صفحه اصلي
زلفي که به جان ارزد هر تار بشوريدش / بس مشک نهان دارد زنهار بشوريدش
رندان سلامت ميکنند جان را غلامت ميکنند / مستي زجامت ميکنند مستان سلامت ميکنند


چهارشنبه 11 شهريور 1388
اي پيک راستان خبر يار ما بگو / احوال گل به بلبل دستان سرا بگو





اي پيک راستان خبر يار ما بگو
احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
ما محرمان خلوت انسيم غم مخور
با يار آشنا سخن آشنا بگو
برهم چو مي‌زد آن سر زلفين مشکبار
با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو
هر کس که گفت خاک در دوست توتياست
گو اين سخن معاينه در چشم ما بگو
آن کس که منع ما ز خرابات مي‌کند
گو در حضور پير من اين ماجرا بگو
گر ديگرت بر آن در دولت گذر بود
بعد از اداي خدمت و عرض دعا بگو
هر چند ما بديم تو ما را بدان مگير
شاهانه ماجراي گناه گدا بگو
بر اين فقير نامه آن محتشم بخوان
با اين گدا حکايت آن پادشا بگو
جان‌ها ز دام زلف چو بر خاک مي‌فشاند
بر آن غريب ما چه گذشت اي صبا بگو
جان پرور است قصه ارباب معرفت
رمزي برو بپرس حديثي بيا بگو
حافظ گرت به مجلس او راه مي‌دهند
مي نوش و ترک زرق ز بهر خدا بگو



آبهايي که از الوند روانه گشته اند - دره ميشان - تابستان 1388

امشب فيلم مستندي ديدم راجع به زندگي زنهايي که نيمي از عمرشان رو به جرم عقايدشون و آنچه مي انديشيده اند در زندان به سر برده بودند و چه بلاهايي که سرشون نيومده و چه سرنوشتهاي تلخي ! گذشته از جزئيات فيلم و حوادثي که ذکر ميشد، پيش بابا خيلي نميشد احساساتي شد وگريست. اما يه نکته خيلي برجسته اينه که چطور ميشه باور کرد خدايي که انسانها رو خلق کرده باشه خواسته باشه که عده اي به خاطر فکرشون که دنيا رو قرمز ميبينن توسط عده اي ديگه که جور ديگه فکر ميکنن و دنيا رو سياه ميبينن، دستگير بشن، به طرز فجيعي شکنجه بشن يا خيلي وحشتناک کشته بشن! چرا يه عده بايد به خودشون اجازه بدن که بر روي زمين يه همچين رفتارهايي رو با بقيه داشته باشن! حتي اگر به فرض هم کسي حقي بر ديگري داشته باشه به نظر ميرسه بايد فکرها رو از طريق گفتگو تغيير داد و نه کشت و کشتار ! تاريخ بشريت شاهدي است بر کشت و کشتار انسانها نسبت به هم به بهانه هاي مختلف و متنوعي از گسترش سرزمينهاي حکومتي، عشقهاي نافرجام، ثروتهاي بادآورده و يا موضوعات اعتقادي و ديني ! دوستي ميگفت از دين متنفر است چون تنها وسيله ايست که با آن ميتوان به انسانها حکومت کرد و کشتن انسانها را توجيه کرد. اما اگر ايدئولوژي را بر پايه خواسته هاي خداوندي دانست که خالق جهان هستي است، قطعاً در شرايط برابر هيچ انساني نبايد به انسان ديگري برتري داشته باشد و اين موضوع تداوم نخواهد داست، از سوي ديگر اگر به تئوريSurvival of fittest معتقد باشيم، اين جنگ و جدالها در نهايت به بودن شايسته ترين منجر خواهد شد و ظلم و جور از بين رفتني است و اين آمدنها و رفتها قسمتي از بازي هستي است براي رسيدن به بهترين، چنانچه برتري سفيد بر سياه باقي نماند! و همچنين اگر به mutation در جهان معتقد باشيم قطعاً حوادث بد و وجود انسانهاي بد قسمتي از يه جهش بزرگ براي فرار از برتري نسبي نسبت به برتري مطلق است که در ظاهر بد مي نمايد اما در کل ممکن است تاثيرات موثري داشته باشد که اين موضوع از چشمان ما و نسلهايي که ميبينيم به دور است. و نهايتاً آنچه در قلب انسانها نسل به نسل ثبت شده و منتقل شده خوبيها و ياد انسانهايست که حتي بعد از قرنها از آنها ياد ميکنيم و آنچه در ته قلبمان گاه از افتخارتمان ياد مي کنيم بي شک خاطراتي از خوبيها و منشهاي انساني با ديگران است !





در زمان سلطان محمود مي‌کشتند که شيعه است،
زمان شاه سليمان مي‌کشتند که سني است،
زمان ناصرالدين شاه مي‌کشتند که بابي است،
زمان محمد علي شاه مي‌کشتند که مشروطه طلب است،
زمان رضا خان مي‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است،
زمان کره‌اش مي‌کشتند که خراب‌کار است،
امروز توي دهن‌اش مي‌زنند که منافق است
و فردا وارونه بر خرش مي‌نشانند
و شمع‌آجين‌اش مي‌کنند که لا مذهب است.
اگر اسم و اتهامش را در نظر نگيريم چيزي عوض نمي شود :
تو آلمان هيتلري مي کشتند که يهودي است،
حالا تو اسرائيل مي‌کشند که طرف‌دار فلسطيني‌ها است،
عرب‌ها مي‌کشند که جاسوس صهيونيست‌ها است،
صهيونيست‌ها مي‌کشند که فاشيست است،
فاشيست‌ها مي‌کشند که کمونيست است‌،
کمونيست‌ها مي‌کشند که آنارشيست است،
روس ها مي‌کشند که پدر سوخته از چين حمايت مي‌کند،
چيني‌ها مي‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسيه را به سينه مي‌زند،
و مي‌کشند و مي‌کشند و مي‌کشند...
و چه قصاب خانه‌اي است اين دنياي بشريت ."


زنده ياد احمد شاملو



رويش سبزي در زردي خاکي کوير - ميبد - مرداد 1388

در اين روزهاي زندگي شهريوريم بيش از پيش فروردينيم از دوست نازنيني که قلب مرا دوباره به تپش واداشته، همان که گفته بودم اميدي بر وصالش ندارم اما به قطع مي توان حداقل خاطراتي آفريد که جاودانه وصال من باشد. در اين روزهاي فکرم از دنيا دوست داشتني هاي دست نايافتني، دنياهايي از حسرت و هجران و وصالهاي دروغين و موقتي انگاشته شده است ! دل تنگي هايي از جنس بلوري شکننده و اشکهايي جاري چون باران! آري تنها توصيفي که شايد بتوان از زندگي در اين دنيا داشت همين باشد. ترانه زير از آلبوم جديد هلن شايد حال و روز اين روزهايم باشد:


تو رو تو گريه مي بوسم ، تو رو که غرق لبخندي
رو اين حالي که من دارم ، چرا چشماتو مي بندي
بذار اين آخرين روز رو تمام باورت باشم
بذار فردا تو اين خونه ، تو آغوش تو پيدا شم
نمي دوني کنار تو چه حالي داره بيداري
بذار باور کنم امشب ، تو هم حال منو داري
نمي دوني کنار تو چه حالي داره بيداري
بذار باور کنم امشب ، تو هم حال منو داري
نمي دوني چه آشوبم از اين آرامش خونه
از اين روياي شيريني که مي دونم نمي مونه
چه قدر اين حس من خوبه ، همين که از تو مي ميرم
همين که هر نفس امشب ، هوامو از تو مي گيريم
نمي دوني کنار تو چه حالي داره بيداري
بذار باور کنم امشب ، تو هم حال منو داري
نمي دوني کنار تو چه حالي داره بيداري
بذار باور کنم امشب ، تو هم حال منو داري
نمي دوني چه آشوبم از اين آرامش خونه
از اين روياي شيريني که مي دونم نمي مونه
چه قدر اين حس من خوبه ، همين که از تو مي ميرم
همين که هر نفس امشب ، هوامو از تو مي گيريم
نمي دوني کنار تو چه حالي داره بيداري
بذار باور کنم امشب ، تو هم حال منو داري
نمي دوني کنار تو چه حالي داره بيداري
بذار باور کنم امشب ، تو هم حال منو داري


روزبه بماني



کودکاني از جنس عشاير با نگاههاي معصومانه و غريبشان !

آقاي ميم، يکي از دوستامه يا بهتر بگم از دوستاي قديميمه، که اوايل گرايشات مذهبي داشت اما بعدش که دانشگاه قبول شد و از اونجا که در شهر ديگه درس ميخوند و دور از خانواده از آزادي¬هاي عمل بيشتري برخوردار بود، شايد يک شبه به بهشتي پنهان از هستي دست يافت و تجربه هاي جديد زندگي که تا قبل براش خط کشي شده بود و يه جورايي تابو محسوب ميشد حالا همه اونها براش جالب مي نمود و کلاً ديدگاهش رو نسبت به زندگي عوض کرده بود و اين باعث شده بود که زندگيش رنگ و بوي ديگه اي به خود بگيره و گاه خيلي از تفکرات و عقايد گذشته اش رو هم به سخره ميگرفت... ديگه ازش خبر نداشتم تا اينکه فهيدم هفته پيش مامانش اينا براش رفتن دختري از تبار ابروهاي مدل سبيلي که خانواده اش مفتخر است رخش را نه آفتاب ديده و نه مهتاب، خواستگاري نموده اند و هفته آينده هم مراسم قند شکستن و نامزدبازي قراره انجام بشه! تعجب اول اينکه در اين معامله نابرابر يکي حسابي دنيا ديده و آن يکي تا به حال در تاريکي به سر ميبرده که اين مورد در اين روزهاي جامعه ما رنگ عادت به خود گرفته است، اما از آقاي ميم حداقل اين جوري انتظار نداشتم. تعجب دوم آنکه به نظرتون اگر جاي مثلاً دختر اين ماجرا بودين و يهو صبح از خواب پاميشدين و مي فهميدن آقا پسري سپيد جامه اومده به خواستگاري شما و آنچه از ظواهر به خانواده نشون داده خوب ارزيابي شده و در روزهاي آينده اون آقا پسره غريبه قراره به مرد زندگي شما تبديل بشه و در يک شب کذايي نيمه تاريک عده اي به انتظار رنگين شدن بکارتش در پشت درها به انتظار بنشينند و شايد به تجربه مردانگي آقا پسر به جشن بنشينند، و در روزمرگيهاي زندگي تا به خود آيد که مرد زندگي وي کيست، صاحب فرزند و فرزنداني شده است که در وراي رفت و آمد فصلها موي خود را سپيد ميبيند و اين چرخه براي فرزندانش هم تکرار شود و آبي از آبي هم تکان نخورد. و بازهم در عين تعجب سخت قابل باور است که موضوع دوم هم مدتها که شايد قرنهاست به رسم و عادت ايرانيان مبدل گشته است. در يه فکر سطحي اگه منو بکشي و تيکه تيکه کني نه اين فرهنگ تو کلم ميره و نه برام حضم شدس! اما پيش خودم که يه کم عميق فکر ميکنم، اگه کسي که يه روزي ميبينه از سر اتفاق اومده دنيا و بي اختيار صاحب شهر و کشور و مردمان و باورها و اعتقادات و تفکراتي است که خود نگزيده باشد اون زمانه که به جبر زمانه ايمان پيدا ميکنه و حرفاش براي هر سرگذشت و اتفاقي مثل مادربزرگ تبديل ميشه که دائماً بگه: "خيريته!" . و اگر قدرت فکر کردن رو از اين جماعت بگيري اين گونه است که در جوامع ما به زندگي حيواني بيشتر بها داده ميشه تا زندگي هاي انساني مبتني بر فکر و انديشه! و همينه که باعث ميشه اثرش در طول تاريخ وجود داشته باشه و همواره حکمراناني ديکتاتور مابانه پيدا بشن که به ملت ظلمهايي رو روا بدارند و ملت هم بگويد "به من چه!" و زندگي خور و خواب و رختخواب خود را ادامه بدهد و از همان حداقلها خشنود باشد و عده اي هم پيدا شوند که سوار باشند! و اين گونه است که ميگويند براي اينکه بتوني به کسي غلبه کني همين کافيه که بتوني اراده رو ازش بگيري... و حرفامو با قسمتي از رمان همسايه ها (احمد محمود) به پايان مي برم:
...
حاج شيخ علي به مخده لم مي دهد
* اوسا حداد، خالد درس ميخونه؟
+ بله آقا مدرسه ميره.
حاج شيخ علي شربت بيدمشك را مزه مزه مي كند و مي گويد:
* كلاس چندمه؟
پدرم مي گويد:
+ از دولتي سر شما، كلاس چارمه آقا
* حمد و سوره رو مي تونه بي غلط بخونه؟
+ قربانت برم آيت الكرسي رو هم بي غلط مي خونه.
حاج شيخ علي شربت بيدمشك را سر مي كشد و مي گويد:
* خب، پس ديگه بسه.
+ يعني ديگه مدرسه نره؟
* اوسا حداد، مرد اونه كه وختي با پنجه بزني رو گرده ش، گرد و خاك بلند شه... مثه خودت، مؤمن و با خدا.
پدرم جا به جا مي شود و باز مي گويد:
+ يعني ميفرمايي كه...
* بله اوسا حداد، درس زياد، آدمو سر به هوا مي كنه.
...






* The only reason anyone would ever hate you is because they want to be just like you.


* A smile from you can bring happiness to anyone, even if they don't like you.


* Someone that you don’t even know exists, loves you.


* When you make the biggest mistake ever, something good comes from it.


* When you think the world has turned its back on you, take a look: you most likely turned your back on the world.


* When you think you have no chance of getting what you want, you probably won’t get it, but if you ! believe in yourself, probably, sooner or later, you will get it.



نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ چهارشنبه 11 شهريور 1388


یه قسمت از این یادداشت چیزی بود که خیلی وقت ها می خواستم در موردش بنویسم و خوشحالم که می بینم کس دیگه هم بهش فکر می کنه...

"چطور ميشه باور کرد خدايي که انسانها رو خلق کرده باشه خواسته باشه که عده اي به خاطر فکرشون که دنيا رو قرمز ميبينن توسط عده اي ديگه که جور ديگه فکر ميکنن و دنيا رو سياه ميبينن، دستگير بشن، به طرز فجيعي شکنجه بشن يا خيلي وحشتناک کشته بشن! چرا يه عده بايد به خودشون اجازه بدن که بر روي زمين يه همچين رفتارهايي رو با بقيه داشته باشن! حتي اگر به فرض هم کسي حقي بر ديگري داشته باشه به نظر ميرسه بايد فکرها رو از طريق گفتگو تغيير داد و نه کشت و کشتار !"

نظر ارسالی توسط Farangis در تاريخ September 17, 2009 11:08 PM
 

ديگه عاشق شدن ناز كشيدن .............

............. فايده داره !!!!

نظر ارسالی توسط hamid agha در تاريخ September 8, 2009 03:05 PM