صفحه اصلي
مي‌فکن بر صف رندان نظري بهتر از اين / بر در ميکده مي کن گذري بهتر از اين
زهي عشق زهي عشق که ما راست خدايا / چه نغزست و چه خوبست و چه زيباست خدايا


دوشنبه 18 خرداد 1388
با درد تو انديشه‌ي درمان نکنم / با زلف تو آرزوي ايمان نکنم





ديده دريا کنم و صبر به صحرا فکنم
و اندر اين کار دل خويش به دريا فکنم
از دل تنگ گنهکار برآرم آهي
کتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
مايه خوشدلي آن جاست که دلدار آن جاست
مي‌کنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم
بگشا بند قبا اي مه خورشيدکلاه
تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم
خورده‌ام تير فلک باده بده تا سرمست
عقده دربند کمر ترکش جوزا فکنم
جرعه جام بر اين تخت روان افشانم
غلغل چنگ در اين گنبد مينا فکنم
حافظا تکيه بر ايام چو سهو است و خطا
من چرا عشرت امروز به فردا فکنم




بعضي وقتا ماها (ما آدمهاي کوتوله) توي يه حس و حال خاصي (بيشتر رومانتيک گونه) هستيم. اين جور وقتا ممکنه پيش بياد که تصادفاً يا عمداً خواننده يه کتاب يا بيينده يه فيلم هم بود. اون وقته که ممکنه اون داستان، اون شعر يا اون فيلم تبديل بشه به يه دورنما از ذهن طرف و يه چيزهايي رو به فرد نشون بده. حتي ممکنه پيش بياد اون کتاب يا فيلم اصلاً چيز خاصي نباشه، يعني اينکه اصلاً شاهکاري از ادبيات هم به حساب نياد يا حتي در نگاه اول احمقانه هم به نظر برسه. يا اگه يه وقت ديگه اي توسط همون فرد خونده يا ديده بشه جور ديگه اي برداشت بشه. اما حالا همون فيلم، ميبيني يه جاهاش اشک آدمو درمياره اما نه به خاطر فيلم يا شخصيتاش بلکه به خاطر اون تجسم و ارتباطي که ميان شخصيتهاي زندگي خودش و اونا به وجود مي ياد. يادمه يه بار تو سينما فيلم نقاب رو تنهايي تماشا ميکردم، يه جاهاييش قبل از اينگه تم اصلي داستان شکل بگيره، واقعاً احساساتي شدم و اشکام درومد روي گونه هام. ولي سکانس هاي بعديش هم يه اتفاقاتي افتاد که يه جورايي مسخره شد. در عين حال همون فيلم توي اون حس و حال تونسته بود منو احساساتي کنه. فيلم Shall We Dance رو اخيراً ديدم. با اينکه قبلاً فکر نمي کردم خيلي متوسط و ساده يا کليشه اي باشه که البته تا حدودي هم در برخي از جاهاش مشاهده ميشد. اما شخصيت پردازي و گاه حرفاشون واسه لحظاتي منو احساساتي کرد. اين فيلم رو سالها پيش از مجيد گرفته بودم و توي آرشيوام داشت خاک ميخورد. تا اينکه اخيراً به پيشنهاد يه دوست تماشا کردمش. عمده فيلم راجع به رقصيدن انسانها و نقش معجزه رقص و موسيقي و تاثير اون در زندگي برخي از افراد جامعه است.





با درد تو انديشه‌ي درمان نکنم
با زلف تو آرزوي ايمان نکنم
جانا تو اگر جان طلبي خوش باشد
انديشه‌ي جان براي جانان نکنم


ديشب که دلم ز تاب هجران ميسوخت
اشکم همه در ديده‌ي گريان ميسوخت
ميسوختم آنچنانکه غير از دل تو
بر من دل کافر و مسلمان ميسوخت


گفتم صنما لاله رخا دلدارا
در خواب نماي چهره باري يارا
گفتا که روي به خواب بي ما وانگه
خواهي که دگر به خواب بيني ما را


وصل تو کجا و من مهجور کجا
دردانه کجا حوصله مور کجا
هر چند ز سوختن ندارم باکي
پروانه کجا و آتش طور کجا


رباعيات ابوسعيد ابوالخير

حميد آقا از خوانندگان پرو پا قرص اين نوشتارهاي ما، دوستي است از سلسله قديميها که در گذشته ها همسفر مسيرهاي زيادي هم بوده ايم. حميد آقا از من بزرگتره و مسلمه که چند سالي هم هست که مزدوج شده. از آنجايي با مستر حميد در گذشته ها مراودات فرهنگي و ذهني داشتيم از جيک و پوک هم خبر داريم. اما چرا رفتم سراغ حميد آقا؟ آخه روزگاري اين دوستمون عاشق يکي بود و زندگي و ذهن و فکرش شده بود اين ليلي خانوم و از فکرش خارج نميشد و مثلاً اگه اين ليلي خانم عطسه ميزد پيش خودش به چه چيزها که فکرش نميرفت و چه خيال بافي ها که نميکرد. خلاصه که تا اونجا پيش رفت که به خواستگاري رسيد و جواب "رد" بر سينه حميد آقا، روزگار سرخ و سبزش رو سياه نمود و زمانه عوض شد و اصرار و برو بيا و هر راهکاري که ميتوست اتفاق بيفته انجام شد ولي حميد آقا به وصال نرسيد. تا اينکه روزگار، حميد آقا رو عوض کرد، طرز فکرش عوض شد و يواش يواش از هم فاصله گرفتيم و حدود 4 سال پيش دوماد شد. در هفته هاي گذشته ليلي خانوم عروس شد و همه ما (من + حميد آقا و خانومش) حضور داشتيم خيلي برام جالب بود بدونم که کسي که مزدوج شده و روزگاري عاشق يکي ديگه بوده حالا که اون داره ازدواج ميکنه چه احساسي بهش دست ميده ؟ خلاصه که هر طوري بود از حميد آقا پرسيدم: "يادته اون روز که عروسي خواهر ليلي خانوم بود با هم رفتيم اونجا رقصيديم تا ليلي خانوم ببينتت و نظرش جلب بشه.."، حالا 4 سال گذشه و ما دو باز هم همون جا وايساديم اما حالا داريم بقيه رو تماشا ميکنم و عروس و دومادي که روزگاري توي روياهات خودتو در کنار اون توي اون لباس دومادي ميديدي و اون عروس الان اونجا با يکي ديگه اونجا وايساده! حميد آقا نظر خاصي نداشت يا اگه داشت هم شايد نميخواست بروز بده يا اصلاً نوع احساسات جوري بود که قابل انتقال و تفهيم نبود. ولي حس و حالش خاص بود، طفلک خانومش هم خبر نداشت ما زير زيرکي داريم راجع به چي صحبت ميکنم که اينو اين جور متاثر کرده. حالا به نظر شما اگه يه زماني توي يه حالات خاصي با عشق (يا عشقهاي) قديميتون مواجه بشيد چه احساسي به شما دست ميده ؟



آلوچه هاي سبز و قرمز - باغ جد بزرگوار

فک نميکنم کسي توي زندگيش اين قده مثل من به خودش عبدالقادر ديده باشه (امير و ث. هم شاهد). اين جريان امروزي رو هم به اون قبليا اضافه کنيد. با داشتن انواع و اقسامي از عبدالقادرهاي مختلف که فک ميکنم ميخوره اين طرف احتمالاً ابنه اي هم باشه و از افسوس هم کاري بر نمي ياد... خلاصه که يه عمري ما همه چي رو آماده ساختيم و دانه کاشتيم و مهيا نموديم و حاج عبدالقادر اومد برداشت کرد و چتلي نشست و خوردش. (الان عمو ث. باز اينا رو ببينه چي ميگه...) اون وقتا احسان يه ضرب المثلي رو بارها گذاشته بود روي وبلاگش که مرجع اون ضرب المثل هم انگليسيا بودن، به اين صورت که: "اگه در شرايطي هستي که ميخواد به تو تجاوز بشه و کاري از دستت بر نمي ياد، بيخودي جيغ و فرياد نزن، دست و پا هم نزن کسي به دادت نميرسه و سعي کن از اون شرايط لذت ببري و حال کني..." پس با لحن مهران مديري، اندکي "حال ميکنيم".


به سوي تو
به شوق روي تو
به طرف کوي تو
سپيده دم آيم
مگر تو را جويم
بگو کجايي
نشان تو گه از زمين گاهي ز آسمان جويم
ببين چه بي پروا ره تو مي جويم
بگو کجايي
کي رود رخ ماهت از نظرم نظرم
به غير نامت کي نام دگر ببرم
اگر تو را جويم
حديث دل گويم
بگو کجايي
به دست تو دادم دل پريشانم
دگر چه خواهي
فتاده ام از پا
بگو که از جانم دگر چه خواهي...
يک دم از خيال من
نمي روي اي غزال من
دگر چه پرسي ز حال من
تا هستم من
اسير موي توام
به آرزوي توام
اگر تو را جويم
حديث دل گويم
بگو کجايي
به دست تو دادم دل پريشانم
فتاده ام از پا
بگو که از جانم دگر چه خواهي...
...


منتظر نمانيد. زماني مناسب تر از اکنون وجود ندارد. از همين نقطه اي که ايستاده ايد با همين ابزار و امکاناتي که در اختيار داريد کار را ادامه دهيد. همين طور که پيش مي رويد ابزارها و امکانات بهتر و مناسب تر را پيدا مي کنيد. (ناپلئون هيل)



نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ دوشنبه 18 خرداد 1388


در مورد تاثیر خوندن یک نوشته یا دیدن یک فیلم یا گوش دادن به یک موزیک در شرایط خاصی از زندگی پیشتر من هم به همین باور رسیدم.
اخیرا فیلم عقل و احساس رو دیدم و چنان بر گوشه هایی از روحم اثر گذاشت که باور کردنی نبود برای خودم هم.
وقتی اینطور انطباقی بین شخصیت و روحیه و احساسات با یک موضوع هنری ( فیلم ، کتاب ، موسیقی ، نقاشی و ... ) پیش میاد ، اون وقت تاثیر اون هنر تا دراز مدت باهات می مونه...

نظر ارسالی توسط فرنگیس در تاريخ June 28, 2009 03:09 PM
 

خوندم ! يادافتادم ! بسيار از شرح آن ممنونم هستم تا هميشه !

نظر ارسالی توسط hamid agha در تاريخ June 24, 2009 06:08 PM
 

سلام گلم خوبییییییییییییییییی؟پسرالوچه(فتح به الف)میگه به ای گنده ای شده؟!های های های...
گلم به قول عمواسدا...(کسربه الف اول!)ازین لیلیا زیاد میادتوزندگیت مهم اینه که سفربه سانفرانسیسکورو(اوم میگفت عشق من اصلاحش میکنم میگم سفر به سانفرانسیسکو!)با این لیلیا یادبگیری.حالا برای نجات توعبدالقادرباشه یا عبدالضعیف یا خودمن!کسیی که رفتنیه باید بره مهم نیست باکی وچه جوری...آره گلم آره.
خوشوم میا هیشکی جزخوروموخودت نمیفهمه چی نوشتم اینجا!
یه کاسه قره قانی بیچین بیریز میان "کاسه مشکاتی آبی رنگ"تا بیام با همدیگه نمک بزنیمو خرته خرت بخوریم.

نظر ارسالی توسط هیشکی یا هیشکس یا ... در تاريخ June 20, 2009 11:38 AM
 

سلام جواب شمارو بدم منظورم از ازفراموش نکردن این نبود که سختی ها شازبین نمیره ازبین میره آدم زندگی خودشو میکنه وهمه چیز برمیگرده به روال عادی ولی هیچ وقت نمیتونه روزهای گذشته ازذهنش ببره بیرون ودرچنین موقعیتی قرار بگیره وبی تفاوت باشه ،اینو یقین دارم چون درکش کردم وبا تمام وجود حسش کردم .................................

نظر ارسالی توسط ایمانه در تاريخ June 18, 2009 08:19 AM
 

سلام. نتايج انتخابات برخلاف ديد خيلي از ماها تمام شد حالا يه مجالي پيدا شده تا بعد از حرفهاي داغ و گاه جنجالي سري به وبلاگ و جملات قشنگتون بزنم. اتفاقاَ من برعكس دوستي كه نظر داد فكر مي كنم. اگر اين طور نبود(يعني اگر آدمها بعد از اينكه به خواسته هاشون نمي رسيدند و تا عمر داشتند فراوش نمي كردند) اصلاَ نمي شد زندگي كرد خيلي از اين روابط فقط عادته و بعد از يك مدت كه من به جرات مي گم مدت كوتاه سختي هاش از بين مي ره و زندگي دوباره رنگ عاديش و به خودش مي بينه
من فقط يك چيز مي گم و اون اينه كه در بيشتر موارد اگر وصلتي به سرانجام نمي رسه حتماَ مصلحت خداوند بر چنين چيزي بناشده بوده پس اگر عاقل و منطقي باشيم خداوند با لطف خودش اين عادت رو كه مايه آزار روحي خيلي ها مي شه رفع مي كنه

نظر ارسالی توسط M.Y در تاريخ June 13, 2009 04:45 PM
 

سلام خوبی جواب منو هم ندادین ولی بحرحال هنوز منتظرتون هستم ،من این حسی که گفتی درک میکنم ودرکش کردم ولی من اشکام در اومدو شب تا صبح خواب از چشم من برد وبهت میگم هیچکی نمیتونه بیتفاوت باشه ومطمئنم دوستت تا عمرداره نمیتونه فراموش کنه واین قانون برا همه هست هرکی بگه فراموش کردم وبهش فکرنمیکنم دروغه در.وغهههههههههههههههههه
بازم منتظرجواب میلتون هستم

نظر ارسالی توسط ایمانه در تاريخ June 13, 2009 10:21 AM