صفحه اصلي
دلا مشتاق ديدارم غريب و عاشق و مستم / کنون عزم لقا دارم من اينک رخت بربستم
گر سوختنم بايد افروختنم بايد / اي عشق بزن در من کز شعله نپرهيزم

من بي مايه که باشم که خريدار تو باشم
حيف باشد که تو يار من و من يار تو باشم
تو مگر سايه لطفي به سر وقت من آري
که من آن مايه ندارم که به مقدار تو باشم
خويشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم
که تو هرگز گل من باشي و من خار تو باشم
هرگز انديشه نکردم که کمندت به من افتد
که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم
گذر از دست رقيبان نتوان کرد به کويت
مگر آن وقت که در سايه زنهار تو باشم
مردمان عاشق گفتار من اي قبله خوبان
چون نباشد که من عاشق ديدار تو باشم
من چه شايسته آنم که تو را خوانم و دانم
مگرم هم تو ببخشي که سزاوار تو باشم
گرچه دانم که به وصلت نرسم باز نگردم
تا در اين راه بميرم که طلبکار تو باشم
نه درين عالم دنيا که در آن عالم عقبي
همچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم
خاک بادا تن سعدي اگرش تو نپسندي
که نشايد که تو فخر من و من عار تو باشم

ما بايد به شانس ايمان بياوريم، تا كي ميتوانيم موفقيت كساني را كه دوستشان نداريم تفسير كنيم (ژان كوكتو)
خودمم نميدونم چرا اين جوريه ! از خيلي چيزا باخبرم يا با خبر ميشم ولي چراشو نه ميدونم نه به اين زوديا برام معلوم ميکنه ! فقط تناقص پشت تناقض ! از اون وقتايي که گيجيش آدمو ديونه ميکنه ! چرا بايد اين جوري باشه يا اون جوري ميشه ! اون قديما که اين جوري ميشدم و اين جوري مينوشتم فرزان ميگفت داري مبهم نويسي ميکني که هيچ کس سر در نمياره ! نمي دونم ايراد از خودمه يا از دنياس ؟ باز شک ميکنم به بعضي از خوبي ها و بدي ها ! خيلي از تابوها رو شکستم! خيلياش دوباره برام تابو شدن! چندتايي هم تازه ايجاد شدن! با اون شک و ترديدهايي که بعضي وقتا ميان سراغ آدم چه کار بايد کرد؟ اگه يه دونه از همون شک و ترديدها يا اتفاقات احتمالي رخ بده چي؟ تازه همه چي هم دست من نيست ! اون وقت چي بايد کرد؟ اين جور وقتا يه تزي دارم خيلي وقتا خوب جواب ميده ولي بعضي وقتا فقط آدمو ميزاره تو خماري ! خيلي وقتا فک ميکنم تقصير از خودمه، چون ميتونستم زندگي رو ساده تر از اين حرفا بخوام، ولي حتي اگه خودمم ميخواستم اين اتفاق نيفتاد و حتي اگرم ميخواست بيفته، اين جامعه پليد خاله زنک نمي ذاشت. پس رفتيم سراغ پيچيدگيا، هي رفتيم و هي رفتيم، اولاش خوب بود چون هي جالب مي نمود، اما شايد هراسم بيشتر از وقتيه که يه روزي که سرم رو بلند ميکنم ببينم چقدر غرق در پيچيدگي هاي زندگي شدم. ميگن براي براي رسيدن به جاهايي که تا حالا نبودي بايد قدم زد، به اين معتقد شدم که هدف از رفتن هميشه رسيدن نيست بودن در مسيره! و شايد يکي همون راهو ادامه بده تا به اون هدف برسه ! مي خواستم اول بنويسم از زمين و زمان، چپ و راست هي داره برام بد ميباره! ولي روز به روز حس ميکنم دارم پوست کلفت تر ميشم. تازه ديگه گفتن اينا تازگي نداره، توي آرشيوام پر از اين حرفاس، خيلي فکرم به اين چيزا مشغول بود که اتفاقي وارد وبلاگ فواد شدم انگار که آب سرد ريخته باشي به پيکر داغ من! هرچي اين فواد توي بيرون مغروره و به خودش مينازه، اينجا فروتنه و از ته اعماق قلبش نوشته! شيفته يکي از نوشته هاش شدم که اين جوري نوشته: "اي خداي مهربون اگه خواستي اسم منو توي ليست بدها بذاري، بذار، حتي چند تا ضربدر هم کنارش بذار، اصلاً منو بنداز توي اون جهنمت که کلي مار و عقرب هم داره ولي تنهام نذار..." بد جوري خوب حرف ميزنه اين فواد، خيلي وقتا تا يه تقي به توقي ميخوره، زود خودمونو گم ميکنيم، فک کرديم کي هستيم همش يه چند سال مسافريم و ميخوايم بريم يه جاي ديگه اين همه زور چي چيزايي رو ميزنيم! ولي هيچي مثل حرفهاي اين پسره نيم وجبي آرومم نکرد. خوشحالم اگه تا حالا هر چي اتفاق افتاده و هر چي بلا سرم اومده و يا حتي قراره بيفته همش به دست يه خداي بزرگ و مهربون افتاده. شک ندارم که خدا دوستم داره، بعضي چيزا رو بهم ميگه ! تازه بعضي وقتا خداي مهربون يه فرشته هايي رو ميفرسته سراغم تا يارم بشن يا شايدم يه دوست تنها! يه چند وقتي هم هست که يه فرشته برام فرستاده اما بعضي وقتا فرشته يه فکرها و کارهايي ميکنه که منو ميبره تو فکر ! به اين فکر ميکنم که اين روزها خدا نشانه هاي بيشتري برام داره ميفرسته ! يه چيزي هم بگم هر چقدرم که سر يکي بلا نخواد بياد اگه يه همچين دوستي وجود داشته باشه که به آدم بتونه انرژي بده حاضر نيستي دنيا رو با يه تار موي دوست عزيزت عوض کني و اينه که قشنگه. حتي فک ميکنم ادمون دانتيس در کنت مونت کريستو هم اگه تونست بعد از سالها از زندان فرار کنه هيچ دليلي جز مرسدس نداشته.
همچو فرهاد بود کوه کني پيشه ما
کوه ما سينه ما، ناخن ما تيشه ما
شور شيرين زبس آراست ره جلوه گري
همه فرهاد تراود ز رگ و ريشه ما
بهر يک جرعه مي منت ساقي نکشيم
اشک ما باده ي ما ، ديده ي ما شيشه ما
عشق شيري است قوي پنجه و مي گويد فاش
هر که از جان گذرد بگذرد از بيشه ما
اديب نيشابوري

پيروزي يعني توانايي رفتن از يك شكست به شكست ديگر بدون از دست دادن اشتياق (وينستون چرچيل)
درباره الي رو براي بار سوم ديدم، داستان در يه روال کاملاً طبيعي داره خيلي خوب پيش ميره ولي مثل مهره هاي دومينو که پشت سر هم خراب ميشن همه اتفاقات پيش بيني نشده رخ ميده و بيننده اي که هنوز توي شک حادثه قبليه با اتفاقات جديد مواجه ميشه و هي دائماً ذهنش گيج تر ميشه! سکانسي که احمد و الي توي ماشين براي اولين بار تنهايي دارن با هم صحبت ميکنن رو خيلي دوست داشتم. با تاييد نظر احسان سکانس غرق شدن آرش واقعاً يه شاهکار به تمام معناست حرکت دوربين معلق و عکس العمل هرکدمشون ! در عرض چند دقيقه بيننده با اولين شوک مواجه ميشه! شوهر سپيده (امير) مردي که خيلي از امورشو سپرده به سپيده و معلومه که توي زندگيش زيادي درگيره کاره تا توجه به سپيده، تازه متوجه خيلي چيزا ميشه مثل اطلاعاتي که سپيده از الي ميدونه و بهش نگفته و هرچي ماجرا پيش ميره يه سري ماجرا ها بازتر ميشه ! سپيده که به نوعي نقش بزرگ دخترا و مسئوليت خيلي از کارها رو به عهده گرفته عواطف و احساساتش رو بعضي از مسائل هم تاثير گذار شده! بدون هيچ شکي تقصير همه مشکلات رو به عهده دو تا مامان باباي بي مسئوليت (پيمان و شهره) بايد گذاشت. مامان که رفته يل للي تل للي، بابا هم که به بازي مشغوله ! در واقع به نوعي شايد بشه گفت تلنگري است به پايين بودن سن ازدواج براي دختر و پسري که در زمان دانشجويي با هم آشنا شدن و گوييا همون موقع مزدوج شدن. به عبارت ديگر ازدواج در اوج جواني و شيطنت باعث شده که از مسئوليتهايي که نسبت به کودکشان دارند غافل شوند. الي که به نوعي احساس ميشه در پايان داستان مظلوم واقع ميشه رو نيز نبايد بي تقصير دونست چونکه به نوعي احساس عذاب وجدان دخترانه او را به قطع ارتباط با عليرضا مردد ساخته است و از طرفيم عليرضا هنوز نتونسته به هر ترتيب خودشو به الي بپذيرونه يا باعث شکلگيري ازدواج بشه ! الي به قصد قطع ارتباط با عليرضا يا ايجاد رابطه اي موازي به اختيار خود آمده و وقوع حوادث نيز قطعاً اجتناب ناپذير است و سرانجام چنين پاياني نيز دور از انتظار نبايد باشد.
مگذر از من اي که در راه تو از هستي گذشتم
با خيال چشم مستت از مي و مستي گذشتم
دامن گلچين پر از گل بود از باغ حضورت
من چو باد صبح از آنجا با تهي دستي گذشتم
من از آن پيمان که با چشم تو بستم سال پيشين
گر تو عهد دوستي با ديگري بستي گذشتم
چون عقابي مي زنم پر در شکوه بامدادان
من که با شهبال همت زين همه پستي گذشتم
پاکبازي همچو من در زندگي هرگز نبيني
مگذر از من اي که در راه تو از هستي گذشتم
محمدرضا شفيعي کدکني

به تازگي در جايي خوندم: خوشحال بودن البته به معني اين است که همه چي عالي و کامل است، نيست بلکه بدين معني است که شما تصميم گرفته ايد آن سوي عيب و نقص ها را هم ببينيد.
هفته گذشته (21 آذر) زادروز تولد شاملو بود، من اينا رو انتخاب کردم بزارم:
دلتنگي هاي آدمي را ، باد ترانه اي مي خواند
روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده مي گيرد
و هر دانه ي برفي به اشکي ناريخته مي ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق هاي نهان
و شگفتي هاي بر زبان نيامده
در اين سکوت حقيقت ما نهفته است
حقيقت تو و من
٭٭٭
براي تو و خويش چشماني آرزو مي کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببيند
گوشي که صداها و شناسه ها را در بيهوشي مان بشنود
براي تو و خويش روحي که اين همه را در خود گيرد و بپذيرد
و زباني که در صداقت خود ما را از خاموشي خويش بيرون کشد
و بگذارد از آن چيزها که در بندمان کشيده است
سخن بگوييم
٭٭٭
گاه آنکه ما را به حقيقت مي رساند
خود از آن عاريست
زيرا تنها حقيقت است که رهايي مي بخشد
٭٭٭
از بخت ياري ماست شايد، که آنچه که مي خواهيم
يا به دست نمي آيد
يا از دست مي گريزد
٭٭٭
مي خواهم آب شوم در گستره ي افق
آنجا که دريا به آخر مي رسد
و آسمان آغاز مي شود
مي خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته يکي شوم
٭٭٭
حس مي کنم و مي دانم
دست مي سايم و مي ترسم
باور مي کنم و اميدوارم
که هيچ چيز با آن به عناد بر نخيزد
٭٭٭
چند باراميد بستي و دام برنهادي
تا دستي ياري دهنده
کلمه اي مهر آميز
نوازشي يا گوشي شنوا به چنگ آري؟
چند بار دامت را تهي يافتي؟
از پاي منشين
آماده شو! که ديگر بار و ديگر بار دام باز گستري ...
٭٭٭
پس از سفر هاي بسيار و
عبور از فراز و فرود امواج اين درياي طوفان خيز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچينم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آيم
و در کنارت پهلو بگيرم
آغوشت را بازيابم
استواري امن زمين را زير پاي خويش...
٭٭٭
پنجه درافکنده ايم با دستهايمان
به جاي رها شدن
سنگين سنگين بر دوش مي کشيم
بار ديگران را
به جاي همراهي کردنشان!
عشق ما نيازمند رهايي است نه تصاحب
در راه خويش ايثار بايد نه انجام وظيفه...
٭٭٭
هر مرگ اشارتي است
به حياتي ديگر
اين همه پيچ
اين همه گذر
اين همه چراغ
اين همه علامت
و همچنان استواري به وفادار ماندن به راهم
خودم
هدفم
و به تو!
وفايي که مرا و تو را به سوي هدف را مي نمايد
٭٭٭
جوياي راه خويش باش از اين سان که منم
در تکاپوي انسان شدن
در ميان راه ديدار مي کنيم حقيقت را
آزادي را
خود را
در ميان راه مي بالد و به بار مي نشيند
دوستي اي که توانمان مي دهد
تا براي ديگران مأمني باشيم و ياوري
اين است راه ما
تو و من
٭٭٭
در وجود هر کس رازي بزرگ نهان است
داستاني ، راهي ، بي راهه اي
طرح افکندن اين راز
راز من و راز تو ، راز زندگي
پاداش بزرگ تلاشي پر حاصل است
٭٭٭
بسيار وقت ها با يکديگر از غم و شادي خويش سخن ساز مي کنيم
اما در همه چيز رازي نيست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نيازي نيست
سکوتِ ملال ها از راز ما سخن تواند گفت
٭٭٭
به تو نگاه مي کنم و مي دانم
تو تنها نيازمند يک نگاهي تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشايدت تا به درآيي
من پا پس مي کشم
و درِ نيم گشوده به روي تو بسته مي شود
٭٭٭
پيش از آنکه به تنهايي خود پناه برم
از ديگران شکوه آواز مي کنم
فرياد مي کشم که ترکم گفتند!
چرا از خود نمي پرسم:
کسي را دارم
که احساسم را
انديشه و رويايم را
زندگي ام را با او قسمت کنم؟
آغاز جدا سري شايد از ديگران نبود
٭٭٭
بي اعتمادي دري است
خودستايي چفت و بست غرور است
و تهي دستي ديوار است و لولاست
زنداني را که در آن محبوس رآي خويشيم
دلتنگي مان را براي آزادي و دلخواه ديگران بودن
از رخنه هايش تنفس مي کنيم
٭٭٭
تو و من
توان آن را يافتيم تا بر گشاييم
تا خود را بگشاييم
بر آنچه دلخواه من است حمله نمي برم
خود را به تمامي بر آن مي افکنم
اگر بر آنم تا ديگر بار و ديگر بار بر پاي بتوانم خواست
راهي به جز اينم نيست!
٭٭٭
ازکسي نمي پرسند
جه هنگام مي تواند خدانگهدار بگويد
از عادات انسانيش نمي پرسند ، ازخويشتنش نمي پرسند
زماني به ناگاه
بايد با آن رودرروي درآيد
تاب آرد
بپذيرد
وداع را
درد مرگ را
فروريختن را
تا ديگربار
بتواند که برخيزد
٭٭٭
گذشته مي گذرد
حال ،طماع است
آينده هجوم مي آورد
بهتراست بگويمت
برگذشته چيره شو
حال را داوري کن
وآينده را بياغاز
٭٭٭
وقتي که مرگ مارا بربايد
- تو را و مرا-
نبايد که درپايان راهمان
علامت سوالي برجاي بماند
تنها نقطه اي ساده
همين وبس
چرا که ما
درحيات کوتاه خويش
فرصت هاي بي شماري داريم
که دريابيشان
سکوت سرشار از ناگفته هاست
مارگوت بيگل- ترجمه زنده ياد احمد شاملو

جايي خوندم: زندگي مثه يك پله قديميه! به اين فكر نكن كه اگه تنها ازش رد شي ديرتر خراب ميشه!به اين فكر كن كه اگه خراب شد يكي باشه دستتو بگيره.
يلدا مبارک !
|
دیوانه همه این شعرای شاملو هستم با صدای خودش ،قبل ترها این شعرهاش رو با اون صدای مسخ کنندش تو گوشم می گذاشتم تا خوابم ببره،اونجا که می گه: |
| نظر ارسالی توسط آزیتا در تاريخ December 20, 2009 03:29 AM |