صفحه اصلي
رندان سلامت ميکنند جان را غلامت ميکنند / مستي زجامت ميکنند مستان سلامت ميکنند
هر برگ که از شاخه جدا گشته به فکر است / تا روي زمين بوسه زند بر لب برگي


سه شنبه 31 شهريور 1388
اي دل گر از آن چاه زنخدان به درآيي / هر جا که روي زود پشيمان به درآيي





اي دل گر از آن چاه زنخدان به درآيي
هر جا که روي زود پشيمان به درآيي
هش دار که گر وسوسه عقل کني گوش
آدم صفت از روضه رضوان به درآيي
شايد که به آبي فلکت دست نگيرد
گر تشنه لب از چشمه حيوان به درآيي
جان ميدهم از حسرت ديدار تو چون صبح
باشد که چو خورشيد درخشان به درآيي
چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت
کز غنچه چو گل خرم و خندان به درآيي
در تيره شب هجر تو جانم به لب آمد
وقت است که همچون مه تابان به درآيي
بر رهگذرت بستهام از ديده دو صد جوي
تا بو که تو چون سرو خرامان به درآيي
حافظ مکن انديشه که آن يوسف مه رو
بازآيد و از کلبه احزان به درآيي



وقتي براي يه نفر دنيا و زندگيش بشه يه نفر خاص، اون وقته که اگه دنيا و همه چي رو هم بهش بدن باز نميشه دنياي خودش! حالا يه موقعيتهايي هم پيش مياد مثل زماني که توي يه وضعيت خاص همه به اون شخص بنا به مناسبتي تبريک بگن اما دريغ از يه نفر خاص! يا توي حالتي ديگه اگه بهترين و شايسته ترين دخترا يا پسراي دنيا بيان طرف اون پسر يا اون دختر يا اصطلاحاً بهش پا بدن ولي اگه توشون اون يه نفر خاص نباشه ميتونيم مطمئن باشيم که ديگه خود قيامت ميتونه اتفاق افتاده باشه... حتي توي بعضي از اوقات زندگي فک ميکنم خيلي از اين کشورگشايي ها و خونريزيها هم براي يه همچين انگيزه هايي يا به عبارتي عشقهاي نافرجام بوده است! يا يه جور ملموس تر ميشه گفت همواره در يه سر هر دعوايي ميان مردان، پاي يه زن در ميان بوده است. حاکماني که به مقصود خود نرسيده اند با قتل و خونريزي و افزايش وسعت فرماندهي خود سعي در رسيدن به مدينه فاضله خود هستند، اما افسوس که نمي توانند. بله آقا همينه! توي اين چند روزه هزار بار هم که گوشيتو نگاه نکني که منتظر يه مسج خاص يا يه زنگ خاص باشي، باز خبري نيست که نيست... بي خودي منتظر چي هستي با اندک صداي تلفني از اون طرف خونه سراسيمه به اون طرف ديگه مي دوي! اما نه ! يه جوک مسخرس يا بازم يکي يه چيزي مثل کتاب يا سي دي گم کرده و نداره که خواسته ببينه تو داري که ازت بگيره! محتواش تبليغاتي هم که باشه ديگه ميخواي گوشي رو پرت کني بيرون ... و ما انسانهاي خاکي که عمرمان را اينگونه ميگذرانيم تا اميد در دلمان همواره رويا بسازد و با روياهايمان زندگي کنيم تا واقعيات زندگي !


هر نتي که از عشق سخن بگويد
زيباست
حالا
سمفوني پنجم بتهوون باشد
يا زنگ تلفني که در انتظار صداي توست.


گروس عبدالملکيان



بي گمان جهان را به عشق کسي آفريده اند، چون من که آفريده ام از عشق جهاني براي تو (حسين پناهي)


علي بعد از ماهها تماس گرفته. اول فک ميکنم مي خواد مثل سابق فيلم تبادل کنيم، اما نه از اين خبرا نيست. علي آقا دلش گرفته ! خيلي زود مکالمات تلفني تموم ميشه و علي با همين وضع بي بنزيني با ماشينش جلو در خونه سبز ميشه! به قصد زنده کردن خاطرات عيد برفي با بچه ها، به سمت دره حيدره مي رويم. از اون روزاس که پر از فريادم، سرم رو از پنجره بيرون ميارم، اول مثل بچه ها با لبهام و جريان هوا، صداهاي جالب در ميارم، بعدش داد مي زنم داد... از اون دادهايي که اگه کسي اون طرفها باشه بيدار ميشه! خيلي وقته داد نزدم، آخرين بار توي کوه با ث. داد زدم... حالا تلافي اين مدته داد مي زنم فقط حيف که پسرا نميتونن جيغ بکشن! حرفهامونو ميزنم، جنس حرفامون بيشتر از جنس رفتنه ! دوستان مشترک زيادي از بينمون رفتن... دلمان لبريز است از ترديدها و آرزوها... از علي جدا ميشم، هواي ابري داره به بارون تبديل ميشه. در خيابونهاي خلوت و پياده سعي ميکنم مسير خونه رو پيدا کنم. يه اعلاميه به ديوار توجم رو جلب ميکنه! در نگاه اول يکي از معلمهاي زمان دبيرستان رو ميبيينم، همون که با اکثر بچه ها شوخي ميکرد، اسم من رو هم گذاشته بود شهرام جزايري... متاثر ميشوم! در نگاه دوم پدري زحمت کش رو ميبيينم که حرفهايي از آخرين فرزندش شنيده که جنس اون حرفها براش سنگين مي نموده که من از آن جريان خبر دارم. به راه خود ادامه مي دهم، ابتداي امر به سان عوام به اين مي انديشم کاش به باباش اون حذفها رو نمي زد يا چه لزومي داشته که بگه: "سيگار ميکشه..." يا ... اگه مي دونست باباش چند ماهي بيشتر زنده نيست بازم اون حرفها رو مي زد؟... بعدش يه کم دقيقتر به جريان زندگي ميشم، که جور ديگه اي مي تونم ببينم! اصلاً اگه دنياي بعد از مرگ وجود داشته باشه، پس اگرم نميگفت حتماً مي فهميد. پس ملاحظه کاري فايده نداره و چه بهتر که رک بود و بي روي در وايسي زندگي کرد. حالت دوم هم اينه که اگه دنياي بعد از مرگ هم وجود نداشته باشه، چون همه چي فانيه، پس ميشه باز هم ملاحظه کاري نکرد و چه خوب که همه با صداقت با هم زندگي کنن و نه دروغ و تزوير و ريا... اما کيه که به اين ملت بفهمونه! ... بارون شديد ميشه ! عليرغم بوق زدنهاي تاکسي ها، به چيزمم حسابشون نمي کنم و راه خودمو طي مي کنم، رومانتيک تر از اين حال و هوا ديگه تا مدتها پيدا نميشه... دستهايم را مي گشايم و سرم را بالا مي گيرم، چشمانم را مي بندم و دهانم را باز مي کنم و يه ترانه از اندي "تک و تنها تو خيابوون به زير نم نم بارون"... در ذهنم تداعي ميشه... دستهايم را باز تر ميکنم که از دانه هاي بارون پر بشه! با خود مي انديشم به اندازه تعداد دونه هاي باروني که نتونستم بگيرمشون حتماً دوستش دارم...





بخت بيدار مني
حسن گلزار مني
منم كه رام توام
اسيـــر دام توام
اي روي تو بهشت من
عشق تو سرنوشت من
باز آ...باز آ...باز آ...باز آ...
تو گل زيباي مني
مي من ميــناي مني
به خدا اي ماه درخشان
روشنــي شبهاي مني
سحر امـــــــــيد مني
مَهِ من خورشيد مني
به خدا اي جلوه ي هستي
زندگـــي جاويد مني
اي دل نور تو كو
اي جان شور تو كو
اي مَه مهــر و وفاي تو كجا شد
بي آن سلسله مو
بــــــا من قصه مگو
دل خواهان فنا شد
چه بجا شد
بي شكيب و دلداده منم
بي نصيب و آزاده منم
چون بي دلارامم
كو صبر و آرامم
باشد چون افسانه
آغــاز و انجامــم
تو گل زيبــــاي مني
مي من ميناي مني
بخدا اي ماه درخشان
روشني شبهاي مني
نواب صفا

بايد از گفتني هايي گفت که احتمالاً بسياري آن را مي دانند ولي جرئت ابراز آن را حتا براي خودشان ندارند. (لئون تولستوي)


فکرشو بکن! تو ديوونه ي زنت باشي، زنتم ديوونه ي تو باشه، اون وخ يه بار که خر شده بوده، بره پيش يه وکيلِ دله ي حمال و بشينه پيشش به درددل کردن. بشينه از شوهر بد بگه. در حالي که صد بار بهش گفتي زنا، خيلي وقتا خر مي شن و نمي دونن چه غلطي مي کنن. و اين طور وقتا، خودشون بايد بفهمن که نبايد برن پيش کسي و بشينن به درد دل کردن. جون طرف ممکنه باورش بشه و فکر کنه اونا واقعاً شوهراشونو دوس ندارن. در حالي که اين طور نيست... اونم از همه جا پيش اين وکلا که نون نحس و نجس شون، وسط دعوا ور مياد.
...
من ديوانه ي اين طور زنهام. که حاضرند براي چيزي که صفا کرده اند به چنگش بياورند بجنگند. و همين طور، عاشق آدم هايي که به طرفشان اطلاع هم مي دهند که قرار است باهاشان بازي شود، پس همه ي هوش و هواسشان را به کار بگيرند که يک وقت نبازند. ولي چه فايده، چون باخت شان حتمي است.
حالا اين آدم که بر مي گردد و اين چيزها را مي گويد مي خواهد مرد باشد يا زن، خيلي فرقي نمي کند. در هر حال، من ميميرم برايش و خيلي بهش احترام مي گذارم. مي خواهم بگويم داشتن چنين مرامي، آخر لوطي گري آدم است که به رقيبش اطلاع بدهد مي خواهد چه به روزش بياورد.
...
بخشي از کافه پيانو


امشب كنار پنجره تنها نشسته‌ام
تنهاتر از هميشه در اين جا نشسته‌ام
دور از منيّ و ياد عزيز تو با من است
دور از تو با خيال تو تنها نشسته‌ام
با ياد حرف‌هاي تو در من ترانه‌اي است
با ساز اين ترانه به نجوا نشسته‌ام
ماه و ستارگان را، دستي رُبود و بُرد
من سوگوار اين همه يغما نشسته‌ام
اي شب، مَپاي دير و رها كن مرا، كه من
بيدارم و به خاطر فردا نشسته‌ام
احمد رفيعي




نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ سه شنبه 31 شهريور 1388


چقدر دلم اون هوای بارونی رو خواست. تو این هوا حتما به جای منم نفس بکش و خیس شو;) تو پستای قبلیم اینو پیدا کردم.
اگر ديگری ما را دوست ندارد؛ يا به شکلی که ما می خواهيم يا به اندازه ی ان؛ می توان مغموم شد يا دلتنگ يا سرگشته يا ماند يا رفت ... اما هر چيزی به جز اين اگر تبديل به حکايت مدعی و مدعا شود، نه عاشقی که تملک طلبی است. دوست داشتن حق نيست. انتظار نيست. مطالبه نيست. يا هست. يا نیست. همين. وحشی است. در هوای ازاد رشد می کند ... تا هست بايد قدرشناس بودنش بود ... و وقتش که رسيد، رهايش کرد تا برود و آنجا برويد که می رويد...

نظر ارسالی توسط آزیتا در تاريخ October 4, 2009 02:59 AM