صفحه اصلي
با درد تو انديشهي درمان نکنم / با زلف تو آرزوي ايمان نکنم
با تو من ديگر در سحر ِ روياهاي ام تنها نيستم

زهي عشق زهي عشق که ما راست خدايا
چه نغزست و چه خوبست و چه زيباست خدايا
چه گرميم چه گرميم از اين عشق چو خورشيد
چه پنهان و چه پنهان و چه پيداست خدايا
زهي ماه زهي ماه زهي باده همراه
که جان را و جهان را بياراست خدايا
زهي شور زهي شور که انگيخته عالم
زهي کار زهي بار که آن جاست خدايا
فروريخت فروريخت شهنشاه سواران
زهي گرد زهي گرد که برخاست خدايا
فتاديم فتاديم بدان سان که نخيزيم
ندانيم ندانيم چه غوغاست خدايا
زهر کوي ز هر کوي يکي دود دگرگون
دگربار دگربار چه سوداست خدايا
نه داميست نه زنجير همه بسته چراييم
چه بندست چه زنجير که برپاست خدايا
چه نقشيست چه نقشيست در اين تابه دلها
غريبست غريبست ز بالاست خدايا
خموشيد خموشيد که تا فاش نگرديد
که اغيار گرفتست چپ و راست خدايا
مولانا

توي خيابونها حسابي شلوغ شده مخصوصاً دور ميدان آرامگاه بوعلي، از وسط ميدون راهمو پيدا ميکنم. از دور چهره هاي آشنا ميبينم. عشق سابقم رو بعد از سالها با مامانش ميبينم که دارن به طرف من حرکت ميکنن! به هم نزديک ميشيم، سلام، احوال پرسي، حرفهاي تکراري و ... به انگشتهاش نگاه ميکنم و چشمام به انگشتري دستش خيره ميشه، نگاههام سنگين ميشه و بالاخره جدا ميشيم. در همان لحظات کوتاه خاطرات گذشته در ذهنم تداعي مي شوند، هميشه پيش خودم فک ميکردم فراموشش کردم، حداقل بعد از آخرين ديدار در اون جمع دوستانه اين جوري فک ميکردم. ولي تجديد ديدار بعد از سالها، گوياي نظر ديگه اي بود. خاطره هاي گذشته جلو چشمام مياد، نگاهها و حرفهايي که بينمون رد و بدل ميشد. اون ظهر ارديبهشتي به يادم مياد که ميگفتم ممکنه عشق به وصال منجر نشه ولي يه مجنون هميشه ليلي شو دوست داره... وصال ممکنه تو افسانه ها نوشته شده باشه ولي اگه مجنون خيالش از ليلي خودش راحت باشه، ميتونه خيلي چيزا رو تحمل کنه! ... پارسال بالاخره با نامزد کردن، ميگن ماه ديگه عروسيشونه... ! تا قبل احساس بهتري نسبت به اين قضيه داشتم. اين قرص هاي لعنتي هم آدم رو بدجوري ميبره تو احساسات. حوصله خونه رفتن ندارم. توي مسير متوجه اکران فيلم "درباره الي" ميشم. بي اختيار وارد سينما ميشم. تماشاي فيلم با ذهنياتم آميخته شده و بغضي که گلويم را مي فشرد... بيشتر بايد فک کنم. سودي بهم گفته زيادي رک مينويسم، خيلي وقته ديگه خيلي چيزا برام مهم نبوده و نيست... پريشب به اميد گفتم اين شبهاي مهتابي واسه عاشقا ديونه کنندس، قديما حسابي ديوونه ميشدم، خيلي وقته اين جوري نشده بودم اما امشب از اون شباس ....
کجاي اين جنگل شب پنهون ميشي خورشيدکم
پشت کدوم سد سکوت پر ميکشي چکاوکم
چرا به من شک ميکني من که منم براي تو
لبريزم از عشق تو و سرشارم از هواي تو
دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو
پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو
گريه نميکنم نرو آه نميکشم بشين
حرف نميزنم بمون بغض نميکنم ببين
سفر نکن خورشيدکم ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگ منه راهي اين سفر نشو
نذار که عشق من و تو اينجا به آخر برسه
بري تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه
گريه نميکنم نرو آه نميکشم بشين
حرف نميزنم بمون بغض نميکنم ببين
نوازشم کن و ببين عشق ميريزه از صدام
صدام کن و ببين که باز غنچه ميدن ترانههام
اگر چه من به چشم تو کمم قديميم گمم
آتشفشان عشقمو درياي پر تلاطمم
گريه نميکنم نرو آه نميکشم بشين
حرف نميزنم بمون بغض نميکنم ببين

ميگن: با وجود تمامي ادعاها، يک خواستگار پولدار، دست و دل هر مادري را ميلرزاند...
آخرين جلسه ي يکي از کلاسهام خيلي جالب تموم نشد، شايد به خاطر رفتار برخي از دانشجوهاي نمره پرست بعد از اعلام نمره هاي کلاسيشون يا شايدم به خاطر صحبتهاي ظهر هنگام با دوستي برام پيش اومد. شايدم به خاطر اين قرصهاي لعنتي باشه که قراره باعث بشه چند تار موي سرم بيشتر بشه يا حداقل نذاره اينهايي هم که هست کم بشه. البته براي خودم اهميتي نداره، شايد از همون شب مهتاب پاييزي که قلبم شکست و عشق در دل فروکش نمود، از همون زمان احساس کردم که از اين به بعد ديگه چيزي براي ازدست دادن نخواهم داشت... همون موقع به پيشنهاد امير ياد گذشته ها رو با فيلم پر کردم. اما افسوس که پاک کردن يه همچين صورت مسئله هايي نه کار من بود و نه گردن کلفت تر از من، که اين بشر سالهاست داره باهاش ممارست ميکنه و قرنها کتابهايي نيز نوشته اند. کم زماني نيست که تنهايي به کوه، سينما يا بيرون ميرم، قبلنا معتقد بودم هيچ خوش گذروني رو نميشه با کمتر از 2 نفر داشت. اما حالا خيلي وقته تفريحات انفرادي جاشو گرفته. بنابراين تفريح ديگر اين روزها در اين فصل ميتونه دوچرخه سواري در يک عصر غروبي باشه که خيلي هم چهره آدم توي اون تاريکي غروب مشخص نباشه. مقصد همچون هميشه بلوار ارم و کوچه باغهاي منتهي به اونه که هم خلوت تره و هم ساکت تر! پس ميشه اينجا راحتتر آواز سر داد. کسي هم نميتونه اعتراض کنه بگه: " آهاي آقا مگه اينجا کوچه باغه داد ميزني ؟"... خوب معلومه که هست. تنها ماندم از بنان را زمزمه ميکنم و به ياد اولين عشق گم شده پري کجايي رو ميخونم. به سراغ مسيرهاي تازه مي روم آنجاهايي که تا به حال نرفته ام. احساس ميکنم اندکي آرام شده ام. به باغ مي آيم، سبز است و خنک، نسيم هم نوازشگر صورت. صداي آب چشمه هم به گوش مي رسد. اما هنوز آنقدر آرامش نيافته ام. به شاملو پناه مي آورم. صداي شاملو طنين انداز فضا مي شود... سکوت ...... بغض مجالم نمي دهد. مدتهاست که اين جور وقتا ياد جمله کارلئونه با صداي مارلون براندو ميفتم: "مرد که گريه نميکنه" پس نمي گذارم بغض بر من فائق آيد، نفس عميقي ميکشم. با فوت بلندي نفسم را تخليه مي کنم. دستي بر سر ميکشم و در ميان چمنزار قدم مي زنم. صداي زنگوله هاي گله گوسفندهاي عشاير از کنار باغ مي آيد. به سمت آنها مي روم. 3 پسر چوپان يکي شان سنش به من ميخورد و اون يکي چند سال کوچکتر و يکي ديگه هم نميخوره 5 سال بيشتر داشته باشه... به راستي اينا از زندگي چه درک کرده اند و ما چه فهميده ام؟ گاه زياد دانستن خوب است و گاه کم!
با آقو تماس مي گيرم. چند مسئله مطرح مي کنم. مثل هميشه از ديدگاه روانشناسي جواب ميده. از صحبتهامون خيلي نميگذره که ته فکرامو ميخونه، آقو ميگه حال و هوات رمانتيک تر شده چه خبره! حاشا مي کنم و به خاکي مي کشم، آقو گمراه ميشه و به حرفهاي بعديمون ميگذره. اما شايد اون چيزي که نگرانش بودم انگاري داره رخ ميده. يه بار فرزانه تو بلاگش گفته بود: "چرا از دل برود هر آنکه از ديده برفت" ... من اون موقع خيلي اين موضوع را قبول نداشتم و کتمانش مي کردم ولي حالا انگار بازم داره رخ ميده و من باز اعتماد به نفسم رو دارم. چراشو خوب ميدونم اما خيلي دقيق هم نمي دونم. مقاله مشترک با سودي کوچيکه نصفه کاره مونده، قبل از ارسال ازش خواستم يه بار ديگه بازبينيش کنم. اشکال زياد داره مخصوصاً تو ترجمه، نوع استفاده از کلمات ولي به راحتي نميشه به يه دختر منطقي و کم عاطفه خيلي چيزا رو فهموند. سرکار صبا خانم هم يه مقاله سنگين با ايمپکت فاکتور بالا پيدا کرده از همونا که هر کوفت و زهره ماري تو منطق فازي سراغ داشته ترکيب کرده تا يه دسته بندي و مدلسازي داشته باشه و يه کار تئوري بي نقص آورده بيرون... اما هر چقدرم که کار زيبا باشه و بي نقص، ضمانت اجراييش با خداس! ... پايان نامه خودم ناقص مونده، با اين چيزا خودمو مشغول کردم، اما اين روزها توي کله پوک من چيزاي ديگه اي داره ميگذره، اگه تا پارسال هر کي ميرسيد به آدم مثل برج زهره مار از کنکور ارشد مي پرسيد، حالا هر کي ميرسه از سربازي ميپرسه يا پايان نامه يا زن گرفتن ! انگار زن گرفتن يا سربازي رفتن من شده ارث باباي اين جماعت ! راستي گفتم پايان نامه، هما هم بعد از دفاع، هفته هاي پيش توي مشهد عروس شد و براي چندمين بار مطابق همون مطلبي که دفه پيش نوشته بودم، يه دوست صميمي ديگه هم براي دعوت در مراسمش امتناع ورزيد. حالا بعد از عروسيش زنگ زده که محدوديت دعوت داشتيم و جامون کوچيک بود و دقيقاً همون حرفهايي که مصطفي هم ميزد توي گوشم تکرار شد. شايد اين روزها آفتاب ميخوره کلم حرف براي نوشتن زياد دارم اما نه براي گفتن. حالا تو اين گيرو داري ظهري به يکي از بچه هاي نرم افزاري يه پيشنهاد پروژه نرم افزاري تجاري دادم. اونم خيلي سرحال نبود. اول از لحن صحبتاش فهميدم، دوم از بلاگي که نوشته بود. امشب بد جوري هوس سيگار کردم. پس از اينکه به خاطر دوستي پيش خودم متعهد شدم طرفش نرم، چند ماهي هست که به اين تعهد ادامه دادم. اما نمي دونم اگه رابطه دوستيم به هم بخوره بازم اين تعهد برام ميمونه ؟!

بخوان به نام گل سرخ، در صحاري شب،
كه باغها همه بيدار و بارور گردند.
بخوان، دوباره بخوان، تا كبوتران سپيد
به آشيانه خونين دوباره برگردند.
بخوان به نام گل سرخ، در رواق سكوت،
كه موج و اوج طنينش ز دشتها گذرد؛
پيام روشن باران،
ز بام نيلي شب،
كه رهگذار نسيمش به هر كرانه برد.
ز خشكسال چه ترسي كه سد بسي بستند؛
نه در برابر آب،
كه در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور ...
در اين زمانه عسرت، به شاعران زمان برگ رخصتي دادند
كه از معاشقه سرو و قمري و لاله
سرودها بسرايند ژرفتر از خواب
زلالتر از آب.
تو خامشي، كه بخواند؟
تو ميروي، كه بماند؟
كه بر نهالك بيبرگ ما ترانه بخواند؟
از اين گريوه به دور،
در آن كرانه، ببين:
بهار آمده،
از سيم خاردار گذشته.
حريق شعله گوگردي بنفشه چه زيباست!
هزار آينه جاري است.
هزار آينه
اينك
به همسرايي قلب تو ميتپد با شوق.
زمين تهي است ز رندان؛
همين تويي تنها
كه عاشقانهترين نغمه را دوباره بخواني.
بخوان به نام گل و سرخ و عاشقانه بخوان:
«حديث عشق بيان كن بدان زبان كه تو داني»
محمدرضا شفيعي كدكني
|
دلت تنگ است .... می فهممت !!!!!!!!! مواظب خودت باش |
| نظر ارسالی توسط HAMID AGHA در تاريخ July 13, 2009 05:59 PM |
|
امشب شبه مهتابهههههههههههههه...حبیبم رو میخوامممممممممممم! |
| نظر ارسالی توسط هیچکس در تاريخ July 1, 2009 12:46 PM |
|
امشب شبه مهتابهههههههههههههه...حبیبم رو میخوامممممممممممم! |
| نظر ارسالی توسط هیچکس در تاريخ July 1, 2009 12:04 PM |
|
akh! ajab hessi dare in "poste"jadide webloget hey mikhunamo tamumesh mikonam dobare miram az avval mikhunam,,,,tak take kalamato jomlehat ye donia hesse ghashang tush hast,,,,,,dar kol ghodrate nevisandegit kheili balast,,, |
| نظر ارسالی توسط ST در تاريخ June 30, 2009 08:25 PM |
|
tanha budi harcheghadr delet khast gerye bokon ma torokhoda toro harki dust dri ghasam tarfe sigar naro hichvaght!!!!!!!che az dide pezeshki che gheire pezeshki,,,,khob? |
| نظر ارسالی توسط ST در تاريخ June 30, 2009 08:19 PM |
|
ettefaghan mardi ke marde gahi gerye mikone!!!!!rok nevisi kheiliam khube,,,,hich eshkali nadare....enteghad paziriam az un behtare!!!!che in shere avvalesh az molana ghashang budddddddd,mersi |
| نظر ارسالی توسط ST در تاريخ June 30, 2009 08:13 PM |