صفحه اصلي
با اين غروب از غم سبز چمن بگو / اندوه سبزه هاي پريشان به من بگو
اگه عاشقت نبودم، پا نمی داد این ترانه / بی خیاله بدبیاری، زنده باد این عاشقانه


جمعه 2 بهمن 1388
«هي فلاني ! زندگي شايد همين باشد ؟





عُقدۀ خود را فرو مي خورد
چون خمير ِ شيشه، سوزان جُرعه اي از شعله و نِشتر
و به دُشخواري فرو مي برد:
لقمۀ بُغضي که قُوتِ غالبش آن بود ...


«هي فلاني ! زندگي شايد همين باشد ؟
يک فريب ساده و کوچک.
آن هم از دست ِ عزيزي که تو دنيا را
جز براي او و جر با او نمي خواهي
من گمانم زندگي بايد همين باشد.


آه ! ... آه ! اما
او چرا اين را نمي داند، که در اينجا
من دلم تنگ است، يک ذره است ؟
شاتقي هم آدم است، اي دادِ بر من، داد !
اي فغان ! فرياد !
من نمي دانم چرا طاووس من اين را نمي داند ؟
که من ِ بيچاره هم در سينه دل دارم.
که دل ِ من هم دل است آخر ؟
سنگ و آهن نيست.
او چرا اين قدر از من غافل است آخر ؟
آه، آه اي کاش
گاهگاهي بچه را نيز مي آورد.
کاشکي... اما... رها کن، هيچ»
و رها مي کرد.
او رها مي کرد حرفش را
حرف ِ بيدادي که از آن بود دايم داد و فريادش.
و نمي بُرد و نمي شد بُرد از يادش.


اغلب او اينجا دهان مي بست
گر به ناهنگام، يا هنگام، دَم دَر مي کشيد از درد ِ دل گفتن.
شاتقي، اين ترجمان ِ درد،
قهرمان ِ درد،
آن يگانه مرد ِ مردانه،
پوچ و پوک ِ زندگي را نيم ديوانه،
و جنون عشق را چالاک و يکتا مرد.
او به خاموشي گرايان، شکوه بس مي کرد.
و سپس با کوشش ِ بسيار
عقدۀ خود را فرو مي خورد.
چون خمير ِ شيشه، سوزان جُرعه اي از شعله و نِشتر
و به دُشخواري فرو مي برد:
لقمۀ بُغضي که قُوتِ غالبش آن بود.
تا چها مي کرد، خود پيداست،
چون گـُـوارد ، يا چه مي آرد
جرعۀ خنجر به کام و سينه و حنجر ؟
و چه سينه و حنجري هم شاتقي را بود !
دودناکي، پنجره ي کوري که دارد رو به تاريکا.
زخمگيني خُشک و راهي تنگ و باريکا.
گريه آوازي، گره گيري ، خَسَک نالي.
چاه راه ِ کينه و خشم اندرون، تاب و شکن بيرون.
خشم و خون را باتلاقي و سيه چالي.
تنگنا غمراهه اي، نَقبِ خراش و خون.


شاتقي آنگاه
چند لحظه چشمها مي بست و بعد از آن،
مي کشيد آهي و مي کوشيد
ــ با چه حالتها و حيلتها ــ
باز لبخند ِ غريبش را ، که چندي محو و پنهان بود،
با خطوط ِ چهرۀ خود آشنا مي کرد.
ليکن اين لبخند ، در آن چهره تا يک چند،
از غريب ِ غربت ِ خود مويه ها مي کرد.
و چنانچون تکّه اي وارونه از تصوير،
ــ يا چو تصويري که مي گريد، غريبي مي کند در قاب ِ بيگانه ــ
در خطوط ِ چهرۀ او ، جا نمي افتاد.
حِسّ غربت در غريبه قابهاي چشم ِ ما مي کرد .
شاتقي آنگاه در مي يافت.
روي مي گرداند و نابيننده، بي سويي، نگاه مي کرد.
همزمان با سرفه، يا خميازه، يا با خارش چانه،
ــ مي نمون اين گونه ، مي کرد ــ
تکّۀ وارون ِ آن تصوير را از چهره بر مي داشت ؛
و خطوط ِ چهره اش را جا به جا مي کرد.
تا بدين سان از براي آن جراحت، آن به زهر آغشته، آن لبخند،
باز جاي غصب وا مي کرد.


عصر بود و راه مي رفتيم،
در حياط ِ کوچک پاييز، در زندان،
چند تن زنداني ِ با هم، ولي تنها.
آنچنان با گفت و گو سرگرم؛
اين چنين با شاتقي خندان.


شادروان مهدي اخوان ثالث (م. اميد)



کيوارستان به سمت ميدان ميشان


شکي نيست که محصول ذهني و نگرش انسانها اگر از دي.ان.اي هاي والدينشان به ارث نرسيده باشد از اقلامي چون کتاب، فيلم و موسيقي نشات ميگيرند. اين موارد فرهنگي اگر از حوزه خانواده خارج شود معمولاً يا به پيشنهاد يک دوست عرضه مي شوند و يا احتمالاً به اجبار روزگار و آن هم به اقتضاي مکان و زمان خاص خودش ! حالا چرا اينا رو گفتم؟؟ يکي از رفقاي صميمي چند روز پيشا توي بلاگش ترانه اي معروف از سياوش قميشي رو ذکر کرده بود. خود منم خيلي وقت بود که اون ترانه رو نشنيده بودم ولي به راحتي اونو به همراه خاطرات مربوط به خودش در ذهن داشتم. توي تاريخچه موسيقي زندگيم از اولش اهل سياوش قميشي نبودم تا اينکه آقاي ميم پيداش شد. يعني اوايل به اقتضاي فضاي خانه آقاي ميم که اونم به پيشنهاد خواهرزاده اش سياوش گوش کن شده بود، چيزکي مي شنيديم. ولي يواش يواش که آقاي ميم به خانوم ميم دل بست و از وقتي هم که فهميد سياوش قميشي حکم يکي از ستاره هاي زندگي خانوم ميم رو بازي ميکنه، ديگه آقاي ميم که ول کن نبود، شب تا صبح و صبح تا شب توي خونش صداي سياوش قميشي فضا رو به خودش اختصاص ميداد و خانوم ميم رو در لحظه ها به ياد آقاي ميم مي آورد. اولين بارم يه جورايي در اولين ديدار يک ساعتي اختصاصي اين دو تا بدون حضور هيچ گونه عامل خارجي سهيم بودم و دقيقاً از همون شب تبديل شدم به يه مشاور ! اون دوران خيلي اينترنت جا نيفتاده بود و هم اينکه خيلي همه چي روي اينترنت پخش و پلا نبود، ولي شب ولنتاين سال 82 که براي اولين بار و آخرين بار به يه جنس مخالف کادو دادم به آقاي ميم خبر دادم که آلبوم جديد سياوش قميشي (بي سرزمين تر از باد) اومده بيرون و هيچ چيزي توي دنيا براي آقاي ميم توي اون موقع نمي تونست مناسب تر از آلبوم جديد سياوش قميشي باشه! بعدها خانوم ميم با آقاي ف پريد و بعدشم با پسرعمومش ازدواج کرد بنابراين آقاي ميم موند و حوزش و باز هم سياوش قميشي که عادتش شده و بود و ترک عادت و نکردنش سخت مي نمود و روز به روز آقاي ميم ديونه تر مي شد! اون موقع ها توي اتاق آقاي ميم که پا ميذاشتي از اون جلوي در بايد آشغال و پوست ميوه و خوراکي جمع ميکردي و يا مواظب مي بودي که نکنه يک وقتي زير پات چيزي مثل قاشق يا چنگال باشه ! اوج اين فضا در آشپزخانه ختم مي شد که سرشار از کيسه هاي زباله ي پر شده و متعفن بود که هيچ وقت خدا هم تمومي نداشت و اگه يه هفته ديرتر مي رفتم سراغش ديگه موقع جابجايي کيسه ها بايد حواست به سوسکها مي بود و بوي تعفن که ديگه هيچي! ظرف شويي هم که هميشه خدا پر بود از ظرفهاي نشسته و لکه لکه يا کپک زده! به خاطر همين چيزا، امير لقب "ميم کثافت" رو از اون به بعد شايسته ترين عنوان براي آقاي ميم برگزيد. ولي هرچي که خونه ي آقاي ميم کثيف و نامرتب و شلخته نبود اما دلش مثل آينه صاف بود. آخرين بار که آهنگي از سياوش قميشي شنيدم ترانه "طاقت بيار رفيق" بود، نمي دونم هنوزم آقاي ميم سياوش گوش ميده ؟ اين ترانه جديد رو شنيده ؟


گدايان بهر روزي طفل خود را کور مي خواهند
طبيبان جملگي مخلوق را رنجور مي خواهند
تمام مرده شويان راضي اند برمردن مردم
بنازم مطربان را که خلق را مسرور مي خواهند



تو را هر لحظه به خاطر می آورم، بی هیچ بهانه ای، شاید دوست داشتن همین باشد


چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد.
از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت.
خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد.
ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند.
در حال مستاصل شد…
از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت:
اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم.
قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت:
اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي.
نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم….
قدري پايين تر آمد.
وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت:
اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟
آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم.
وقتي كمي پايين تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟
ما از هول خودمان يك غلطي كرديم
غلط زيادي كه جريمه ندارد.


كتاب كوچه - زنده ياد احمد شاملو


* مرگ يك نفر تراژديه ، مرگ يك ميليون نفر آمار (ژوزف استالين)
* انسانهاي باهوش مسائل را حل ميکنند ، نوابغ آنها را اثبات ميکنند (آلبرت انيشتين)
* زندگي لذتبخش است و مرگ آرامش بخش ،‌اين ميان انتقال رنج آور است (آيزاك آسيموف)
* مرد به اين اميد با زن ازدواج ميکند که زن هيچگاه تغيير نکند، زن به اين اميد با مرد ازدواج ميکند که روزي مرد تغيير کند و همواره هر دو نا اميد ميشوند (آلبرت انيشتين)



مي گويند: آفتاب فقط بر گياهي مي تابد که سر از خاک بيرون آورده باشد!

ديشب بيست و هفتمين (27) سالگرد ازدواج مامان و بابا بود. مثل هميشه در عصر يه همچنين روزهايي بابا يا يه گلدون ميگيره يا يه دسته گل بزرگ. تا وقتي که مادربزرگ زنده بود هر سال بدون استثنا پيش اون مي رفتيم و شام مهمون مادربزرگ بوديم. مادربزرگ هم که هر چي روزشمار سنش بيشتر ميشد روز به روز شوختر ميشد ! حتي يه سال هم که عمه کوچيکم تو بيمارستان بود اين عادت ترک نشد. اما از وقتي که مادربزرگ فوت کرد. به جاي جمع شدن توي خونه مادربزرگ به خونه داييجون بزرگ ميريم و اونجا باز حسابي خاطره هاي گذشته بازگو ميشه... اما امسال بعد از چند سال صبا هم پيشمون بود و همه با هم جمعمون جمع بود. بابا که زنگ زده بود به دايي يادآوري کنه! دايجون يادش نبود، بابا هم نامردي نکرده بود و گفته بود که واسه امر خير ميخوايم امشب بيايم خونتون و صحبت کنيم! دايي هم حسابي تدارک ديده بود و فک کرده بود واسه من يا خواهرام خبريه و ميخوايم بريم اونجا مشورت و صحبت و اينا ... حتي وقتي هم که با دسته گل وارد شديم هنوز ظنش به من بود ولي وقتي که شصتش خبردار شد چقدر باحال شده بود...


عشق او باز اندر آوردم به بند
کوشش بيهوده نآمد سودمند
عشق دريايي، کرانه ناپديد
کي توان کردن شنا اي هوشمند ؟
عشق را خواهي که تا پايان بري
بس که بپسنديد، بايد ناپسند
زشت بايد ديد و انگاريد خوب
زهر بايد خورد و پنداريد قند
توسني کردم ندانستم همي
کز کشيدن تنگ تر گردد کمند …


رابعه دختر کعب قزداري معروف به رابعه بلخي



خوب گوش کردن را یاد بگیریم…گاه فرصتها بسیار آهسته در میزنند




امشب مي خوام از تو بگم ، تويي که دنياي مني
تويي که هفت آسمون رو با تو عوض نمي کنم
تو خواب و بيداري من مثل يه رويا مي موني
ديدن خواب رنگي رو با تو عوض نمي کنم
شب ها که مهتابي مي شن ، پولک نقره مي پاشن
اگه يه وقت پيدا بشي ، از تو خجالت مي کشن
ستاره ها چند تا بشن که قد چشماي تو شن
يه آسمون ستاره رو با تو عوض نمي کنم
عطر تنت چه جنسيه که ما رو سرمست مي کنه
گلاب باغ قمصر رو با تو عوض نمي کنم
سرخي گل هاي بهار ، پيش لبات کم ميارن
گل هاي سرخ باغچه رو با تو عوض نمي کنم
تو نيني چشماي تو ، انگار آتيش بازي مي شه
فشفشه هاي رنگي رو با تو عوض نمي کنم
تو هرم آفتاب کوير اگه کنار من باشي
چشمه ي آب زمزم رو با تو عوض نمي کنم
مرمر صاف سينه هات با دريا گفتگو داره
مرواريدهاي دريا رو با تو عوض نمي کنم
طنين آروم صدات ، لالايي خواب گله
چهچهه هاي بلبل رو با تو عوض نمي کنم
سرخي شرم گونه هات مثل شقايق مي مونه
همه گل هاي وحشي رو با تو عوض نمي کنم
زمونه اي که نام عشق گم شده توي قصه ها
پري و شاه قصه رو با تو عوض نمي کنم
براي سجده گاه من ، تو تربتي مقدسي
مهر نماز مادر رو با تو عوض نمي کنم
از سر تا پات مي خوام بگم که تابلوي نقاشيه
بال و پر شاپرک رو با تو عوض نمي کنم
اگه بخوام از تو بگم ، واژه واست کم ميارم
فقط بدون که دنيا رو با تو عوض نمي کنم
فقط بدون که دنيا رو با تو عوض نمي کنم
با تو عوض نمي کنم



شنيدم که: براي آدم نابينا شيشه و الماس فرقي نمي کنه پس اگه کسي قدرتو ندونست فکر نکن تو شيشه اي، اون نابيناست.



نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ جمعه 2 بهمن 1388


سلام
بسيار عالي بود
سالگرد ازدواج پدر و مادرتم تبريك ميگم
راستي كاش به جاي آقاي ميم از يه اسم مستعار استفاده مي كردي
من واقعا گيج شده بودم

مهندس هر جا هستي شاد باشي


ولنتاين نزديكه دوست دارم پستت يه سورپرايز باشه

فعلا باي

نظر ارسالی توسط مانی در تاريخ January 26, 2010 10:51 PM
 

قبل از اینکه برات کامنت بذارم با خودم فکر کردم تا کی قراره به خاطر معذوریت هایی که داریم من هیچکس باشم وتو گردن زخمی؟ راستی بینم این گردن تو هنوز خوب نشد؟!ای کاش میشد من همون ث بودمو الانم زخم گردن تو خوب شده بود! ما افسوس از دست این به اصطلاح دانشجو هاوبرخی ملاحظات دیگه ،نمیشه دوباره ث شدویحتمل توام همچنان مرهم به گردن خواهی بود! خیلی دلم میخواد دوباره بنویسم ولی فرصتش نیست. برم و برگردم حتما یه پست جدید می ذارم.بگذریم پست جدیدم نشه کامنت تو!
داییت مگه از جریان زیپت خبر نداشته که فکر کرده امر خیر واسه توئه؟!نکته بعدی اینکه این آقای م الان پادگان 0-1 داره مراحل منظم شدنو مثلا یاد میگیره!دیگه پیس نیست!یعنی امیدوارم.بعد ترشم اینکه این عکس میدان میشان که قطعا کار خودت نیست ولی پایه باش برگشتم یه برنامه کوهی بچینیم هوام خوبه.به قول س پنگوئنم جور میشه اگه خدا قبول کنه!
سرته درد نیارم به قول "ا.ص" یا حق!

نظر ارسالی توسط هیچکس در تاريخ January 24, 2010 05:08 PM
 

خیلی خوب بود من بی مطالعه رو یه جورایی وادار به خوندن میکنی بچ آرزوی بهترین ها برای شما

نظر ارسالی توسط ایمانه در تاريخ January 23, 2010 10:23 AM
 

همه نوشته های این پستت عالی بودن. خیلی کیف کردم. باز به روزهای اوجت برگشتی ;)

نظر ارسالی توسط آزیتا در تاريخ January 23, 2010 10:05 AM