صفحه اصلي
گر سوختنم بايد افروختنم بايد / اي عشق بزن در من کز شعله نپرهيزم
با اين غروب از غم سبز چمن بگو / اندوه سبزه هاي پريشان به من بگو

امشب از آسمان ديده تو
روي شعرم ستاره ميبارد
در سكوت سپيد كاغذها
پنجه هايم جرقه ميكارد
شعر ديوانه تب آلودم
شرمگين از شيار خواهشها
پيكرش را
دوباره مي سوزد
عطش جاودان آتشها
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
از سياهي چرا حذر كردن
شب پر از قطره هاي الماس است
آنچه از شب به جاي مي ماند
عطر سكر آور گل ياس است
آه بگذار گم شوم
در تو
كس نيابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زين دريچه باز
خفته در پرنيان رويا ها
با پر روشني سفر گيرم
بگذرم از حصار دنياها
داني از زندگي چه ميخواهم
من تو باشم ‚ تو ‚ پاي تا سر تو
زندگي گر هزار باره
بود
بار ديگر تو بار ديگر تو
آنچه در من نهفته درياييست
كي توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين طوفاني
كاش ياراي گفتنم باشد
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
بدوم در ميان صحراها
سر بكوبم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج دريا ها
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
چون غباري ز خود فرو ريزم
زير پاي تو سر نهم آرام
به سبك سايه تو آويزم
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
فروغ فرخزاد

خوشبختي ما در سه جمله است: "اميد به فردا، استفاده از امروز، تجربه از ديروز" ولي ما با سه جمله ي ديگر زندگيمان را تباه ميکنيم: "ترس از فردا، اتلاف امروز، حسرت ديروز" (دکتر علي شريعتي)
تا وقتي که سيد زنده بود، هيچ کسي از حليم آقا سيد بي نصيب نميموند. هر سال عصر تاسوعا بساط حليم زني توي حياط همسايه شون برپا ميشد. حياط همسايه هم بزرگ بود هم اينکه به خاطر وجود دو تا در وردوي/خروجي فرداش براي تقسيم نذري مشکلي پيش نميومد. خلاصه که اون عصرهاي تاسوعا، حليم آقا سيد باعث ميشد کلي دختر و پسر و پير و جوون توي حياط آقا سيد جمع بشن و نوبتي حليم به هم بزنن ! پسر و دخترهاي سيد هم که هر کدومشون يه جاي ايران بودن، اون چند روز جمع ميشدن اونجا و اول کلي به بقيه آموزش ميدادن که چطوري به هم بزنن که ته نگيره، بعدش ماها هم ميتونستيم يه تکوني که ديگهاي حليم بديم. حتي بعضي از نوه هاي آقا سيد هم از دوستاني بودن که ما فقط سالي يه بار اونا رو ميديديم. جعفرخان هميشه ي خدا با يه شلوار کردي گشاد کرم/خاکستري و يه زيرپوش سفيد و يه شال سبز توي حياط مثل يه کاپيتان همه کارها رو مديريت مي کرد. مريم خانوم هم واسه مردمي که اونجا جمع ميشدن و کمک ميدادن دائماً شربت و خوراکي مي آورد. بعضيا فقط ميومدن يه چند لحظه اي "خسته نباشي" يا "قبول باشه" ميگفتن و يه دستي به اون قزقان حليم ميزدن و زودي ميرفتن، اما پايه ثابت اين ديگ و قزقانها جووناي محله بودن که نوبتي به هم ميزدن و توي حياط به تعريف مشغول ميشدن. حتي يه سال که هوا خوب بود توي کوچه فوتبال هم بازي کرديم. افسانه خانوم هم بعضي وقتا واسه جوونا اسفند دود مي کرد. حليم آقا سيد يه شهرت ديگش به خاطر اين بود که ميگفتن هر دختر و پسر مجردي که بره حليم به هم بزنه اون سال ديگه حاجتش برآورده ميشده و اون سال عروسي ميکنه! ما هم اوايل بر اين باور بوديم و سال به سال محکمتر و با جديت بيشتري به هم ميزديم ولي بعد از اينکه ديديم که مثلاً آقاي الف و خانوم سين يا آقاي ج و خانوم ب و ... با هم ازدواج کردن تازه متوجه شديم که اين حليم در خودش هيچ گونه ماده جادويي نداره، جز اينکه هر سال يه عده جوون رو به نيت ها و بهونه هاي مختلف دور هم جمع ميکنه. تا وقتي که آقا سيد زنده بود من هر سال ميرفتم و به بهونه هاي مختلف هم تا دير وقت ميموندم، آقا سيد هم از من زياد خوشش ميومد. يادمه حتي اون سالي که تازه فيلم تايتانيک گل کرده بود و کلي عصرش پاي ديگ حليم به تعريف و تحليل راجع به اون فيلم پرداختيم، شبش آقا سيد منو به زور واسه شام نگه داشت. آقا سيد مورد احترام کل محله هم بود و با حاج خانومش هم خيلي خوب بود ولي شکي وجود نداشت که هر اومدني، رفتني داره و اين بود که روز به روز آقا سيد بيشتر پير ميشد، اول کار مغازه رو ول کرد و بعد از ظهرها کنار فواره بلوار کاج با پيرمردهاي ديگه مي نشست و بعد از مدتي دچار آلزايمر و فراموشي هم شد که حتي يه روز که داشتم از روي جدولهاي بلوار کاج راه مي رفتم وقتي بهش سلام کردم اصلاً منو به ياد نياورد و گفت تو کي هستي و ... وقتي آقا سيد مرد، خيليا عزادار شدن، حاج خانومش هم نتونست خيلي دووم بياره و به فاصله چند ماه از دوري سيد دق کرد و مرد... الان 4-5 سالي هست که يکي از پسرها همون سنت رو داره ادامه ميده ولي ديگه نه از جمع شدن بچه هاي سيد خبري هست و نه از جمع شدن بچه هاي محله ! امسال صبح سرد و تاريک سحرگاهان عاشورا، صف حليم کل کوچه رو پر کرده بود و بيشترين جمعيت نسبت به سالهاي قبل اومده بودن واسه حليم نذري، اما ديگه از اون صفاي قديما خبري نبود و نيست. حالا فک ميکنم از قزقانهاي حليم هم ديگه نبايد انتظار معجزه اي رو داشت...
ما چند نفر
در کافه اي نشسته ايم
با موهايي سوخته و
سينه اي شلوغ از خيابان هاي تهران
با پوست هايي از روز
که گهگاه شب شده است
ما چند اسب بوديم
که بال نداشتيم
يال نداشتيم
چمنزار نداشتيم
ما فقط دويدن بوديم
و با نعل هاي خاکي اسپورت
از گلوي گرفته ي کوچه ها بيرون زديم
درخت ها چماق شده بودند
و آنقدر گريه داشتيم
که در آن همه غبار و گاز
اشک هاي طبيعي بريزيم
ما شکستن بوديم
و مشت هايي را که در هوا مي چرخانديم
عاقبت بر ميز کوبيديم
و مشت هامان را زير ميز پنهان کرديم
و مشت هامان را توي رختخواب پنهان کرديم
و مشت هامان را در کشوي آشپزخانه پنهان کرديم
و مشت هامان را در خيابان آزادي پنهان کرديم
و مشت هامان را در ايستگاه توپخانه پنهان کرديم…
باز کن مشتم را !
هرکجاي تهران که دست مي گذارم
درد مي کند
هرکجاي روز که بنشينم
شب است
هرکجاي خاک…
دلم نيامد بگويم !
اين شعر
در همان سطر هاي اول گلوله خورد
وگرنه تمام نمي شد
گروس عبدالملکيان

At the risk of sounding ridiculous, let me say that the true revolutionary is guided by feelings of love. (Ernesto Che Guevara)
دانيال از همون روز اولي که چشمش به خانوم مرجان اکرميان افتاده بود، يه جوري شده بود و هر وقت پيش ميومد که ميديدش اول يه کم هول ميشد، بعدش قلبش به تپش ميفتاد، بعدش اگه ميخواست کاري انجام بده حتماً دستپاچه ميشد و ته دلش قلقلک ميشد. بعدها فهميد که اين جوري شدن يعني اينکه از اون خوشش اومده! کلاً هر چي که قبلاً راجع به عشق توي کتابها خونده بود و توي فيلمها ديده بود، فکر ميکرد اون چيزا دروغه و فقط بايد سوژه فروش کتاب و فيلم باشه. اما الان اون وضعيت رو با تمام وجودش احساس ميکرد. اون هفته ي قبل از رفتن به دانشگاه رو يادش ميومد که عمو جونش به نمايندگي از بقيه خانواده کلي نصيحتش کرده بوده که وقتي که ميره دانشگاه عين بچه آدم سرشو بندازه پايين و مواظب باشه شيطان گولش نزنه و به هيچ احدالناس نامحرمي نگاه نکنه که به ازاي هر نگاه سالها توي آتش جهنم خدا ميسوزه و حسابي مورد غضب خدا قرار ميگيره ! و اينکه عشق و عاشقي مال بچه قرتيا و سوسولاس، اصلاً عشقي وجود نداره و همش شهوت و هوا و هوسه و حواسش جمع باشه ! . هر چي ميگذشت دانيال نسبت به مرجان مصمم تر ميشد و حرفهاي عمو جون رو يادش ميرفت تازه آخرين باري هم که با مرجان قبل از کلاس صحبت کرده بود هيچ اتفاق ماورايي نيفتاده بود. اصلاً اين عمو جون چي از عشق ميدونه از سربازي که اومده رفتن براش زن عمو پريا رو گرفتن، زمان عمو اينا کجا ؟ زمان ما کجا ؟ ديگه دوره و زمونه عوض شده! پيش خودش به اين فکر ميکرد همين خدايي که سالها رو به کعبش نماز خونده چطور ميتونه به خاطر دوست داشتن يکي ديگه اونو بندازه توي آتيش جهنم! اصلاً اگه روابط زن و مرد ممنوع باشه پس آدم و حوا چرا يه جوري نشدن و اين چه جور غضب خداييه که واسه عمو و زنمو اشکال نداره ولي واسه من اشکال داره ! اين احساس هر جورم که باشه بايد يه نعمت از طرف خدا باشه! اوايل دانيال سر کلاس و دانشگاه زياد مورد تمسخر بچه هاي ديگه قرار ميگرفت ولي يواش يواش که ميگذشت اوضاع بهتر و قابل تحمل تر ميشد. حتي اوايل برخورداش با مرجان صرفاً به ثانيه هايي در حد سلام و احوال پرسي قبل از کلاس بود، ولي خوب يواش يواش وقتي که معلوم شد سر کلاس فيزيک يه نفر هست که يه سر و گردن از همه بالاتره همه واسه رفع مشکلاتشون ميرفتن سراغ دانيال. و به اين صورت بهترين موقعيت پيش اومد که خانوم مرجان و دوستاش براي حل مسئله هاي درسي به سراغ آقاي دانيال برن! گذشت روزها با افزايش علاقه دانيال خان به مرجان خانوم همراه بود و يه جوري شد که اگه مرجان يه کلاسي رو غايب ميشد يا تمريني رو انجام نميداد، دانيال قبلاً اونا رو تمام و کمال انجام داده بود. اما اين تمام ماجرا نبود، با اينکه مرجان با دانيال خيلي راحت و صميمي شده بود اما سرکار خانم مرجان با کل بچه هاي دانشکده هم قاطي و صميمي بود و اين موضوع دانيال جوون رو مي رنجوند. شايد چون اولش فقط نزديک شدن به مرجان ريزه ميزه هدفش بود، خيلي براش مهم نبود اما هر چي ميگذشت اين موضوع براش سخت تر ميشد. از طرفي به اين فکر ميکرد اگه عمو جون و خانوادش بدونن که اين دختره با پسراي ديگه هم رابطه داره چي فک ميکنن راجع بش! خيلي با خودش کلنجار رفت با خودش تا درخواستشو به يه نحوي با خانوم اکرميان مطرح کنه شايد اين جوري ديگه با بقيه نپره اما تا حالا از اين کارا نکرده بود و همين جوري موقع صحبت کردن با مرجان قرمز ميشد چه برسه که بخواد از اين حرفها بزنه. اولين کار اين بود که بره خونه ي مجيد اينا که فيلم باز بودن و با ديدن چند تا فيلم رومانتيک ديالوگهايي رو از روي فيلمها بنويسه! تا چند روزي هم ديالوگها رو کلمه به کلمه تمرين کنه، اما اين جوري به دلش نچسبيد، تا اينکه چاره رو در نوشتن يه نامه پيدا کرد هر چي توي دلش بود آورد روي کاغذ و هزار بار نوشت و خط زد تا به يه نامه نهايي رسيد. اون شب که نامه تموم شد، دل تو دلش نبود تا صبح خوابش نبرد و حالتهاي مختلف حرف زدن و تحويل نامه به خانوم سين رو متصور ميشد. صبح زودتر از هميشه از خوابگاه زد بيرون، نقشش اين بود که بعد از کلاس "فارسي عمومي" که فضاي ادبي حاکم ميشه، محموله نامه رو به مرجان بده ! اما قبل از شروع کلاس مرجان رو خنده کنان با محمود اويسي ديد که از پله ها بالا ميومدن! آقاي دانيال خان اول يه لحظه جا خورد ولي اين اتفاق جديدي نبود، پس از کاري که ميخواست انجام بده يه کمي پشيمون شد. اون روز صبح تا ظهر به سختي تمام گذشت و همش دانيال در فکر مرجان بود اما از طرفي هم ميخواست نظر خانوم سين رو بدونه، وقتي ديد که خيلي براش سخته تصميم گيري يه سر رفت کتابخونه مرکزي و اونجا از لابه لاي کتابهاي ادبي به سراغ حافظ رفت و يه فال زد: "مرا عشق سيه چشمان زسر بيرون نخواهد شد قضاي آسمان است و ديگر گون نخواهد شد"، غروب پاييزي اون روز همراه بود با پايان آزمايشگاه، اتفاقاً هم گروهي مرجان هم اون روز نيومده بود پس بعد از کلاس با مرجان تا سلف غذاخوري همراه شد و پاکت سفيد رنگي رو تحويل خانوم اکرميان داد. آقاي دانيال احساس کسي رو داشت که يه بار سنگين از رو دوشش پايين اومده ولي حالا ماجرا پيچيده تر شده بود! خانوم مرجان اون شب ميخواست بيرون دانشگاه چيزي بخره پس وقتي که خواست کرايه تاکسي رو حساب کنه اونقده کيف نامرتب و شلختشو زير و رو کرد که پاکت نامه از کيفش افتاد بيرون و باد پاييزي هم به خيزشي نامه رو با خودش برد و برد تا نامه افتاد توي جوي روان کنار خيابون ...

شنيدم: اگر صخره و سنگ در مسير رودخانه زندگي نباشد، صداي آب هرگز زيبا نخواهد شد.
پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد عابراني که رد مي شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "بايد ازت عکسبرداري بشه تا مطمئن بشيم جايي از بدنت آسيب ديدگي يا شکستگي نداشته باشه". پيرمرد غمگين شد و گفت: "خيلي عجله داره و نيازي به عکسبرداري نيست". پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند. او گفت: "همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا مي روم و صبحانه را با او مي خورم. امروز به حد كافي دير شده نمي خواهم تاخير من بيشتر شود !". يكي از پرستاران به او گفت: "خودمان به او خبر مي دهيم تا منتظرت نماند". پيرمرد با اندوه ! گفت: "خيلي متأسفم، او آلزايمر دارد، چيزي را متوجه نخواهد شد ! او حتي مرا هم نمي شناسد !". پرستار با حيرت گفت: "وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد؟".پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: "اما من که مي دانم او چه کسي است"
عيال نازنازي خودم
حال من اصلاً خوب نيست، ديگر يک ذره حوصله برايم باقي نمانده، وضع مالي خراب، از يک طرف، بيخانماني، از يک طرف، و اينکه ديگر نمي توانم خودم را جمع وجور کنم. نااميدِ نااميد شده ام. اگر خودکشي نمي کنم فقط به خاطرِ تو است، والا يکباره دست مي کشيدم از اين زندگي و خودم را راحت مي کردم. از همه چيز خسته ام، بزرگترين عشقِ من که نوشتن است برايم مضحک شده، نمي فهمم چه خاکي به سرم بکنم. تصميم دارم به هرصورتي شده، فکري به حال خودم بکنم. خيلي خيلي سياه شده ام. تيره و بدبخت و تيره بخت شده ام. تمام هموطنان در اينجا کثافت کامل اند. کثافت محض اند. منِ بيچاره چه گناهي کرده بودم که بايد به اين روز بيافتم. من از همه چيز خسته ام. سه روز پيش به نيت خودکشي رفتم بيرون و خواستم کاري بکنم که راحت شوم و تنها و تنها فکر غصه هاي تو بود که مرا به خانه برگرداند. هيچ کس حوصله ي مرا ندارد، هيچ کس مرا دوست ندارد، چون حقايق را مي گويم. ديگر چند ماه است که از کسي ديناري قرض نگرفته ام. شلوارم پاره پاره است. دگمه هايم ريخته. لب به غذا نمي زنم. مي خواهم پاي ديواري بميرم. به من خيلي ظلم شده. به تمام اعتقاداتم قسم، اگر تو نبودي، الان هفت کفن پوسانده بودم. من خسته ام، بيخانمانم، دربه درم. تمام مدت جگرم آتش مي گيرد. من حاضر نشده ام حتي يک کلمه فرانسه ياد بگيرم. من وطنم را مي خواهم. من زنم را مي خواهم. بدون زنم مطمئن باش تا چند ماه ديگر خواهم مرد. من اگر تو نباشي خواهم مرد، و شايد پيش از اين که مرگ مرا انتخاب کند، من او را انتخاب کنم.
به دادم برس، شوهر
نامه ها هرگز دروغ نمي گويند (نامه ي غلامحسين ساعدي به همسرش از فرانسه)

ميگن که: زندگي همچون بادکنکي است در دستان کودکي که هميشه ترس از ترکيدن آن لذت داشتن آن را از بين ميبرد.
بيا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم
اگر از عاشقي پرسي بدان دلتنگ آن هستم
بيا با من مدارا کن که من غمگين و دل خستم
اگر از درد من پزسي بدان لب را فرو بستم
مجنونم ومستم به پاي تو نشستم
آخر ز بديهات بيچاره شکستم
بيا از غم شکايت کن که من همدرد تو هستم
اگر از همدلي پرسي بدان نازک دلي خستم
بيا از درد حکايت کن که من محتاج آن هستم
اگر از زخم دل پرسي بدان مرهم بران بستم
مجنونم ومستم به پاي تو نشستم
آخر ز بديهات بيچاره شکستم
برو راه وفا آموز که من بار سفر بستم
اگر از مقصدم پرسي بدان راه رها جستم
برو عشق از خدا آموز که من دل را بر او بستم
اگر از عاقبت پرسي بدان از دام تو جستم
مجنونم و دستم به دامان تو بستم
هشيار شدم آخر از دام تو جستم
شهرام شکوهي
|
ای بابا! چرا آپش نمی کنه اینجارو پس! |
| نظر ارسالی توسط آزیتا در تاريخ January 10, 2010 03:51 PM |
|
سلام علیرضا جان بازم اومدم براتون بنویسم تا بدونین نوشته ای شما همیشه برای من یه چیز خاصه وبه خیلی از دوستانم دادم وبتون رو که بخونن ولی کا ش عین قدیما عکستون ومشخصاتتون رو برنمیداشتین یادمه من حتی تلفنتون رو هم برا خودم نوشتم ولی هیچ وقت جرات نکردم صداتون رو بشنوم |
| نظر ارسالی توسط ایمانه در تاريخ January 7, 2010 09:48 AM |
|
سلام مرسی بسیار وبت جالب بود ممنون |
| نظر ارسالی توسط ramin در تاريخ January 7, 2010 09:46 AM |
|
داستان دانيال رو دوس نداشتم علیرضای عزیز.جسارتم رو ببخش ولی سطحی و غیر قابل باور بود ، اخرش هم خیلی فاجعه مثل فیلم فارسی ها کرده بودیش... |
| نظر ارسالی توسط آزیتا در تاريخ January 3, 2010 01:56 PM |