صفحه اصلي
ديدی که يار جز سر جور و ستم نداشت / بشکست عهد وز غم ما هيچ غم نداشت
تنها دلیل من که خدا هست و , اين جهان زيباست ، وين حيات عزيز و گرانبهاست لبخند چشم توست !

بردي از يادم
دادي بر بادم
با يادت شادم
دل بتو دادم
در دام افتادم
از غم ازادم
دل بتو دادم
فتادم به بند
اي گل بر اشك
خونينم بخند
سوزم از سوز
نگاهت هنوز
چشم من باشد براهت هنوز
چه شد انهمه پيمان
كه از ان لب خندان
بشنيدم و هرگز
خبري نشد از ان
كي ايي ببرم
اي شمع سحرم
در بزم نفسي
بنشين تاج سرم
تا از جان گذرم
پا بسرم نه
جان بتنم ده
چون بسر امد
عمر بي ثمر
نشسته بر دل غبار غم
زانكه من در ديار غم
گشته ام غمگسار غم
اميد اهل وفا تويي
رفته راه خطا تويي
افت جان ما تويي
به نظرم اين روزها كه داره ميگذره بهترين روزاي زندگيه ، نميدونم شايدم بهترم بشه ولي تا حالاش كه خوب بوده خدا رو شكر ميكنم . خدا رو شكر ميكنم به خاطر خواهر گلم ( خيلي دوسش دارم) كه خيلي چيزا رو دارم ازش ياد ميگيرم.يه چيزايي هست نميشه گفت و نميشه ابراز هست .نميدونم اينو چه جوري بگم ولي خدا خيلي چيزا رو به آدما ميده و بعدش ميگيره اين وسط نبايد يادمون بره كه اونا رو خدا بهمون داده ، حالا از خدا ميخوام خواهرمو ازم دور نكنه .ما آدما يواش يواش بايد ياد بگيريم خيلي به گذشته و آينده فكرنكنيم تا بتونيم همين الانو بسازيم كه الان ،گذشته ي فردا و خود فردا ساخته بشه ، ديگه لزومي نداره به خيلي چيزا فكر كنيم و به قول فروغ :
آري آغاز ، دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من دگر به پايان نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
توي زندگي آدما ، بعضي از اشتباها خيلي چيزا رو خراب ميكنه ، بايد ياد بگيريم كه تعصب نداشته باشيم و به هيچ چيزي مغرور نشيم.
كسي نمي تواند
غروب زيباي خورشيد را
در قلبت تفسير كند
ونيز
شيوه زندگانيت را
تو خود هنرمندي...
پس با دستان خويش
بر تنديس تجربه ها
نقش بزن

امتحان ، امتحان ، امتحان !
تا جون داريم از ما امتحان ميگيرن
تو مدرسه انقدر از ما اتحان ميگيرن
كه از نفس مي افتيم
از بس كه امتحان داديم و امتحان داديم و امتحان داديم
انگار كه جز اين هيچ كاري نداريم.
اگر ميتونسي توي كله مونو نگاه كني
ميديدي كه مغزمون سياه و كبود شده .
از بس كه امتحان داديم و امتحان داديم
همه فكر و ذكرمون همينه ...
انقدر هر هفته انتحان داريم
كه اصلا وقت نميكنيم چيزي ياد بگيريم.
(تدشي از پيروان شل)

عاقبت او هم مرا تنها گذاشت تشنه را در حسرت دريا گذاشت من به ماهی ها نگفتم می رود او بريد و رفت و ما را جا گذاشت بر دل دريا نگاهی کرد و رفت اشک را در چشم ماهی ها گذاشت با نگاه ساده چشمان خود بر نگاهم خطی از رويا گذاشت سهم من شبهای بی او طی شدن سهم مجنون را غم ليلا گذاشت در دل شبهای بی پايان درد عاقبت او هم مرا تنها گذاشت
گل سرخ زيبا ميشكفد چون
تلاش نميكند نيلوفر باشد
و نيلوفرها اينگونه زيبا ميشكفد چون
چيزي از افسانه شكفتن گلهاي ديگر نميدانند
همه چيز در طبيعت زيباست چون
تمتم پديده ها آزاد از رقابت اند
هيچ يك نميخواهد ديگري باشد
همه به راه خود ادامه ميدهند
نكته همين جاست
خود مباش و از ياد مبر
هر كار كني نميتواني غير خود باشي
تمام دست و پا زدنها عبث است
تنها و تنها مجبوري خود باشي
(شري راجينش)

آموختن بدون انديشيدن، رنج بيهوده است. (کنفسيوس)