صفحه اصلي
بـوي بـاران تـازه مي آيد / نکند بوي چـشـم تـر باشد
دلا مشتاق ديدارم غريب و عاشق و مستم / کنون عزم لقا دارم من اينک رخت بربستم

هزار دشمنـم ار ميکنند قصد هـلاک
گرم تو دوستي از دشمـنان ندارم باک
مرا اميد وصال تو زنده ميدارد
و گر نه هر دمم از هجر توست بيم هلاک
نفـس نفـس اگر از باد نشنوم بويش
زمان زمان چو گل از غم کنم گريبان چاک
رود به خواب دو چشم از خيال تو هيهات
بود صـبور دل اندر فراق تو حاشاک
اگر تو زخم زني به کـه ديگري مرهـم
و گر تو زهر دهي به کـه ديگري ترياک
بـضرب سيفـک قتـلي حياتـنا ابدا
لان روحي قد طاب ان يکون فداک
عنان مپيچ که گر ميزني به شمشيرم
سـپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
تو را چنان که تويي هر نـظر کـجا بيند
به قدر دانش خود هر کسي کند ادراک
بـه چشم خلق عزيز جهان شود حافظ
کـه بر در تو نهد روي مسکنت بر خاک

هيچ وقت چيزي رو خوب نميفهمي مگر اينکه بتوني به مادربزرگت توضيحش بدي (آلبرت انيشتين)
فواد خبر داده که آپادنديس ممد شيپورچي رو عمل کردن، از خانه بيرون ميزنم. تا فاصله اومدن فواد توي کوچه زير همون باد و برگريزان پاييزي آواز سر ميدهم، مثل حموم که صدا اکو ميشه توي اين هوا و اين باد و اين سرما، بيشتر اکو ميشه و بيشتر فاز ميده! فواد کمپوت به دست از راه ميرسه ! هرچي فواد بچه بود و از اين کلاه ها که فقط چشم بچه پيداست، ميذاشت سرس حالا داره تلافي ميکنه و سالهاست کلاه به سر نذاشته ! تا ميرسه به کلاه من گير ميده ! با هم راهي ميشيم سمت خونه ممدي! فواد داستان رو تعريف ميکنه که توي سربازي اينجوري شده ! کوچه شون ازبس درخت چنار داره، حسابي برگ جمع شده زير پا، ولي اگه از روي برگا راه بري اصلاً صداي خش خش نداره ! چون بارون حسابي خيسشون کرده ! باد که ميوزه حسابي صورتو ميسوزونه يا به عبارت شاعرانش صورتمونو نوازش ميکنه! علي، داداش بزرگش در رو برامون باز ميکنه ! اونم 2 هفته اي هست که قاطي مرغا شده ! بهش تبريک ميگم و ازش ميخوام دست راستشو بکشه سر فواد ولي فواد بدو بدو ميره تو ! مملي لاغر از هميشه، با شکمي باند پيچي و چهره اي سياه شده به خاطر زير آفتاب بودنهاي پادگان، توي پاگرد پله ها به استقبالمون مياد ! ممدي که هميشه دستامونو چنان محکم فشار ميداد که درد ميگرفت حالا فقط دستامونو نوازش ميکنه ! ماهها هست که ممد رو نديديم پس صحبتها سر از هر کوچه و پس کوچه اي در مي آورد ! پيش خودم متاسف ميشوم و به ممدي ميگم که از بد روزگاره که بايد واسه آپانديست ببينيمت ! نبايد اصلاً اين جور باشه ! حسين هم به جمعمون اضافه ميشه، خسته تر از هميشه و شاکي تر از هميشه از اساتيد ظالم گروه مکانيک. مملي هم از سيستم سربازي که حسابي شاکيه هيچ، از رفتار بيمارستاني ها هم دل خوشي نداره ! او هم به زعم من به اين موضوع اذعان داره که درد و مرگ براي پرستار و دکتر به طور فجيعي عادي شده و بی شک اين رابطه مستقيم با تعدد برخورداشون با مريض و درد و مردن داره ! منم از يکي از فاميلمون که دکتره، ياد ميکنم که اونم اين جوريه و اين موضوع حتي روي رفتارش چنان اثر داشته که احساساتي شدناش هم گاه به نظر ميرسه با برنامه ريزي انجام ميشه و گاه اينقده مصنوعيه که آدم حالش به هم ميخوره ! حتي يه بارم قديما با دکتر سودي که راجع به زندگي دکترا بحث ميکرديم به اين نکته کليدي اشاره داشت که دکترا خيلي زندگي جالبي ندارن! طولاني بودن درس خوندناشون، ديدن و برخورد با آدمهاي جورواجور و رنگارنگ، شيفت هاي بيمارستاني و خواب و بيداري هاي آنچناني، دوري از همسر و عمدتاً بچه هاشون و ... بحثا با رسيدن ساعت به نزديکاي 12 جمع ميشه و با چند تا عکس دسته جمعي يک ديدار دوستانه را به پايان ميبريم.

دستهايت را براي يک دقيقه بر روي بخاري بگذار، اين يک دقيقه براي تو مانند يک ساعت ميگذرد. با يک دختر خوشگل يک ساعت همنشين باش، اين يک ساعت براي تو به سرعت يک دقيقه ميگذرد و اين همان قانون نسبيت است! (آلبرت انيشتين)
به سر شوق سر کوي تو ديرم
به دل مهر مه روي تو ديرم
بت من ، کعبه من ، قبله من
تويي هر سو نظر سوي تو ديرم
کسي که ره به بيدادم بره ني
خبر بر سرو آزادم بره ني
تمام خوب رويان جمع گردند
کسي که يادت از يادم بره ني
باباطاهر عريان
اگر که بيهده زيباست شب
براي چه زيباست
شب
براي که زيباست؟ ــ
شب و
رود ِ بيانحناي ستارهگان
که سرد ميگذرد.
و سوگواران ِ درازگيسو
بر دو جانب ِ رود
يادآورد ِ کدام خاطره را
با قصيدهي نفسگير ِ غوکان
تعزيتي ميکنند
به هنگامي که هر سپيده
به صداي همآواز ِ دوازده گلوله
سوراخ
ميشود؟
□
اگر که بيهده زيباست شب
براي که زيباست شب
براي چه زيباست؟
زنده ياد احمد شاملو - ۲۶ اسفند ۱۳۵۰

آنچنان زندگي كن گويي كه فردا خواهي مرد، آنچنان بياموز گويي كه تا ابد زنده خواهي ماند (ماهاتما گاندي)
مدتهاست با خودم عهد کرده ام ديگر با کسي راجع به پول و هنر حرفي نزنم. هر وقت اين دو مقوله کنار هم قرار گيرند، هرگز نمي توان انتظار حفظ تعادل را داشت؛ براي هنر، يا کمتر از آنچه در خورش است پرداخته شده و يا بيشتر از آن. به طور مثال، يک بار در يک سيرک سيار انگليسي دلقکي را مشاهده کردم که از نظر حرفه بيست بار و از لحاظ هنري ده بار بيشتر از من توانايي داشت، اما هر شب چيزي کمتر از ده مارک دستمزدش بود؛ او جيمز آليس بود و در حدود چهل سال داشت. وقتي او را به شام دعوت کردم - غذاي ما املت گوشت خوک و سالاد و پيراشکي سيب بود - حالش به هم خورد، چون مدت ده سال بود که اين غذا را در يک وعده نخورده بود. از وقتي با جيمز آشنا شده ام، ديگر راجع به پول و هنر حرفي نمي زنم....
...
گمان نمي کنم هيچ انساني در دنيا قادر به درک يک دلقک باشد، حتي يک دلقک هم نمي تواند دلقک ديگري را خوب بشناسد، چون در اين رابطه رشک و حسد نقش بزرگي را ايفا مي کنند. ماري تا مرز آشنايي و شناخت من پيش آمده بود، اما هنوز آن طور که شايد و بايد مرا نشناخته بود. او اعتقاد داشت که من بايد به عنوان يک "انسان خلاق"، علاقه و دلبستگي آتشيني نسبت به کسب بيشتر فرهنگ از خود نشان دهم. اين يک اشتباه بود. طبيعتاً شب هايي که وقت آزاد داشتم، اگر مي فهميدم جايي نمايشي از بکت روي صحنه آمده است، بلافاصله تاکسي مي گرفتم تا به ديدن آن بروم، و گاهي به سينما مي روم، البته تنها، فيلم هايي که تماشايشان براي اطفال زير شش ساله نيز مجاز است. ماري هرگز نتوانست اين مسئله را درک کند، چون بخش اعظمي از تربيت او تنها متشکل از اطلاعات مربوط به علم روانشناسي و اصالت عقل به شيوه تصوف کاتوليکي بود که در اين چهارچوب بيان مي شد: "بگذار آنها فوتبال بازي کنند تا ديگر به دخترها فکر نکنند." با اين وصف و در چنين محيطي، من هميشه با علاقه به دخترها و بعدها به ماري فکر مي کردم. گاهي وقت ها اين توهم به من دست مي داد که مرتکب يک جرم اخلاقي و يا جنسي شده ام. علت علاقه من به فيلمهاي مخصوص اطفال شش ساله اين است که در اين فيلمها رزالتهاي مخصوص بزرگسالان، کينه، زنا و طلاق جايي ندارند. در فيلمهايي که موضوع آنها زنا و طلاق است، هميشه خوشبختي و خوش شانسي يک نفر، نقش بزرگي را بازي مي کند. "عزيزم، مرا خوشبخت کن" يا "تو که دوست نداري مانع خوشبختي من شوي؟" من هنوز معنا و مفهوم خوشبختي آني و لحظه اي را نفهميده ام....
...
احساس ميکردم حالم کمي بهتر شده است. ورم زانويم کمتر و از درد آن نيز کاسته شده بود. سردرد و حالت ماليخوليا هنوز رهايم نکرده بود، اما اين دو درد با من عجين شده بودند، درست مانند تصور مرگ. يک هنرمند مرگ را هميشه با خود يدک مي کشد، درست مانند کشيشي که هميشه کتاب مقدس را با خود حمل مي کند. من حتي مي دانم که سرنوشت من پس از مرگ چه خواهد بود؛ جاي من نيز در قبر چند طبقه ي خاندان شنير خواهد بود. مادرم پس از مرگ من گريه سر مي دهد و ادعا مي کند که او تنها کسي بوده که مرا درک مي کرده است. او براي همه تعريف خواهد کرد که: "هانس ما واقعاً چگونه انساني بوده است. " او احتمالاً تا ابد خواهد گفت که پسرش "نفس پرست" و "پول پرست" بوده است؛ و اينکه: "بله هانس ما خيلي با استعداد بود، فقط تا اندازه اي نفس پرست و پول پرست بود. متاسفانه کاملاً بي انظباط، اما خيلي با هوش و با استعدادبود". زومرويلد خواهد گفت: "شنير ما خوب پسري بود، حيف که دشمن کليسا و از مذهب متنفر بود و به هيچ وجه قادر به درک نيروي ماوراي طبيعت نبود"
بخشهايي از کتاب عقايد يک دلقک - هاينريش بل

اندكي مستانه تر در زير اين باران بمان / ابر را بوسيده ام تا بوسه بارانت كند
لحظه ديدار نزديک است
باز من ديوانه ام، مستم
باز مي لرزد،
دلم، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي! نخراشي به غفلت گونه ام را،
تيغ
هاي، نپريشي صفاي زلفکم را،
دست
و آبرويم را نريزي،
دل
اي نخورده مست
لحظه ي ديدار نزديک است
مجموعه زمستان - مهدي اخوان ثالث
|
عقاید یک دلقک رو تموم کردی یا نه هنوز؟ |
| نظر ارسالی توسط آزیتا در تاريخ November 23, 2009 01:26 PM |
|
همچنان نوشته هایت برایم جالبو جذاب هستند که دراولین فرصت بهتون سربزنم وخدائیش با نوشته هایتون غم وغصه هایی کوله باریم رو ثانیه ایی کنارمیذارمو بادل میخونم وبا کشیدن اهی باز برمیگردم به این سیستم حسابداری که بعضی موقع ها حتی شنیدن صدای معین هم نمیتونه این مخو آرم کنه |
| نظر ارسالی توسط ایمانه در تاريخ November 21, 2009 01:31 PM |