صفحه اصلي
همچو فرهاد بود کوه کني پيشه ما / کوه ما سينه ما، ناخن ما تيشه ما
بيا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم / اگر از عاشقي پرسي بدان دلتنگ آن هستم


پنجشنبه 3 دي 1388
گر سوختنم بايد افروختنم بايد / اي عشق بزن در من کز شعله نپرهيزم





ماه من غصه چرا ؟؟؟
آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست،
گرم و آبي و پر از مهر به ما مي خندد
يا زميني را که، دلش از سردي شبهاي خزان
نه شکست و نه گرفت
بلکه از عاطفه لبريز شد و
نفسي از سر اميد کشيد
و در آغاز بهار، دشتي از ياس سپيد،
زير پاهامان ريخت
تا بگويد که هنوز، پر امنيت احساس خداست!
ماه من غصه چرا؟؟
تو مرا داري و من
هر شب و روز
آرزويم همه خوشبختي توست
ماه من، دل به غم دادن و از ياس سخنها گفتن
کار آنهايي نيست که خدا را دارند...
ماه من، غم و اندوه اگر هم روزي، مثل باران باريد
يا دل شيشه اي ات از لب پنجره عشق، زمين خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادي وا کن
و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست
ماه من غصه چرا
هنوز او همانيست که در تارترين لحظه شب، راه نوراني اميد
نشانم مي داد...
او همانيست که هر لحظه دلش ميخواهد همه زندگي ام،
غرق شادي باشد...
ماه من!...
غصه اگر هست بگو تا باشد!
معني خوشبختي،
بودن اندوه است...!
اينهمه غصه و غم، اينهمه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه، ميوه يک باغند
همه را با هم و با عشق بچين،
ولي از ياد مبر،
پشت هر کوه بلند سبزه زاري است پر از ياد خدا
و در آن باز کسي مي خواند
که خدا هست خدا هست هنوز
و چرا غصه ؟ چرا !
مهين رضواني فرد



خوندم که: اگر يک روز هيچ مشکلي سر راهم نبود، ميفهمم که راه را اشتباه رفته ام.

از وقتي که يلدا (شب چله) استفاده ابزاري پيدا کرد براي زن دادن و شوهر دادن دختر/پسرهاي دايجان، سال به سال اين شب پر رونق تر ميشد، ما که تا قبل به همين دلمون خوش بود که فقط کل فاميل توي يه همچين شبي دور هم جمع ميشن و ميتونيم همديگه رو ببينيم، اما حالا ديگه هم خوراکي ها پر زرق و برق تر شده بود، هم هر سال شاهد آشنايي با مهمانهاي جديد و ناشناسي هم مي بوديم. تا اينکه زدو توي يه سال هم دختر دايي شوهر کرد و هم واسه پسر دايي زن پيدا شد. نگذريم از اون سال شب چله که دايي استاد نصرالله و دوستش محمود آقا رو دعوت کرده بود و تا پاسي از نيمه هاي شب برامون ويولن زدن و بماند که طبق قرار هرچي ما شواش مي گرفتيم بايد ميداديم به آقا نصرالله! تازه اون شب حسابي که عرقش درومده بود ديگه آهنگا کاملاً سفارشي و درخواستي شده بود. همون سال احسان هم يه دوربين حرفه اي گرفته بود ولي هنوز مثل الان اسم کارگردان و فيلمبردار روش نبود. با اين حال فيلمي که احسان از اون شب گرفت، هنوزم مزه تازگي داره برام! همون سال مامان اينا فرداش يه ماه گذاشتن رفتن مسافرت، خلاصه که من و موندم و تنهاييامو هزار خاطره که تو پستهاي سالهاي دور هست شرح ماوقع. تا سال بعد ديگه دايي مونده بود و حوزش و بچه ها که همه رفته بودن سر خونه زندگيشون. سال بعد نه از اون سفره رنگين خبري بود و نه از مهمانان جديد، به جاي آقا نصرالله که پارسالش يادمون برده بود دسته جمعي فال حافظ بزنيم، دوباره رفتيم سراغ حافظ خوني و آقا محسن و بابا از بزرگ به کوچيک براي همه فال زدن و براي خالي نبودن عريضه منو و دايجان هم نوبتي آواز ميخونديم. گذشت و گذشت تا امسال ديگه دايجان صداشو در نياورد و اگه هر سال يه قسمتي از شب رو خونه گروه فاميلهاي بابا (پدربزرگ) ميگذرونديم و بعد به سراغ گروه فاميلهاي مامان (دايجان) ميرفتيم. امسال خيلي سنگين و رنگين ابتدا تا انتهاي شب رو توي خونه پدربزرگ گذرونديم. جالبه مادربزرگ هم پارسال به افتخار نوه هاي عروس و دوماد شده اش ظرفهاي لعابي آبي رنگ جهازش رو با هزار سلام و صلوات آورده بود بيرون و سفره اي انداخته بود بيا و ببين! اما امسال که نه عروس جديدي در کار بود و نه دوماد جديدي از آن سفره هم خبري نبود. و از بس همه غرق تعريف و صحبتهاي کليشه اي خود بودن، من مونده بودمو و امير حسين (ني ني تازه متولد شده از دختر عمه) که توي بقل من با هم بازي ميکرديم. آخراي شب مادربزرگ/پدربزرگ ياد نوه بزرگ پسريشان ميفتند و به سراغم مي آيند. داشتن يک فضاي رسمي رو به اين گونه ابزار احساسات سنتي و مخصوص به خودشان ترجيح مي دهم. در ذهنم فکرهاي تلخي از حوادث روزگار و اتفاقات اخير رژه مي روند. و باز به ازدواج من گير مي دهند و تکرار مي کنند که آرزويشان ديدن رخت دامادي من است و ... هم چون گذشته مثل قبل خيالشان را راحت ميکنم که به اين زوديها از اين خبرا نيست. و اين چه آرزوي مزخرفي است که به سرنوشت من بند ميزنيد. مثل هميشه دلخور ميشن مجبور ميشم به شوخي بزنم، ميگم اون سال که گردن منو عمل کردن دکتر اشتباه کرده و ديگر نشانه اي از مردانگي برايم نمانده که بخواهم ازدواج کنم و تبديل شده ام به خواجه حرم سرا. توي خونه پشيمون ميشم از اينکه جدي حرف زدم، حداقل ميشد يه کم ملاحظه کرد و خالي بست ولي تا کي؟. آخرين باري هم که جواب مادربزرگ مامان رو جدي دادم، نيز پشيمون شدم و همون سال زمستون از دنيا رفتش. امشب از برف هم خبري نيست و اين گونه يکي از يخ ترين و بي مزه ترين طولاني ترين شبهاي سال به سر مي آيد تا به من گوشزد کند که اين زمان چه زود ميگذرد و هنوز روي همون زميني راه ميرم که 6 سال پيش شب يلدا که حسابي برف ميومد، 2 تا بليط کنسرت موند واسه خودم و از اون سال به بعد هر وقت خواستم برم کنسرت، بليط يه نفره گرفتم.



خوندم: زيباترين حکمت دوستي، به ياد هم بودن است، نه در کنار هم بودن...

اولين بار رو نت ديدم که بهمن قبادي گفته فيلمش رو با کيفيت بالا تماشا کنيد، بعدش هنوز به غروب نرسيده بود که بابا گفت احسان گفته فيلم "کسي از گربه هاي ايراني خبر ندارد" اومده دستش. پس باز با اين همه کار و مشکلات و دردسر تشنه تماشاي يه فيلم ميشم که برم سراغ احسان، همچون هميشه اولش تريپ مرام ميزاره بعدش دودره بازيه آقا گل ميکنه تا اينکه فرداش که امروز باشه خودش خجالت ميکشه و توي خيابون همديگه رو مي بينيم. ميگه امسال شب چله نشد جمع بشيم دور هم يه کم حره بزنيم و بخنديم. منم اشتراک حسيم رو بهش منتقل ميکنم دلم براي صحبتهاش تنگ شده مثل همون وقتايي که اون هي و بگه بگه و ما با عرفان مسلسل وار بخنديم و نقش بر زمين بشيم. امان از دست اين روزگار که همين دقايق رو هم بايد غنيمت دونست. بعد از شام با کل خانواده به تماشا مي نشينيم. ابتداي فيلم با جمله هاي بهمن قبادي شروع ميشه که عنوان ميکنه تماشاي فيلم رو حلالتون ميکنم، تا ميتونين رايت بزنين و به دست همه برسونين... با آخرين فيلمش، "نيمه ماه" با بازي گلشيفته فراهاني و هديه تهراني ارتباط خوبي پيدا کرده بودم، شايد بشه گفت به نوعي شبيه "پر پرواز" ميخواد مشکلات بر سر راه سازندگان موسيقي رو نشون بده ولي اون کجا و اين کجا! اين فيلم واقعاً فوق العادس، مخصوصاً اين بازي حامد بهداد که نقش يه پسر همه چي جور کن و قالتاق رو بازي کرده، اصلاً کپي اين اميد پدر سوختس! تازه چه خوندني ميکنه توي فيلم اين حامد بهداد. شايد بشه گفت اولين کار قباديه که به دغدغه هاي قوميت کرد نپرداخته و دغدغه بزرگتري از مشکلات تهران پهناور رو نشون ميده شايد تم اصلي داستان مربوط به نسل جديد موسيقي هاي مختلفي چون رپ و هوي و تلفيقي و ... باشه و جوانان علاقمند و سازندگاني که براي کارهايشان به زير زمين ها و خرابه ها راه يافته اند اما در لابه لاي صحنه هايي که با پخش موسيقي نشون داده ميشه، همش مشکلات اين جامعس: فقر، فحشا، فاصله طبقاتي، ريا، مردم خيابان خواب در بدبختي و کلي بيچارگي و مردمي بي خيال که از کنار همه اينها عبور ميکنند و عين خيالشان نيست که يا آنقدر برايشان تکراري شده که اين چنين مي نمايند يا آنقدر غرق مشکلند که به چيزشان هم حساب نمي کنند، در واقع اين خواننده ها نيستن که توي فيلم آواز ميخونن ! اين شهر تهرانه که به نمايندگي از يه جامعه ايراني داره از شدت بيماري و تب ميسوزه و هي داد و فرياد ميزنه ! اما تلاش اين جوانان با اين همه سنگ اندازي جامعه و نا اميد نشدنشان براي رسيدن به اهدافشان قابل تقدير است و اما انتهاي فيلم به صورت پيش بيني نشده اي خيلي تلخ تموم ميشه، با اين حال و به قول خود قبادي فيلم باز تموم ميشه تا بعد از تموم شدن فيلم بازهم ذهن بيننده درگير فيلم باقي بمونه !



انتخاب با توست، ميتواني بگويي: "صبح به خير خدا جان" يا بگويي: "خدا به خير کنه، صبح شده" (وين داير)


پسر قانع خوبي بودم: در همه آن روزهاي تهي خود را فريب مي دادم. از خواب بر مي خواستم و آن قدر کار مي کردم تا از حال مي رفتم، مثل هميشه خوب غذا مي خوردم، با همکارانم به کافه مي رفتم، با برادرانم مثل گذشته به آسودگي مي خنديدم، اما کوچکترين، کوچکترين تلنگري از سوي آنها کافي بود تا به تمامي بشکنم. اما خودم را گول مي زدم، شجاع نبودم ، احمق بودم، چون فکر مي کردم او بر مي گردد. به راستي فکر مي کردم بر مي گردد. هيچ برگشتي در کار نبود، حقيقت اين بود که قلب من يکشنبه شبي روي سکوي يک ايستگاه قطار هزار تکه شده بود. نمي توانستم تکه ها را جمع کنم. به اين ور آن ور مي خوردم. به هر سو پناه مي بردم، هر سو که بود. سال هايي که پس از آن آمد و رفت هيچ تاثيري به حالم نداشت. برخي روزها تعجب مي کردم به خودم مي گفتم: عجب ... عجيب است... فکر مي کنم ديروز اصلاً به او فکر نکردم و به جاي آنکه به خود تبريک بگويم از خود مي پرسيدم چه طور ممکن بوده، چه طور مي توانستم يک روز بي فکر کردن به او زندگي کنم....

هميشه دليل هاي ديگر وجود داشت، بهانه هاي ديگر تا به ياد او بيفتم. خدا مي داند چندبار با قلبي پيچ و تاب خورده در خيابان برگشتم چرا که فکر کردم قسمتي از اندام او را ديده ام يا صدايش را شنيده ام يا مثلاً مويش را از پشت سر جند بار؟... تصور مي کردم ديگر به او فکر نمي کنم اما کافي بود لحظه اي در محلي اندکي آرام، تنها شوم تا دوباره ياد او به سراغم ايد....
بخشي از کتاب "دوست داشتم کسي جايي منتظرم باشد" نوشته خانوم آنا گاوالدا


چند اين شب و خاموشي؟ وقت است که برخيزم
وين آتش خندان را با صبح برانگيزم
گر سوختنم بايد افروختنم بايد
اي عشق بزن در من کز شعله نپرهيزم
صد دشت شقايق چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خاک در آميزم
چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخيزد آنگاه که برخيزم
برخيزم و بگشايم بند از دل پر آتش
وين سيل گدازان را از سينه فروريزم
چون گريه گلو گيرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد در صاعقه آويزم
اي سايه ! سحرخيزان دلواپس خورشيدند
زندان شب يلدا بگشايم و بگريزم
هوشنگ ابتهاج



شنيدم: فکر کردن به گذشته، مانند دويدن به دنبال باد است.


ازکوزه گري کوزه خريدم باري
آن کوزه سخن گفت زهراسراري
شاهي بودم که جام زرينم بود
اکنون شده ام کوزه هر خماري



نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ پنجشنبه 3 دي 1388


سلام حالا چی میشه این شبه چله بشه وسیله ابزاری واسه زن دادن تو .از قدیم گفتن آسیاب به نوبت .باز میشه همون جشن همون دوره هم
جمع شدن .

نظر ارسالی توسط در تاريخ December 25, 2009 11:44 AM
 

نيمه ماه و کسي از گربه هاي ايراني خبر ندارد رو می خوام. اون پسره با چکمه هاش دل من رو برد.

نظر ارسالی توسط آزیتا در تاريخ December 24, 2009 10:29 AM