صفحه اصلي
اي پيک راستان خبر يار ما بگو / احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
اي دل گر از آن چاه زنخدان به درآيي / هر جا که روي زود پشيمان به درآيي


دوشنبه 23 شهريور 1388
رندان سلامت ميکنند جان را غلامت ميکنند / مستي زجامت ميکنند مستان سلامت ميکنند





رندان سلامت ميکنند جان را غلامت ميکنند
مستي زجامت ميکنند مستان سلامت ميکنند
در عشق گشتم فاشتر وز همگنان قلاشتر
وز دلبران خوش باشتر مستان سلامت ميکنند
غوغاي روحاني نگر سيلاب طوفاني نگر
خورشيد رباني نگر مستان سلامت ميکنند
افسون مرا گويد کسي توبه ز من جويد کسي
بي پا چو من پويد کسي مستان سلامت ميکنند
اي آرزوي آرزو آن پرده را بردار زو
من کس نميدانم جز او مستان سلامت ميکنند
اي ابر خوش باران بيا وي مستي ياران بيا
وي شاه طراران بيا مستان سلامت ميکنند
حيران کن و بيرنج کن ويران کن و پرگنج کن
نقد ابد را سنج کن مستان سلامت ميکنند
وي از تو دل صاحب نظر مستان سلامت ميکنند
شهري ز تو زير و زبر هم بيخبر هم باخبر
وان شاه خوش خو را بگو مستان سلامت ميکنند
آن مير مه رو را بگو وان چشم جادو را بگو
وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت ميکنند
آن مير غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو
آن جا طريق و کيش نيست مستان سلامت ميکنند
آن جا که يک باخويش نيست يک مست آن جا بيش نيست
وان در مکنون را بگو مستان سلامت ميکنند
آن جان بيچون را بگو وان دام مجنون را بگو
وان يار و همدم را بگو مستان سلامت ميکنند
آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگو
وان طور سينا را بگو مستان سلامت ميکنند
آن بحر مينا را بگو وان چشم بينا را بگو
وان نور روزم را بگو مستان سلامت ميکنند
آن توبه سوزم را بگو وان خرقه دوزم را بگو
وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت ميکنند
آن عيد قربان را بگو وان شمع قرآن را بگو
اي از تو جانها آشنا مستان سلامت ميکنند
ای شه حسام الدین ما ای فخر جمله اولیا
ای از تو جان‌ها آشنا مستان سلامت می‌کنند



روستايي تاريخي با منزلگاه هايي از جنس سنگهاي تراشيده، به نام کندوان - اطراف تبريز - مرداد 1388


بنا به روايت تاريخ و اسناد رسمي يک ارديبهشتي محسوب مي شوم ولي مدتهاست که خودم رو شهريوري مي پندارم، بدون شک "نوشتن" براي من تولدي دوباره بود که با اين وبلاگ گسترش پيدا کرد، در اوج تنهايي ها و همراهي هاي دوستانم با مخاطبيني آشنا و غريبه به نوشتن تفکرات و انديشه ها ، گاه روزانه ها و عمدتاً در ستايش عشق قلم به اين کاغذ مجازي زده ام. اغلب بزرگترين اتفاقات زندگيم نيز در همين شهريور رخ داده! جريانات تبريز و بالطبع تولد اين دست نوشته ها! آشنايي ها و جدايي ها! قبولي هاي کنکور کارشناسي و ارشد! مسافرتهاي خاص و هزاران اتفاق ديگر ... امروز به بهونه قبولي ارشد آقا ابي با جمعي از دوستان توي باغ جمع شديم و همچون هميشه لحظاتي بدون احتساب از عمر گذشت. اميد مي گفت توي اين دنيا چقدر ما آدما در رفت و آمد و جابجايي هستيم، ديروز توي دود و دم تهران عرق مي ريختيم، حالا لابه لاي خنکان سبزه هاي باغ داريم از درختها ميوه ميچينيم. امشب بي اختيار خاطراتي از 2-3 سال اخير برام مرور شد به راستي که خيلي سريع تر از اون چيزي که تصورشو داريم، زمانه داره عبور ميکنه! چيزهايي زيادي توي کلم ميگذره دقيقاً شده مثل وقتي که شب تحويل پروژه توي نصفه هاي شب داري با گزارشت يا پياده سازيت ور ميري و هي دلت ميخواد چيزاي زيادي بهش اضافه کني، مثل همه اون چيزايي که قبلاً با هزار مصيبت جمعشون کردي ولي تا سري تکون ميدي ميبيني که آفتاب زده و 8 صبح بايد اون گزارش پروژه روي ميز رييس يا اسلايدها روي ديوار باشه ! اما افسوس که اگه مجالي براي انجام اون کارا نيست، قطعاً براي همين زندگي هم مجالي نيست... حوصله اي براي تايپ نوشته هاي کاغذيم ندارم. به نوشتن يکي از همين فکراي تو کلم مي پردازم. سودي (خودش حسن آقا داره پس فکرايي نکنين لطفاً) با خوندن چند تا از نوشته هاي بلاگ يا رفتار خودم، اون دفه گير داده بود که: توي زندگيت کلي ليلي هست..." من که تا حالا زياد اعتراف کردم اينم روش! حالا براي توجيه اين حرف يا دل خودمم باشه از ذهنيات فعليم بايد بگم که من آدمي هستم که گذشته اي ميداشته و ممکنه در اين دنياي خاکي با چند نفري نيز بوده باشم ولي هر بار در دوره هاي مختلف کساني بوده اند که تمام زندگيم بوده اند يا من براي آنها (در يک زمان خاص با يک نفر خاص)! اما بنا به دلايلي که اسمشو سرنوشت ميزاريم وصالي رخ نداد و رنجها بر زندگي افزون گشت. با اين حال کسي ترديدي نداره که عشق در قلب انسانها بنا شده است و اگر وصالي در کار نباشد، براي انساني تنها، گاه اين عشق در رخ يار ديگري تجلي مي کند. زماني است ليلي رويي قلب مرا به تپش انداخته به وي نگفته ام اين موضوع را ! اما شايد از رنگ رحساره و چشمانم فهميده باشد اما هنوز نمي دانم...
در اين روزگاري که نصفش به مشاوره دادن به بهترين دوستام گذشته و مشاهده ناملايمات روزگار برايشان بي گمان براي مشورت به خودم شايد کم آورده باشم. در هر صورت انديشه هاي انسانها در گذر روزگار ممکنه عوض بشه با اين حال مدتهاست که به اين حرف شازده کوچولو معتقدم که در واقع اونم به گونه ديگري همين حرفو ميزنه: "اگه کسي گلي رو دوس داشته باشه که تو کرورها کرور ستاره فقط يکي از اون هست براي احساس خوشبختي همين قدر بسه که نگاهي به اون همه ستاره بندازه و با خودش بگه گل من يه جايي ميونه اين ستارهاست..." آري گل من هم امشب در ميان همين ستاره ها بود که به آنها مي نگريستم. و به تکميل همين صحبتها اين شعر (اسم صاحب اثر رو نتونستم پيدا کنم) رو ميارم:


آنقدر دوستت دارم که هرچه بخواهي همان را بخواهم !
اگر بروي شادم! اگر بماني شادتر... !
تو را شادتر مي خواهم با من يا بي من !
بي من اما، شادتر اگر باشي کمي ـ فقط کمي ـ ناشادم !
و اين همان عشق است عشق همين تفاوت است
همين تفاوت که به مويي بسته است
و چه بهتر که به موي تو بسته باشد
خواستن تو تنها يک مرز دارد و آن نخواستن توست
و فقط يک مرز ديگر و آن آزادي توست
تو را آزاد مي خواهم !
به چه مي انديشم !
به حياطي پر گل
مملو از عطر نسيم
به چناري که بر او تکيه زنم
به قناري که سر سرو بخواند هر صبح
و به خورشيد
که مي رقصد و مي تابد و مي نازد او
چه کسي مي داند
به چه مي انديشم !
شايد آن سوي سکوت به بلنداي خدا...
يک نفر گفت که مي آيم
و قفس هاي قناري ها را مي برم يک جايي
که پر از عطر اقاقي باشد
شايدم نه
تبري بردارم
بامدادان که نسيم
از تن لخت شقايق برخاست
تکيه هاي قفسي گوشه ي باغ
با پر زرد قناري آميخت
و کلاغي خنديد...



محتويات کيف پولم را مرتب ميکنم، درون جيب پشتيم قرار ميدم و از مغازه کاملاً خنک وارد فضاي گرم پاساژ مي شوم. کودکي 3-4 ساله آن طرف تر توجهم را جلب مي کند که در دنياي خودش اين طرف و آن طرف جابجا مي شود، نظاره گر کودک و حرکاتش مي شوم. کودک لحظه اي خود در اين دنياي بزرگش تنها مي يابد. درخشش اجسام پشت ويترين که لحظاتي پيش او را مشغول کرده بود براي او رنگ مي بازد و شاديهايش به سکوت مبدل مي شود. لبانش را جمع مي کند و حالت بغض به خود مي گيرد، مردي از مغازه بيرون مي آيد، کودک 2-3 قدم به جلو مي دود و دو دستي پاهاي پدرش را بغل مي کند و سرش را به زانوي پدر مي چسباند، لحظه خاصيه ! خود به خود هنگ مي کنم! اول فک ميکنم در کجاي اين دنيا قرار گرفته ام و سوالات زيادي ذهن مرا پر مي کند و صحنه دويدن وبغل کردن کودک دائماً در ذهنم تداعي مي شود... فک ميکنم به آخرين باري که پدرم اين گونه بغل کرده ام... اگه منم سالها پيش ازدواج کرده بودم قاعدتاً الان يه کودک اينقدري اينجوري به من تکيه ميکرد... چشمانم را مي بندم، نفس عميقي ميکشم و به راه خودم ادامه ميدم ... به تجديد ديدار دوست نازنيني مي روم که گاه با خود انديشيده ام شايد فرشته اي اشتباهي به زمين آمده باشد، اما او گذشته اي پر ماجرا و قلب روشني دارد که بارها اين آدمهاي زميني و حوادث روزگار آن را شکانده اند. در يکي از بهترين رستوران هاي اين شهر شلوغ، مفتخرم که مهمان وي شده ام و من ديگه حرفي براي گفتن ندارم که اين اتفاق ممکنه ديگه توي زندگيم تکرار نشه!


به پيش روي من، تا چشم ياري مي کند، درياست !
چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست !
درين ساحل که من افتاده ام خاموش.
غمم دريا، دلم تنهاست.
وجودم بسته در زنجير خونين تعلق هاست !
خروش موج، با من مي کند نجوا،
که : هر کس دل به دريا زد رهايي يافت !
که هر کس دل به دريا زد رهايي يافت ...
مرا آن دل که بر دريا زنم، نيست !
ز پا اين بند خونين بر کنم نيست،
اميد آنکه جان خسته ام را،
به آن ناديده ساحل افکنم نيست !
فريدون مشيري





رفتار من عادي است
اما نميدانم چرا
اين روزها
از دوستان و آشنايان
هرکس مرا ميبيند
از دور ميگويد:
اين روزها انگار
حال و هواي ديگري داري! ...
اين روزها تنها
حس ميکنم گاهي کمي گنگم
گاهي کمي گيجم...
گاهي
-از تو چه پنهان-
با سنگها آواز ميخوانم
و قدر بعضي لحظه ها را خوب ميدانم
اين روزها گاهي
از روز و ماه و سال، از تقويم
از روزنامه بيخبر هستم
حس ميکنم گاهي کمي کمتر
گاهي شديداً بيشتر هستم
من کاملاً تعطيل بودم
اول نشستم خوب
جورابهايم را اتو کردم
تنها-حدود هفت فرسخ- در اتاقم راه رفتم
با کفشهايم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه هارا زير و رو کردم
و سطر سطر نامه ها را
دنبال آن افسانه موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چيزي نديدم
تنها يکي از نامه هايم
بوي غريب و مبهمي ميداد
انگار
از لابه لاي کاغذ تا خورده نامه
بوي تمام ياسهاي آسماني
احساس مي شد
ديشب دوباره
بي تاب در بين درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جيبهايم را
از پاره هاي ابر پر کردم
جاي شما خالي!!!
يک لقمه از حجم سفيد ابر هاي ترد
يک پاره از مهتاب خوردم
اين روزها ديگر
تعداد موهاي سفيدم را نميدانم
گاهي براي يادبود لحظه اي کوچک
يک روز کامل جشن مي گيرم
گاهي
صد بار در يک روز مي ميرم
حتي
يک شاخه از محبوبه هاي شب
يک غنچه مريم هم براي مردنم کافيست
گاهي نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنائي ميکند
گاهي دل بي دست و پا و سربه زيرم را
آهنگ يک موسيقي غمگين
هوايي مي کند
اما غير از همين حس ها که گفتم
و غير از اين رفتار معمولي
و غير از اين حال و هواي ساده و عادي
حال و هواي ديگري
در دل ندارم
رفتار من عادي است !!!
قيصر امين پور



ای خداي شمال رفته ها...

...
مرا از آذر شهر به گاوگان فرستادند، ۲۴۰ تومن از حقوقم کسر کردند که چرا در امور مسخره اداري بودم. به محض اينکه به گاوگان رسيدم شروع به کار کردم. مثل يک گاو پرکار درس دادم. بعضي‌ها تعجب مي‌کردند که چرا با اين همه ظلمي که بهت رسيده، باز هم جان‌فشاني مي‌کني، اين آدم‌ها فقط نوک بيني‌شان را مي‌ديدند، نه يک قدم آن دورتر را. خودم را به گاوگان عادت دادم و بي‌اعتنا کار کردم … سعي کن بي‌اعتنا باشي. اما نه اين‌که کار نکني و بيکاره باشي. ها! غرض رفتن است نه رسيدن. زندگي کلاف سردرگمي است. به هيچ جا راه نمي‌برد. اما نبايد ايستاد. اين که مي‌دانيم نخواهيم رسيد: نبايد ايستاد. وقتي هم که مرديم، مرديم به درک.»
(صمد بهرنگي)

...
زندگي ما زندگيه جالبيه. بين تراژدي محض و کمدي ناب. دائم داره پيچ و تاب مي خوره. يعني يه جور غم انگيز خنده داره يا شايدم يه جور خنده داره غم انگيز باشه. چيزي هم نيست که وسط شو پر کنه. همه ي نکبتي ام که دچار شيم مال همينه، همين که هيچ چي مون حد وسط نيس...
(کافه پيانو)








نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ دوشنبه 23 شهريور 1388


آقا این اتفاق بارها و بارها رخ خواهد داد. اگه شما باز ریسک سوار شدن به ماشین یه راننده حرفه ای رو به جون بخرید. ها ها ها

نظر ارسالی توسط آشنا در تاريخ October 4, 2009 02:37 AM
 

bebakhshid agha man ye soal dashtam in hasan aghaye soodi kie??:D

نظر ارسالی توسط ST در تاريخ September 18, 2009 10:35 PM
 

شعر اول رو با صدای شجریان شنیدم ...

نظر ارسالی توسط Farangis در تاريخ September 17, 2009 11:10 PM