صفحه اصلي
بيا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم / اگر از عاشقي پرسي بدان دلتنگ آن هستم
«هي فلاني ! زندگي شايد همين باشد ؟

با اين غروب از غم سبز چمن بگو
اندوه سبزه هاي پريشان به من بگو
انديشه هاي سوخته ي ارغوان بين
رمز خيال سوختگان بي سخن بگو
آن شد که سر به شانه ي شمشاد مي گذاشت
آغوش خاک و بي کسي نسترن بگو
شوق جوانه رفت ز ياد درخت پير
اي باد نوبهار ز عهد کهن بگو
آن آب رفته باز نيايد به جوي خشک
با چشم تر ز تشنگي ياسمن بگو
از ساقيان بزم طربخانه ي صبوح
با خامشان غمزده ي انجمن بگو
زان مژده گو که صد گل سوري به سينه داشت
وين موج خون که مي زندش در دهن بگو
سرو شکسته نقش دل ما بر آب زد
اين ماجرا به اينه ي دل شکن بگو
آن سرخ و سبز سايه بنفش و کبود شد
سرو سياه من ز غروب چمن بگو
هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سايه)

باد مي وزد … ميتواني در مقابلش هم ديوار بسازي ، هم آسياب بادي، تصميم با تو است !
از اون وقتي که ميشناسمش، به ياد دارم که اکثر وقتا با اشک و گريه ديده بودمش، اصلاً اگه گريه نميکرد بايد تعجب ميکردي! فک کنم برعکس داداشاش که اينقدر گنده و هيکلين که از در رد نميشن، از بس گريه کرده اينقدره ريزه ميزه مونده. شب هنابندونشم يادمه لباس عروس بهش کوچيک بود، يعني با اون اندام ريزه ميزه اصلاً بهش نميمد که باز نشست گريه کرد تا اينکه دو تا بسته دستمال کاغذي کار سيليکون رو به جاي سينه و باسن انجام دادن... ولي بازم گريه کرد... حتي فردا شبش که عروسيش بود سر کادو دادن فايملهاي دوماد بازم نشست گريه... بعد از ازدواجش ديگه کمتر ميديدمش و انگاري که همه چي داره خوب پيش ميره تا اينکه يه بار آخرين بار تو يه رستوران با شوهرش ديديمش، صورتش کبود بود ولي با دستمال کاغذي به بهونه سرفه زدن ميخواست پنهونش کنه! اون شب جفتشونم پکر و به هم ريخته بودن و از ديدن من حسابي جا خوردن و اون شب هم با حرفهاي الکي گذشت و رفت. حالا چند هفته اي است که حسابي زدن به تيپ هم و ديگه پاشده رفته خونه باباش و روز به روز بيشتر براي هم شاخ و شونه ميکشن ! ميگن حتي شوهره توي اين مدته رفته يکي ديگه صيغه کرده برده خونش ! ولي خودش ميگفت: "آخه مگه مرض دارم توي شهر به اين کوچيکي بخوام از اين کارا کنم...". شوهره ميگه: "اين دختره همش داره چپ و راست به من دروغ ميگه! حتي قبل از ازدواج از زمينهاي هکتاريه باباش براي من تعريف کرده !" آخه يکي نيست به اين پسره بگه مگه به زمينهاي باباي اين دختره تو ازدواج کردي ! اصلاً اين دو تا چه جوري با هم آشنا شدن و اين پسره چه جوري پاشد اومد خواستگاري، رو هم هنوز به خوبي کسي نميدونه ! اون وقت که کلي دوست و آشناي خوب و شناس و خانواده دار خواستگاراش بودن در فن طاقچه بالا انداختن حسابي مهارت داشت و رقيب نداشت، همون وقتا هم عمو بهنام بهش گفته بود اين قدره به خودت غره نشو حالا يه کمي درس خوندي که قرار نيست همه بنده تو باشن! وقتي محسن، پسر خالش رفت خواستگاريش کسي پيدا نميشد روي اين دو تا عيب بزاره حتي خودشم باورش نميشد ولي به محسنم به بدترين شکل ممکن جواب داده بود فقط به خاطر اينکه محسن رفته بود سربازي و اين به جاش يه مقطع ديگه درس خونده بود و محسني که اون همه دوسش داشت سوادش از اون کمتر بود رفت کنار... بعدش نميدونم چي شد يهو اين پسره لندهور پيداش شد. ميگن بدجوري هم دست بزن داره ! اين بار گريه مامانش بود که ميگفت جلوي اون کتکش زده ولي ديگه انگار دخترش بزرگ شده و از اشک و گريه خبري نيست. حالا چند روز پيش پسره برگشته يه ليست بلند و بالا آورده مثل اينکه: کار نکنه و حق استفاده از ماشين و تلفن و اينترنت و ... نداره و ... تا دوباره آقا افتخار بده و برگرده به زندگي و در غير اين صورت با گذشت مهريه اجازه طلاق ميده... من بيخود نميگم که اين مردم احمقن حقشونه خيلي چيزا بياد سرشون! آخه با اين همه شرايط، باز دور و وريا و دوستاش برگشتن گفتن که زن بايد بسوزه و بسازه و شوهرش حق داره و مگه بقيه زن نبودن و هر چي شوهر بگه همونه و طلاق خيلي زشته و توي خانواده و فاميلشون تا حالا کسي طلاق نگرفته و يا ممد آقا برگشته گفته اين دختره درس خونده و پاش به تهران باز شده و بايد دبيرستانش تموم ميشد شوهرش ميدادن! داداشاش که توي زندگي لجنزارشون غرق شدن، پدر و مادرشم که حرفشون شده حرف فاميل و مردم و اين از همون درداييه که در خفا آدم رو مثل خوره ميخوره...

شنيدم که: دنيا هـم بـه آدمـهاي خـوش بين نيـاز دارد هـم به آدمهاي بـد بين، چون افـراد خــوش بـيـن هواپيما ميسازند، و افراد بدبين چتر نجات!
ماتيلد چانه اش را به انگشتان درهم رفته اش تکيه داده بود و نگاه هاي اطمينان بخش به من ميکرد تا به من دل و جرات دهد. در آن لبخندهايش با گوشه لب، حالت بی رحمانه اي وجود داشت. گويي پاهايم در قير فرو رفته بود با اين همه خوب متوجه حال خودم بودم. ديگر نفس نمي کشيدم. دستهايم را روي شکم جفت کرده بودم تا جلو صداي شکمم را بگيرم و در دل دعا ميکردم. خودم را به خدا سپرده بودم. دل انگيزترين روزهاي زندگيم در انتظارم بود....
ديگر نمي توانستم به سوي او برگردم. دلم مي خواست در سوراخ موشي ناپديد شود، اين طور ديگر او را نمي ديدم و عاشقش نمي شدم. دقيقاً همان چيزي که لختي پيش گفتم. مانند بيمار شدن است. نمي داني چطور اتفاق مي افتد... عطسه مي کني، يکهو مي لرزي و ديگر دير شده، سرما خورده اي. بدبختي بر سرت فرود آمده. براي من هم شبيه همين بود. به دام افتاده بودم، از دست رفته بودم. ديگر اميدي برايم نمانده بود....
او شيفته ام کرده بود... دوست داشتم دنيا از حرکت بايستد. که آن شب هرگز تمام نشود. دلم نمي خواست برود. هرگز. دوست داشتم سست و کرخ در آن مبل راحتي فرو روم و او داستان زندگيش را تا آخر برايم تعريف کند. چيزي محال را مي خواستم. نا خودآگاه درباره ميزان و نوع رابطه مان فکر مي کردم... ساعاتي معوق، غير واقعي، ساعاتي که نگه داشتن آنها غيرممکن بود، زمان مي گذشت. البته لذت بردن از آنها نيز ممکن بود؟!....
زني جايي روي کره زمين زندگي ميکرد، شايد در دو قدمي من، شايد در ده هزار کيلومتري، تنها چيزي که اهميت داشت، اين بود که بتواند به من بپيوندد. اطمينان خاطر داشتم. سرشار از نيرو بودم. فکر مي کنم در آن دوره از زندگيم به اندازه کافي خوشبخت بودم چون حتي اگر با او نبودم مي دانستم او هست. و غير منتظره سر و کله اش پيدا مي شود....
حالا دوست دارم از اين همه دويدن دست بردارم چون فکر ميکنم زندگي با تو زيباست. به تو گفته بودم که سعي خواهم کرد بدون تو زندگي کنم... سعي مي کنم، سعي مي کنم، اما خيلي با شهامت نيستم، تمام مدت در فکر تو هستم. با وجود اين حالا و شايد براي آخرين بار مي پرسم، تو مي خواهي با من چه کني؟...
دوست دارم با تو باشم چون هيچ وقت از با تو بودن خسته نمي شوم. حتي وقتي با هم حرف نمي زنيم، حتي وقتي نوازشم نمي کني، حتي وقتي در يک اتاق نيستيم، باز هم خسته نمي شوم. هرگز دلزده نمي شوم. فکر کنم به خاطر اين است که به تو اعتماد دارم، به افکارت اعتماد دارم. مي تواني بفهمي چه مي گويم؟ همه آن چه در تو مي بينم و هر آنچه نمي بينم را دوست دارم. با اين همه ضعف هايت را مي دانم. اما احساس مي کنم همين نقاط ضعف تو و نقاط قوت من هستند که با هم سازگارند. ترسهاي مشترک نداريم. حتي پليديهاي ما به هم مي آيند! تو بيش از آنچه نشان مي دهي مي ارزي و من برعکس. من، به نگاه تو نيازمندم تا کمي بيشتر... تا جوهر بيشتري کسب کنم؟....
بخش هاي منتخبي از کتاب من او را دوست داشتم نوشته خانم آنا گاوالدا
قلمي از قلمدان قاضي افتاد. شخصي که حضور داشت گفت: «جناب قاضي کلنگ خود را برداريد.»
قاضي گفت: «مردک اين قلم است نه کلنگ. تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسي؟»
گفت: «هر چه هست باشد، تو خانه مرا با اين ويران کردي.»
عبييد زاکاني

دنيا آنقدر وسيع هست که براي همه مخلوقات جايي باشد پس به جاي آنکه جاي کسي را بگيريم تلاش کنيم جاي واقعي خود را بيابيم. (چارلي چاپلين)
عصر ما عصر فريبه
عصر اسماي غريبه
عصر پژمردن گلدون
چتراي سياه تو بارون
شهر ما سرش شلوغه
وعده هاش همه دروغه
آسموناش پر دوده
قلب عاشقاش کبوده
کاش تو قحطي شقايق
بشينيم تو يه قايق
بزنيم دل و به دريا
من و تو تنهاي تنها
خونه هامون پر نرده
پشت هر پنجره پرده
قفسا پر پرنده
لباي بدون خنده
چشما خوئه سواله
مهربون شدن مهاله
نه براي عشق ميلي
نه کسي به فکر ليلي
کاش تو قحطي شقايق
بشينيم تو يه قايق
بزنيم دل و به دريا
من و تو تنهاي تنها
اونقده ميريم که ساحل
از من و تو بشه غافل
قايق و با هم ميرونيم
اونجا تا ابد ميمونيم
جايي که نه آسمونش
نه صداي مردمونش
نه غمش نه جنب و جوشش
نه گلاي گل فروشش
مثل اينجا آهني نيست
مثل اينجا آهني نيست
پس ببين يادت بمونه
کسي هم اينو ندونه
زنده بوديم اگه فردا
وعده ما لب دريا
مريم حيدرزاده
In War and Peace, Tolstoy remarks: that military science assumes....that bigger armies with more men wield greater force. On the other hand, only vaguely, do they recognize...that during military combat the final strength of an army...is also its true physical capacity multiplied by one unknown variable. One unknown variable. This variable is none other that the spirit of the troops...measured as their greater or lesser desire to fight and confront danger. Men with the desire to fight who also understand why they are fighting...regardless of who they are fighting…..whether under military geniuses or those of normal intelligence...fighting with clubs or machine guns that fire 30 rounds a minute......these men will put themselves in the best positions...and so they will win.
Che part one

* هميشه خواستني ها داشتني نيست ، هميشه داشتني ها خواستني نيست.
* آدمي ساخته افکار خويش است، فردا همان خواهد شد که آنروز به آن مي انديشد.
* توي دنيا دو نفر باش يکي براي خودت و يکي براي ديگري.
* براي خودت زندگي کن و براي ديگري زندگي باش.
* مهم بودن خوبه ولي خوب بودن خيلي مهم تره.
|
سلام بازم نوشته هات مثل هميشه قشنگ هست بهت تبريك ميكم كه طبع نوشتنت زيباست ببخشيد دير بهت سر زدم گرفتار امتحانا بودم با اين حال چند باري توي دانشگاه ديدمت ماشالا برا خودت ديگه آقايي شدي هر جا هستي شاد باشي |
| نظر ارسالی توسط مانی در تاريخ January 20, 2010 01:21 PM |
|
این دو جمله رو خیلی دوس داشتم |
| نظر ارسالی توسط آزیتا در تاريخ January 12, 2010 12:47 PM |