صفحه اصلي
مرا اميد وصال تو زنده مي‌دارد / و گر نه هر دمم از هجر توست بيم هلاک
همچو فرهاد بود کوه کني پيشه ما / کوه ما سينه ما، ناخن ما تيشه ما


چهارشنبه 11 آذر 1388
دلا مشتاق ديدارم غريب و عاشق و مستم / کنون عزم لقا دارم من اينک رخت بربستم





دلا مشتاق ديدارم غريب و عاشق و مستم
کنون عزم لقا دارم من اينک رخت بربستم
تويي قبله همه عالم ز قبله رو نگردانم
بدين قبله نماز آرم به هر وادي که من هستم
مرا جاني در اين قالب وانگه جز توم مذهب
که من از نيستي جانا به عشق تو برون جستم
اگر جز تو سري دارم سزاوار سر دارم
وگر جز دامنت گيرم بريده باد اين دستم
به هر جا که روم بي تو يکي حرفيم بي معني
چو هي دو چشم بگشادم چو شين در عشق بنشستم
چو من هي ام چو من شينم چرا گم کرده ام هش را
که هش ترکيب مي خواهد من از ترکيب بگسستم
جهاني گمره و مرتد ز وسواس هواي خود
به اقبال چنين عشقي ز شر خويشتن رستم
به سربالاي عشق اين دل از آن آمد که صافي شد
که از دردي آب و گل من بي دل در اين پستم
زهي لطف خيال او که چون در پاش افتادم
قدم هاي خيالش را به آسيب دو لب خستم
بشستم دست از گفتن طهارت کردم از منطق
حوادث چون پياپي شد وضوي توبه بشکستم



هميشه دشمنانت را ببخش، هيچ چيز بيش از اين آنها را ناراحت نميکند (اسکار وايلد)

دو تا نون بربري گرفتم واسه ردگم کني، کارت مهدي رو هم برعکس ميگيرم دستم که معلوم نشه کارت مال من نيست. همين که سر نگبانه رو گول ميمالم و از جلو در ميرم تو چشمم به مسعود ميفته، چند سالي هست که نديدمش احتمالاً 3 سال پيش، مسعود سال ما پاييني بود. نسبت به گذشته خيلي چاق تر شده، که ميگه از برکات سربازي به صورت امريس! سلام و احوال پرسي ميکنم، ولي لباس رسمي تنش نيست توي اين سرما يه شورت و پيراهن ورزشي تنشه ! ميگه اومدن سالن کنار خوابگاه فوتبال. متوجه ميشه که مقصدم خوابگاهه، شاکي ميشه که الا و بلا بايد امشب رو بيايي و خونه ما بخوابي. بهش ميگم چه فرقي ميکنه من که فقط ميخوام شب رو به صبح برسونم و صبح يه آزموني بدمو برم. به خرجش نميره که نميره، ميگه تازه مامان بابام هم رفتن مشهد و خونه خاليه! به شوخي ميگم: "گل پسر آخه نه من دخترم و نه تو قزويني که ميخواي منو ببري خونه خالي"... تا اتاق مهدي همراهيم ميکنه که کيفم رو بردارم و باهاش برم. ديوار من کوتاهتره و چاره اي نيست.بربري هايي که با هزار شوق براي صبحانه نقشه ها کشيده بودم رو با نگاه اندوه باري به مهدي ميدم و از مهدي و هم اتاقياش خداحافظي ميکنم و تازه وارد سالن ورزشي ميشم که مسعود و دوستاش ميخوان تا 12 شب فوتبال بازي کنن. بهم تعارف ميکنن که منم بازي کنم ولي نه کفش دارم و نه لباس و تازه توانم رو هم براي فردا صبح نياز دارم. توي اين فرصت ميشه يه مرورکي به جزوه هام بندازم. ساعت به نزديکي نيمه شب که ميرسه پس از مراسم دريافت دنگ و دونگ هزينه سالن سوار ماشين فاميل مسعود ميشم که وسط راه پنچر ميشه ! خوشبحتانه هنوز اعتماد به نفس و آرامش خودم رو دارم و فقط دستام به خاطر جابه جا شدن لاستيک سياه شده. بالاخره براي نزديکي هاي 1 نيمه شب به خونشون ميرسيم. دوستاش هم پشت سرمون دارن ميان ولي اونا رفتن تنقلات مخصوص بزم شبانه شان را بگيرن و پارکينگشون جوريه که بايد منتظر بشيم که اول اونا تشريف فرما بشن! تا اومدن گروه ارازل و اوباش از اوضاع و احوالش باخبر ميشم ميگه با يه دختره که از خودش بزرگتره و فوق ليسانسه و مدرس يکي از دانشگاه هاي اطرافه تهرانه قراره ازدواج گذاشته و تا 2-3 ماه ديگه عقد يا حتي عروسي برگزار ميشه. با خودم به حرف مجتبي فک ميکنم که ميگفت با ماهي 3 ميليون تومن درآمد شايد تازه بشه يه زندگي معمولي رو ايجاد کرد حالا اين مسعود که هنوز سربازه چه جوري ميخواد يه خونواده رو اداره کنه!... خيلي ديگه به اين موضوع فک نميکنم که سرم گيج بره... بالاخره بر و بچ تشريف ميارن و بعد از کلي بالا رفتن از پله ها وارد واحد طبقه چهارم ميشيم. مسعود همچون گذشته که منو ميشناسه ازم تقاضاي فيلم ميکنه که براش روي کامپيوتر کپي کنم. از کنج کوله ام به هارد خود مينازم و از آنجاييکه ميدونم اين مسعود نابه کار چه کارس و فقط ميخواد اين فيلم ها رو عقب جلو کنه تا بلکه شاهد سکانس هايي باشه که بازيگرا يادشون رفته لباساشون رو بپوشن يا خداي ناکرده بي اجازه بزرگتراشون مشغول عشق بازين. بنابراين گزيده اي از شاهکارهاي تاريخ سينما رو براش کپي ميکنم تا انگشت شصتي باشد بر اهداف استکباري مسعود خان. اما کاش ماجرا به همين جا ختم ميشد که خدا بد نخواد که کامپيوتر مسعود خان سرشار از طيف وسيعي از ويروسهاي مختلف ايراني، خارجي و بي ناموسي هم هست که بايد به روش خودم ويرسهاشو از بين ببرم تا حداقل بشه يه آنتي ويروسي نصب کرد ! خيلي زماني نميبره ولي تازه ساعت 2.30 نيمه شبه و بچه ميخوان بشينن پاي شلم اما من دعوت اونا رو با تنظيم ساعت موبايل به روي 7 صبح لبيک نگفته، چشمان پف کرده و قرمزم را ميمالم و بدون توجه به سر وصداي بچه ها و سردردي نيمه شبي وارد رختواب ميشم ...



هنگامي که دشمنت در حال اشتباه کردن است، در کارش وقفه نينداز (ناپلئون بناپارت)


پرسيدم: ... "چطور ، بهتر زندگي کنم ؟". با كمي مكث جواب داد: "گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير،
با اعتماد، زمان حالت را بگذران، و بدون ترس براي آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز. شک هايت را باور نکن، و هيچگاه به باورهايت شک نکن. زندگي شگفت انگيز است، در صورتيكه بداني چطور زندگي کني. "
پرسيدم: "آخر ...." و او بدون اينكه متوجه سؤالم شود، ادامه داد : "مهم اين نيست که قشنگ باشي ... ، قشنگ اين است که مهم باشي ! حتي براي يک نفر. كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود ميداند آيين بزرگ كردنت را... بگذارعشق خاصيت تو باشد، نه رابطه خاص تو با کسي. موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن ..."
داشتم به سخنانش فكر ميكردم كه نفسي تازه كرد و ادامه داد ... : "هر روز صبح در آفريقا، آهويي از خواب بيدار ميشود و براي زندگي كردن و امرار معاش در صحرا ميچرايد، آهو ميداند كه بايد از شير سريعتر بدود، در غير اينصورت طعمه شير خواهد شد، شير نيز براي زندگي و امرار معاش در صحرا ميگردد، كه ميداند بايد از آهو سريعتر بدود، تا گرسنه نماند... مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو ...، مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خيزي و براي زندگيت، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني..."
به خوبي پرسشم را پاسخ گفته بود ولي ميخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ...، كه چين از چروك پيشانيش باز كرد و با نگاهي به من اضافه كرد : "زلال باش...،‌ زلال باش...، فرقي نميكند كه گودال كوچك آبي باشي، يا درياي بيكران، زلال كه باشي، آسمان در توست."


چند اين شب و خاموشي؟ وقت است كه برخيزم
وين آتش خندان را با صبح برانگيزم
گر سوختنم بايد، افروختنم بايد
اي عشق بزن در من، كز شعله نپرهيزم
صد دشت شقايق چشم، در خون دلم دارم
تا خود به كجا آخر، با خاك در آميزم
چون كوه نشستم من، با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخيزد، آنگاه كه برخيزم
برخيزم و بگشايم ، بند از دل پرآتش
وين سيل گدازان را ، از سينه فرو ريزم
چون گريه گلو گيرد ، از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد، در صاعقه آويزم
اي سايه ! سحر خيزان دلواپس خورشيدند
زندان شب يلدا ، بگشايم و بگريزم


ه.ا. سايه





آنکه مي تواند انجام مي دهد و آنکه نمي تواند انتقاد مي کند. (جرج برنارد شاو)


ساعت هنوز به 12 نرسيده ولي بيشتر از نيم ساعتي هست که توي ترافيک آزادگان گير کرديم، مجتبي غز ميزنه که هميشه¬ي خدا اينجا يه تصادفي ميشه که اين جوري ترافيک ميشه ! منم براي اينکه همراهي کرده باشم ميگم ديگه وقتي سيب زميني ها رو بفروشن و يه شبه پله هاي فرهنگ شهرنشيني طي شده باشه نبايد خيلي انتظارهاي معقولي داشت ! اما ترافيک باعث نميشه بحث قبليمون ناتمام بمونه مثل بچه هايي که ميشينن توي مهد کودک پشت سر باباهاشون ميگن که براشون شکلات و آدامس نخريدن، ما هم از اين فضاي دونفره نهايت استفاده رو مي بريم و پست سر باباهامون حرف مي زنيم ولي سنمون ديگه به شکلات و آدامس و اين صحبتها قد نميده بيشتر راجع به طرز فکراشونه ! اينکه چرا بايد نسلهاي انساني اينقدر تفاوتهاي فکري داشته باشن ! هيچ فرقي نميکنه که مجتبي بچه آخر باشه و با پدرش 40 سالي اختلاف داشته يا من که بچه اولم و با پدرم 23 سال اختلاف سني داريم ! و بازهم هيچ فرقي نميکنه که سليقه موسيقي همسنهاي مجتبي، بيشتر هايده و گوگوش باشه يا واسه هم سنهاي من شادمهر و محسن نامجو باشه، باباهامون از نسلي هستن که سوسن و گلپا گوش ميدادن ! اگه ما هنوزم شلواز جين مي پوشيم و پيتزا مي خوريم اونا نسلي هستن که شلوار پارچه اي و پاچه گشاد پوشيدن و به غير از برنج به چيز ديگه اي نميگن غذا ! اينا يعني همش اختلاف سليقه نسلها ! حالا وقتي که به طرز فکر برسه ديگه بدتر ! بعد ساعتها بحثهاي متفرقه که باعث ميشه مسيرهاي کيلومتري معلوم نشه برامون، به اولين ميدان شهر ميرسيم، دخترکي با گونه هاي سرخ آب-سفيد آب زده ! با لباس تنگ و زننده اي آن طرف ميدان ايستاده و با يه دونه از اين دوو 2000 ها با 2 تا پسر، داره با سر جواب ميده ما از دور نظاره گريم و نزديک مي شويم، دخترک آنقدر جوان هست که بشه تشخيص داد به شغل شريفي مشغول نيست، اما لحظات بعد خيلي راحت سوار ميشه و ماشين از جلوي ما دور ميشه ! مجتبي فحش ميده ! من ميزارم به حساب حماقت مردم و جامعه که اين اتفاقا ميفته ! مجتبي عصباني ميشه ميگه: آخه معلوم نيست اين دختره رو کجا ميبرن، خير سرمون هنوز وارد شهر نشديم شاهد يه همچنين صحنه اي هستيم. به ميدان دوم شهر وارد ميشم که امامزاده اي در کنار اونجاست. دور امامزاده مردم فقيري نشسته اند و آنها که سرحال ترند توي اين سرماي آدمکش، در شلوغيه ترافيک در بين ماشين ها ميچرخن و دست گدايي به طرف ماشينها دراز ميکنند. مادري بچه بغل که معلوم نيست سنش به 17 هم رسيده باشد با همون کودکش مشغول گداييست. هنوز سرم گيج ميره اگه بخوام بدونم جرم اون بچه اي که بقله مامانشه چيه ؟ به همون دليلي ميرسم که من امروز اينجام ! يعني فرق اين بچه با پسر علي آقا که توي اتاقش کلکسيوني از لباسها و اسباب بازي هاي رنگارنگ داره چيه ؟ سر چهار راه بعدي پيرمردي قوطي به دست ايستاده و از درون آن قوطي دود اسپند خارج ميشود تا مانعي شود از گزند چشم مردم و روز به روز ما انسانهايي که توي ماشينهامون نشستيم گردن کلفت تر بشيم. باز با مجتبي بر ميگرديم به طرز فکر مردم، من همه رو ميزارم تقصير جهالت و حماقت اين مردم ولي اون نظرش روي مديران و سياستمدارانه! ولي من نظرم اينه که تا مردم نخوان يه اتفاقي نيفته، نميفته و اگرم بخوان بيفته، ميفته ! برايش نقل تاريخي ميکنم نه آنکه کتاب تاريخ خوانده باشم از همان رمانهايي که گاه خوانده ام يا فيلمهايي که در گذشته ديده ام مثال ميزنم و چقدر لذت ميبرم وقتي مثلاً يه دوره پر اتفاقي مثل دوره آمد و رفت ناپلئون رو ذکر ميکنم و خيلي خوب ميشه حماقت و خرافه پرستي مردم و استفاده ابزاري کليسا از مردم در آن دوران رو ديد... صحنه بعدي دو صداي بوق از دو تا تاکسيه که براي اينه که کي زودتر از يه خيابون تنگ رد بشه با هم رقابت گذاشتن، معلوم نيست اين عجله هر کدام براي چيه که بعدش با فحش هاي آب نکشيده که روز به روز عادي تر ميشه از هم استقبال ميکنن تا مسافرين از نوع ضعيفه هم بي نصيب نمونن! فحش دادن از پنجره که ادامه پيدا ميکنه متوقف ميشن و ميان پايين و با هم درگير ميشن که به خاطر عجلشون زودتر بتونن به کارشون برسن. مجتبي عصباني تر ميشه اينو از طرز رانندگيش ميشه فهميد که... به اين مي انديشم که حتي اگه ما همه دارايمون رو بخوايم به همين چند نفري که امروز ديديم بديم يا يه جورايي مشکل اينا رو بخوايم حل کنيم باز به تعداد موهاي سرمون آدم مشکل دار توي همين شهر کوچولو وجود داره ! مجتبي که چشماش ديگه قرمز هم شده ميگه اين مملکت جاي ما نيست بيا اين آيلس 7 رو بگيريم از اينجا بزاريم بريم، آخه يعني چي هنوز به خونه نرسيديم اين همه بدبختي ديديم.



زندگي رو زياد جدي نگير، چون هرگز از اون زنده بيرون نميري (آلبرت هوبارد)




زمستان مي رود اما ذغال اندوز دستانش سياه است
مقني هر چه ماهر عاقبت در عمق چاه است
تنور نان به نرخ روز خور ها داغ داغ است
دماغ کاسه ليسان طمع جو چاق چاق است
در اين آشفته بازار دروغ و کج نمايي چابلوسان
همه تاييد کردند ماست هم گاهي سياه است
در اين بازار مکاره چنان مستند ز قدرت خدعه بازان
که گويي غافلند بالاترين مکارهستي خالق روز جزا است
خدا ترسان شجاعند و حقيقت گو به دور از هر ريايي
خداوند جلوه حق است و حق گو را پناهست
خدايا شجاعت را مگير از من که گر تنها بمانم در همه عمر
به از صدها رفيق لال در روز صدا است



نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ چهارشنبه 11 آذر 1388


نمی خوای آپ کنی اینجا رو!

نظر ارسالی توسط آزیتا در تاريخ December 15, 2009 01:10 PM
 

سلام
خيلس خوشحالم كه دوباره مي تونم بيام نوشته هاتو بخونم
و خوشحالم كه دوباره مي نويسي

فكر ميكردم كه ديگه نمياي
درسته اين مدت نبودم اما در عوض الان اومدم همه نوشته هايي كه جا مونده بودم خوندم
راستي از نتيجه گيري نوشته هات خوشم اومد
منو مثل سابق دوست خودت بدون
بازم بهت سر ميزنم
موفق باشي

نظر ارسالی توسط مانی در تاريخ December 10, 2009 07:58 PM
 

نمیدونم شعرای تو اینجوریه یا من یه مشکلی دارم که با خوندن اونا مو به بدنم سیخ میشه !
بهر حال عالی بود مثل همیشه

نظر ارسالی توسط reza در تاريخ December 9, 2009 11:28 PM
 

گل پسر غریبه رو ندیدم. یه فامیل بد قولی داریم که دیگه نگو

نظر ارسالی توسط احسان در تاريخ December 5, 2009 02:40 AM
 

بیش از یک ساله که وبتو می خونم.
هیچ وقت نظری ندادم ولی همیشه نوشته هاتو تحسین میکنم.
نوشته هات بهم آرامش میده.
عالیه

نظر ارسالی توسط کیمیا در تاريخ December 3, 2009 12:42 PM