صفحه اصلي
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست / که هر چه بر سر ما ميرود ارادت اوست
ميفکن بر صف رندان نظري بهتر از اين / بر در ميکده مي کن گذري بهتر از اين

عيد آمد و ما خانه ي خود را نتكانديم
گردي نسترديم و غباري نستانديم
ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز
از بيدلي آن را زدر خانه برآنديم
هر جا گذري غلغله ي شادي و شور است
ما آتش اندوه به آبي ننشانديم
آفاق پر از پيك و پيام است، ولي ما
پيكي ندوانديم و پيامي نرسانديم
احباب كهن را نه يكي نامه بداديم
و اصحاب جوان را نه يكي بوسه ستانديم
من دانم و غمگين دلت، اي خسته كبوتر
سالي سپري گشت و ترا ما نپرانديم
صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ما اين خرك لنگ زجويي نجهانديم
ماننده افسونزدگان، ره به حقيقت
بستيم و جز افسانه ي بيهوده نخوانديم
از نه خم گردون بگذشتند حريفان
مسكين من و دل در خم يك زاويه مانديم
طوفان بتكاند مگر "اميد" كه صد بار
عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم
مهدي اخوان ثالث ، اسفند 1343

امشب بعد از مدتها با عاري صحبت کردم (صحبت که نه همون چت خودمون). از وقتي که متاهل شده به جز چند برخورد کوتاه در حد احوال پرسي يا کاري ديگه هيچي! بهي رو آخرين بار تو ماشين شوهرش ديدم تازه عينکي هم شده بود. فري رو هنوزم گاهي وقتا تو خيابون با شوهرش مي بينم. هنوز وسواس زياد و هنرمنديش توي آرايش کردن و خريد لباسهاي جديد و رنگارنگ رو ميشه توش ديد که تغييري نکرده. وقتايي که تو خيابون چشم تو چشم فري ميشيم، هيچ اتفاقي جز برقي که تو چشمامون ميگذره، نميوفته ولي کسي اينو نميفهمه اما خودم خيلي خوب درک ميکنم. اما يه بارم تو خيابون تنها ديدمش خيلي خوب و صميمي سلام و احوال پرسي کرديم و از جريان زندگي همديگه گفتيم. روزگاري عاري منو به عنوان داداشي ميشناخت. امروز هم بعد از مدتها با عنوان "سلام داداشي" منو خطاب کرد. زمانيکه گفتم اين روزها واسه جودي شدم داداشي حتي حسودي هم کرد و گفت تو داداش خودمي ... با رعي هم يه زماني خيلي قاطي بودم حتي بعضي وقتا اون فراتر از تصور من توقعاتي داشت اما تا يه کم در خونشون توسط يکي دو تا خواستگار زده شد از من که هيچي از بقيه دوستش هم فاصله گرفت ! سودي هم مدتي قبل از قاطي شدن با دوست پسرش زياد نزديک بود بهم بعدش دوباره فاصله گرفت، از وقتي که رفت خارجستان دنبال درس يه مدت هم باز نزديک شده بود بهم ولي دوباره کار و گرفتاري اونو مشغول کرده! ميشه گفت در اين سالهايي که گذشته خيلي از دوستام متاهل شدن. شايد جودي هم به همين زوديا به همون جرگه بپيونده ولي انگار من همون نقشي رو که قبلنم داشتم، الانم دارم... در ايامي نه چندان دور با فري به عنوان دوست و همکار هنگامه اي رو به کار و تفريح به صورت گروهي و انفرادي گذرونديم و به ظاهر دوستهاي خوبي هم بوديم... اما امروز سوال اصلي اينه؟ چرا ارتباطات و نگرش افراد بعد از ازدواج يهويي عوض ميشه يا تغيير ميکنه! ولي همه که مثل عاري نميشن؟ حالا ممکنه عاري همون عاري باشه و با همون شيطنت هاي خاص خودش که در اين روزها لواي يک زن خانواده پنهان شده، اما اين برخورداش به خاطر شرايط خانوادگيش بوده که توش بزرگ شده ؟ يا طرز فکري که از اول داشت؟ يا شايدم به خاطر شوهرشه ؟ ممکنه به علت نوع اعتماد و تعهدي هم که نسبت به هم دارن باشه ؟ آزي چند روز پيش آدرس وبلاگي رو فرستاده بود توي اون جرياني شرح داده شده بود که خانمي 40 ساله با تحصيلات فوق ليسانس به خاطر حضور شوهر دکترش در فيس بوک ميخواست اکانت فيس بوکشو ببنده تا شوهرش از ليست دوستان و پيغام هاي اون در فضاي مجازي با خبر نشه ! خود آزي هم از اين مسئله سخت دلخور بود که اين حالت دوري از دوستان يا آشنايان جنس مخالف در يک فضاي مجازي که فقط در حد فرند ليست يا چيزاي ديگس چقدر براي اون خانومه تحصيل کرده و شوهرش چقدر بده ! اما به راستي اين فرار از چيست؟ به واقع پاک کردن صورت مسئله نيست؟ ارتباطات مابين انسانها فراتر از اين حرفهاست و گاه از فراز و نشيبهاي فراواني برخوردار است. خود ماها زياد پيش اومده برامون که از فراسوي فاصله ها با خوندن نامه، ايميل يا پيغام هاي شخص مقابلون گاه احساساتمون برانگيخته شده و اين ارتباطات و احساسات رو نميشه اصلاً انکار نمود .اما نوع نگرش آدما بعد از ازدواج از چي ناشي ميشه؟ تعاليم ديني ؟ اعتقادات؟ باورهاي سنتي خانواده ؟ طرز تفکر جامعه؟ ديدگاه خانواده؟ ذهنيت فرد؟ داستانها و خيال پردازيهاي حاصل از رمانها و فيلمهاي دست بشر؟ به راستي اگه دو تا انسان خارج از حوزه هاي مکاني و زماني همديگر رو يه جوري غير از زناشويي دوست داشته باشن چطوري بايد باشه؟ چرا برادر و خواهرهاي واقعي بعد از ازدواج افراد عزيزتر هم ميشن اما دوستان خيلي صميمي و جون جوني بعد از ازدواج نا خواسته به قهر و فراموشي همديگه ميرن؟ در جوامع غربي که روابط دوستي بعد از ازدواج هم برقراره چطوري ميشه که وجود داره؟ وقتي که صادق هدايت ميگه: "در زندگی زخمهاییست که مثل خوره روح آدمی را می آزارد..." واقعاً اين يکي از همون زخماست!
گله مان از روزگار شايد اين است؟ آيا پرتقال فروش به اين زودي يافت مي شود؟
اين روزها به نوعي سالگرد روزهاي حضور من در آزمايشگاه، بيمارستان، اتاق و عمل و آن جراحي کذايي است... بعد از سالها يه چيزي که ديگه خيلي بهش اعتقاد راسخ پيدا کردم اينه که لحظات با هم بودن ما آدما با دوستان و عزيزانمون در حد يه روياس در حد همون لحطاتيه که تازه فقط موقع خداحافطي متوجهش ميشيم، گاه دوريها ما رو به هم نزديک ميکنه (بي تو بودن را براي با تو بودن دوست دارم..) و گاه دوريها فقط حسرت نزديک بودن رو به وجود مياره ! ما خيلي از چيزا رو تو زندگي ممکنه بدست بياريم ولي نگه داشتن جمع دوستيها و اندک لحظات با هم بودنهايمان کار ساده اي نبوده، نيست و نخواهد بود. به اين پي برده ام و اعتقاد پيدا کرده ام که هر کسي رو در هر کجا و در هر زمان ميبينم شايد آخرين ديدار باشد و روزگار بينمان فاصله اندازد. يه چيزي که مجيدخان هميشه زمان دانشجوييش عنوان ميکرد همين بود که:" از اين دوران دانشجويي واسه همديگه فقط همين خاطره هاش به جا ميمونه!" اما مجيدخاني که يه روزايي خيليا دورشو گرفته بودن با گذر زمان تنها شد و به هر ترتيبي بود همه دورشو خالي کردن... پس قدر همديگه و لحظات زندگي که با دوستامون ميگذره بيشتر بدونيم... براي آنانيکه دو طرفه به ارتباطات انساني مي انديشند از صميم قلب احترام ميگذارم و قدرشان را ميدانم و دوستشان ميدارم.

روزگاری تو را دوست داشتم و در قلبم جای داشتی اکنون عطری شده ای که در روزگار پیچیده است...
او ز من رنجيده است
آن دو چشم نكته بين و نكته گير
در من آخر نكته اي بد ديده است
من چه مي دانم كه او
با چه مقياسي مرا سنجيده است؟
من همان هستم كه بودم ، شايد او
چون مرا ديوانه خود ديده است
بيوفائي مي كند تا بلكه من
دور از ديدار او عاقل شوم
او نمي داند كه من
دوست مي دارم جنون عشق را
من نمي خواهم كه حتي لحظه اي
لحظه اي از ياد او غافل شوم
فروغ فرخزاد
رندي ديدم نشسته بر خنگ زمين
نه كفر و نه اسلام و نه دنيا و نه دين
ني حق، نه حقيقت، نه شريعت نه يقين
اندردو جهان كرا بود زهرة اين؟
اين چرخ فلك كه ما در او حيرانيم
فانوس خيال از او مثالي دانيم
خورشيد چراغ دان و عالم فانوس
ما چون صوريم كاندر او گردانيم
بنگر ز جهان چه طرف بر بستم؟ هيج
وز حاصل عمر چيست در دستم؟ هيچ
شمع طربم، ولي چو بنشستم، هيچ
من جام جمم، ولي چو بشكستم، هيچ

|
Salam aghayeh mohandes:
|
| نظر ارسالی توسط mahboubeh در تاريخ June 5, 2009 12:39 PM |
|
ممنونم ازاینکه مرا خوشحال کردین |
| نظر ارسالی توسط ایمانه در تاريخ May 11, 2009 09:05 AM |
|
منو ببخشید انقد تند نوشتم که همش غلط املائی دراومد |
| نظر ارسالی توسط ایمانه در تاريخ May 7, 2009 12:44 PM |
|
سلام خيلي دنبالتون گشتم شايد باورتون نه يه مدت نت نمومدم وقت ياومدم ديدم نمتونم پيداتون كنم ميدونين نوشته هاي شما هميشه درهمه حالت با من بوده وهميشه وبخصوص درتنهاي هايم منو به خودم مياورد ومرحم زخم هاي من بود ،نمیدونم بهتون بگم دوست خوبم یا نه ولی بدونین من یه دنیای بانوشته اتون داشتمو دارم امروز هم قبل از اومدنم به وب شما هيچکس رو پیدا کردم چون این اسم ازاون اوایل یادم مونده بود بعدازگذاشتن پیغام برا هيچکس یهو چشمم به لینک شما دروب ایشون افتاد ،سرتو نرو به درد نیارم خلا صه جوینداهیی شدم که بازپیداتون کردم |
| نظر ارسالی توسط ایمانه در تاريخ May 7, 2009 12:24 PM |
|
همرو كد كرديا "آری، آزی ،غازی، بزی،نازی....من چیم؟حتما مامور007!خودمو خودتو...نه همون خودموخودتو عشقه. |
| نظر ارسالی توسط هیچکس در تاريخ April 29, 2009 02:59 PM |
|
سلام من هر وقت ياد خاطرات همدان ميافتم وبلاگ شما رو ميخونم از نوشته هاتون خوشم مياد بزم بنويسيد |
| نظر ارسالی توسط mojgan در تاريخ April 23, 2009 04:28 PM |
|
in bahsi ke rah andakhtin inghadr jalebo piche va mofasale ke dust dashtam saatha bahat raje besh bahs mikadam |
| نظر ارسالی توسط ST در تاريخ April 23, 2009 02:35 AM |