صفحه اصلي
به دریایی در اوفتادم که پایانش نمی‌بینم / به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی‌بینم
به پرستو ، به گل ، به سبزه درود


سه شنبه 16 بهمن 1386
کوچَه لَـَرَ سو سَپ ميشَم / يار گَلَندَه تُوز اُلماسون





پوشيده چون جان مي روي اندر ميان جان من
سرو خرامان مني اي رونق بستان من
چون مي روي بي‌من مرو اي جان جان بي‌تن مرو
وز چشم من بيرون مشو اي مشعله تابان من
هفت آسمان را بردرم وز هفت دريا بگذرم
چون دلبرانه بنگري در جان سرگردان من
تا آمدي اندر برم شد کفر و ايمان چاکرم
اي ديدن تو دين من وي روي تو ايمان من
بي پا و سر کردي مرا بي‌خواب و خور کردي مرا
در پيش يعقوب اندرآ اي يوسف کنعان من
از لطف تو چون جان شدم وز خويشتن پنهان شدم
اي هست تو پنهان شده در هستي پنهان من
گل جامه در از دست تو وي چشم نرگس مست تو
اي شاخه‌ها آبست تو وي باغ بي‌پايان من
يک لحظه داغم مي کشي يک دم به باغم مي کشي
پيش چراغم مي کشي تا وا شود چشمان من
اي جان پيش از جان‌ها وي کان پيش از کان‌ها
اي آن بيش از آن‌ها اي آن من اي آن من
چون منزل ما خاک نيست گر تن بريزد باک نيست
انديشه‌ام افلاک نيست اي وصل تو کيوان من
بر ياد روي ماه من باشد فغان و آه من
بر بوي شاهنشاه من هر لحظه‌اي حيران من
اي جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشيدت جدا
بي تو چرا باشد چرا اي اصل چارارکان من
اي شه صلاح الدين من ره دان من ره بين من
اي فارغ از تمکين من اي برتر از امکان من


مولانا



کوچه باغ برفی در سنگستان- جنب باغ هيچکس به سمت باغ حاج حسن خدا بيامرز - دی ماه 1386


تاريکي شب با درخشش و سفيدي برف و نقطه هاي نارنجي لامپ هاي خياباني از دور دست روشن شده بود و زندگي جغدي ما به همراه مرور درس هاي نخوانديمان و بسي نت گردي در حال ادامه بود. سکوت و سرما و گاه سوزش بادي که از لاي در چوبي اتاق عرض ادبي به حضور 2 تن خسته مي نمود. رينگ زينگ و خنده هاي سرمستي از خانه مجاور تمامي نداشت اما در اين نبرد، پيروزي با خستگي روح و جان ما بود. صبح هنگام نواي دلنشين پارو از سقف، شکننده ي سکوت و خواب آرام ماست و منظره بيرون که جلوه گر شده، بي اختيار ما را به سمت تلفن مي کشاند و صداي دو رگه ي ضعيفه اي تعطيلي دانشگاه و امتحان در آن روز را اعلام مي نمايد. اندکي درنگ و تامل در وضع پيش آمده و گذشته نه چندان دور، مرا به بيرون مي کشاند تا فکري براي اغذيه و ادامه زندگي نمايم. طبعاً در مجال امتحاني فرصتي براي پخت و پز و شست و سو نيست وگرنه همتي و وقتي باشد، برنجي و خورشتي و سفره اي رنگين از سليقه دو جوان باذوق ايراني! اما فعلاً از اين خبرا نيست. راه پله از لکه هاي گل و لاي کفش ها آکنده است و من شتابان خود را به نانوايي مخصوص مي رسانم. رونق اين نانوايي از همين قحطي و سرماست وگرنه نان هايش آن چنان چنگي به دل نمي زند. زن جواني با چکمه اي قهوه اي سوخته و کاپشني روشن همراه با رنگ و لعاب و هنر زبردست ايراني بر صورت وارد گشته و بي هوا به جلو مي رود و بي نوبت ناني را از شاطر مي ستاند. جلوي فغان ها را چشم ها گرفته و حرکات موزون چشم افراد داخل صف با حرکت قدم هاي زن جوان همراه با جمله هاي زير لب هر يک هارموني خاصي به وجود مي آورد. و من بي اختيار Monica Bellucci را در Malèna متصور مي شوم. اندکي بعد، زني چاق با چادري گره زده به کمر، به سان پنگوئن هاي قطبي به جلو مي آيد و با اندام برجسته اش جلوي زن جوان را ميگيرد. نانوا مي گويد: "خودم بهش دادم به کسي چه !..." بعد از آنکه زن گره چادر را سفت تر مي کند و نان هايش را مي گيرد، رو به نانوا مي گويد : "اي ناکس ماشوقت بودا...". بعد از مشاهدات فراوان از رفتارهاي اين موجودات زميني و شنيدن حرف هاي ناشنيدني دست پر به سر منزل مقصود باز مي گردم. دست بر قضا در کلبه ي ما هيچ گونه وسيله نوشتاري جز مداد سياه نرم پر رنگ که به يادگار از کنکورهاي کارشناسي ارشد باقي مانده، مي يافت نشود. پس مغازه و دکانهاي خيابان نوروزيان مقصد بعدي است و در هيچ قوطي عطاري اين قلم نيز پيدا نمي شود و دکانداران دست و پا چلفتي به رسم عادت هميشگي متفق القول آدرس سبزه ميدان را مي دهند. و اين مانند آن است که اگر در تهران پايتخت باشي، به تو آدرس توپ خانه را بدهند. با جيبي عاري از پول و دستي پر و صورتي سرخ از سرما از لابه لاي برفها راه خانه را مي پويم و با خود به کله شقي و ديدگاه هاي متفکران و نويسندگان ديار امريکاي جنوبي مي انديشم. اما صداي موتور پسر همسايه ذهنيات مرا از هم مي پيچاند. بوي باقالي پلو و سبزي از خانه ي تازه عروس همسايه در راه پله پيچيده شده و من به نان و کالباس هاي خود مي نگرم و در را مي گشايم و به داخل مي روم... با چشم بر هم زدني بر روي صندلي شماره 47 در کلاس 103 برگه هاي پردازش تصوير را يک به يک سياه مي نمايم و آنجا که علمم به غايت مي رسد از قدرت مخيله براي پاسخ دهي استفاده مي نمايم و اينجا ديگر از معجزات و اتفاقاتي که در دوره ليسانس در بوعلی سينا وجود داشت، خبري نيست و حال آنکه زهي خيال باطل! با سوالات يادگيري ماشين از آن جهت که همه مسئله است و تخيل راه به بن بست دارد و فقط بايد حل کرد و رو به جلو رفت، حسابي زندگي مي کنم. ولي اين چنين سوالاتي به مزاق عده اي خوش نمي آيد و در پايان امتحان در سلف حين خوردن عدس پلوي مخصوص از خروج هر گونه واژگاني براي توصيف سوالات امتناع نمي ورزند. اما شب فازي بس کذايي است و تراژدي تکراري همراه با آينه هايي از گذشته. و حال و روحي بس آشفته که تا بعد از امتحان هم دست به گريبانم و استيصال به حدي مي رسد که شماره 4 رقميه پين گوشي که به تعداد موهاي سرم آن را وارد نموده ام را از ياد برده و به همين سادگي سيم کارت بلوکه مي شود. اما اين پايان ماجرا نيست و پاسخ مسئولين وظيفه شناس در قبال حقوق صنفي حسن ختام خوبي است که با افکار مغشوش و ذهني مشوش چاره را در لگد زدن به برف هاي جمع شده و داد و فرياد به زمين و زمان بگذرانم. و روزها از آن روز بگذرد و در اين چنين روزي اين گونه آن چنان روزي را بنگارم و به ياد آورم که لحظات کوتاه عمر ما چگونه در گذر است. در اين مدت به هر بهونه اي شده، به صرافت افتادم، حال و احوال و خبر از بي خبران و دوستان قديم خود بگيرم. از دست روزگار که بگذريم يا اسير پول و روزمرگي کار خود بوده اند و يا عشقي آنان را ربوده است. با خود انديشيده و آرزو نموده ام وقتي درسمان به اتمام رسيد، دست امير و عرفان و هيچکس و امير و عرفان رو بگيرم و يه تريپ مثل And Your Mother Too يا Thelma & Louise يا The Sheltering Sky يا Road Trip يا EuroTrip و در نهايت مثل The Motorcycle Diaries بزنيم به سفر و جهانگردي و تغيير و تحول!
در پايان اعلام مي کنم که عادل عزيز و کوچولو موچولو که در مدت کوتاهي که اینجا بود پسر من بود و من پدر او بودم. در اصفهان زوجه اي اختيار نموده و عروسي بس نزديک است. ضمن عرض تبريکات ويژه، بهترين آرزوها را براي وي آرزومندم.





اشک من هويدا شد
ديده ام چو دريا شد
در ميان اشک من
سايه ي تو پيـــــدا شد
موج آتشي از غم
زان ميانه برپــــا شد
اشک من هويدا شد
ديده ام چو دريا شد
تو برفتي وفا نکرده
نگهي سوي ما نکرده
نکند اي اميد جـــانم
که نيايي خدا نکرده
به ياري شکستگان چرا نيايي؟
چه بي وفا چه بي وفا چه بي وفايي
اشک من هويدا شد
ديده ام چو دريا شد
تو که گفتي اگر به آتشم کشي
وگر ز غصه ام کشي،
تو را رها نمي کنم من
نه کشته ام تو را به غم
نه آتشت به جان زدم
که مي کشي ز من تو دامن
اشک من هويدا شد
ديده ام چو دريا شد
در ميان اشک من
سايه تو پيـــــدا شد


همه چيز باطل است. انسان را از مشقتي که زير آسمان مي کشد چه منفعت است؟ يک گروه مي روند و گروهي ديگر مي آيند، و زمين تا به ابد پايدار مي ماند آفتاب طلوع مي کند و آفتاب غروب مي کند و به جايي که از آن طلوع کرده مي شتابد. باد به طرف جنوب مي رود و به طرف شمال دور ميزند. دورزنان در طب و تاب مي رود و باز مي گردد. همه رودها به دريا مي ريزند و دريا پر نمي شود، دريا به آبشخور رودها بازمي گردد. همه چيز آکنده از خستگي است که آدمي آن را بيان نتواند کرد. چشم از ديدن سير نمي شود و گوش از شنيدن! آنچه بوده است، همان است که خواهد بود و آنچه شده است همان است که خواهد شد. زيرا آفتاب هيچ چيز تازه اي نيست. آيا چيزي را مي توان يافت که بشود گفت ببين اين تازه است؟

قسمتي پاياني از "خبر دسته اول" نوشته دکتر پرويز رجبي



آرامگاه بوعلی سينا در يک روز برفی -عکس از فرزاد سپهر - برگرفته از همدانيا شيرخدان

...
يک کلام درومديم گفتيم: "سر عمر تو را مي گويند مرد! خودتو و برادرهاي نره قولت بچمو کشتيد. زن آبستن پا به ماه با يه دست قابلمه بچه رو گرفته با يه دست ديگش دست مسعود تخم سگ رو گرفته لباس همتون ميشوره، اتو ميزنه، نهار مي پزه، شام مي پزه، مادرش همش تسبيح ميندازه و فرمون ميده! برادرات انگار کلفت گير آوردن! خودت از محضر که مياي خبر مرگت اوراقي! بچم آب گرم مياره پاتو ميشوره، روي ميخچه هات سنگ پا ميماله...". خودم با 2 تا چشم کورشدم ديدم، خانه شون که مي رفتم، با يک من مي رفتم، 100 من بر مي گشتم، اون قدر بداخمي مي کرد! مادرش اونقدر سرکوفت به من و بچم مي زد! و برادراش انقدر هرکر مي کردند که از جان خودم سير ميشدم. خيلي کم اونجا مي رفتم. يه روز عصر رفتم دم کودکستان مسعود بچمو ببينم، ديدم ربابه يه دستش قابلمه بچه، سبد خريدشه! با دست ديگه دست مسعودو گرفته! زن پا به ماه روي برفا هي مي لغزيد و هي ميومد مسعودم نق مي زد که: " بغلم کن مامان بغلم کن". بچه رو بغل کردم و با دخترم رفتم به خونه ي ايکبيريشون. زير کرسي تمرکيده بود تخمه ميشگست. مادرش هم گوشه اتاق داشت نماز کمرش مي زد، برادراش هنوز نيومده بودن، گفتم: " تو واقعاً مردي! نميتوني خبر مرگت بري بچه تو از کودکستان بياري!". پاشنه دهنمو کشيدم، هرچي از دهنم درومد گفتم. از تعجب خشکش زده بود زير کرسي پاشد و دستمو گرفت و کشان کشان ار اتاق بيرونم آورد و از در خونه انداختم بيرون و بهم گفت: " غول بيابوني! زنيکه پتياره! دمامه ي جادو!..." چه حرفا که نزد و تازه دست بزنم داره ! دخترمو کتک ميزنه از در و همسايه ها شنيدم. شنيدم گفته: " مگه ننت با نون کلفتيه فراشيه مدرسه بزرگت نکرده!" حتي شنيدم: "دخترم منصور رو بدون قابله زاييده". حالا بايد 20 ماهش شده باشه لابد حرف هم ميزنه. شنيدم مادرش گفته: " شکم دوم قابله ميخواد چه کنه!" و خودش بچه رو گرفته همسايه ها هم کمک کردن! اينا رو که شنيدم نتونستم تحمل کنم. پاشدم يه من نارنگي خريدم و رفتم ديدن دخترم. رنگش زرد مثل زردچوبه! چه رنگي، چه حالي، نا نداشت تو رختخواب بشينه، التماسم کرد که : "مادرجون نمون! پاشو برو! نارنگي ها رو هم بردار و ببر! اگه بفهمن تو اومدي ميگيره مزندم حالا کو تا از رختحواب در بيام". يه عالمه رخت چرک جمع شده، کفري شدم گفتم : "ربابه! مادرت پيش مرگت بشه! اين که نشد زندگي مردگيه! من و پدر خدا بيامرزت کيف دنيا رو کرديم، تو چرا بايد بسوزي و بسازي؟ مگه عمرو چند بار به آدميزاد ميدن؟ پدرت تو رو قنداق ميکرد، لالايي مي گفت، مي شستت، گردشت ميبرد ". گفت : "مادر 2 تا بچه دارم نميتونم طلاق بگيرم، به علاوه با من که بد تا نميکنن" گفتم : "براي کلفتي لازم نکرده بود اين همه درس بخوني ". اي ربابه! بچه گول ميزني ديگه ميخواي چه بلايي به سرت بيارن! در مدرسه مسعودم غذغن کرده که نرم! ميرم قصابي، بقالي، لبنياتي، نزديک خونه شون، بلکه يکي از همسايه هاي بچمو ببينم، اونا لابد بچمو ميبينند و يا صداي اون سگ هرزه مرض رو ميشنوند. شنيدم: " ربابه عينکي شده". بسکه بچم درس خوند! اي دل قافل! لابد توسر بچم زده، که بچم عينکي شده. چه چيزايي که نميشنوم! ميشنوم: " بچم رو زده سرش شکسته" ميشنوم: " مسعود رو زده از گوش بچه خون اومده". مي شنوم: " نفرين هايي به دامادم ميکنن"، که اگه يکيش بگيره براي 70 پشتش بسه اما چه کنم که هميشه ظالم سالمه....

قسمتي از داستان "به کي سلام بکنم؟" نوشته سيمين دانشور






کوچَه لَـَرَ سو سَپ ميشَم
يار گَلَندَه تُوز اُلماسون
اِلَ گَـَلسين، اِلَ گِدسين
آراموزدا سُوز اُلماسون
ساماوارا اُت سالموشام
اِستَيکـَنَ گـــَد سالموشام
ياروم گِديب تک گالموشام
ياروم گِديب تک گالموشام
نـَه شيرين دير يارومون جانو
نـَه عزيز دير يارومون جانو
پيالـَه لـَر اورَفدَ دير
هر بيري بير طـَرفدَ دير
ياروم گِديب بير هفتــَه دير
گورماميشام بير هفتــَه دير
نـَه شيرين دير يارومون جانو
نـَه عزيز دير يارومون جانو


ولنتاين نزديکه و از وقتي که اين واژه به ميان دادگان لغوي ذهن ما راه پيدا نمود سالها مي گذرد و هنوز در پس اين سالها.... اي خداي بي زيدااااااااا باشد که روزي اين چنين و آن چنان باد!!!!





On the boad i heard the moist slap of bare feet and foresaw faces dark with hunger.
My heart was a pendulum between her and the street.
I don't know what strength broke me Free from her eyes, loose from her arms.
She remained clouded by tears, her anguish hidden by the rain.




نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ سه شنبه 16 بهمن 1386


سلام عزیز،
یه دفعه بوی عجیبی در مشامم پیچید، بوی طراوت سبزه میدان، نمیدونم الان به شکلی در امده، باورم نمیشه این بو بعد از چهل سال هنوز تو مشامم دووم اورده باشه، زنده باشی جوون با این سایت زیبا،همۀ شهر رو زیر پا گذاشتم، از سنگ شیر تا آخر اکباتان از باغهای عباس آباد تا گندمزاهای آخر خیابان شورین
بر کوچه ها شهر من آب مپاش
این یار به غربت آغشته باز نخواهد آمد
چرا که سرمای غربت دیریست
پای بازگشت را برده است

نظر ارسالی توسط بهمن بهرامی در تاريخ April 16, 2008 04:45 AM
 

با عرض سلام خدمت شما دوست عزيز
از وبلاگ زيباتون ديدن کردم
خوشحال ميشم اگر يه سَر به وبلاگ من بزنيد و با نظرتون من رو در هرچه بهتر بودن وبلاگ راهنمايي کنيد
توسعه سينما
http://t-cinema.blogfa.com/
ممنون ميشم اگر اين وبلاگ را لينک کنيد

نظر ارسالی توسط m.t.c در تاريخ March 12, 2008 05:54 PM
 

سلام . دنبال شعر عید آمد اخوان ثالث میگشتم که با سایت شما آشناشدم . امید وارم موفق باشید

نظر ارسالی توسط ravanbakhsh در تاريخ March 11, 2008 01:22 PM
 

سلام
من مخلص تمام شوشتري ها و دزفولي هاي دنيا هستم .
فقط و فقط به خاطر شوشتري بودنت اينجا نظر دادم .
راستي ميدوني خدا اول شوشتر را بوجود آورد يا دزفول را ؟

نظر ارسالی توسط ras در تاريخ March 9, 2008 03:05 PM
 

سلام
خوبين؟
آپم و منتظر نظر قشنگتون
يا حق

نظر ارسالی توسط gharibe در تاريخ March 1, 2008 01:18 AM
 

سلام اداي خوبي گلم
دستت طلا با اي متن نوشتنت خوبه حال كرديمان
هميجوري ادامه بدي تويه ادبيات يه . . . ي ميشي
اي شالله كه هميشه سلامت باشي اداي
رخصت

نظر ارسالی توسط هادی در تاريخ February 29, 2008 08:17 PM
 

وبلاگ جالبی دارید. کمتر وبلاگی رو دیدم که به این خوبی باشه . موفق باشید.

نظر ارسالی توسط hani در تاريخ February 26, 2008 01:14 AM
 

سلام
من دنبال وبلاگ يا آدرسي از اميرحسين زمانيان مي گردم تو www.google.com اا search كردم اولين link شما بوديد. مي تونيد كمكم كنيد پيداش كنم؟؟

نظر ارسالی توسط محمد در تاريخ February 20, 2008 10:50 AM
 

اين موزيك رو كجا شنيدم؟ مال كدوم فيلمه؟

نظر ارسالی توسط Farangis در تاريخ February 16, 2008 12:12 AM
 

بلاگ درست شد مهندس جان لازم نيست دستكاريش كني

نظر ارسالی توسط هيچکس در تاريخ February 14, 2008 10:07 AM
 

سلام عزیزم،میگم یه مدت شیوه نوشتنت عوض شده.خودتم انگار عوض شدی!هیچ احتیاجی نیست دچار تغیر بشیما اطرافیان مارو همونی که بودیم قبول دارن وبا اون حال میکنن.این کلمات قلنبه سلنبه چیه؟یا از واحدهای درسی میگی که ملت سر به در نمیکنن و براشون اهمیت نداره،یا صف نونوایی و...ولی عکسات مثل قبل باحالن.البته نا گفته نمونه منم یه جورایی مثل تو شدم ولی اینجور وقتا آپ نمیکنم.راستی من آپ کردم ولی مطلبم بالا نیامده یه زحمت بکش چکش کن گلم.همدانم که میای و زیر آبی بر میگردی، نمیگی ولنتاینه؟ من به کی تبریک بگم اخه؟!

نظر ارسالی توسط هيچکس در تاريخ February 14, 2008 09:16 AM
 

سلام
همشهری
مرسی که به من سر زدی
وبلاگ زیبایی داری
سبز باشی
.
.
.
نایس

نظر ارسالی توسط nice در تاريخ February 11, 2008 11:38 PM
 

سلام
مهندس
چطوري
اين بار هم مثل هميشه قشنگ بود ولي يه كم كلماتت
قلمبه سلمبه بود
خوش بگذره باي

نظر ارسالی توسط rahgozare eshgh در تاريخ February 10, 2008 11:24 AM
 

وای شما چقدر زیبا کار میکنین
آدم تو وبلاگتون یه حس خیلی خوبی پیدا میکنه
یه جورایی عاشق میشه! :-)

نظر ارسالی توسط Ami در تاريخ February 8, 2008 01:22 PM