صفحه اصلي
اگه عاشقت نبودم، پا نمی داد این ترانه / بی خیاله بدبیاری، زنده باد این عاشقانه
آه اي زندگي منم که هنوز / با همه پوچي از تو لبريزم

همه
لرزش دست و دلم
از آن بود که
که عشق
پناهي گردد،
پروازي نه
گريز گاهي گردد.
آي عشق آي عشق
چهره آبيت پيدا نيست
***
و خنکاي مرحمي
بر شعله زخمي
نه شور شعله
بر سرماي درون
آي عشق آي عشق
چهره سرخت پيدا نيست.
***
غبار تيره تسکيني
بر حضور ِ وهن
و دنج ِ رهائي
بر گريز حضور.
سياهي
بر آرامش آبي
و سبزه برگچه
بر ارغوان
آي عشق آي عشق
رنگ آشنايت پيدا نيست
زنده ياد احمد شاملو

زندگي از بودن شروع مي شود و تا شدن ادامه مي يابد. (ارد بزرگ)
جالبه که ما آدما وقتي که براي فرداهامون نقشه ميکشيم، يادمون ميره و اصلاً خبر نداريم که اون موقع توي چه مودي هستيم. و با همون حال و هوا سالهاي بعد رو مي بينيم و گاه آرزوها به سرنوشت ديگري گره زده ميشه (همین جا چهره يه چند تا شخصيت مثل عمه و خاله و مادربزرگ و پدربزرگ رو متصور بشين)، در صورتي که حتي اگه توي خيلي از امور خودمون دست داشته باشيم بازم يه چيزي به اسم چرخ روزگار ما رو به نا کجا آبادهايي ميبره که به خوابمان هم نيومده بوده. توي کتابها هم زياد اومده که اگه کسي عزمش راسخ باشه با حوادث و اتفاقات روزگار ميجنگه و به اون چيزي که ميخواد ميرسه ما هم منکر اون نمي شيم. اما هيچ رخدادي بدون حاشيه نيست و گاه اين گونه سرنوشت درستخوش تغيير مي شود. فراي داستانها بايد نگريست. مثلاً وحيده خانوم و طاهره خانوم سالهاست که دختر (سميرا) و پسر (صادق) شونو براي هم در نظر گرفته بودن و سالها با روياي عروس و داماد خود مهماني ها داده بودند و زندگي ها کرده بودند ولي وقتي آقا صادق از طرف شرکت يه دو ماهي ميره تبريز و اونجا با يه همکار جديد به اسم سالومه آشنا ميشه، باقيش خيلي ساده پيش بيني ميشه، همچون مهره هاي دومينو که يک به يک بر روي هم مي افتند و اين اتفاقات يا اسمشو بزاريم سرنوشت آقا صادق رو از رودسر به تبريز ميرسونه اما اين پايان ماجرا نيست. همزمان که صادق خان مشغول کار شده سميرا خانوم هم رفت و آمدش با يکي از هم کلاسي هاي جنس مخالف به اسم ميثم اينقدر زياد ميشه که کار از کافي شاپ و پارک و خيابون ميگذره و قلقلک ميشن يه روز تنهايي برن يه جايي که ديگه هيچ چشم بشري بالاي سرشون نباشه و اونا رو نپاد، شايد اون اولين لحظات اينقدر به چشم هاي هم چشم مي دوزن که اتفاقات بعدش اينقدر هيجان انگيز ميشه و اين حکايت قايم موشک بازي ها بازم هم ادامه مي يابد که آقا ميثم هم براي هميشه از کرج به رودسر مياد... اما اگه نويسنده خوبي بودم و طبعاً واقع بين، شايد بايد اتفاقات ديگري هم مي افتاد و احتمالاً پايان هردو سرنوشت به تلخي همگرا مي شد. به هر حال خيلي دوست ميدارم يه روزي بشه که انسانهاي اين سرزمين آروزهايشان را به سرنوشت ديگري بند نزنند.
پس از لحظه هاي دراز
بر درخت خاکستري پنجره ام برگي روييد
و نسيم سبزي تار و پود خفته مرا لرزاند
و هنوز من
ريشه هاي تنم را در شنهاي روياها فرو نبرده بودم
که به راه افتادم
پس از لحظه هاي دراز
سايه دستي روي وجودم افتاد
و لرزش انگشتانش بيدارم کرد
و هنوز من
پرتو تنهاي خودم را
در ورطه تاريک درونم نيفکنده بودم
که به راه افتادم
پس از لحظه هاي دراز
پرتو گرمي در مرداب يخ زده ساعت افتاد
و لنگري آمد و رفتش را در روحم ريخت
و هنوز من
در مرداب فراموشي نلغزيده بودم
که به راه افتادم
پس از لحظه هاي دراز
يک لحظه گذشت:
برگي از درخت خاکستري پنجره ام فرو افتاد
دستي سايه اش را از روي وجودم برچيد
و لنگري در مرداب ساعت يخ بست
و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم
که در خوابي ديگر لغزيدم
سهراب سپهري

زندگي تراژدي است براي آنکسيکه احساس ميکند و کمدي است براي آنکه ميانديشد (ژان دلابروير)
زني با کوهي از گوشت تو آمد و در را محکم بست. باز هستي را ترس برداشت که نکند در باز نشود و در آن کوره بگدازد. پستانهاي عظيم روي شکم زن افتاده بود و رانهايش آنقدر کلفت بود که هيچ جايش پيدا نبود، زني چند اشکوبه، زن لخت لخت بود، اما آنهمه گوشت، سفت نبود. بازوهايش را که بلند کرد تا با مامان عشي دست بدهد، گوشتهاي باز و شل و ول آويختند. هستي به اشاره مادرش پا شد و به خانم فرخي معرفي شد. خانم فرخي چشمهايش را تنگ کرد و هستي را برانداز کرد، هرچند نيازي به تنگ کردن چشمها نبود. دو بالشک از گوشت به جاي پلکها، چشمها را تنگ خدايي کرده بود. خانم فرخي از نگاه به سر تا پاي و بر و روي هستي انگار سير نميشد. باريکه نگاهش او را در مي نورديد، در بر مي گرفت، و هستي از آن نگاه فراگير چندشش ميشد. خانم فرخي گفت: عشرت، خانه که رفتي برايش اسفند دود کن، هرچند چشم من شور نيست. پس نگاه، نگاه خريداري بود. هستي از مادرش و خانم فرخي کناره گرفت که روي پله اول کنارهم نشستند. براي بالا کشاندن آن همه عظمت تا پله سوم جک لازم بود. هستي کنار زن مو فرفري کف حمام نشست. و زانوهايش را در بغل گرفت و زن مو فرفري گفت: حالا فهميدم چرا حمام سونا آمده اي و خنديد.
...
سليم سرش را ميان دو دست گرفته بود و هستي به اين فکر بود که وقتي سرش را بلند بکند، گلايه خواهد کرد که چرا شما زنها با احساس جوانها بازي ميکنيد؟ چرا همه تان دست به دست هم مي دهيد و يک جوان و مادرش را گول مي زنيد و به خانه تان مي کشانيد و آخرش مقر مي آييد که عاشقيد. مي انديشيد که ديگر لحنش سحرآميز نخواهد بود و مغناطيس نگاهش ربايندگي خود را از دست خواهد داد و به تلخي خواهد گفت: خانم نوريان، اگر هم بتوانيد فراموش کنيد، طنين زخمه عشق نخست تا ابد با ضربان قلبتان عجين خواهد بود و آن وقت نمي توانيد با تمام قلب و روح و جسم خود به سوي من بياييد، بله، يک قطعه ادبي ديگر منتهي از اعماق ذهن خودش سر خواهد داد. برخلاف تصوير هستي، آنچه سليم گفت، نه قطعه ادبي ديگري بود و نه مفهومي را داشت که هستي انديشيده بود. سليم گفت: تا يار را که خواهد و ميلش به که باشد؟ و بعد بزرگواري بيشتري نشان داد: واضح است که دختري به کمال و صداقت و احساس شما نمي تواند تا بيست و شش سالگي باکره روحي هم بماند. اين را کاملاً درک ميکنم. پس هر دومان صبر مي کنيم.
...
اگر تو در شب تاريک و سرد زمستاني يک فانوس روشن زير کتت، روي قلبت پنهان کرده باشي، نه از سرما مي لرزي، نه از تاريکي مي ترسي و نه از تنهايي مي هراسي.
...
آيا زندگي خواب آشفته اي ايست که هر کس به خواست دل خودش تعبيرش مي کند؟ آيا زندگي يک سوءتفاهم تاريخي نيست؟ بهرجهت "زمان" تار و پود آن که هست.
...
سليم گفت: زنهاي مرفه ايراني کار زيادي ندارند و نيازي به درآمد زن نيست. کلفت و نوکر هم کارهاي ملال آور را مي کنند. عشرت گفته بود: از کجا معلوم که هستي زن مرد مرفهي بشود؟ به خيال خودش اين يک نوع خواستگاري از سليم بود. سليم شب به خير گفته بود و رفته بود. عشرت در دل گفته بود. تو هم برو لاي دست ننه ات. هستي را نمي گيري. نيکو را ميگيري که بع بعي است. مثل بره سرش را مي اندازد زير و علفش را مي چرد. چه سر و صدايي! انگار داشتند شيرواني مي کوبيدند. کاش خوابش مي برد. چند بار با چادر نماز رفته بود در مدرسه ي پرويز. تو مغازه ي روبرو مي نشست و منتظر مي شد تا پرويز از اتوبوس مدرسه پياده بشود. دلش پر مي زد، مي خواست از لا به لاي ماشينها راهي پيدا کند و پرويز را بغل بکند. يکبار تصميم گرفت پرويز را بدزدد. بنده خدا افسرالملوک حرفي نداشت. يک روز سه بعد از ظهر مدتها دم در مدرسه ماند. يک پاسبان آمد جلوش و پرسيد: باجي، اينجا چه کار مي کني؟ ميبينم مدتهاست اينجا ايستاده اي. مي خواست ببردش کلانتري. عشرت التماس کرد: سرکار من آبرو دارم. بيست تومان کف دست پاسبان گذاشت و گفت که آمده است بچه اش را ببيند. وقتي پرويز از مدرسه درآمد، بچه را نشانش داد و گفت: اوناها، او بچه ي من است و اشک مي ريخت شرشر. پاسبان گفت: مي خواهي بياورمش ببينيش؟ گفت نه. از پاسبان مي ترسد. هر وقت غذا نمي خورد مي گفتم پاسبان صدا مي کنم. پاسبان گفت: سگ بشو. مادر نشو. و براش تاکسي گرفت. شبش افسرالملوک تا توانست اشک ريخت. قربان صدقه ها و بوسه هاي سليم هم نتوانست او را آرام بکند. عشرت سر افسر را روي سينه اش گذاشت. با هم اشک ريختند و عشرت گفت: ما زنها بدبخت بچه ها و مردهايمان هستيم. همين است که هست.
بخشهايي از کتاب جزيره سرگرداني نوشته خانوم سيمين دانشور

نقاشي از ايمان ملکي
مگذر از من اي که در راه تو از هستي گذشتم
با خيال چشم مستت از مي و مستي گذشتم
دامن گلچين پر از گل بود از باغ حضورت
من چو باد صبح از آنجا با تهي دستي گذشتم
من از آن پيمان که با چشم تو بستم سال پيشين
گر تو عهد دوستي با ديگري بستي گذشتم
چون عقابي مي زنم پر در شکوه بامدادان
من که با شهبال همت زين همه پستي گذشتم
پاکبازي همچو من در زندگي هرگز نبيني
مگذر از من اي که در راه تو از هستي گذشتم
محمدرضا شفيعي کدکني
متاسفم اميدجان اگه امروز بايد اين حرفها رو بزنم. من مي تونستم زودتر از اين باعث بشم اين اتفاق بيفته. تماميه اتفاقاتي که پشت سر هم مي افتاد رو از روز اول من خونده بودمشون. همون روزي که ميخواستي باهاش کات کني من بيخودي طرفشو گرفته بودم. ساده نيست که بگم اشتباه کردم. ولي زيادي خوشبين بودم، اميدجان من به معجزه عشق اميد داشتم. اما نمي دونستم که اين روزها شايد دوره اين حرفها به سر اومده باشه. اميدجان متاسفم که اين روزها وفا را فقط بايد از مادرانمان و گاه کتابها بشنويم. اميد جان بي شک تو هيچ کم نذاشتي، دريغ از لحظه اي درنگ! من حرفهاي اون شبت رو به خوبي شنيده بودم، نبايد اجازه ميدادم به اينجا بکشه، مي تونستم اما نذاشتم. امشب برف مي بارد و من از پشت پنجره به آن مي نگرم و صورتم داغ داغه، من امشب گريه ها دارم، مي انديشم: "عاقبت سرگشته و بازنده ماندند عاشقان" فقط ميتونم با اين شعر به پايان ببرم: "خنک آن قمار بازي که بباخت هرچه بودش/ و نماند هيچش الا هوس قمار ديگر"...

درد انسان متعالي تنهايي و عشق است. (دکتر علي شريعتي)
دردهاي من
جامه نيستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نيستند
تا به رشته ي سخن درآورم
نعره نيستند
تا ز ناي جان بر آورم
دردهاي من نگفتني
دردهاي من نهفتني است
دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي که چين پوستينشان
مردمي که رنگ روي آستينشان
مردمي که نامهايشان
جلد کهنه ي شناسنامه هايشان
درد مي کند
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده ي سرودنم
درد مي کند
انحناي روح من
شانه هاي خسته ي غرور من
تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است
کتف گريه هاي بي بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهاي پوستي کجا؟
درد دوستي کجا؟
اين سماجت عجيب
پافشاري شگفت دردهاست
دردهاي آشنا
دردهاي بومي غريب
دردهاي خانگي
دردهاي کهنه ي لجوج
اولين قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوي غنچه ي دل است
پس چگونه من
رنگ و بوي غنچه را ز برگهاي تو به توي آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد مي زند ورق
شعر تازه ي مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در اين ميانه من
از چه حرف مي زنم؟
درد، حرف نيست
درد، نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا کنم؟
قيصر امين پور

* زندگي مثل دوچرخه سواري مي مونه، واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشي (آلبرت انيشتين)
* هيچ کس بدون تمايل خودتان نمي تواند بيازاردتان (النور روزولت)
* انسان از پيروي چيزي ياد نميگيرد ولي از شکست خيلي چيزها فرا مي گيرد (کازوبون)
* اگر خودمان احترام خود را به کسي ندهيم، احدي نمي تواند آن را از ما بگيرد (گاندي)
* اگر قرار باشد بايستي و به طرف هر سگي که پارس ميکند سنگي پرتاب کني، هرگز به مقصد نميرسي (لارنس استرن)
* بهترين راه پيش بيني آينده، ساختن آن است. (برايان تريسي)
* راهي به سوي خوشبختي وجود ندارد، خوشبختي خود راه است، راهي که از درون شما آغاز ميشود و به ياري تواناييهايتان در جهان برون تجلي مي يابد. (وين داير)
|
گلم خیلی وقته که دیگه از نوشته هات چیزی دستگیرم نمیشه،دیگه حرفات مثل قدیما نیست شاید مخاطبات عوض شدن،شاید من عوض شدم شاید تو یا شاید همه موارد فوق!ولی یه کم که دقیق میشم میبینم دیگه نوشته هات به این دلیل برام قابل لمس نیست چون حرفات دیگه حرفای خودت نیست،یا بریده هایی از کتابهای مختلفه یا اشعارجورواجوری از شاعران مختلف.بعضی وقتام تشریح ونقد صحنه هایی از فیلمهایی که دیدی...اما یه چیز بلاگت هنوزاصالتشو حفظ کرده اونم عکساییه که انتخاب میکنی،فقط خداکنه که اونام عکاساشونو تغییر نداده باشی!به هرحال برات همیشه آرزوی روزهای پرازگل سرخ میکنم. |
| نظر ارسالی توسط هیچکس در تاريخ February 18, 2010 04:34 PM |
|
ها ها ها! از بس هول هولکی خوندم اشتباه فهمیده بودم نامه به امید رو . جدیدا بد می فهمم .. |
| نظر ارسالی توسط آزیتا در تاريخ February 18, 2010 11:58 AM |
|
سلام خوبین ،امیدوارم که روزهای خوبی رو درحال س÷ری کردن باشی ،چون جونیوهنوز میتونی عاشق زندگی کنی وآدم های که یه عشق داشته باشن هیچ وقت پیر نمیشن،والنتاین رو بهت تبریک میگم |
| نظر ارسالی توسط ایمانه در تاريخ February 17, 2010 12:37 PM |
|
خیلی جاهای نوشته هات رو دوس داشتم مخصوصاِ اون تیکه هایی که از جزیره سرگردانی گذاشته بودی . نامه به امید رو کیف کردم باهاش ،اونقدر خودخواه هستم که بگم از زبون من نوشتی ... |
| نظر ارسالی توسط آزیتا در تاريخ February 17, 2010 11:46 AM |
|
صفای آینه خواجه بین کزین دم سرد نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشید |
| نظر ارسالی توسط در تاريخ February 17, 2010 01:59 AM |