صفحه اصلي
ما ز ياران چشم ياري داشتيم / خود غلط بود آن چه ما پنداشتيم
مرا اميد وصال تو زنده ميدارد / و گر نه هر دمم از هجر توست بيم هلاک

نکـند موسـم سـفر باشد
ساربان خفته، بي خبر باشد
بـوي بـاران تـازه مي آيد
نکند بوي چـشـم تـر باشد
سخني از وفا شنيده نشد
نکند گـوش خـلق کـر باشد
نکند عشق در برابر عقل
دسـت، از پـا دراز تر باشد
نکند در قلمـرو احـساس
کاسـه از آش داغ تـر باشد
نکند پرده چون فـرو افـتد
داسـتان، داسـتان زر باشد
زيراين نيم کاسه هاي قشنگ
نکـند کاسـه ي دگـر باشد
دخـتر گلـفـروش مـا نکـند
يـار لات سـر گـذر باشد
نکند قـصه ي گل و بلبل
هـمه پـايينـتر از کمر باشد
نکند آنکه درسِ دين مي داد
از خدا ، پاک بي خبر باشد
اين زمين روي شاخِ گاوي بود
نکند روي گـوشِ خـر باشد
همچو دروازه بود يک گوشش
نکـند ديـگريـش، در باشـد
نکند خطبه هاي قطره ي آب
در دلِ سنـگ، بي اثـر باشد
نکـند گـفـته هـاي آيـيـــنه
از دهـانــش بـزرگـتر باشـد
ايستادن چو سرو در اين باغ
نکـند پاسـخـش تـبر باشـد
نکـند نان به نرخِ روز شـود
چامه کبريتِ بي خطر باشد
نورِ « کيوان » در آسمانِ شب
نکـند پـوچ و بـي ثـمر باشـد
مرتضي کيوان

بعضي آدما يه اخلاقهايي دارن که يا يه کاري رو انجام نميدن يا اگه انجامش دادن سنگ تموم ميزارن و به صورت تمام و کمال انجام ميشه! نوشته هاي قبلي (شما بخونين خزولات) من هم از همون دسته هاي بد بوده که معناي بدي رو به تمام معنا در خودش داشت. اين رو هم از کامنتا ميشد فهميد هم از عکس العملهاي دوستان نازنينم. با اينکه ميدونم بابا از اين وبلاگه خبر نداره، حتي يه شب خواب ديدم که بابام اومده به خوابم و داره دعوام ميکنه که پسرجون اينا چيه ورداشتي نوشتي ! اون روز دوست جونم هم نوشته ها رو خونده بود، کلي ناراحت شده بود و تماس گرفت و با اينکه در حالت شبه آنفولانزا بودم کلي انرژي گرفتم و خوب شدم. خلاصه که مراتب ندامت و پشيماني خود را از آنگونه نوشتن و آنچنان فکر کردن، اعلام داشته و شديداً معترفم که زندگي انسانهاي زميني بالا و پايين و زشتي و زيبايي زياد داره و بارها هم اتفاق ميفته که بر حسب اتفاقات روزگار حتي به تلنگري بر زمين بيفتيم، اما نه افتادن مهمه و نه بلند شدنه! اون چيزي که مهمه اينه که در نهايت بتوني بلند شدي و به نقل از دوستي قديمي نوع بلند شدنه که چه جوري بلند بشي و نگرشت به زندگي چطوري بشه! يادتونه گفتم يه وقتايي بايد حتماً وقت بگذره تا آدما بزرگ بشن ! اين زمين خوردنا هم بعضي وقتا باعث ميشن آدما بزرگ بشن و بعضي وقتا يه جهش بزرگ به سرزمينهاييست که تا به حال به نزديک آنها هم نبوده است. و مورد آخر اينکه در مواقع بحراني به خوبي ميشه دوستاي خوب رو شناخت و مثلاً نسبت به برخي از ديدگاه ها تجديدنظر پيدا نمود. تازه يه چيزي رو بگم که تازه کشفش کردم، حتي اگه اينو بدونين که هرچي دوست آدم قديمي تر باشه بهتره! ولي اينو حتماً نميدونين که هرچي دوست آدم بزرگتر باشه، بزرگوارتر، نازنين تر، گل تر و دوست داشتني تر هم هست، مثل دوست جون من.
من دلم مي خواهد
خانه اي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسي مي خواهد
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم اي يار
خانه ي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانه دوست کجاست؟
فريدون مشيري

پيروزي آن نيست که هرگز زمين نخوري، آن است که بعد از هر زمين خوردني برخيزي. (مهاتما گاندي)
در روزهاي اخير باز هم جرياني از نوع روابط رمانتيک وارانه انسانها شنيده ام. ما معمولاً در استفاده از واژه "انسان" راحتيم، اما گاه از معناي پشت آن بي خبريم و گاه نيز از واژه هاي مثل "مرد" راحت عبور ميکنيم، اما خوب ميدانيم که "مردانگي" بر جنسيتمان نيست و بدون شک آنکه در پي سالها بر خود "متعهد" بوده "مرد" تر از آن است که نوع جنسيتش "مرد" بوده است! حالا ديگه ميتونين متوجه منظورم بشين باز هم داستاني از عشقهاي موازي و مثلثي و مربعي ! البته در مورد عشق بودنش ميتونه جاي بحث داشته باشه، ولي در واقع توي اين حوزه اگه کسي باشه که 100 سال هم کار مطالعاتي و پژوهشي داشته باشه و مثلاً به هزاران نفر مشاوره داده باشه ولي بازهم نميشه خيلي راحت در اين گونه موارد اظهار نظر نمود که من گاه به خودم اجازه ميدم و دست به قلم ميبرم ! اما اگه بخوام کسي رو مقصر بدونم حتماً همين جامعه پر رنگ و ريا رو مقصر ميدونم که چون جرياني از آبهاي روان جمعيت آدما رو با خودش به جاهايي ميبره که نبايد ببره و توي اين زمينه خيلي هم که فرافکني کنيم و تموم تقصيرا هم ماله ما که نباشه اما اما همه اينا دليل نميشه که ما بد باشيم و خوب نباشيم و در نهايت تنها چيزي که ميتونم به راحتي ازش حرف بزنم همين بس که در ستايش و قداست عشق نميشه هيچ قدرت ماورايي ديگه اي رو باهاش مورد مقايسه قرار داد و خود اين دوست داشتن آنقدر زيباست که به پايان نينديشيم.... با جملات پاياني از فيلم Damage به پايان ميبرم:
What really makes us is beyond grasping. It's way beyond knowing. We give in to love…because it gives us some sense of what is unknowable. Nothing else matters، no at the end….

به جاي اين که مرد موفقيت باشيد، سعي کنيد که مرد ارزشها باشيد... (آلبرت انيشتين)
پادشاهي پس از اينكه بيمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهي ام را به کسي مي دهم که بتواند مرا معالجه کند». تمام آدم هاي دانا دور هم جمع شدند تا ببيند چطور مي شود شاه را معالجه کرد، اما هيچ يک ندانست. تنها يکي از مردان دانا گفت که فکر مي کند مي تواند شاه را معالجه کند.
« اگر يک آدم خوشبخت را پيدا کنيد، پيراهنش را برداريد و تن شاه کنيد، شاه معالجه مي شود.»
شاه پيک هايش را براي پيدا کردن يک آدم خوشبخت فرستاد. آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند
ولي نتوانستند آدم خوشبختي پيدا کنند. حتي يک نفر پيدا نشد که کاملا راضي باشد. آن که ثروت داشت، بيمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا مي زد، يا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگي بدي داشت. يا اگر فرزندي داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمي چيزي داشت که از آن گله و شکايت کند. آخرهاي يک شب، پسر شاه از کنار کلبه اي محقر و فقيرانه رد مي شد که شنيد يک نفر دارد چيزهايي مي گويد.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سير و پر غذا خورده ام و مي توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چيز ديگري مي توانم بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پيراهن مرد را بگيرند و پيش شاه بياورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. پيک ها براي بيرون آوردن پيراهن مرد توي کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقير بود که پيراهن نداشت!!!.
لئو تولستوي - ۱۸۷۲

از کتابي که واقعاً لذت مي برم، کتابي است که آدم موقع خواندن آن آرزو کند که کاش نويسنده آن رفيق او باشد و هر وقت که آدم دلش بخواهد او را پاي تلفن بخواهد. گو اين که خيلي به ندرت چنين اتفاقي مي افتد...
عقيده من اين است که اگر آدم دختري را واقعاً دوست نداشته باشد، ابداً نمي بايست باهاش ور برود و عشقبازي کند، و اگر دوستش داشته باشد، پس حتماً صورتش را هم دوست دارد، و اگر صورتش را دوست داشته باشد، پس بايست از انجام دادن کارهاي نفرت انگيز و کثيفي روي صورت او، مثل پاشيدن آب يا مشروب، خودداري کند. واقعاً خيلي بد است که همچو کار زشت و کثيفي گاهي اوقات مايه تفريح و لذت است. آخر خود دخترها هم تقصير کارند، وقتي که آدم به کار کثيف و نفرت انگيزي دست نزد، وقتي که مي خواهد يک چيز واقعاً خوب را خراب نکند، دخترها چندان به آدم کمک نمي کنند. يکي دو سال پيش با دختري آشنا بودم که حتي از من هم کثيفتر و نفرت انگيزتر بود. راستي دختر کثيف و نکبتي بود. ما تا مدتي به طرز کثيف و نفرت انگيز تفريح زيادي مي کرديم. جنسيت موضوعي است که من واقعاً از آن خوب سر در نمي آورم. آدم هيچ وقت نمي فهمد که کجاي کار است. من هميشه در مورد امور جنسي اصول و مقرراتي براي خودم وضع مي کنم، ولي في الفور آنها را زير پا مي گذارم. سال پيش با خودم قرار گذاشتم که از نزديک شدن به دخترهايي که بي جهت دلخورم مي کنند، بالکل دست بکشم. اما همان هفته که اين قرار را با خودم گذاشتم، توي همان هفته هم گذاشتمش زير پا – اگر راستش را بخواهيد همان شب گذاشتمش زيرپا، شب تا صبح را با دختر بسيار حقه بازي به اسم آن لوييز شرمان گذراندم. جنسيت موضوعي است که من اصلاً از آن سر در نمي آورم....
بعد موضوع مضحکي اتفاق افتاد. موقعي که به موزه رسيدم، ناگهان احساس کردم که حاضر نيستم حتي در مقابل يک ميليون دلار پول پايم را بگذارم تو. موضوع فقط اين بود که موزه برايم جالب نبود و بامزه اين جا بود که آن همه راه را از پارک تا موزه پياده آمده بودم و آن هم به همين قصد، به اين قصد که بروم توي موزه. البته اگر فيبي آنجا بود شايد مي رفتم تو، اما نبود....
بخشي از کتاب ناتور دشت، دي.جي سلينجر

خوندم جايي که: آن که مي خواهد روزي پريدن را بياموزد، نخست بايد ايستادن، راه رفتن، دويدن و بالا رفتن آموزد، پرواز را با پرواز آغاز نمي کنند.
|
یکی از کتاب هایی که من هم از خوندنش خیلی لذت بردم همین ناطوردشت سالینجر بود ولی همه کس از این کتاب خوششون نمیاد. دو تا شعری که اینجا گذاشتین خیلی قشنگن. یه کتابی هم که بشه از اینترنت دانلود کرد به من معرفی کنین بخونم تو مایه های همین ناطوردشت ، چیزی که ذهنم رو challenge کنه مرسی خوب و خوش باشید |
| نظر ارسالی توسط Farangis در تاريخ November 16, 2009 03:39 AM |
|
خوشحالم که حالت خوبه |
| نظر ارسالی توسط آزیتا در تاريخ November 14, 2009 09:42 AM |