صفحه اصلي
اگر نه باده غم دل ز ياد ما ببرد / نهيب حادثه بنياد ما ز جا ببرد
کوچَه لَـَرَ سو سَپ ميشَم / يار گَلَندَه تُوز اُلماسون

نگاه کن که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايه ي سياه سرکشم
اسير دست آفتاب مي شود
نگاه کن
تمام هستيم خراب مي شود
شراره اي مرا به کام مي کشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام مي کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب مي شود
تو آمدي ز دورها و دورها
ز سرزمين عطرها و نورها
نشانده اي مرا کنون به زورقي
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره مي کشاني ام
فراتر از ستاره مي نشاني ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين برکه هاي شب شدم
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين کبود غرفه هاي آسمان
کنون به گوش من دوباره مي رسد
صداي تو
صداي بال برفي فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسيده ام
به کهکشان، به بيکران، به جاودان
کنون که آمديم تا به اوجها
مرا بشوي با شراب موجها
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان ديرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از اين ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب مي شود
صراحي ديدگان من
به لاي لاي گرم تو
لبالب از شراب خواب مي شود
نگاه کن
تو ميدمي و آفتاب مي شود
فروغ فرخزاد

زندگي فيلمي واقعي است که بد ساخته شده است (Jean-Luc Godard)
هميشه آقاي نيک نژاد سر کلاس هندسه با اون چشم هاي آبي و سيبيل هاي کلفت و سفيدش وقتي از برف و سرماي سال هاي 42-40 که تعريف ميکرد سرما و وحشت اون سال ها رو ميشد توي تک تک سلولهاش حس کرد. نيک نژادي که موقع درس واسه خودش ابهت خاصي داشت و خيلي جدي بود حرف سرما که ميشد خاطرات سالهاي دور رو با لرزش و لحن خاصي تعريف مي کرد، و اون موقع تازه هندسه 2 شيرين مي شد. مثلاً "اون گرگه که رفته بوده سر چشمه آب بخوره و همونجا يخ زده بوده و خشک شده بوده..." از اون نقل هاي هميشگيش بود. عمر ما از نصف عمر نيک نژاد هم کمتره ولي ما هم توي اين سال ها کم برف نديديم و با برف و سوز و سرما به مهدکودک و مدرسه و دبيرستان و دانشگاه بارها رفتيم و آمديم و روزگار تاريک و روشن گذشته تا بزرگ شديم و همواره خيلي عادي قسمتي از زندگي بوده و هست. اما اگه يه بار منم مثل آقاي نيک نژاد بخوام واسه کسي از خاطرات برفي بگم از رفتن به کوه توي برف و کولاک که بگذريم، از سرسره و برف بازي هايي که داشتيم هم که بگذرم، برف سال 81 هنوز توي ذهن خوب مي درخشه! دقيقاً همه چيز از يه بعد ازظهر آروم شروع شد که حميد (آقووو) وقتي از امير پرسيد: "هوا به اين خوبي چرا ديگه کاپشن آوردي؟" و پاسخ امير چيزي به طول نينجاميد و تا پايان کلاس 8-6 مهندس بشيري اينقدر برف باريد که ماشين يکي از اساتيد همون جا توي دانشکده مهندسي گير کرد طوريکه يک هفته اونجا موند! از اختلالات برقي و تاريکي معابر اگه چيزي نگم، توي پياده رو هر لحظه امکانش بود که يه شاخه درخت که از برف سنگيني مي کرد، شکسته بشه و سقوط کنه و سر هر کسي ميتونست محل فرود اون باشه. همون موقع ها 2 تا دختر زمين شناسي خاطر خواه بعضيا شده بودن و توي اون تاريکي و برف اومدن بودن مهندسي و مسير مهندسي تا علوم من و ساسان و امير رو تعقيب ميکردن که بماند.... امسال که نبوديم ولي انگار برگي به تاريخ افزوده شده و اگه اونا که ما نديديم، همين بس که علي الحساب 3 روز دانشگاه واسه کليه مقاطع کارداني تا دکترا تعطيل بود و چنان وسائل نشاط رو فراهم آورده بود که سروش توي 360 يه بلاست واسه تعطيلي کلاس دکتر کنگاوري اختصاص داده بود. چرا راه دور بريم منم يه Image Segmentation used on Neuro-Fuzzy واسه ارائه داشتم که سر در هوا شد. اما اينجا (گزوين آباد) خيلي برف نباريد و همش باد و طوفان و کولاک بود و همين کل شهر رو فلج کرده بود. و شکي نيست که مردم اينجا بس Idiot تشريف دارند که انتظار هر گونه اتفاقاتي رو بايد داشت ! بعضي از نونوايي ها (خميرپزان) که دلشون خواسته بود زودتر تعطيل کنن و بعضيام عشقشون کشيده بود کاراي تعميرات و نظافت انجام بدن و از اونجا که شايد به قانون خدا بر بخوره، از اين اهالي کسي هم کمتر از 50 تا نون نگرفت، حتي آن پيرمردان و پير زناني که براي ميهماني ازرائيل نان مي گرفتند، حاضر نشدند نفري از 1 نان بگذرند تا جوانان برومند 2 نان بستانند. هيچي نشده بقاليها هم براي اينکه از قافله عقب نمونن خيلي چيزا رو گرون کردن.خلاصه که آري اين چنين بود برادر...اما گاه پيش خودم فکر ميکنم اگه اين Chris Columbus يا Gore Verbinski به جاي تهيه کنندگي فيلم هاي پر هزينه يک هزارم بودجه هاشونو صرف ميکردن و يه سر ميومدن قزوين و يه مستند از اين انسانهاي موزه گونه که اينجا مي زي اند مي گرفتن چقدر پر فروش ميشد.ما بارها سرچهارراه ها از نوع رانندگي اينان معجزاتي را با چشم خود شاهدبوده ايم. شايد هنوز چراع قرمز تويه ذهنشون معني خاصي نداره شايدم مشکل در تشخيص سبز و قرمز باشه ! به هر حال سر چهار راه به مانند انسانهاي نخستين هر ماشيني که مي خواد عبور کنه باي ديفالت اگه چيزي جلوش باشه اين قدر بوق ميزنه تا جلوش خالي بشه رد بشه! و روز نيست که ما سر اين چهار راه شاهد خورده شيشه ي حاصل از تصادف نباشيم و حال در زمستان شاهد کمدي هاي جديدي از اين بندگان خداييم...

پارک شهر - تهران برفي- دی ماه 86
به دريايي در اوفتادم که پايانش نميبينم
به دردي مبتلا گشتم که درمانش نميبينم
در اين دريا يکي در است و ما مشتاق در او
ولي کس کو که در جويد که جويانش نميبينم
چه جويم بيش ازين گنجي که سر آن نميدانم
چه پويم بيش ازين راهي که پايانش نميبينم
درين ره کوي مه رويي است خلقي در طلب پويان
وليک اين کوي چون يابم که پيشانش نميبينم
به خون جان من جانان ندانم دست آلايد
که او بس فارغ است از ما سر آنش نميبينم
دلا بيزار شو از جان اگر جانان همي خواهي
که هر کو شمع جان جويد غم جانش نميبينم
برو عطار بيرون آي با جانان به جان بازي
که هر کو جان درو بازد پشيمانش نميبينم
عطار نيشابوري
دو چيز انتها ندارد، يکي کهکشانها و ديگري حماقت انسان که البته در مورد اولي مطمئن نيستم (آلبرت انيشتين)

براي اينکه بت پرست نباشي، کافي نيست که بت ها را شکسته باشي، بايد خوي بت پرستي را ترک گفته باشي (نيچه)
من آن شب سرد کذايي به چشم خسته و خواب آلود خود شعله هاي سرخ و داغي را ديدم که اندک اندک آبي تر شدند و کوچک و کوچکتر و فرشتگان گذر که نزديکتر مي آمدند و آن شب بود که بدون گرماي گاز استخراجي از نفت 100 دلاري در پناه سنگيني چند پتو و لباس صبح نموديم و همان شد که در صبح دل انگيز ترانه برگشت را سر دهيم و رو به آفتاب رويم. آن اتوبوس زسرما مي گريخت و مردماني به دنبال روزمرگي خود! آن اتوبوس دختري فرشته روي و پسري بس قبيح را با خود مي برد و پسرکي "سيب سرخ در دست شغال" را زمزمه مي نمود. آن روز دختري گرم و پسري سرد را ديدم که در زير کاپشن هاي سفيد خود به عشق بازي مشغول بودند و پسرکي موبايل به دست که لحظه هاي ناب را براي سوژه بلوتوث خود شکار می کرد و دخترکي شال قرمزي که با نگاه حسرت آميزش آب دهان قورت ميداد. من آن روز دختر و پسري پروانه اي ديدم که دختر از آتللو ميگفت و پسرک در روياي نقشه هاي خود بود. من زني را ديدم که فقط چشمان و دماغش پيدا بود و دست در دست شوهرش ولي نمي دانم با آنکه چشمانش سالم بود چرا براي پسران جوان چشمک مي زد. من 2 دوست را ديدم که لحظاتشان را با صحبت هاي هجوشان مي گذراندند. من پسرکي را ديدم که از فراسوي صوت با نوشتارهاي ارسالي احساساتش را روانه مي نمود و گاه باخواندنش لبخند بر لب مي زد و گاه اخم مي نمود. من مردی ميان سال و شيک پوش را بوهايي جو گندمی ديدم که در آن واحد در لحظه های مختلف پشت تلفن به 3 نام متفاوت گفت:"دوستت دارم" يا "تو تنها عشق منی"و منو ياد جک نيکلسون توی Something's Gotta Give انداخت! من از پشت پنجره هاي يخ زده و بلور بسته، لکه های خون قرمزی را ديدم که بر روي بر روی برف سپيد جاري بود و کودکي که مي گريست و زجه هاي مادري که داغ بزرگي سرما را از او ربوده بود. و من آدمکي ديدم که لحظه ها را همراه با روياهايش در خواب ناز فرو رفته بود...

آرامگاه باباطاهر عريان
It was missing a piece.
And it was not happy.
So it set off in search of its missing piece.
And as it rolled it sang this song:
''oh, I'm lookin' for my missin' piece
Hi-dee-ho, here I go,
Lookin' for my missin' piece.''
And because it was missing a piece it could not roll very fast so it would stop to talk to a worm or smell a flower and this was the best time of all.
And on it went over oceans
''Oh I'm lookin' for my missin' piece
Over land and over seas
So grease my knees and fleece my bees
I'm lookin for my missin' piece.''
It found many pieces but these weren't its pieces.
And then one day it came upon another piece that seemed to be just right.
''Hi'' it said
''Hi'' said the piece.
''Are you any body else's missing piece?''
''Not that I know of.''
''Well, maybe you want to be your own piece?''
''I can't be someone's and still be own.''
''Well, maybe you don't want to be mine.''
''Maybe I do.''
''Maybe we won't fit….''
''Well…''
It fit!
It fit perfectly!
At last! At last!
And away it rolled and because it was now complete, it rolled faster and faster. Faster that it had ever rolled before!
So fast that it could not stop to talk to a worm or smell a flower.
But it could sing its happy song, at last it could sing
''I've found my missing piece.''
And it began to sing-
''I've frown my nizzin' geez
Uf vroun my mitzin' brees
So krease ny meas
And bleez ny drees
Uf frown….''
Oh my, now that it was complete it could not sing at all.
''Aha,'' it thought.
''So that's how it is!''
So it stopped rolling…
And it set the piece down gently, and slowly rolled away and as it rolled it softly sang:
''Oh I'm lookin' for my missin' piece
I'm lookin' for my missin' piece
Hi-dee-ho, here I go,
Lookin' for my missin' piece.''
''Shel Silverstein''

کودکی از ديار روستاي ورکانه همدان- عکس از *SpaNisH EyEs*
اگر انسان ها در طول عمر خويش ميزان كاركرد مغزشان يك ميليونيوم معده شان بود، شايد اكنون كره زمين تعريف ديگري داشت (آلبرت انيشتين)
|
خیلی عالی بود من همدانی هستم که خارج کشور زندگی می کنم خیلی دلم برای همدان زیبا تنگ شده از شما به خاطر این عکس های زیباکه باعث شد خاطراتم دوباره زنده شود ممنون |
| نظر ارسالی توسط jalal در تاريخ March 15, 2008 08:36 AM |
|
عکس آرامگاه بابا طاهر خیلی من رو تحت تاثیر قرار داد. تا حالا اینطوری ندیده بودمش.مطمئن بودم این عکس مال هر جایی می تونه باشه جز همدان! باعث شد سعی کنم به این شهر یه جور دیگه نگاه کنم و یه کم دوستش داشته باشم. (البته کار سختیه!) |
| نظر ارسالی توسط hani در تاريخ February 26, 2008 01:22 AM |
|
خيلي عالي بود |
| نظر ارسالی توسط rahgozare eshgh در تاريخ February 10, 2008 11:32 AM |
|
سلام |
| نظر ارسالی توسط انسان در تاريخ February 8, 2008 01:12 PM |
|
چه عکسها و مطالب جالب و زیبایی انتخاب میکنین.این دومین باره که به وبلاگتون سر میزنم. در ضمن با اجازه از شعر فروغ یه کپی پیست تو وبلاگم کردم. |
| نظر ارسالی توسط gharibe در تاريخ February 5, 2008 09:40 AM |
|
سلام واقعا توي اين وبلاگ روح جان بخشيو حس كردم كه خيلي ياد خاطراتم افتادم ممنونم ازتون موفق باشي |
| نظر ارسالی توسط گل رز در تاريخ February 2, 2008 01:52 AM |
|
سلام آفرين
|
| نظر ارسالی توسط edris در تاريخ January 30, 2008 08:44 AM |
|
عكسات رو خيلي دوست دارم ... عشق همدانيا ...!!! |
| نظر ارسالی توسط جیغ بنفش در تاريخ January 29, 2008 06:17 PM |
|
دست به شانه ام میزنی تا تنهائیم را تکانده باشی ؛ |
| نظر ارسالی توسط setareh در تاريخ January 25, 2008 01:52 AM |
|
راستي مزاق با كدام غين است؟؟ اين گزوين براي ای تی اش ایا 40 عدد ادم میگیرد؟؟ |
| نظر ارسالی توسط taha در تاريخ January 20, 2008 11:55 PM |
|
روزگار ارشد انگار به مزاق خوش است.. نه .. |
| نظر ارسالی توسط taha در تاريخ January 20, 2008 11:54 PM |
|
شمر ... |
| نظر ارسالی توسط فانوس در تاريخ January 18, 2008 06:22 PM |
|
سلام خسته نباشي وب زيبايي داري. مخصوصاً موسيقي زيبايي هست |
| نظر ارسالی توسط bahar در تاريخ January 18, 2008 02:36 PM |
|
همه حرفايي كه زدين درست, ويل چشاي آقاي نيك نژاد خاكستري بودا!!!:دي |
| نظر ارسالی توسط maryam در تاريخ January 18, 2008 01:19 AM |
|
علي آقا سلام |
| نظر ارسالی توسط علی وزینی در تاريخ January 16, 2008 11:24 AM |
|
با موسيقي سيستان اپم |
| نظر ارسالی توسط تقی در تاريخ January 14, 2008 03:34 PM |
|
با هفت اصل مرامنامه و پایه واصول عیاری آپم |
| نظر ارسالی توسط تقی در تاريخ January 13, 2008 06:08 PM |