها داد زد که بريد کنار و سرشو خلوت کنيد تا بهش اکسيژن برسه! آب قند خوشمزه به زور بهش خورانده شد، منم بچه هاي گريان رو به اتاق بردم، اما دوباره سر و صداي داخل کوچه حواس بقيه رو به جلوي در منتقل کرد. بالاخره با وساطت چند نفري آقا جواد با صداي بلندش، سوار ماشينش شد و رفت. اون شب نه دعواي ناموسي بود و نه کسي مست بود، فقط يه مهموني ساده بود. چند تا رفيق صميمي که از بچگي با هم توي يه محله با هم بزرگ شده بودن و حالا هر کدومشون براي خودشون منصبي به هم زده بودنو و تشکيل خانواده داده بودن، در يک مهموني دوره اي بازهم دور هم جمع شده بودن. اين وسط منم که دورادور آشنايي مختصري باهاشون داشتم به عنوان نخودي و تنها مجرد جمع براي خالي نبودن عريضه دعوت شده بودم. تعريفشون که ديگه از شمال و باغ و جوجه کباب به ته کشيده بود، مثل هر مجلس ديگه اي سياسي شده بود. 4 نفر يه طرف بحث بودن و يه نفر به اسم آقا جواد هم که مخش حسابي از گچ بود هم، اون طرف بحث بود. اين چهار نفر يا به قولي 4 تا نخبه مملکت بالا ميرفتن و پايين ميومدن و دليل مياوردن، حرف تو مخ اين بابا نمي رفت و قانع نمي شد. يواش يواش حرفها رنگ ديگه اي به خودش گرفته بود و جور ديگه اي نشون ميداد. من ديگه خسته شده بودم رومو کردم اين ور و با بچه ها بازي مي کردم و به دستاي کوچولوي ني ني علي آقا که روي پاي مامانش ميخواست بخوابه نگاه ميکردم. يواش يواش بحثها که داغ ميشد، ادبياتشون هم عوض ميشد، تا اينکه يهو ممد گفت: "آخه جواد چرا مثل عوام حرف مي زني تو درس خوندي برو يه کم مطالعه کن و از اين حرفا بزن، همه خوارک فکريت شده اين تلوزيون بي صاحاب"، بعدش کافي بود که حسام که آتيشش تندتر بود بگه: "چرا سرتو مثل کبک کردي زير خاک و هيچي رو نمي بيني". جوادم برگشت و داد زد: "شماها از دين برگشتين و دنياتونو ارزون فروختين...". احمد گفت: "آقا جواد تقصير مائه که تورو توي اين چند ساله و مخصوصاً اين چند وقته داريم تحمل مي کنيم..." و اونم پاشد. با اينکه حوادث لحظات بعد رو پيش بيني ميکردم فقط تماشا مي کردم که رضا که يه کم آروم تر بود، جواد رو گرفت که بين جواد و احمد برخورد فيزيکي پيش نياد ولي دو طرف داد و فرياد مي کردن و بدو بيراهي بود که در حضور زنها و بچه ها نثار يکديگر مي نمودند و همين جا بود که مينا خانوم خانوم نقش بر زمين شد...




نقاشي از ايمان ملکي




آه اي زندگي منم که هنوز
با همه پوچي از تو لبريزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگريزم
همه ذرات جسم خاکي من
از تو، اي شعر گرم، در سوزند
آسمانهاي صاف را مانند
که لبالب ز باده ي روزند
با هزاران جوانه مي خواند
بوته ي نسترن سرود ترا
هر نسيمي که مي وزد در باغ
مي رساند به او درود ترا
من ترا در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهاي رويايي
در دو دست تو سخت کاويدم
پر شدم، پر شدم، ز زيبايي
پر شدم از ترانه هاي سياه
پر شدم از ترانه هاي سپيد
از هزاران شراره هاي نياز
از هزاران جرقه هاي اميد
حيف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمني نظر کردم
پوچ پنداشتم فريب ترا
ز تو ماندم، ترا هدر کردم
غافل از آن که تو بجايي و من
همچو آبي روان که در گذرم
گمشده در غبار شوم زوال
ره تاريک مرگ مي سپرم
آه، اي زندگي من آينه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ من بنگرد در من
روي آئينه ام سياه شود
عاشقم، عاشق ستاره ي صبح
عاشق ابرهاي سرگردان
عاشق روزهاي باراني
عاشق هر چه نام تست بر آن
مي مکم با وجود تشنه ي خويش
خون سوزان لحظه هاي ترا
آنچنان از تو کام مي گيرم
تا بخشم آورم خداي ترا!


فروغ فرخزاد



هرگز از تلاش باز نمي ايستم. و پايان تلاشمان اين خواهد بود که به نقطه آغاز برسيم، تا براي نخستين بار آن را بشناسيم (تي. اس. اليوت)


به هنگام ترک مهماني سهيل با گفتن به اميد ديدار و نه خداحافظ با من وداع کرد به خانه که بازگشتم خودم را مقابل آينه رساندم و چهره ام را ديدم گونه هايم هنوز گلگون بود و ضربان قلبم بشدت ميزد از چهره درون آينه پرسيدم: يعني عشق در بيست و پنج سالگي به سراغت آمده؟ پس کو آن دختري که با سماجت ميگفت تا ندانم که نوروزي ازدواج کرده و خوشبخت است ازدواج نخواهم کرد. آن دختري که عقيده داشت پاي قول و سوگند، تا آخرين نفس بايست ايستادگي کرد، کجاست؟ اگر نوروزي برگردد و بفهمد که تو ازدواج کرده اي چه خواهد کرد و تو چطور و چگونه مي تواني در چشمش نگاه کني و بگويي که پيمان شکني کرده اي. او بالاخره بر مي گردد و تو با او روبرو ميشوي. پس مقاومت کن و دريچه قلبت را محکم ببند و اجازه نده اين مرد رويت اثر بگذارد. اگر از تو خواستگاري کرد با او استوار و محکم حرف بزن و بگو که خيال ازدواج نداري و نمي تواني مسئوليت بپذيري. به او بگو که چشم انتظار مردي هستي که روزي با عنوان سفيري در خانه را بکوبد و به خواستگاري بيايد.

...

دست خط زيبايش را از ميان حلقه اشک شناختم. پشت ميز کارم نشستم و سعي کردم در آرامش نامه را بخوانم:
سلام همسر بيوفايم که دلداده ات را با غمي جان فرسا و بار گراني از اندوه و دوري تنها گذاشته و خود در سرزمين مهر و محبت ماوا گرفته اي. نمي دانم از که بايد شکوه کنم از تو يا از بخت خودم که با من سر ستيز دارد و ترا از من دور ساخته است؟ مهناز خوبم ای کاش مي توانستي به عمق تنهايي ام پي ببري و ذره اي به احساسم واقف شوي، اي کاش ناله ام در گوش ات چون ناقوس به صدا در مي آمد و تو را وا مي داشت تا کمي بر من انديشه کني و بيادآوري که گفتم بدون تو قادر به زيستن نيستم و خود را کامل نمي دانم. اي دريغ! که نمي داني من با عکس تو چگونه خانه را چراغان مي کنم و سردي زمستان را در اتاقي که عکس تو در آن است به بهار تبديل مي کنم. گاهي آنقدر حضورت ملموس است که با تو به صحبت مي نشينم و گرماي دستت را در دستهاي يخ زده ام احساس مي کنم. زمستان را چگونه مي بيني؟ آيا زمستان براي تو هم فصل ماتم است و غريبي؟ در اين جا در ميان هلهله هاي شادمانه به مناسبت ژانويه خود را مي بينم که غمگين و در خود فرو رفته چشم انتظار مسافري هستم که از در درآيد و يخ وجودم را با حرارت پرمهر خود ذوب گرداند. اي همسر نامهربان اگر بداني که چه بار گراني از اندوه بر شانه دارم دل سنگت به حالم نرم مي گردد و به ملاقاتم مي شتابي. من خاطره آخرين شب اقامتت را هنوز حفظ کرده ام و اجاره نداده ام که باد سرد زمستاني آن را نابود سازد....

...

پيش از دوران بلوغ آروزها چه زود جامه ي عمل مي پوشند اگر بخواهي مهندس باشي کافي است مداد و کاغذ برداري و شکل خانه و جاده را نقاشي کني و طرح را هم با چند آجر و مقداري گِل در باغچه به انجام برساني. همينطور هم دکتري و بقالي و نظاير اينها اما به هنگام بلوغ آرزوها با رويا عجين مي شوند و دلت مي خواهد دست به کاري بزني که تا کنون ديگران انجام نداده اند به خودت فکر ميکني و توانايي هايت را محک ميزني...

...

يک شب در اتاقم نشسته بودم و داشتم از پنجره به بيرون نگاه مي کردم. شب بود و سياهي، به خودم فکر کردم و ديدم در اينجا که قلبش مي خوانند خلائي وجود دارد. خلاء نه! زخمي وجود دارد که التيام ناپذير مي نمود او به من قول داده بود که منتظرم بماند. اما نمانده بود. آيا تقصير من بود که تنها به او اعتماد کرده بودم و با او قول و پيمان بسته بودم يا مقصر او بود که احساسم را درک نکرده و به پيمانش وفادار نمانده بود؟ او را هرگز مقصر ندانستم لطفاً اين را درشت بنويسيد که "هرگز و ابداً گناهکار نيست" چرا که من اهمال کردم و تردیدم و در نوشتن خطي به او موجب شد که بپندارد زير قولم زده و فراموشش کرده ام.


بخشهايي از کتاب روزهاي سرد برفي نوشته فهيمه رحيمي



* زندگي مانند لبخند ژوکوند است، در نظر اول به روي بيننده تبسّم مي کند، امّا اگر در او دقيق شوي مي گريد. (ژري تايلر)

* انسان هر چه بالاتر برود احتمال ديده شدن وصله ي شلوارش بيشتر مي شود. (اديسون)
* مى توانيد انسانى را به کسب دانش رهنمون کنيد، اما نمى توانيد او را وادار به انديشيدن کنيد. (اف پى دانسى)

* اگر مشکلي داري، به دليل طرز فکر توست و تنها راهي که مي تواني مشکلات را براي هميشه حل کني، اين است که طرز فکرت را تغيير دهي. (وين داير)

* دنيا جاي خطرناکي براي زندگي است .نه به خاطر مردمان شرور .بلکه به خاطر کساني که آن شرارت ها را نگاه مي کنند وکاري در مورد آن انجام نمي دهند. (آلبرت انيشتين)

* اشخاص موفق از عمل باز نمي ايستند. اشتباه مي کنند، اما دست نمي کشند. (کنراد هيلتون)




نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ دوشنبه 10 اسفند 1388


سلام ،سال نورو پیشا پیش بهت تبریک میگم وامیدوارم سالی پربار داشته باشی

نظر ارسالی توسط ایمانه در تاريخ March 6, 2010 08:25 AM
 

نه برآنم که رشته پاره کنم .. نه بر آنم که از تو بگریزم
چرا لاله گذاشتی به جای رز؟

نظر ارسالی توسط آزیتا در تاريخ March 3, 2010 11:10 AM