صفحه اصلي
هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است / تا روي زمين بوسه زند بر لب برگي
بـوي بـاران تـازه مي آيد / نکند بوي چـشـم تـر باشد


چهارشنبه 13 آبان 1388
ما ز ياران چشم ياري داشتيم / خود غلط بود آن چه ما پنداشتيم





ما ز ياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آن چه ما پنداشتيم
تا درخت دوستي برگي دهد
حاليا رفتيم و تخمي کاشتيم
گفت و گو آيين درويشي نبود
ور نه با تو ماجراها داشتيم
شيوه چشمت فريب جنگ داشت
ما غلط کرديم و صلح انگاشتيم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز
ما دم همت بر او بگماشتيم
نکته‌ها رفت و شکايت کس نکرد
جانب حرمت فرونگذاشتيم
گفت خود دادي به ما دل حافظا
ما محصل بر کسي نگماشتيم



وقتي همه با من هم عقيده مي شوند تازه احساس مي کنم که اشتباه کرده ام (اسکار وايلد)


با يه اعتراف نسبت به پست قبلي شروع ميکنم که مردن عشقي خوبه ولي واسه زندگي کردن بايد يه الفبايي رو بلد بود. حداقل اينو ديگه خوب ميدونم واسه بعضي چيزا بايد يه قاعده اي وجود داشته باشه تا مزه بده، حالا قبلاً يه چيزايي گفته بودم ولي نظرم عوض شده همين افراط و تفريطه که آدما رو کله پا ميکنه! همين زياد خواهي ها، ديگه کم کم واسه بعضي چيزا بايد مرز قائل شد. گفته بودم مردن بايد با عشق باشه هنوز ميگم ولي اگه مجبور به دويدن توي زمين زندگي باشي، محکومي که قانونهاشو رعايت کني! از ديشب تا حالا به اندازه تمام سالهايي که از اين جامعه نفرت هايي تو زندگيم بوده، بالا آوردم. حتي امروز صبح به خيابونهاي پايتخت هم رحم نداشتم که تميز نگهشون بدارم. حتي همه اون آب قندهايي که قاشق قاشق ريخته بودم توي گلوم رو هم اوغ زدم. هفته پيش بهم گفتن علت سردردهاي مزمنت از ميگرنه، احتمالاً حالا حالت تهوع هم بهش اضافه شده، نمي دونم اين جور وقتا وقتي که به يه غوره هم سرديم ميکنه اين چه مرضيه که تا ته خيلي چيزا رو ميخونم و خيالبافي مي کنم، مثلاً اينکه ممکنه ايناها نشانه هايي از يه مرگ زودرس باشه ولي اصلاً اين جوري مردن به درد لاي جرز ديوار هم نمي خوره. بدون شک اين جور وقتا اول از همه اون غروب فرورديني رو به ياد ميارم که دکتر گفت گردنم تومور داره و بايد جراحيش کني. اون موقع هم فک مي کردم مردنيم ولي نمردم و به جاش مامان نويد مرد. از اون دفه آخري که سر درد شديد اومد سراغم که مجبور شدم 3 تا قرص بخورم به سرم زد که نکنه حالا يه تومور ديگه توي کلم سبز شده باشه. ولي هميشه به همين سادگيهام نيست، چون آزمايش پاتولوژي منفيه و حالا حالا ها مردني نيستم. پس ميشه تا سالها واسه يه مردن با شکوه و با عشق نقشه کشيد. اما امروز توي اين شهر غريبي که ديگه هر 2 هفته يه بار حسابی برام آشنا شده، اينقدر حالم بد شد که تا حالا اين جوري نشده بودم، دقيقاً مثل اين فيلم هايي که يه زنه آبستن روشون ميده که دائماً داره بالا مياره... اولين کاري که کردم اين بود که از جمع بچه ها خارج شدم که ديگه شاهد بالا آوردنام نباشن. اما باز تو سرم خيال بافي کردم و منفي بافي کردم و خوب شد که چيزی ننوشتم. اما خوب همش هم که نميشه از گل و بلبل گفت و نوشت. حالم که بهتر ميشه با قايم موشک بازي هميشگي وارد کوي دانشگاه ميشم و بدون اينکه وارد اتاق مهدي اينا بشم به پشت بام خوابگاه مي روم. يکي ديگه هم روي پشت بوم اون يکي خوابگاه نشسته و سيگار به لب داره. دراز ميشم روي زمين و چشمام رو مي بندم تا آفتاب به چشمام نرسه. اول از همه به همون فرشته نازنين فکر ميکنم که اونم جايي از همين شهر داره همين هوا رو تنفس ميکنه! و همين آسمان و خورشيد و همين برگ ريزان پاييزي رو ميبينه. پس اگه به همين آسمون بنگرم ميتونم رو به روش باشم! به تک تک لحظات کوتاهي مي انديشم که به چشمانش، چشم دوخته ام و نگفته ام که چقدر دوستش دارم! به اون شبي فکر ميکنم که وقتي ازم پرسيد: "توي وبلاگت اين دوست داشتن ها رو براي کي نوشتي؟"، چرا نتونستم بگم براي تو، براي خود تو! ولي يه بار همون شب توي رستوران بهم گفت توام برام يه دوست معمولي هستي، همين بود که دلم رو لرزوند! اما خوب به اين حسابی خوب و زياد فک کردم که بازم ميشه يه دوست معمولي بود و يکي رو خيلي دوست داشت. من که به خاطر حرفهايش يک سالي هست به دوري از سيگار نائل آمده ام، پس بخوام نخوام هنوز دوستش دارم. امشب باز هم به آسمان مي نگرم و ستاره ها رو مرور مي کنم. خيالم راحته که ستاره من هم همون ور داره واسه خودش ميدرخشه... پس با اين جمله که جايي خوندمش پايان می برم: "در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند و صداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد، مهم نيست كه او مال تو باشد، مهم اين است كه فقط باشد، زندگي كند، لذّت ببرد، و نفس بكشد..."





به دنبال خدا نگرد
خدا در بيابان هاي خالي از انسان نيست
خدا در جاده هاي تنهاي بي انتها نيست
خدا در مسيري که به تنهايي آن را سپري مي کني نيست
خدا آنجا نيست
به دنبالش نگرد
خدا در نگاه منتظر کسي است که به دنبال خبري از توست
در قلبيست که براي تو مي تپد
خدا در لبخندي است که با نگاه مهربان تو جاني دوباره مي گيرد
خدا آنجاست
خدا در خانه اي است که تنهايي در آنجا نيست
در جمع عزيزترين هايت است
خدا در دستي است که به ياري مي گيري
در قلبي است که شاد مي کني
در لبخندي است که به لب مي نشاني
خدا در دير و بتکده و مسجد نيست
لابلاي کتاب هاي کهنه نيست
اين قدر نگرد
گشتنت زمانيست که هدر مي دهي
زماني که مي تواند بهترين ثانيه ها باشد
خدا در عطر خوش نان است
آنجاست که زندگي مي کني و زندگي مي بخشي
خدا در جشن و سروريست که به پا مي کني
آنجاست که عهد مي بندي و عمل مي کني
خدا را در کوچه پس کوچه هاي درويشي و دوري از انسانها نگرد
آنجا نيست
او جايي است که همه شادند
جايي است که قلب هاي شکسته اي نمانده
در نگاه پرافتخار مادريست به فرزندش
و در نگاه عاشقانه زني به همسرش
و در انديشه کودکي که مي پندارد پدرش
قهرمانيست در دنيا
قويترين است و کاملترين
همه چيز را مي داند
آخر او پدر من است
خدا را در غم جستجو نکن
در کنج خاک گرفته آنچه که سال ها روايت کرده اند نگرد
آنجا نيست
خدا را جاي دگر بايد جستجو کني
جوانمردهايي که با پاي پياده ميروند
به جستجوي خدا او را نخواهند يافت
خدا نزديکتر از آنست که فکر مي کنيم
در فاصله نفس هاي من و توست که به هم آميخته
در قلبيست که براي تو مي تپد
در ميان گرماي دستان ماست که به هم پيچيده
خدا اينجاست



میگن: حقيقت آن چيزي نيست که نوشته مي شود... آن چيزي است که سعي مي شود پنهان بماند ؟

ديدين يه وقتايي تو زندگي هست که دوست دارين هر چي هست زودي تموم بشه! اما انگار ثانيه ها خوابشون گرفته باشه يا پاهاي اين عقربه ها افتاده باشه توي باتلاقي از قير که تکون نمي خورن. اين همه از عمرمون زود گذشته ولي توي يه همچين حالتهايي اصلاً نميشه کاريش کرد. اوايل فکر مي کردم اين چنين لحظاتي، جهنم اين دنياست ولي بعدها فهميدم که شايد توي يه همچنين لحظه هايي که هيچ مثلشون تکرار نميشه، باشه که ما آدما بزرگ ميشيم. دقيقاً مثل وقتي که کسي يه بلايي سرش مياد و ديگه ميگه : "بالاتر از سياهي رنگي نيست" يا "آب که از سر گذشت چه يه وجب چه صد وجب". خوب اون وقته که تازه بدون استرس ميتونه بعدها خيلي کارهاي بزرگتري انجام بده. توي سنين مختلف هم جنس اين احساس فرق ميکنه. مثلاً براي يه بچه 7-8 ساله توي مدرسه ميتونه موقع ديکته نوشتن باشه، يا تو سن بالاتر موقع جواب دادن به درسها، و بالاتر که ميره صحبتهاي ميان دختر و پسري که کلمه به کلمه رنگ از رخسارشان حکايتي دارد. و به سن ما که برسه ارائه پروژه و سمينار...


آرزوهايت را
همواره
زنده نگهدار
پر نشاط و پر غرور
پر از آهنگ زندگي
به فردا بينديش
فرداي آفتابي
که تو را مي خواند
نور اميد به چهره دارد
نفسي گرم در سينه
هميشه
انگيزه
"بودن"
بوده است
"فردا"
و امروز همان فرداي ديروز است
که انتظارش را داشته ايم
از آن روي مگردان
دوستش بدار
بر تخت زندگي بنشانش
فردايي که امروز شده است
فرزند توست
آرزوي تولدش را داشته ايم
بر او لبخند بزن
در آغوش فشر
گونه به گونه اش بنه
او خود را به تو سپرده است
به دستهاي پر توان تو
به انديشه هاي سربلند تو
تو
رهبر و رهگشا و رهرو زندگي هستي
هر روز را نوروز کن
با نگاهي ديگر
انديشه اي ديگر
رفتاري ديگر
به زندگي جامه نو بپوشان
به ديدار افقهاي نا ديده اش بر
عشق و اميد و پايداري را
به پايش ريز
او فرزند توست
عزيزش بدار


نمي دونم اين اثر از کيه ؟ روز آزمون دانسگاه تربيت مدرس يکي روي کمدش اينو نوشته بود



پيروزي آن نيست که هرگز زمين نخوري، آن است که بعد از هر زمين خوردني برخيزي. (مهاتما گاندي)


والدين من که پروتستان هايي متعصب هستند، پس از جنگ، چنانچه مد روز شده بود، در برابر شکلي از آشتي مذهبي سر تعظيم فرود آورده و تسليم شدند و مرا به يک مدرسه ي کاتوليک فرستادند. من فردي مذهبي نيستم، حتي به کليسايي نيز وابسته نيستم و آوازها و سرودهاي مذهبي را تنها به علت تاثير رواني شان زير لب زمزمه مي کنم: آنها براي فراموش کردن دو درد که طبيعت در وجودم به ارث گذاشت به من کمک مي کنند، يعني بيماري ماليخوليا و سردرد. از وقتي ماري به فرقه کاتوليک پيوسته است (اگرچه خود ماري کاتوليک است، ولي به اعتقاد من اين بيان بجا و معقول است)، شدت اين دو درد و رنج هم افزايش يافته است، طوري که حتي سرودها و مناجات هاي دسته جمعي کليسا هم که تا به حال کمک حال من براي مبارزه با اين دردها بودند، ديگر موثر نيستند. براي من تنها يک راه حل موقت موثر وجود دارد: الکل – يک راه علاج دائمي نيز مي تواند وجود داشته باشد: ماري؛ ماري مرا ترک کرده است. دلقکي که به مشروب و الکل پناه ببرد، خيلي زودتر از يک شيرواني ساز مست سقوط خواهد کرد....

مشکل من فقط اين است که من نه تنها دچار حالت ماليخوليايي، سردرد و سستي هستم و قادر به تشخيص بوها از پشت تلفن مي باشم، بلکه بدترين دردي که من گرفتار آنم سرشت من است که تنها سيستم تک همسري را قبول دارد؛ در زندگي من تنها يک زن وجود دارد که مي توانم با او تمام کارهايي را که مردان ديگر با زنانشان انجام مي دهند، انجام دهم: ماري، و از وقتي که او مرا ترک کرده است، مثل يک انسان تارک دنيا زندگي مي کنم، فقط با اين تفاوت که من تارک دنيا نيستم....

بخشهايي از کتاب عقايد يک دلقک از هاينريش بل





سكوت‏آب
مى‏تواند
خشكى ‏باشد و فرياد عطش؛
سكوت‏گندم
مى‏تواند
گرسنگى ‏باشد و غريو پيروزمندانه‏ى قحط؛
همچنان كه ‏سكوت ‏آفتاب
ظلمات ‏است.
اما سكوت ‏آدمى فقدان‏ جهان ‏و خداست
غريو را
تصوير كن!
احمد شاملو



نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ چهارشنبه 13 آبان 1388


مواظب خودت باش

نظر ارسالی توسط hamid agha در تاريخ November 15, 2009 12:35 PM
 

سلام مهندس
خيلي وقته ازت خبر ندارم
دلم برات خيلي تنگ شده با اين مطالبي كه نوشتي نگران سلامتيت شدم
قزوين تموم شد؟ الان چكارا ميكني؟
راستي يه كمك ازت ميخاستم
مارو بي خبر نذار

نظر ارسالی توسط reza tahmasebi در تاريخ November 9, 2009 03:01 PM
 

hi eng
ba'de modati webetuno xundam,lazem dunestam be onvane yeki az dustanetun ye matlabi ro begam,"sa'y kon hamishe be haal fekoni ,age dust dari chizi ya kasi ro male xodet koni vazeh harfet ro bezan chon harchi tu lafafe sohbat koni bishtar miri tu hashye,az ayandeh natars va faqat bezar hamechi xodesh pish bere bejaye inke to chizio pish bebari,az budan ba tarafet lezat bebar va ino behesh begu",midunam ke asheqi va xoshbehale un doxtar ke hamchin pesari tu zendegishe che baraye modate tulani ya hata baraye ye modate kutah,va dar axar omidvaram un doxtar az in good chance xub estefade kone
best regards

نظر ارسالی توسط در تاريخ November 8, 2009 07:18 PM
 

سلام آقاي مهندس
امروز دوباره هواي سر زدن به وبلاگتون به سرم زد.
حرفاتون از صميم وجودتون و خالصانه بيان ميشه.
آقاي مهندس دارم يه كتابي مي خونم كه خيلي برام جالبه، دوست دارم به شما هم معرفي كنم، شايد شما هم خونده باشيد يا اگه نخونديد، شايد از خوندنش لذت ببريد(چهار اثر از فلورانس اسكاول شين(ترجمه: گيتي خوشدل)). توي حرفاتون يه چيزايي هست كه به نظر مي رسه مطالب اين كتاب، التيام بخشه.
راستي ديشب عكس هاي تبريزمون رو نگاه مي كردم، كلّي ياد بچه ها رو كردم، سفر خيلي خوبي بود
موفق و شاد باشيد

نظر ارسالی توسط M.Y در تاريخ November 6, 2009 10:07 AM
 

عزیز دلم. معمولی نیستی.منتهی نمی خوام باور کنم معمولی نیستی. بفهمم. می خوام همیشه برام دوست بمونی.همیشه. تو تموم آینده. نمی خوام حداکثر چند سال، برام یگانه باشی. می خوام برای همیشه یگانه برام بمونی. بزار همینجور بمونه ، خرابش نکن.همین.
دیگه هم دلم نمی خواد وقتی میام اینجا حالتو اینجوری ببینم. من همه امید به ادامه راه زندگی رو از تو می گیرم تو چطور به خودت اجازه می دی اینقدر نا امیدانه حرف بزنی. مواظب خودت باش.

نظر ارسالی توسط می شناسی در تاريخ November 5, 2009 12:40 PM
 

khosh be hale uni ke mokhatabe in neveshteha bude tu in yek sal,,,,,,,un momkene be rut naiare ama fahmide ino,motmaen bash

نظر ارسالی توسط ST در تاريخ November 5, 2009 03:56 AM