صفحه اصلي
«هي فلاني ! زندگي شايد همين باشد ؟
آي عشق آي عشق / چهره سرخت پيدا نيست


سه شنبه 13 بهمن 1388
اگه عاشقت نبودم، پا نمی داد این ترانه / بی خیاله بدبیاری، زنده باد این عاشقانه





از دفتر زندگي ميگويد اما باز بايد زيست...
... عامي، اما خاصه‌خوانِ دفتر ايام
اُمي، اما تلخ و شيرينِ تجارب را
- مثل رند و هفت خطِ جام -
خواتده از دون و وَرايِ خويش ...
- « زندگي با ماجراهاي فراوانش،
ظاهري دارد بسانِ بيشه‌اي بُغرنج و در هم باف
ماجراها دارد گونه‌گون و رنگ‌وارنگ است؛
چيست اما ساده‌تر از اين، كه در باطن
تار و پودِ هيچي و پوچي هم‌آهنگ است؟


ماجراي زندگي آيا
جز مشقتهاي شوقي توأمان با زجر،
اختيارش همعنان با جبر،
بسترش بر بُعد فرّار و مه‌آلود زمان لغزان،
در فضاي كشف پوچِ ماجراها، چيست؟
من بگويم، يا تو مي‌گويي
هيچ جز اين نيست؟»
تو بگويي يا نگويي، نشنود او جز صداي خويش.
«ماجراها» گويد، اما نقشِ هر كس را
مي نگارد، يا مي انگارد،
بيشتر با طرح و رنگ ماجراي خويش
شاتقي، زندانيِ دختر عمو طاووس
فيلسوفي كوچك است و حرفها دارد براي خويش


عامي، اما خاصه‌خوانِ دفتر ايام
اُمي، اما تلخ و شيرينِ تجارب را
- مثل رند و هفت خطِ جام -
خواتده از دون و وَرايِ خويش .
آن كه گر خواهد، تواند كرد
وقتِ خاك‌آلود و تلخ همنشينش را
به زلالي همچو لبخند صفايِ خويش.
گاه اگر بگذاردش غمهاي اين عالم
عالمي دارد براي همنشين و آشناي خويش.
- «هي فلاني!»
[ او هميشه هر كسي را با همين يك «نام» مي‌خواند
اسم و رسم ديگران سهل است، او شايد
غالباً نامِ خودش را هم نمي‌داند.


عصر بود و در حياطِ كوچكِ پاييز،
در زندان،
راه مي‌رفتيم؛
جند تن زندانِ با خستگي همگام.


چون طواف حاجيان در عيدِ آن كُشتارِ وحشتناك
گِرد بر گِرد بُتي از جنس و رنگش نام،
لات و عُزّي و هُبل را از بني اعمام،
دورِ حوضِ خاليِ معصوم،
گِرد مي‌گشتيم، اما بي‌ هَوار و هَرْوَله، آرام.


اينك آن غمگينِ بي‌آزاد،
شاتقي، زنداني دختر عمو طاووس،
داشت با لبخند ِ مجروحي كه اغلب بر لبانش بود،
و خطوطِ چهره‌اش را، گاه
چون نگه جزم و جري مي‌كرد؛
ماجرا مي‌گفت و با ما راه مي‌پيمود.
عصر خشكي بود، از يك روز آباني.
بي‌صدا و از نظر پنهان،
لحظه‌ها، مثل صفِ مورانِ خواب‌آلود،
با هميشه همعنان مي‌رفت؛ وز هر گام،
سكه مي‌زد «دير شد» بر پولكِ هر «زود»
راه مي‌رفتيم و با هر گامِ ما يك لحظه مي‌پ‍مرد.
من خطِ زنجير هستي خواره موران را،
اين چنين احساس مي‌كردم كه با ترتيب
در صفِ نوبت يكايك خوابشان مي‌برد
و به نوبت هر يكي، تا پاي بيرون مي‌نهاد از صف،
جون جرقه مي‌پريد از خواب و مي‌افسرد.
راس پنداري
هستي و ناچيزي ما بود؛
كه بدين‌گونه،
بودِ همسان داشت با نابود.
و بدينسان تنگتر مي‌شد و در آن
باختر چون تونِ سردي مي‌شد و در آن
آتشِ دل‌مرده مي‌افسرد، دوداندوه.
و بدينسان خوب مي‌شد ديد در سيماي هر سكه،
و نگاهِ آفِل و غمگين ِ هر لحظه،
اين كه چيزي در فضا مي‌كاست؛
وين كه چيزي داشت مي‌افزود.
داشت مي‌رفت آتش خورشيد؛
داشت مي‌آمد شبِ چون دود.


باز مي‌رفتيم و مي‌كرديم
رفته تا انجام را، آغاز.
و دگر ره باز و ديگر بار،
باز ... و باز ... و باز.


زنده ياد مهدي اخوان ثالث



شنيدم که: براي خوش بخت بودن به هيچ چيز نياز نيست جز به نفهميدن.


سرو صداي آهنگ و تکرارش بيش از پيش احساس ميشه ولي هنوز خبري از اومدن خانواده دوماد نيست. مثل هميشه مردا مشغول صحبت کردن راجع به اقتصاد و سياست و به رخ هم کشيدن تخصصهايشان در کارشناسي و تحليل مسائل مختلف هستند. آقا مسعود که پدر عروسه دائماً به ساعتش نگاه ميکنه و زير لب يه چيزايي ميگه ! افشين يه گوشه واسه خودش معرکه گرفته هنوز داره عکسا و کلييپ هاي گوشيش رو به هم سن و سالاش نشون ميده و براي بار هزارم همشون از ديدن اون خزعبلات حسابي ريسه ميرن. نه هم تعريفي واسم هست و نه هم سليقه و هم فکر! همون جوري که لم دادم آقا شهرام رو ميبينم، لاغرتر از قبل با موهاي جو گندميش و ته ريش سفيدش و يه سبيل چخماقي و با همون کت و شلوار صورمه ايه که عروسيه دخترشم تنش بود از دور پيداست، خيلي ساکت و آروم نشسته و فقط با تسبيح سبز شاه مقصودش بازي ميکنه ! هميشه و همه کس شيفته صحبت کردن و ادب اين مرد هستند. مثلاً پارسال که ميخواست بگه دختر باردارش کي فارغ ميشه جمله جالبي گفت: "نرگس جون هم از ماه ديگه حکم مادريش رو از طرف پروردگار دريافت ميکنه". قبلاً يه بار يه چيزايي راجع به جووني و گذشته آقا شهرام شنيدم، جرقه اي توي ذهم ميزنه و ميرم پيش آقا شهرام. ميدونم که آقا شهرام جوونياش توي شمال سرباز بوده و يه مدتي هم اونجا کار کرده و اونجا دلبسته دخترکي گيلگي شده بوده ! اين جوري شروع ميکنم که: "آقا شهرام من هفته پيش شمال بودم از کنار اون پادگانه هم رد شدم، شنيدم شما اونجا سرباز بودين..."، همين که اسم شمال مياد، آقا شهرام خنده اي ميکنه و نفس عميقي ميکشه و ميگه: "آره يادش به خير، پاشو بريم تو حياط يه سيگاري بکشم تازه اينجا سر و صدا هم زياده". اول صحبتاش ميزنه به دشت کربلا و چيزاي ديگه تعريف ميکنه، بعدش صحبتا رو يه جوري ميکشونم به خانومهاي شمالي! آقا شهرام پک آخرو محکم به سيگارش ميزنه و با حرص پرتش ميکنه توي باغچه، همون جوري که دود توي دهنش مي چرخه و ميرقصه و مياد بيرون ميگه: "آره اگه کسي زن شمالي داشته باشه مگه ديگه پير ميشه !" و ادامه داد: "اين زنهاي ما کاسه بشقابين، هر چي که ما درمياريم، ميبرن واسه خونه کاسه و بشقاب ميخرن !". آقا شهرام بعد از اينکه سربازيش تموم ميشه، نظامي ميشه و واسه يک سالي محل خدمتش اونجا بوده، توي اون يک سالي که تنکابن بوده توي يه دونه از اين خونه هاي حياط دار با اتاقهايي دور تا دورش توي يکي از همون اتاقها زندگي ميکرده، در همسايگي اون خونه هم يه خانوم بيوه جوون زندگي ميکرده که بعضي وقتا واسش ظرف يا لباس ميشسته يا غذا درست ميکرده و در عوض آقا شهرام هم هواي اونو داشته ! بعد از يک سال که آقا شهرام حسابي دلبسته شبنم خانوم ميشه ! وقتي برميگرده خونه پدريش از اونجا که پدر آقا شهرام مدتها فوت شده بوده و عمو بزرگش تقريباً همه کاره بوده، مياد ميبينه که از خدا بي خبر، در زماني که اين نبوده عمو جون و مادرش حرف دختر دايي توران رو براي اين زدن و قول و قرار تموم شده و فقط منتظر بودن که آقا شهرام تشريف بياره و همه چي تموم بشه ! از طرفي هم آقا شهرام به اين اميد برگشته بوده که مادر و عمو رو برداره ببره شمال خواستگاري ... خوب مسلماً 50-60 سال پيش حرف حرف بزرگترا بوده و لاغير و عمو هم که بزرگ فاميل بوده اينقدر مغرور بوده که زير حرف و قولش به دايي نزنه ! بنابراين آقا شهرام چاره رو در فرار شبانه به شمال ميبينه اما عمو و داداش محمد آقا شهرام ميرن سراغش و بر ميگردوننش تا اينکه هر طوري بوده شب عروسي فرا ميرسه که اين بار هم باز آقا شهرام شب عروسي فرار ميکنه اما اين بار هم عمو و داداش محمد کت بسته اونو بر ميگردونن و ازدواج آقا شهرام و توران خانم شکل ميگيره ! ميگفتن هر بار که آقا شهرام با توران خانوم دعواش ميشد فقط به روح عمو بزرگ لعنت مي فرستاده که باعث و باني بوده ! ... سروصداي ماشينهاي خانواده دوماد رو از توي حياط به خوبي ميشنويم با آقا شهرام وارد خونه ميشيم و ورود خانواده دوماد رو خبر ميديم...



زندگي چيست ؟ اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟ اگر گريه است چرا خنده ميكنيم ؟ اگر مر گ است چرا زندگي مي كنيم ؟ اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمي رسيم ؟ اگه عشق نيست چرا عاشقيم (دکتر علي شريعتي)




بزن آن پرده، اگر چند تو را سيم
از اين ساز گسسته
بزن اين زخمه، اگر چند در اين کاسه تنبور
نمانده ست صدايي
بزن اين زخمه
بر آن سنگ
بر آن چوب
بر آن عشق
که شايد بردم راه به جايي
پرده ي ديگر مکن و زخمه به هنجار دگر زن
لانه ي جغد نگر،
کاسه آن بربط سغدي
زخموشي
نغمه سر کن که جهان
تشنه آواز تو بينم
چشمم آن روز مبيناد
که خاموش در اين ساز تو بينم
نغمه توست، بزن
آنچه که ما زنده بدانيم
اگر اين «پرده برافتد»
من و تو نيز نمانيم
اگر چند بمانيم و بگوييم
همانيم ...


دکتر شفيعي کدکني



مي توان به جرئت گفت که در همه مشکلات مربوط به روابط، 99 درصد مسائل با سوءتفاهم آغاز مي شود. زيرا جهان را نه آنگونه که هست، بلکه آن گونه که خود هستيم مي بينيم. (هفت عادت مردمان موثر - استفان کاوي)


ترشيده بود. 45 سال داشت و سال ها بود که توي بايگاني شرکت برادرم کار مي کرد. کارش اين بود که نامه هاي رسيده را دسته بندي و بايگاني مي کرد. ظاهرش خيلي بد نبود، معمولي بود. صورتش پف داشت و چشم هايش کمي ريز بود. قد و پاهاي کوتاهي داشت. گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشي مي پوشيد و اين کفش ها اثر زنانگي اش را کمتر مي کرد. يکي دو بار از پچ پچ و خنده منشي شرکت برادرم فهميدم عاشق شده و با يکي سر و سري پيدا کرده اما يک هفته نگذشته بود که با چشم هاي گريان ديدمش که پنهاني آب دماغش را با دستمال کاغذي پاک مي کرد. اين اتفاق بي اغراق دو سه بار تکرار شده بود اما اين آخري ها اتفاق عجيب غريبي افتاد. صبح ها آقايي پري را مي رساند سر کار که زيباترين دخترها هم دهان شان از تعجب باز مانده بود. فکر کنم اصلاً پري او را به عمد آورد و به همه معرفي کرد تا سال ها ناکامي و خواستگار هاي درب و داغونش را جبران کند. آن روزها احساس مي کردم پري روي زمين راه نمي رود. با اينکه بايگاني کار زيادي نداشت اما پري دائم از پشت ميزش اين طرف و آن طرف مي رفت، سر ميز دوستانش مي ايستاد و اغلب اين جمله را مي شنيدم؛ «وا قربونت برم، قابل نداشت»، يا «نه نگو توروخدا، اصلاً.» چنان شاد و شنگول بود که يا همه را به حسادت وامي داشت يا اثر نيروبخشي روي ديگران مي گذاشت. اين روزها اندک دستي هم به صورتش مي برد و سايه ملايم آبي روي پلک هايش مي زد که او را بيشتر شبيه دخترهاي افغان مي کرد. ساعت ها براي ما زود مي گذشت و براي پري دير چون دائم به ساعت روي مچش که در چاقي دستش فرو رفته بود نگاه مي کرد و انتظار مي کشيد. سر ساعت دو که مي شد آقا بهروز مي آمد توي شرکت و با حجب و حيا سراغ پري را مي گرفت. همه انگار در اين شادي رابطه با آنها شريکند. منشي شرکت مي گفت؛ «بفرمايين. بنشينين. پري الان مياد، اتاق آقاي رئيسه.» و آقابهروز که قد بلندي داشت با پاهاي کشيده و موهايي بين بور و خرمايي روي صندلي مي نشست و به کسي نگاه نمي کرد. چشم مي دوخت به زمين تا پري بيايد. وقتي پري از اتاق رئيس مي آمد بيرون انگار که شوهرش منتظرش است با صميميتي وصف ناپذير مي گفت؛ «خوبي الان ميام.» مي رفت و کيفش را برمي داشت و با آقا بهروز از در مي زدند بيرون. اين حال و هواي عاشقانه تا مدت ها ادامه داشت تا اينکه بالاخره حرف ازدواج و عروسي و قول و قرارهاي بعدي به ميان مي آمد. قرار شد در يک شب دل انگيز تابستاني عروسي در باغي بزرگ گرفته شود. همه بچه هاي شرکت دعوت شدند، حتي رئيس که مطمئن بوديم به دلايل مذهبي در اين گونه مراسم هرگز شرکت نمي کند. بعد از آن بود که حال و هواي عاشقانه پري جايش را به اضطراب قبل از ازدواج داد. پري دائم با دخترهاي شرکت حرف مي زد و نگران بود عروسي خوب برگزار نشود، غذا خوب نباشد، ميهمان ها از قلم بيفتند و هزار تا چيز ديگر که دخترهاي دم بخت تجربه کرده اند. حالا شرکت مهندسي آب و خاک برادرم شده بود يک خانواده شاد ولي مضطرب. همه منتظر بودند تا پري را به خانه بخت بفرستند تا اين اطمينان را پيدا کنند که اگر پري با اين بر و رو مي تواند شوهري به اين «شاخي» پيدا کند، پس جاي اميدواري براي بقيه بسيار بيشتر است. آقابهروز هم طبق روال سابق صبح ها پري را مي آورد مي رساند و عصرها او را مي برد ولي ديالوگ ها کمي عوض شده بود و هر کس آقابهروز را مي ديد بالاخره تکه يي بهش مي انداخت؛ درباره داماد بودنش و از اين حرف هاي بي نمک که به تازه دامادها مي زنند. بالاخره مراسم ازدواج نزديک شد و قرار شد در آخرين جمعه مرداد 78 آنها در باغي اطراف کرج عروسي کنند اما سه روز مانده به ازدواج بهروز غيبش زد و تمام پس انداز سال ها کار او را با خودش برد. قرار بود پول هايشان را روي هم بگذارند و يک خانه نقلي بخرند که نشد و بهروز با ايران اير به ترکيه و از آنجا به استراليا رفت و همه ما را بهت زده کرد. روز شنبه نمي دانستيم چطور سر کار برويم و چه جوري توي چشم هاي پري نگاه کنيم. حتي مي ترسيديم بهش زنگ بزنيم. آقاي رئيس به منشي گفت؛ «قطعاً پري مدتي نمياد، کسي رو جاش بذارين تا حالش بهتر بشه.» اما پري صبح از همه زودتر آمد؛ با جعبه يي شيريني. ته چشم هايش پر از اشک بود. شيريني را به همه حتي به آقاي رئيس تعارف کرد. منشي که از همه کم حوصله تر و فضول تر بود در ميان بهت و ناباوري همه ما گفت؛ «مگه برگشته؟» پري گفت؛ «نه سرم کلاه گذاشت ولي مهم نيست. اين چند ماه بهترين روزهاي زندگيم بود.» قطره اشک کوچکي از گوشه چشم هايش پايين ريخت.
ما فهميديم راست مي گويد. مهم نيست که سر همه ما کلاه رفته بود، مهم اين بود که ما ماه ها روي ابرها بوديم و با حال و هواي پري حال مي کرديم.


احمد غلامي




لحظه ها را گذرانديم که به خوشبختي برسيم؛ غافل از آنکه لحظه ها همان خوشبختي بودند


...

آنگاه اميل زولا فرياد کشيد:
« آقايان! پس بيانيه ي ما اين شد: ما عقيده داريم که هر حقيقتي گر چه زشت باشد، زيباست. ما همه چيز را از طبيعت قبول مي کنيم بدون اينکه هيچ چيز را از آن به دور افکنيم. ما عقيده داريم که در «حقيقت» هر چند که خشونت آميز باشد، بيشتر زيبايي وجود دارد تا در دروغي زيبا و در هر چه به زمين مربوط مي شود، بيشتر شعر است تا در مجلل ترين سالن هاي پاريس. رنج زيباست براي آنکه عميق ترين احساس روح آدمي است. مرد و زن زيبا هستند، حتي اگر دلال محبت يا فاحشه اي باشند. ما زندگي را دربست قبول مي کنيم و به قضاوت هاي مبني بر اخلاق اعتنايي نداريم.
فاحشه، همپايه ي بانوي متعين است.
سرايدار به همان اندازه ارزش دارد که سپهبد.
ارزش دهقان کمتر از وزير نيست. همه ي اينها نماينده ي طبيعت اند و در جريان پهناور زندگي کشيده شده اند.»
آنگاه تولوز لوترک بانگ زد:
آقايان جام هايتان را بلند کنيد! بنوشيم به سلامتي بي اخلاقي و پرستش زشتي ها. باشد که ما دنيا را زيبا کنيم و از نو بسازيم.»
.....


گوييا که نه احتمالاً بدون هيچ شک و ترديدي آنچه دست نايافتني مي نمايد خوب است و ما از آن غافليم و آنچه در دستمان است گاه از جنس نخ نما شده ايست که بارها در دستانمان بوده است. اما اين را سالها پيش تاجران متبحري کشف نمودند و از آن پس اقلام خود را از پشت شيشه هاي مات عرضه نمودند و همان جلب توجش براي يک حراجي شلوغ کافي بود. اما غافل بودند که آنچه بر روي ميز مانده بود ارزشمندتر است اما آنچه دست نايافتني و ناديدني بود گرانتر مي گرديد. با اين افکار پراکنده به اين مي انديشم که اين موهاي سياه بيهوده سپيده نشده اند و سرخي رنگ نينداخته بيهوده بر روي ! سه روز اينترنت و دنيا را تعطيل کرده ام تا بي خبر از همه جا فکر و انديشه هايم را جهت دهم، به روايت آمار و ارقام ما که نيمي بيشتر از عمرمان را در تنهايي خود سپري ميکنيم، حال اگر روزي قصد رفتن به آن سر دنيا را داشته باشم، رنگ و بوي دنيا چگونه خواهد؟. نيمه روز اول را فقط رانندگي مي کنم و آهنگها و ترانه هايم را مرور مي کنم و گاه پياده مي شوم ليست نمره ها را تحويل ميدهم. نيمه دوم در اتوبوس به خواندن کتاب مي گذرد. روز دوم در سرماي خيابان هاي پايتخت با سرفه و فين هاي پياپي قدم ميزنم، خستگي و سرما که نه، ولي از فکر کردن و فين کردن که خسته مي شوم، نيمه دوم را به سينما اختصاص مي دهم کاري که زياد تنهايي انجام دادم. نيمه اول روز سوم به کدنويسي مي گذرد و نيمه پاياني کلاً به اتمام کتابهاي نصفه و نيمه خوانده اختصاص مي يابد. در انتها به همون نتيجه اي مي رسم که سعدي 7 قرن پيش بهش رسيده و استاد شجريان در آلبوم "غوغاي عشقبازان" اون رو خوند و بابا همون بيت شعر رو سالهاست قاب کرده و زده به ديوار: "ذوقي چنان ندارد بي دوست زندگاني..."


ذوقي چنان ندارد بي دوست زندگاني
دودم به سر برآمد زين آتش نهاني
شيراز در نبسته‌ست از کاروان وليکن
ما را نمي‌گشايند از قيد مهرباني
اشتر که اختيارش در دست خود نباشد
مي‌بايدش کشيدن باري به ناتواني
خون هزار وامق خوردي به دلفريبي
دست از هزار عذرا بردي به دلستاني
صورت نگار چيني بي خويشتن بماند
گر صورتت ببيند سر تا به سر معاني
اي بر در سرايت غوغاي عشقبازان
همچون بر آب شيرين آشوب کارواني
تو فارغي و عشقت بازيچه مي‌نمايد
تا خرمنت نسوزد تشويش ما نداني
مي‌گفتمت که جاني ديگر دريغم آيد
گر جوهري به از جان ممکن بود تو آني
سروي چو در سماعي بدري چو در حديثي
صبحي چو در کناري شمعي چو در مياني
اول چنين نبودي باري حقيقتي شد
دي حظ نفس بودي امروز قوت جاني
شهر آن توست و شاهي فرماي هر چه خواهي
گر بي عمل ببخشي ور بي‌گنه براني
روي اميد سعدي بر خاک آستانست
بعد از تو کس ندارد يا غايه الاماني



ولنتاين پيش پيش مبارک
Happy Valentine's Day

چه مي شد اگر
لحظه اي
دمي
آرام
رام
مي نشستي روي آن صندلي خالي
که هميشه خيال تو روي آن نشسته است
.....
قدسي قاضي نور



نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ سه شنبه 13 بهمن 1388


204.93.154.205
به آسمان آبي فكر ميكنم. و گاه... به دوستي هاي قديمي مان.
من تو را در قلبم دارم. تو مرا كجا دفن كرده اي؟؟؟
طاها

نظر ارسالی توسط taha در تاريخ February 16, 2010 12:44 AM
 

دلم تنگ شد برات:(

نظر ارسالی توسط خودش در تاريخ February 13, 2010 08:18 PM
 

سلام مهندس خوبی ؟؟؟

راستش من زود تر از اينا بود كه اومدم پستت رو خوندم اما يه مشكل پيش اومد نشد كامنت بذارم
معذرت ميخوام
به هر حال دوباره اومدم كه بگم

فوق العاده نوشتی عالی بود

راستش هم دلم برای پری سوخت هم برای آقا شهرام ....

به هر حال باز هم تحسينت ميكنم

هر جا هستي موفق باشي

سال هاست كه ميام بهت سر ميزنم

دوستت دارم دوست من ...پس ولنتاين مبارك

نظر ارسالی توسط مانی در تاريخ February 11, 2010 09:53 AM
 

سلام اينم وبلاگم كه قولش رو داده بودم خوشحال ميشم قدم رنجه بفرماييد و سري بهش بزنيد.

نظر ارسالی توسط بلفي در تاريخ February 8, 2010 03:33 PM
 

سلام فكر كنم 4سالي باشه كه وبلاگ شما رو ميخونم اولين وبلاگي كه با نوشته هاش آشنا شدم وبلاگ شما بود و انگيزه شد واسه درست كردن يك وبلاگ كه البته خيلي وقته upنكردم هميشه وبلاگتون رو ميخوندم ولي فقط يكبار كامنت گذاشتم قديما بهتر ومنسجم تر مينوشتين. بهرحال موفق باشيد.

نظر ارسالی توسط عسل در تاريخ February 6, 2010 12:09 AM
 

پسر فوق العاده بودی. اگه بدونی چقدر کیف کردم با نوشته هات. داستان پری فوق العاده بود. آنگاه اميل زولا فرياد کشيد... رو هم خیلی خوشم اومدم. بنویس دوستم همیشه بنویس

نظر ارسالی توسط آزیتا در تاريخ February 2, 2010 03:57 PM
 

سلام خوبی بازم من اومدم خوندم بازم خوب آدمو بانوشته هات یه جورایی به فکر فرو. میبری و.................واقعا خوب مینویسی

نظر ارسالی توسط ایمانه در تاريخ February 2, 2010 09:47 AM