صفحه اصلي
عيد آمد و ما خانه ي خود را نتكانديم / گردي نسترديم و غباري نستانديم
با درد تو انديشه‌ي درمان نکنم / با زلف تو آرزوي ايمان نکنم


سه شنبه 29 ارديبهشت 1388
مي‌فکن بر صف رندان نظري بهتر از اين / بر در ميکده مي کن گذري بهتر از اين





مي‌فکن بر صف رندان نظري بهتر از اين
بر در ميکده مي کن گذري بهتر از اين
در حق من لبت اين لطف که مي‌فرمايد
سخت خوب است وليکن قدري بهتر از اين
آن که فکرش گره از کار جهان بگشايد
گو در اين کار بفرما نظري بهتر از اين
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق
برو اي خواجه عاقل هنري بهتر از اين
دل بدان رود گرامي چه کنم گر ندهم
مادر دهر ندارد پسري بهتر از اين
من چو گويم که قدح نوش و لب ساقي بوس
بشنو از من که نگويد دگري بهتر از اين
کلک حافظ شکرين ميوه نباتيست به چين
که در اين باغ نبيني ثمري بهتر از اين



دقيقاً مطابق زمستان 4 سال پيش کل اعضاي خانواده براي يه چند روزي رفتن مسافرت، اما اين دفه اينقده کار و گرفتاري داشتم که تنهايي اصلاً به سراغم نيومد. تلفن خونه رو هم کلاً مورد عنايت قرار داده و از فعاليت خارج ساختم و شبها و نصفه شبها رو هم با فيلمهاي نديده و موزيکهاي آنچناني گذروندم. به مانند آن سالها آلبوم بنيامين منتشر شد و بدون توجه به قوانين کپي رايت دانلود شد و از صبح هنگام ناشتا الي شباهنگام خوابالو اندرون گوشمان صداي جناب بنيامين طنين انداز شد، آنچنان که در روزهاي بعدي حس و حال عاشقانه وارد خونمان گشت. اگر آن سال آهنگهاي بنيامين رو با خاطره درگذشت زن پسر دايي به خاطر سپرديم. اين بار با خاطره درگذشت پدر يکي از همکاران به گوش سپرديم. و در آن شب رمانتيک گونه اميد سفره دلش را باز نمود و آن گذشته عاشقانه کذايي را برايمان بازگو نمود و دليل برخي از ديدگاهاش هويدا شد و ما شديم محرم دلش و سنگ صبوري براي حرفهاي ناگفته و آنچه در دل داشت. يخچال سوخته و نشتي فيلتر بنزين ماشين از تلفات اين چند روزه بود که مورد دوم به قدري خطرناک بود که جناب مکانيک پس از بررسي ماشين و اطلاع از نشتي بنزين در همان جا اتومبيل را متوقف نموده و فرمود که به طور حتم با حوري و فرشتگان و عالم بالا ارتباط و پارتي داشته اي که تا به حال منفجر نشده و زنده باقي مانده اي. البته با دانشتن چنين خبري، خيلي تغييري هم در احوال ما حاصل نشد، چون اگر هم الان مرده بوديم حداقل يه خرج خور از روي زمين کم شده بود و احتمالاً جواب خيلي از سوالامو از زندگي يا تا حالا فهميده بودم يا کلاً نيست شده بودم، فقط شايد يه عده از اين دانشجوام بي نمره ميشدن، که واسه اوناهم خدا بزرگه. اتفاق بعدي بستري شدن مجدد دايي جون در بيمارستان به خاطر رسيدن کراتين کليه هاش به عدد 8 بود، که اين اتفاق تا 10 روزي ادامه داشت. در روزهاي پاياني اين تنهايي، براي ارائه يه مقاله عازم تهران شدم. در سحرگاه تاريک سه شنبه وارد خاک تهران شده و به طور کاملاً اتفاقي آرش، امير و فواد رو در پارک سوار آرژانتين ملاقات نموده و با کلي خوش و بش و صحبت از همه چي تصميم به صرف کله پاچه نموديم اما از آنجا که در آن حوالي کله پزي نبود صبحانه به نيمرو تبديل شد و از هم جدا شديم و ما راهي محل کنفرانس شديم. با فضاي کنفرانس خيلي حال نکردم خيلي امنيتي و بسته بود اما سطح مقالات بالا و خوب بود. آن شب به ديدار با دختر عمو و پسر عموهاي بازگشته از ديار فرنگستان گذشت و نيمه شب با گفتگو با امير و اميد نازنين از گذشته ها و آرمانهايشان و اين بازي تراويان نتي به سحر نائل آمد. صبحگاهان به محل کنفرانس رجوع نموده و با پيش زمينه ها و ارائه خود انگشتها را به دهانها گره نموديم گويي که خودمان نميدانيم چه غلطي کرده ايم. بعد از ظهر به ديدار دوستي رفتم که ارادت خاصي به وي و گاه تفکراتش دارم. ميعادگاهمان محلي با شکوه به نام اريکه ايرانيان بود که جوانان زيادي را به آن محفل دعوت نموده بود و چهره هاي بشاش و با طراوتي آنجا ديدم که در شهرستان وجود آن چهره ها بسان جرم است. دوست گلم پيشنهاد تماشاي فيلم سوپر استار را داد. به جز چندتايي کار تجاري، از اکثر فيلمهاي تهمينه ميلاني خوشم مياد. به نظرم سوپر استار برداشت آزادي از کتاب آخر گابريل گارسيا مارکز با عنوان "خاطرات روسپيان غم زده من" بود و اينجا عشق پيرمرد به دخترک، شايد بنابه دلايل فرهنگي به عشق پدر-دختري تبديل گرديده بود. شايد ميلاني ميتونست بهتر از ايني هست فيلمو دربياره يا بيشتر روي فيلم نامه کار کنه! توي سينما من هرچي به لايه هاي فيلم توجه داشتم اين دوست عزيز ما به دکور و صحنه هاي فيلم دقت داشت. اينجا بود که به ياد حرفهاي آقو افتادم که دخترا ققط به جزئيات اهميت ميدن. پس از تماشاي فيلم با هم يه مسافتي رو طي نموده و صحبتهايي از همه جا نموديم و بيشتر از دنياي انسانها و فيلم و موضوعات مرتبط با فيلم از زندگي و عشق پرداخته شد و فهميدم که حرف آقو بعضي وقتا استثنا هم داره. اين دفه راجع به فيلم حرف نميزنم، دوست دارم راجع به اين دوست بزرگوارم صحبت کنم. اول اينکه اگه تو شهرستان با يه همچين تريپي ميخواستم با يه جنس مخالف برم سينما گوييا بايد زن و شوهر مي بوديم و هزاران چشم روي ما زوم ميشد. خيلي از صحبتامون گاهاً 18+ هم بود ولي اين حس روشن فکري و بزرگ منشي طرف مقابل به من اجازه ميداد که توي خيلي از حوزه ها وارد شده و جولان بدم و صحبت و بحث متقابل رو به وجود بياره. به نظر خودم دختراني در زندگيم بوده اند که روابط مثبت و سالمي با آنها داشته ام که بعضيا رو هم شوهر داده ام و با بعضيا هم هنوز ارتباطات به گونه هاي مختلفي وجود داره و در آن ميان 1-2 مورد هم به روابط رمانتيک منجر شد. اما با اينکه اين دوست نازنينم چند سالي از من بزرگتره ولي به نظرم از من هم جوونتر و پر طراوت تر باشه و اين چيزيه که اصلاً تو دخترهاي شهرستاني نميشه ديد و همواره به طور معکوس ممکنه حتي از سنشم بيشتر خسته باشه. اينو به خاطر روابط و ديدگاههاي جامعه تحليل ميکنم که اين طوريه. مسئله ديگه دخترهاي شهرستاني حتي توي فضاي نت هم خجالتي بازي در ميارن و رو در وايسي دارن و گاهاً با اين خجالتشون در حدود 99 درصد به طرف مقابل به ديدگاه شوهر آينده نگاه ميکنن اما خوب اين دوست خوب من خودش پيشنهاد ديدار مقابل در بيرون رو داد و رفتن به سينما و تماشاي فيلم و بحثها و صحبتهاي زيبا و قشنگي که ميتونه بين دو تا آدم عاقل و بالغ سر بگيره. به نظر خودم خالي از لطف نيست اگه قدم زدن و داشتن ديالوگهاي اون روزمون رو مثل دوگانه هاي Before Sunrise و Before Sunset مورد مقايسه قرار بدم. امروز هم که تولد جناب حقير بود و بعد از چند روز بالاخره 1-2 ساعت بيشتر در خواب بودم و قبل از ظهر اطلاع از حوادث و اتفاقاتي که حسودان بد سرشت برايمان در نظر گرفته اند حالمان گرفت شد. اما خوب ظهر رو مشغول کلاس رفع اشکال هوش با دانشجوام گذروندم و از اين کار خيلي راضي بودم. بعد از ظهر با يکي دو تا از دوستان نازنينم چنان به گفتگو پرداختم که کلاس زبانم يادم رفت و چندين پيام تبريک آنلاين و يک مسج از آن سوي دنيا هم داشتم. و در نهايت به توصيه دوستي امروز قرار شد کاري متفاوت انجام بدم که با بقيه روزا فرق داشته باشه، بنابراين با پيمان و اميد رفتيم باغ. شب با کيک مامان اينا قافلگير شده و الان تصميم گرفتم که يه کم از اين روزا بنويسم. پارسال يه جوره ديگه اعتراف کرده بودم. الان ميخوام به اين اعتراف کنم که اين روزها قلبم براي کسي به تپش افتاده و شايد اون شخص خودشم ندونه يا اگه ميدونه بروز نميده که جوره ديگه اي پيش بره يا شايدم خودم بنا به موقعيت خودم نميخوام خيلي اين جريان باز بشه. در کل رنگ روزگار به سبز مايل به آبي تبديل شده و منم اين روزها را دوست دارم و خوب ميدانم که شايد واژه "وصال" بيخودي توي فرهنگ لغات جاي گرفته باشه و شايد به زودي ها حذفش کنن و توي مدرسه ها به کودکان بگن که فقط از روي "هجر"، "هجران" ، "حسرت" مشق بنويسيد تا ديگر فيل کسي ياد هندوستان نکند.





تـو كه بالا بلـند و نازنيني
تو که شيرين‌لب و عشق‌آفـريني
در آن لب‌هاي افسـونـگـر چه‌داري
در آن‌دل غير شـور و شر چه‌داري
چنين بامهرباني خواندنت چيست
بـدين نا مهرباني راندنت چيست
دل مـن تاب تنهايي ندارد
دل عاشق شکيبايي ندارد


فريدون مشيري




تـــو کـيـسـتـي کـه مـن اينگـونـه بي‌تو بـي‌تـابـم
شــب از هــجــوم خيــالــت نـمــي‌بــرد خــوابــم
تـــو کــيـسـتـي کـه مـن از مـوج هـر تبسـم تــو
بـــســان قــايــق ســرگــشــتــه روي گـــردابــم
مــــن از کــــجـــا ســر راه تـــــو آمـــدم نـــاگــاه
چـــه کـــرد بــا مــن آن نـــگـــاه شــيــــريـــن آه
تــو دوردســت اميــدي و پــاي مـن خسته است
چـراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است
تـــو آرزوي بـــلـــنـــدي و دســـت مـــن کــــوتــاه
مــدام پــيـش نـگـــاهــي مـــدام پــيــش نــگــاه
چــــه آرزوي مــحــالـي‌اسـت زيــســتــن بــا تــو
مـــرا هـمـيــن بـگـذارنـــد يــک ســخـــن بــا تــو


فريدون مشيري

من
یکی
بیشتر دوست دارم تا وقتی زنده ام بنای یادبودم را بسازند
طرحش را هم ریخته ام
یک خرج دینامیت
-آتش!
و انفجار
من از هر چه مرگ است بیزارم
من عشقم زندگیست
مایکوفسکی



ديدين اکثر فيلمهاي بعضي از کارگردانا صرفتً توش يه حرفي داره ! مثلاً انتقام که توي هر کدوم از فيلمها فقط رنگ و لعاب قضيه عوض شده ولي کلياتي که ميشه نتيجه گرفت بازم انتقامه. اما بعضي وقتا هم هست که کارها متفاوته و مثلاً يادمه يه وقتي احسان بهم گفت: "بعضي از کارگردانها فيلمهاشون حاصل تجربيات اونا توي اون چند ساليه که فيلم نساختن". اين حرف واسه بعضي از کارگردانها توي فيلماشون علاوه بر تجربه، در نشون دادن طرز فکراشون نسبت به دنياي خارج هم وجود داره. اگه نمونه خارجي و معروفش Jim Jarmoosh يا David Lynch باشن. توي کارگردانهاي داخل هم ميشه از محسن مخملباف نام برد که شايد وقتي فهيد که ديدگاهاش با هنجارهاي داخلي سازگاري نداره، عرصه کاريش را به فضاي ديگه اي منتقل کرد و معمولاً کارهاش شامل ويژگيهاي فکري و فلسفيش از جهان واقعي که اون متصوره، هستش. از ديدگاه خودم چند فيلم آخرش و بالاخص دو تا فيلم آخرش يعني Sex and Philosophy و Scream of Ants از جسارت قابل توجه و حرفهاي جالبي برخورداره! يعني شايد نماي فيلمهاي چند ساله قبليش يه طرف باشه اين دو تا يه طرف ديگه. فرياد مورچگان رو پارسال ديدم که بيشتر به مسائل خرافي و اعتقادي انسانها پرداخته و قسمتي از ديالوگاش رو هم تو پست همون موقع ذکر کرده بودم. اما بعد از مدتها فيلم "جنسيت و فلسفه" رو امروز تماشا کردم. قبل از هر چيز به نظرم شايد اسم "عشق و فلسفه" متناسب تر باشه واسش تا "جنسيت و فلسفه". داستان راجع به روز تولد 40 سالگي يک معلم رقص به نام جان توي تاجيکستانه که در اين روز به قول خودش ميخواد انقلابي در زندگيش ايجاد کنه و داشتن چهار عشق مختلف با مريم، فرزانه، تهمينه و ملاحت رو به طرز خاصي با حضور همزمان اونا آشکار ميکنه واسشون، چهار عشقي که توسط هر کدوشون به نوعي با عشق آشنا شده و لحظه هاي شيرينشو که جمع زده با اونا به 40 ساعت از 40 سال رسيده و داستان پيرامون نحوه آشنايي با هريک همراه با رقص هريک از دختران در سالن رقص دنبال ميشه. شايد يکي از مسائل قابل توجه که به اون پرداخته شده برخورد اون 4 زنه که شايد تقريباً با ناراحتي خاصي حضورشون از پيش جان محو ميشه. اما در پايان داستان ملاحت هم در طي مراسمي جان رو با 3 مرد ديگه آشنا ميکنه که زن عنوان ميکنه با اين 4 نفر ارتباط داره و هر چهارتاشونو دوست داره، توي همين لحظه يکي از اونا ملاحت را "whore" خطاب کرده و با نواختن سيلي به صورت زن اونجا رو ترک ميکنه! در واقع به نوعي طعنه اي به اين ديدگاه جامعه ميزنه که چرا بودن مردي با چند زن خيلي خالي از اشکال نيست اما بودن زني با چند مرد به معناي " whore " بودنش تلقي ميشه... فک ميکنم صحبتهاي اصلي کارگردان در سکانس ماقبل آخر خلاصه شده باشه که ميان جان و نيک به عنوان عاشقان ملاحت با هم مکالمه دارن، خلاصه شده باشه:
نيک: شما در اين باره چي فکر مي کنين؟
جان: درباره چي؟
نيک: درباره عشق، وفاداري!
نيک: فکر ميکنم عشق که به پايان برسه کسالت بار ميشه. من براي وجود ثابت زن و عشق متاسفم. يه بار دوستي از من پرسيد وفاداري چيه؟ مي دوني چي جواب دادم؟ گفتم: "اول عشق گرمه و آخرش سرده، عشق معجزه يک لحظه است. هيچ معجزه اي اگه خودش دوام نيابد با هيچ قراردادي دوام نمي يابد..." چرا ساکت هستين؟
جان: چي بگم!؟
نيک: شما خيلي جدي به نظر مي آيين.
جان: ممکنه به روسي حرف بزنم؟
نيک: خواهش ميکنم.
جان: همه چيزهاي جدي جهان براي من مضحکه. همه حرفهاي مهم يا فلسفه هاي مهم سفسطه است. ما تنهام هستيم و تنهايي ما، تقدير ماست.
نيک: اما درباره وفاداري چيزي نگفتين!
جان: ما نا توان از يک عشق ابدي هستيم. عشق فقط يه چيز کوتاهه. احساسات حاصل تصادفات معموليند. در واقع عشق ابدي وجود نداره.
نيک: عشق چيه؟ کنار ديگري بودن؟ يا مرگ کنار ديگري بودن؟
جان: نمي دونم. اما هر معشوقه اي که داشتم جزئي ناشناخته از راز عشق رو براي من گشوده. هرچند احساس مي کنم در جهان معاصر عشق واقعي زير خطره. ما چي مي دانيم شايد عشق واقعي روي زمين داره مي ميره. همه عمر عشق رو جستجو کردم اما تنهايي رو يافتم. پس اجازه بديم هر کسي شمع تنهايي خودش رو روشن کنه.
...





خودت رفتي ولي عشقت نرفته
من عاشق تر شدم ، هفته به هفته




مثل گريه توي پاييز
مثل پاييز توي کوچه
مثل کوچه زير بارون
مثل بارون روي شيشه
تو خود عشقي، خود عشق
تو خود عشقي، خود عشق


مثل اسمت روي قلبم
مثل هديه توي دستم
مثل اون حالي که داشتم
وقتي هديه رو مي بستم
تو خود عشقي، خود عشق
تو خود عشقي، خود عشق


مثل ماه
مثل ماه، وقتي گريه ش مي گيره
مثل گل، وقتي از دسته تو مي ره
مثل من، که نمي آيي و مي ميره
مثل تو، تو خود عشقي، خود عشق
مثله ماه، مثله تو
مثله اشک، مثله من
مثله عشق، مثله آه
آه، تو خود عشقي، خود عشق


مثل ليلي توي پاييز
مثل مجنون زير بارون
مثل بارون وقتي آروم
آروم آروم مي شه عاشق
تو خود عشقي، خود عشق
تو خود عشقي، خود عشق




مي دونم يه وقت هايي دلت برام تنگ مي شه
تو خيابونو نگا مي کني از پشت شيشه
اون که از پشت درخت ها مي گذره، شايد منم
که دارم تنهايي با ياد تو پرسه مي زنم


از آلبوم جديد بنيامين - هنوز اسم شاعرشو نميدونم !






نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ سه شنبه 29 ارديبهشت 1388


ای بدجنس دوس داشتنی!
من هم به طراحی داخلی فیلم نگاه می کردم، هم به لایه های فیلم;)

نظر ارسالی توسط می شناسی! در تاريخ October 4, 2009 01:50 AM
 

اه خيلي خوب بود

نظر ارسالی توسط g در تاريخ July 30, 2009 03:01 AM
 

سلام گلم بازم تبریک.ایکاش بودمو ماچت میکردم.خدایاتمام غریبایه به وطنشان برسان!
خسرالدنیا والاخره میدونی کیه؟شاهدازدور رسید...به خصوصیات دخترشهرستانیا این خانوم بالاییم اضافه کن!...بگذریم.موارکههه!گلم مثل ایکه خبراییه نه؟میدونم که همین امروز این کامنتو چک میکنی پس همون بعدش بهم زنگ بزن ببینم کیه که دنیاتوداره ابی مایل به سبز یا برعکس میکنه؟باهم سکرت بازی نداریما!ایندفعه ازقدیما گفتی بدون اینکه بدونی نوشته هاتم مثل 4سال پیش بود ودیگه گزارش کاری ازروزمزگی هات نبود.بوی بهار به شدت از پست اینبارت میباره.برو "مسن ابادا" به جای من یه ریه هوای وطن پروخالی کن که بدجوردلم هواشوکرده.بهاری باشی وبا طراوت.فدای تو.

نظر ارسالی توسط هیچکس در تاريخ May 23, 2009 06:01 PM
 

man chand ja az matalebetuno bayad naghd konam,yekisham harfayie ke raje be dokhtare shahrestanio gheire shahrestani zadid...avvalan ke shahrestanio gheire shahrestani nadare be nazare man adama bastegi be khodeshun dare ke tu har shararyeti che raftari dashte bashan sanian mohite shahrestan shayad yekam ham dokhtara va ham pesararo mohafeze kar tar mikone ke albate hagham daran bichareha,,,lotfanam nagid ke khodetun mohafeze kar nistin chon dar ye seri shararyet hadeaghal mani ke ye omre duradur mishnasameteun midunam ke mohafezekar budido ettefaghan khubam hast,,,,ama khob tu keshvaraye dige yekam az shedate in mohafeze kari kmtar mishe,ke albate injaham shenakhto etemad kardan hatta shayad sakht tar az iran bashe....man vazife khodam didam az dokhtaraye shahrestanie gol tarafdari konam!!!!!!!!!!harki mige dokhtare shahrestni bade ishalla khodesh gire yedune az dokhtaraye 7 khate tehrni biofte ke aslo nasabshunam axaran maloom nisto hame be shedat taze be dorn residan ta halesh ja biad(hala in tike akharo shukhi kardam ye moghe be del nagirid)

نظر ارسالی توسط ST در تاريخ May 23, 2009 06:42 AM