صفحه اصلي
باز از شراب دوشین در سر خمار دارم / وز باغ وصل جانان گل در کنار دارم
به دریایی در اوفتادم که پایانش نمیبینم / به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمیبینم

اگر نه باده غم دل ز ياد ما ببرد
نهيب حادثه بنياد ما ز جا ببرد
اگر نه عقل به مستي فروکشد لنگر
چگونه کشتي از اين ورطه بلا ببرد
فغان که با همه کس غايبانه باخت فلک
که کس نبود که دستي از اين دغا ببرد
گذار بر ظلمات است خضر راهي کو
مباد کتش محرومي آب ما ببرد
دل ضعيفم از آن ميکشد به طرف چمن
که جان ز مرگ به بيماري صبا ببرد
طبيب عشق منم باده ده که اين معجون
فراغت آرد و انديشه خطا ببرد
بسوخت حافظ و کس حال او به يار نگفت
مگر نسيم پيامي خداي را ببرد

آرامگاه بوعلي سينا از طرف بلوار مدني - همدان
يلدا و عيد ميترايي بهونه خوبي براي بازگشت به ولایت بود. پس ادامه علم و دانش اندوزي تعطيل شد و ادامه کارهاي تحقيقاتي واسه سمينار نروفازي نصفه کاره رها شد. و ما به ولايت بازگشتيم. دو تا مهموني بزرگ از آبگوشت روز عيد قربان تا انار و هندونه و آجيل خوران شب يلد دستاوردهاي اين بازگشت بود. که کلي از آدماي فاميلو ديديم و به بسي مذاکرات نيز گذشت. آواز خوندن دسته جمعي و مخصوصاً دايي تقي توي شب يلدا که منم بعد از مدتها هيچي توي چنته نداشتم از لحظات فرح بخشيه که هميشه اتفاق نميفته. يا فال حافظي که آقا محسن واسه همه گرفت و از بزرگ به کوچيک که از آخر نفر سوم بودم و برام : اگر نه باده غم دل ز ياد ما ببرد/ نهيب حادثه بنياد ما ز جا ببرد درومد.
اولين کاري که ميشد با اومدن انجام داد رفتن به خونه عرفان توپولي بود که تدارک نهار رو هم ديده بود و اين بار نهاري بدون امير و صالح و تنها با ياد و خاطرشان. وقتي به عرفان يادآوري کردم که پارسال شب قبل از يلدا با بچه ها جمع شديم و مجردي يلدا گرفتيم و به خوشي گذشت. تازه به گذر به زمان پي برد. ديدار با هيچکس و هادي نيز حادثه نيکي بود که تاس روزگار کاري کرده بود که واسه اين موقع هر 3مون اینجا باشيم. اوايل شهريور که با هم توي کنفرانس مهندسي برق دانشگاه صنعتي اصفهان شرکت کرده بوديم آخرين فرصتي بود که بتونيم کنار هم باشيم و بعد از بازگشت از اصفهان هيچکس دنبال کاراي سربازيش رفت و هادي دنبال کار توي يه کارخونه توي کرمانشاه و منم با امير به قزوين اومدم. مايي که يه وقتايي هر روز و هر لحظه توي مهندسي و علوم و بوعلي و بلوار و کوه و انواع و اقسام مراسمات و برنامه هاي دانشگاه گروهي در کنار هم حضور داشتيم حالا زمونه برگ هاي ديگه خودشو هم رو کرده بود و ما بعد از 3 ماه همديگه رو مي ديديم. هادي از محيط کاريش و برخورداش با پيمانکار و کارگرا و رئيس کارخونه و فرصت هاي کاري و پيشنهاداتش مي گفت. هيچکس هم از خاطرات سربازي و کارهايي که انجام ميدادن و منم از اوضاع و احوال درس و دانشگاه و تمرين و پروژه ها و سوتي بعضي از اساتيد مي گفتم. نسبت به خيلي چيزا بعد از اين همه مدت نظراتمون خيلي عوض شده بود و گاه شبيه تر. بعد از ساعتي بالا پايين کردن خيابونا و دود نمودن بنزين سهميه بندي 120 ليتري شده جايي بهتر از بوفه دانشکده علوم (و به تازگي دانشکده شيمي که شيميا برن حال کنن) که مدت زيادي پلاس بشيم و در ضمن گرم و راحت و ارزون هم باشه پيدا نکرديم. با 5 سال پيش هيچ فرقي نکرده بود حتي شايد پيس تر (کثيف تر) هم شده بود. تنها چهره هاي آشنا، ارازل و اوباش مکانيکي و فيزيکي بودن که هميشه به واسطه لطف زياد اساتيد محترم اين گروهها برعکس گروه هايي مثل اقتصاد و زمين شناسي چند سال ديرتر درساشون تموم ميشه. ديدن مهندس بشيري (استاد راهنماي پايان نامه کارشناسي) هم بهونه خوبي براي رفتن به مهندسي بود و مشاهده تغييرات و تحولات بود. ديوارهايي که روزهايي پر از پوستر و شوميز بود حالا غريب وار سکوتي رو فرياد مي زد. ورودي هايي که بچه تر از گذشته و تابلو تر از هميشه توي راهرو ول بودن سوژه بعدي بود. و ديدن چهره هاي شاخصي که حس رومانيک نوستالژيکي رو به همراه داشت و نشون داد که بعد از سالها هنوز ابهت و زيبايي خلقت و استثناي مهندسي در آن چهره نمکين مي درخشد، بماند که اين ابراز احساسات سالها زير فرش چال شده. جاي گروه کامپيوتر عوض شده بود و اتاق مهندس نخبه ما به اتاق استاد مدعو به همچنين! با ok شدن تافل مهندس، کاراي پذيرش فقط چشم انتظار گذشت لحظات بود که بعد از رفتن تک تک استادا نوبت به مهندس برسه.

کمي جلوتر
من آن طرف امروز پياده مي شوم
کمي نزديک به پنجشنبه نگهدار
کسي از سايه هاي هر چه ناپيدا مي ايد
از آن طرف کودکي
و نزديک پنجشنبه به راه بعد از امروز مي افتد
کمي نزديک به پنجشنبه نگهدار
تو همان آشناترين صداي اين حدودي
که مرا ميان مکث سفر
به کودک ترين سايه ها مي بري
با دلم که هواي باغ کرده است
با دلم که پي چند قدم شب زير ماه مي گردد
و مرامي نشيند
مي نشينم و از يادمي روم
مي نشينم و دنيا را فکر مي کنم
آشناترين صداي اين حدود پنجشنبه
کنار غربت راه و مسافران چشمخيس
دارم به ابتداي سفر مي روم
به انتهاي هر چه در پيش رو مي رسم
گوش مي کني ؟
مي خواهم از کنار همين پنجشنبه حرفي بزنم
حالا که دارم از ياد مي روم
دارم سکوت مي شوم
مي خواهم آشناترين صداي اين حدود تازه شوم
گوش مي کني؟
پيش روي سفر
بالاي نزديک پنجشنبه برف گرفته است
پيش روي سفر
تا نه اين همه ناپيدا
تنها منم که آشناترين صداي اين حدودم
تنها منم که آشناترين صداي هر حدودم
حالا هر چه باران است ، در من برف مي شود
هر چه درياست ، در من آبي
حالا هر چه پيري است ، در من کودک
هر چه ناپيدا ، در من پيدا
حالا هر چه هر روز و بعد از اين
هر چه پيش رو
منم که از ياد مي روم ، آغاز مي شوم
و پنجشنبه نزديک من است
جهان را همين جا نگهدار
من پياده مي شوم
هيوا مسيح
به اين ترتيب از يک موضوع خيلي مهم ديگر هم سر در آوردم: اين که سيارهي او کمي از يک خانهي معمولي بزرگتر بود.اين نکته آنقدرها به حيرتم نينداخت. ميدانستم گذشته از سيارههاي بزرگي مثل زمين و کيوان و تير و ناهيد که هرکدام براي خودشان اسمي دارند، صدها سيارهي ديگر هم هست که بعضيشان از بس کوچکند با دوربين نجومي هم به هزار زحمت ديده ميشوند و هرگاه اخترشناسي يکيشان را کشف کند به جاي اسم شمارهاي بهاش ميدهد. مثلا اسمش را ميگذارد «اخترک ۳۲۵۱».
دلايل قاطعي دارم که ثابت ميکند شهريار کوچولو از اخترک ب۶۱۲ آمدهبود.
اين اخترک را فقط يک بار به سال ۱۹۰۹ يک اخترشناس ترک توانسته بود ببيند که تو يک کنگرهي بينالمللي نجوم هم با کشفش هياهوي زيادي به راه انداخت اما واسه خاطر لباسي که تنش بود هيچ کس حرفش را باور نکرد. آدم بزرگها اين جورياند!
بختِ اخترک ب۶۱۲ زد و، ترک مستبدي ملتش را به ضرب دگنک وادار به پوشيدن لباس اروپاييها کرد. اخترشناس به سال ۱۹۲۰ دوباره، و اين بار با سر و وضع آراسته براي کشفش ارائهي دليل کرد و اين بار همه جانب او را گرفتند.
به خاطر آدم بزرگهاست که من اين جزئيات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برايتان نقل ميکنم يا شمارهاش را ميگويم چون که آنها عاشق عدد و رقماند. وقتي با آنها از يک دوست تازهتان حرف بزنيد هيچ وقت ازتان دربارهي چيزهاي اساسياش سوال نميکنند که هيج وقت نميپرسند «آهنگ صداش چهطور است؟ چه بازيهايي را بيشتر دوست دارد؟ پروانه جمع ميکند يا نه؟» -ميپرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چهقدر است؟ پدرش چهقدر حقوق ميگيرد؟» و تازه بعد از اين سوالها است که خيال ميکنند طرف را شناختهاند.
اگر به آدم بزرگها بگوييد يک خانهي قشنگ ديدم از آجر قرمز که جلو پنجرههاش غرقِ شمعداني و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. بايد حتماً بهشان گفت يک خانهي صد ميليون تومني ديدم تا صداشان بلند بشود که: -واي چه قشنگ!
يا مثلا اگر بهشان بگوييد «دليل وجودِ شهريارِ کوچولو اين که تودلبرو بود و ميخنديد و دلش يک بره ميخواست و بره خواستن، خودش بهترين دليل وجود داشتن هر کسي است» شانه بالا مياندازند و باتان مثل بچهها رفتار ميکنند! اما اگر بهشان بگوييد «سيارهاي که ازش آمدهبود اخترک ب۶۱۲ است» بيمعطلي قبول ميکنند و ديگر هزار جور چيز ازتان نميپرسند. اين جورياند ديگر. نبايد ازشان دلخور شد. بچهها بايد نسبت به آدم بزرگها گذشت داشته باشند.
اما البته ماها که مفهوم حقيقي زندگي را درک ميکنيم ميخنديم به ريش هرچه عدد و رقم است! چيزي که من دلم ميخواست اين بود که اين ماجرا را مثل قصهي پريا نقل کنم. دلم ميخواست بگويم: «يکي بود يکي نبود. روزي روزگاري يه شهريار کوچولو بود که تو اخترکي زندگي ميکرد همهاش يه خورده از خودش بزرگتر و واسه خودش پیِ دوستِ همزبوني ميگشت...»، آن هايي که مفهوم حقيقي زندگي را درک کردهاند واقعيت قضيه را با اين لحن بيشتر حس ميکنند. آخر من دوست ندارم کسي کتابم را سرسري بخواند. خدا ميداند با نقل اين خاطرات چه بار غمي روي دلم مينشيند. شش سالي ميشود که دوستم با بَرّهاش رفته. اين که اين جا ميکوشم او را وصف کنم براي آن است که از خاطرم نرود. فراموش کردن يک دوست خيلي غمانگيز است. همه کس که دوستي ندارد. من هم ميتوانم مثل آدم بزرگها بشوم که فقط اعداد و ارقام چشمشان را ميگيرد. و باز به همين دليل است که رفتهام يک جعبه رنگ و چند تا مداد خريدهام. تو سن و سال من واسه کسي که جز کشيدنِ يک بوآي باز يا يک بوآي بسته هيچ کار ديگري نکرده -و تازه آن هم در شش سالگي- دوباره به نقاشي رو کردن از آن حرفهاست! البته تا آنجا که بتوانم سعي ميکنم چيزهايي که ميکشم تا حد ممکن شبيه باشد. گيرم به موفقيت خودم اطمينان چنداني ندارم. يکيش شبيه از آب در ميآيد يکيش نه. سرِ قدّ و قوارهاش هم حرف است. يک جا زيادي بلند درش آوردهام يک جا زيادي کوتاه. از رنگ لباسش هم مطمئن نيستم. خب، رو حدس و گمان پيش رفتهام؛ کاچي به زِ هيچي. و دست آخر گفته باشم که تو بعضِ جزئيات مهمترش هم دچار اشتباه شدهام. اما در اين مورد ديگر بايد ببخشيد: دوستم زير بار هيچ جور شرح و توصيفي نميرفت. شايد مرا هم مثل خودش ميپنداشت. اما از بختِ بد، ديدن برهها از پشتِ جعبه از من بر نميآيد. نکند من هم يک خرده به آدم بزرگها رفتهام؟ «بايد پير شده باشم».
فصل 4 از کتاب شازده کوچولو اثر آنتوان دو سنتگزوپهري برگردان احمد شاملو

چشمم تر است
که چرا شب برايم قصه عشق نخواند
که چرا روز خيالم به دلت چنگ نزد
که چرا ثانيه ها
نگاهم را به چشمت نبافت
و چه عشقم سبک
که نسيمي بردش از يادت
اين همه وزنه عشقت به پام زنجير است
زمينم خيس است
چرا در چهار ديواري که وفااز من و تو ساخت کنون من نيستم
چرا آنروز که گوشم از صدايت پر بود
روزي ديرين است
تو کنارم ولي
عصر يخبندان تنم نزديک است
نگرانم شايد
که خيالت به غريبي سير است
شيلا شعربافيان
اگه برگرديم به 50 يا 100 سال قبل و بگيم آدما از طريق وسيله اي مثل نامه نگاري مي تونن با هم آشنا بشن يا حتي عاشق هم بشن قطعاً کسي باور نميکنه و متهم به ديوانگي ميشيم و افکار عمومي چنين کارهايي رو شيطاني مي دونه اما سالهاست که توي دنياي اينترنت امکان هيچ رخدادي رو نميشه انکار کرد. وقتي سالها پيش وبلاگي کامپيوتري رو توي نت ميخوندم فکر نميکردم سالها بعد سال بالايي ما بشه و اینکه هفته پیش اون شخص رو ببينم.
خلاصه که مدتهاست بخشي از زندگي طبعاً مجازي شده. اما مدتي هست که يه سري از ديدگاهام نسبت به زندگي عوض شده! شايدم تاثير يکي از دوستان جديدم باشه. اگه ادبيات مکتوب و مصور بيشترين تاثير رو روي افراد نذاره قطعاً اين دوستان هستند که تاثيرگذارند و گاه اين دوست با وفا کسي جز تنهايي نيست.ماهها پيش سر يه موضوع اعتقادي يا فلسفي با يکي از دوستان نتي بحثمون شد و پس از چند ديالوگ تند کليه ارتباطات قطع شد ولی تغييرات فکري باعث شد که از وجدان درد شديد دنبال کسي بگردم که باهاش بحثم بالا گرفته بود. به سان عاشقي (چون ماتيلدادر A Very Long Engagement) که به دنبال گمگشته خود (مانش) زمين و زمان را مي جويد و هر نشانه اي او را اميدوار و نااميد مي کند خلاصه که گردش روزگار باعث شد به طور کاملاً تصادفی پيداش شد و جالب تر که هر چقدر من کوتاه اومده بودم شايدم اون بيشتر عقب نشيني کرده بود. و بازهم ما تحت تاثير قرار گرفتيم که بعضيا دلشون چقدر درياييه!
اگه اين سيستم هاي هوش محاسباتي و محاسبات نرم ترکيبي مثل نروفازي خيليا رو متحول کرده و به آسمونها رسونده ولي کمبود وقت ارائه سمينار پردازش تصوير نزديک بود ما رو به سقوط برسونه پس خيلي هوشمندانه کليه کارهاي انجام شده به واسطه پيچيدگي مطالب و کمبود وقت در فاصله 3 روز مونده به ارائه به کنج ميز منتقل شد و موضوع به بيومتريک ها رسيد و شب نخوابي ها ادامه يافت و تغيير موضوع در روز ارائه جواب مثبت داد ولي بعدش به نظرم اومد اگه نصفه کاري هاي دسته بند نرو فازي تصوير رو هم ارائه مي دادم خوب بود. اول کلاس هم يه بحثي راجع به نظام آموزشي و تحقيقي راه انداختم و دقايقي بعد کاربري کلاس کلاً عوض شد و آخرشم دکتر برگشت گفت: "خوب ميري بالا سخنراني راه ميندازي"

آنچه خطرناک است کثرت افکار نيست زيرا مي تواند سازنده باشد، آنچه خطرناک است و بايد با آن مبارزه شود سطحي ماندن در مقابل عميق بودن است. بنابراين سوال درباره چه خواندن را کنار بگذاريم و ابتدا به چگونه خواندن فکر کنيم.
دکتر کريم مجتهدي
از نام تو عشق را خبر خواهم کرد
با چشم تو بر افق نظر خواهم کرد
اي قافله سالار سحر تا خورشيد
با تو با تو با تو سفر خواهم کرد
قيصر امين پور
|
سلام همشهري |
| نظر ارسالی توسط کاوه در تاريخ February 5, 2008 12:07 PM |
|
عالی بود علی جون .بازم از این کارا کن جیگر |
| نظر ارسالی توسط اناهیتا در تاريخ February 4, 2008 11:24 PM |
|
برو ترك خر |
| نظر ارسالی توسط h در تاريخ January 24, 2008 11:40 AM |
|
دوباره توي گوگل پيدات كردم |
| نظر ارسالی توسط نقطه سر خط در تاريخ January 9, 2008 01:25 AM |
|
خيتي فاز داد,مخصوصا يادآوري 5 سال پيش .مانا باشي علي جون |
| نظر ارسالی توسط farzadmoshiri در تاريخ January 6, 2008 02:58 AM |
|
سلام علي آقا |
| نظر ارسالی توسط حسنعلی زارع در تاريخ January 5, 2008 02:43 PM |
|
سلام |
| نظر ارسالی توسط masoud در تاريخ January 3, 2008 05:12 PM |
|
سلام ،چطوری استاد ؛ گلایه همیشگی وبلاگم کلا دیوانه شده دستم به سرخی دامانت. البته در مورد آبگوشت من هستم. |
| نظر ارسالی توسط احسان در تاريخ January 1, 2008 01:24 AM |
|
سلام |
| نظر ارسالی توسط rahgozare eshgh در تاريخ December 30, 2007 12:14 PM |