صفحه اصلي
نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد / آواره عشق ما آواره نخواهد شد
اگر نه باده غم دل ز ياد ما ببرد / نهيب حادثه بنياد ما ز جا ببرد


يكشنبه 18 آذر 1386
باز از شراب دوشین در سر خمار دارم / وز باغ وصل جانان گل در کنار دارم





باز از شراب دوشين در سر خمار دارم
وز باغ وصل جانان گل در کنار دارم
سرمست اگر به سودا برهم زنم جهاني
عيبم مکن که در سر سوداي يار دارم
ساقي بيار جامي کز زهد توبه کردم
مطرب بزن نوايي کز توبه عار دارم
سيلاب نيستي را سر در وجود من ده
کز خاکدان هستي بر دل غبار دارم
شستم به آب غيرت نقش و نگار ظاهر
کاندر سراچه دل نقش و نگار دارم
موسي طور عشقم در وادي تمنا
مجروح لن تراني چون خود هزار دارم
رفتي و در رکابت دل رفت و صبر و دانش
بازآ که نيم جاني بهر نثار دارم
چندم به سر دواني پرگاروار گردت
سرگشتهام وليکن پاي استوار دارم
عقلي تمام بايد تا دل قرار گيرد
عقل از کجا و دل کو تا برقرار دارم
زان مي که ريخت عشقت در کام جان سعدي
تا بامداد محشر در سر خمار دارم



اگه خدا و بندش قبول کنه اين هفته پروژه خوشه بندي فازي رو تحويل ميدم. ولي از اون روزه که پيله کرد به بچه ها و يکي يکي ميچزونتشون، ديگه چشمم آب نميخوره. نميدونم اين همه توجه و حوصله رو از کجا آورده؛ پس خدا به داد برسه.ارائه بخش بندی تصوير پزشکی خوب شد ولی سیستم ايمنی مصنوعی با 62 اسلايد اینقده پيچيده شد که بچه ها کلافه بشن. این هفته تمرين بيزين رو که تحويل بدم هفته ديگه يه پروژه دارم و یه ارائه که بخش بندی با نروفازی (شبکه های عصبی فازی) اگه به خوبی پيش بره اون وقت توی دی ماه هم آخرين ارائه این ترم واسه يادگيری ماشين انجام ميشه. حالا کلی سرت شلوغه و تمرين و پروژه ريخته سرت و تو سايت نشستي داري حرص ميزني چند تا مقاله جديد پيدا کني که استاد تاييدش کنه! ميبيني کناريت يکي از ارشداي مديريت راجع به سرچ کردن سوال ميکنه ! اطلاعات اين بشر از کامپيوتر و اينترنت اينقدره تلق تلوقه که در ادامه پشيمون ميشي از واژه ها و تکنيک هايي که داري بهش ميگي. خودش که حاليش ميشه چقدر خنگه ميگه : "بچه ها آدرس يه سايتي دادن جستجوي فارسي داره" يه نيگاهي که ميندازم ميبينم آدرس سايت مرکز ملي اسناد و مدارکه . اينقدره گيجه که وقتي چيزي پيدا نميکنه به جاي اينکه محدود تر کنه، کلمه اضافه ميکنه . با يه کمي تغيير يه فهرست چندتايي باز ميشه اوليش يه سند پژوهشي از سال 58 و آخريشم 74. تا همون اوليو ميبينه ميگه همين خوبه ها ! ميگم اين که مال عهد بوقه با پر رويي تموم ميگه: "مهم نيست"! اصلاً خجالت نميکشه اسمشو گذاشته کار تحقيقي و پژوهش. اون وقت با ابروهايي گره خورده برميگردم و به کارام ادامه ميدم. بزنم به تخته ديگه آشپزي و ظرفشويي من و امير داره به يه جاهاي خوبي ميرسه ولي خدا آخر و عاقبتشو به خير کنه. و شب نخوابي ها و زياد بودن کارا داره به عادت تبديل ميشه. فکرشو بکنين اگه به يکي يه کاميون سيگار بدن اصلاً طرفش که نميره فرارم ميکنه ولي اگه روزي يه دونه بهش بدن پيش خودش ميگه بابا يکي که چيزي نيست چون که حالت اول اوج فاجعه رو ميتونه تصور کنه و بفهمه چي شد ولي توي حالت دوم چون تدريجي پيش ميره اصلاً چيزي حس نميکنه حالا تصورشو بکنين اگه يه درسي يا پروژه اي يواش يواش انجام بشه اصلاً مشکلي نداره ولي اگه يهو جم بشه تازه ميفهمي که چه لقمه بزرگي قراره شب تا صبح خفت کنه. در يک حرکت نوستالژيک ريش گذاشتم شايد چند روز ديگه چيزي جز سيبيل باقي نمونه. راستي حاج آقا هيچکس هم از پادگان زنگ زد و اعلام حضور نمود تا به برو بچ (علي الخصوص مهدي تيک و پرپري) سلامشو برسونم.



بازار سنتي همدان


دير زمانيست نخوابيده ام
با دل بيدار تو را ديده ام
حال مرا نوبت پرواز شد
هر نفسم نقطه آغاز شد
باور دنيايي دل بسته شد
اين دل دلسوخته وارسته شد
ساقي من جام شبم بر گرفت
قصه مستي من از سر گرفت
ساز سحر دست نوازش گرفت
ياد تو با من سر سازش گرفت
کيست چنين مي بردم سوي دوست
مي کشدم هر طرفي بوي دوست
واي که اين عطر حضور تو بود
عطر تو شايد ز عبور تو بود
دير زمانيست نخوابيده ام
با دل بيدار تو را ديده ام
ليلي گلزار

هميشه فكر مي كردم از عشق مردن يك تعبير شاعرانه است. آن روز بعد از ظهر وقتي بي گربه و بي او به خانه برگشتم برايم ثابت شده بود كه مردن از عشق نه تنها ممكن است بلكه خود من پير و بي يار داشتم از عشق مي مردم. اما در عين حال فهميدم كه عکس آن هم حقيقت معتبري بود. لذت اين غم را در دنيا با هيچ چيز عوض نمي کردم. بيش از پانزده سال سعي کرده بودم اشعار لئوپاردي را ترجمه كنم و فقط آن روز بعدازظهر بود كه عمق آن ها را دريافتم: واي برمن، اين عشق است، اين چنين خانمان برانداز.
قسمتي از کتاب Memories of my melancholy whores نوشته آخر Gabriel Garcia Marquez





اون روز 2 ساعت زودتر از روزهاي دوشنبه ديگه دانشگاه رو ترک ميکرد، سر راهش يه کتاب جديد هم خريد و طبق عادت هميشگي صفحه اولش اسم و تاريخ نوشت و مناسبتي که اون روز داشت. برگ زردي هم از چنار پير کنار خيابون کند و لاي کتاب گذاشت. باد پاييزي شديدتر شده بود و صورتشو با خاک و خزان اذيت مي کرد. به ناچار عينک مطالعشو به چشم زد، ولي حتي اون عينک هم براش کلي خاطره به همراه داشت. همه جور فکري توي سرش در جريان بود، گريزي براي اون چيزي که توي ذهنش ميگذشت حتي حرفها و سرانجامي که تا دقايقي بعد متصور بود براش، وجود نداشت. يه بسته مارلبرو قرمز هم گرفت. ولي تيرگي دود به تيرگي ذهن مغشوشش نبود. ياد اولين بار افتاد که با بهناز به يه مسافرت رفته بودن، اونم چه مسافرتي ؟ يه اردوي دانشجويي واسه بازديد از معماري شهر يزد. اولين باري که همه چي به خودش شکل جدي ميگرفت. اون اردو اگه واسه همه يه تجربه درسي بود درس بزرگتري واسه ميلاد و بهناز داشت. در اون شبهاي کويري با ماه 3 تايي به صحبت مينشستن و با ناگفته هايشان شب را صبح مي کردن. دکتر ميرکي از خيلي قبلتر خبر داشت که شاگردش به عشق مبتلا شده و توي اون اردو بهش خيلي سخت نميگرفت... باد شديد و سردي هوا باعث نشده بود که سوار تاکسي بشه ميخواست بيشتر قدم بزنه و فکر کنه، اصلاً تمرکز نداشت سرنوشت به قسمتي رسيده بود که ميلاد آروز ميکرد هر اتفاقي بيفته ولي لحظات بعدي اتفاق نيفته. خيلي دلش ميخواست اينا همه خواب باشه تا يکي بياد بيدارش کنه يا يکي از پشت صحنه بهش کات بده ولي از هيچ کدوم از اينا خبري نبود. از کنار پاساژ علاءالدين و سروصداي موبايل فروشيها که گذشت ناخودآگاه ياد اون شب کذايي افتاد که آخرين اردوي دانشجويي رو با بهناز از طرف دانشگاه به شمال رفته بودن و اون سال اولين سالي بود که اتوبوس دختر و پسرا جدا شده بود و دکتر ميرکي هم خونه نشين. وقتي اون شب توي اون مه شديد توي مسير برگشت اتوبوس دخترا گم شده بود، هيچ کسي حال ميلاد رو نداشت. موبايل هايي که جز گفتن "مشترک مورد نظر در دسترس نميباشد" جمله ديگه اي بلد نبودن. اون شب چقدر بين پليسراه هاي مسير دنبال يه اتوبوس قرمز گشتن ولي خبري نبود. اون شب يکي از بدترين لحظات زندگيش رقم خورده بود، بي خبري از يه طرف و نگرانيهايي که از ذهنش ميگذشت، "يعني اگه بهنازو ديگه هيچ وقت نبينم" يا "من که بدون اون ميميرم" ذهنياتش اينقدر بد بود که اون شب واسه خودش نقشه خودکشي ميکشيد. يه لحظه بدون بهناز رو نمي تونست تصور کنه. اون شب خيلي براش سخت گذشت و از موبايل ها و دنياي ارتباطات هم کاري بر نيومد ولي اون شب هر چي بود به خير گذشته بود و حالا چند ماهي از اون موقع ميگذشت. کاش همون شب ميدونست که چه اتفاقات بدتري در انتظارشونه. بوق بوق يه 206 آلبالويي اونو ياد خواب بهناز انداخت. بهناز خواب ديده که جشن نامزدي گرفتن و توي يه 206 آلبالويي با هم نشستن و ... اما تا لحظاتي بعد قرار بود کافه نادري شاهد يکي ديگه از تلخ ترين اتفاقات و یه خداحافظي باشه. بي درنگ وارد کافه شد و مستقيم به سمت ميز سمت چپ کنار پنجره رفت. پايه صندلي هم اون روز به ميلاد غر ميزد. يادش افتاد اولين باري که با بهناز اومده بودن اونجا، بهناز بهش گفته بود: "فکر ميکردي شايد روي همين صندلي که نشستي يه روز صادق هدايت نشسته باشه". آلفرد که اومد سراغش از رنگ و رخ ميلاد همه چي رو ميتونست بخونه . ميلاد گفت: "تلخ ترين قهوه اي رو که ميتوني درست کني امروز برام بيار". کيفش يه کم خيس شده بود با احتياط يه پاکت نامه سفيد بيرون آورد و نيگاهي بهش انداخت. بي اختيار اشکاش جاري شد و يه قسمت از پاکت، چروکي به خودش گرفت. صورتشو تميز کزد و قهوه رو يهو سر کشيد و چشمانش به سمت در دوخته شد. لحظاتي بعد بهناز وارد شد، با هميشه کلي فرق داشت نرم نرمک و آهسته! انگار تو اومدنش شک داشت، از لبخند هميشگي و چهره بشاش و اون روسري ارغوانيش خبري نبود چشماي قرمزش از دور هويدا بود. بهناز که سر ميز رسيد نگاه هاشون به هم قفل شد ولي اينقدري طول نکشيد که اشکاشون نوازشگر صورتاشون شد. ميلاد گفت : "مگه به هم قول نداده بوديم..." مسير قطار روزگار اون روز از 2 ايستگاه مختلف ميگذشت و چاره اي جز جدايي اون دو تا نبود. همه جوره فکرشو کرده بودن ولي بالاتر از سياهي رنگي نبود. دستاي هم رو گرفتن و لحظات آخر رو با هم گريستن... ولي چاره نبود ميلاد بلند شد با چشماش به نامه و کتاب اشاره کرد و با صداي بريده بريدش گفت : "هر وقت تنها و آروم بودي اينو بخون" چشماشو بست و دوان دوان از کافه خارج شد. " لحظه گذراست و خاطره ماندني ، و من بودو نبود و عشق و ابديت را به نگاهي مي فروختم اگر خاطره گذرا ميشد و لحظه ماندني "





خداحافظ گل لادن تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي‌شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب‌هاي تو در تو خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي‌باره از هر سو
خداحافظ گل مريم گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي‌دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي‌دوني
تو اين روياي سر در گم خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه‌اي بودي تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه كه باروني نمي‌تونه
طلسم بغض و برداره از اين پاييز ديوونه
بابك صحرائي


The road not taken
Two roads diverged in a yellow wood
And sorry I could not travel both
And be one traveler, long I stood
And looked down one as far as I could
Then took the other, as just as fair,
And giving perhaps the better claim,
Because it was grassy and wanted wear,
Though as for that the passing there
Had worn them really about the same,
And both that morning equally lay
In leaves no step had trodden black
Oh, I kept the first for another day !
Yet knowing how way leads on to way,
I doubted if I should ever come back.
I shall be telling this with a sigh
Somewhere ages and ages hence:
Two roads diverged in a wood, and I -
I took the one less traveled by,
And that has made all the difference.
Robert Frost

جواب خدا به فقرا خوشبختي هاي کوچيک کوچيکه! وقتي گرسنه اي يه لقمه نون خوشبختيه! ميدوني، وقتي تشنه اي يه قطره آب خوشبختت ميکنه وقتي خوابت مياد يه چرت ميزني خوشبخت عالم ميشي ! تو براي اينکه خوشبخت بشي بايد يه چيزيو از دست بدي نه اينکه بدست بياري ! خوشبختي يه خط نيست، خوشبختي يه مشتي از لحظاته ميدوني لحظه اي که ميخندي. درسته اين لحظات مثل نقطه هاي ريز ريزن ولي وقتي به هم نزديک ميشن يه خط درست ميکنن. من فک ميکنم فقرا خيلي خوشبختن تا اون آدمايي که مثلاً مثل ما فکر ميکنن به انتهاش رسيدن اون وقت مردم فک ميکنن خدا چرا پول دارا رو بيشتر دوست داره ؟ پس چرا فقرا رو آفريده ولي من فک ميکنم فقرا خيلي خوشبختن خدا بيشتر دوسشون داره خدا فقرا رو آفريده که با چيزاي کوچيک کوچيک خوشبختشون کنه
قسمتي از ديالوگ لونا در فرياد مورچه ها فيلم آخر محسن مخملباف





چون بعداً نميرسم از حالا ميگم:
يلداتون گرم و پرنشاط



نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ يكشنبه 18 آذر 1386


عالي بود
ببخشيد واسه اين پستت دير سر زدم
در گير مشكلاتي بودم
باي

نظر ارسالی توسط r در تاريخ December 30, 2007 12:22 PM
 

پسر طلا مي خامت . قزوين مواظب خودت باش .

روبات بچه ميتوني بسازي ؟

نظر ارسالی توسط mamad در تاريخ December 26, 2007 01:32 PM
 

آسمان که بکوبد سرش را زمین..فکرمی کنی چه اتفاقی می افتد.... / انگورمی شود لهستان

پاهایم شروع می کنند به فراموشی / پروانه ی که درشکمم زندگی می کند

سقط می شود

همیشه فکرمی کردم ستاره ها دکمه های پیراهن دختری هستند

که من عشق تعارفش کرده بودم

باید مواظب باشم/ به راه راست بروم

نظر ارسالی توسط ناما جعفری در تاريخ December 21, 2007 10:24 AM
 

ali joon kheyli kheyli kheyli... ghashang bood koli hal kardam khundam axatam ke mahshar bood kolan in dafe kheyli bahal bood movafagh bashi montazere postaye badit hastim

نظر ارسالی توسط mehdi در تاريخ December 20, 2007 12:52 PM
 

حالا ماهيتت رو فاش كن ...
ما كه ميدونيم قزويني هستي ...!

از عكس اون " پسر بچه " خوشگل ميشه تشخيص داد ... چه علاقه وافري داري به پسر بچه ها !!!

واي خدايا چه قدر نازن ايد دو تا بچه ...

مواظبشون باش .... نازن ...

يلداي شما هم مبارك باشه .............

نظر ارسالی توسط جیغ بنفش در تاريخ December 15, 2007 11:09 AM
 

حالا ماهيتت رو فاش كن ...
ما كه ميدونيم قزويني هستي ...!

از عكس اون " پسر بچه " خوشگل ميشه تشخيص داد ... چه علاقه وافري داري به پسر بچه ها !!!

واي خدايا چه قدر نازن ايد دو تا بچه ...

مواظبشون باش .... نازن ...

يلداي شما هم مبارك باشه .............

نظر ارسالی توسط جیغ بنفش در تاريخ December 15, 2007 11:08 AM
 

واي ي ي چه ناناز بود ..........
اون دختر بچه ... كي بود ؟

مرسي كه اومديد ...خوشحالم كرديد ...

قزوين هوا سرده...

راستي ميدونستي تو بهار چرا هميشه قزوين خلوته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.
.
.
.
.
.
.
چون تو رشت برنج كاريه ..............!!!


بخشيد .................

نظر ارسالی توسط جیغ بنفش در تاريخ December 15, 2007 01:09 AM
 

سلام وبلاگ بسیار زیبایی دارین
به خوش سلیقگیتون تبریک میگم
مخصوصا اون عکس دختر بچه ی توپولو
خیلی "خدای من" بود!
بهتون لینک دادم
موفق باشيد

نظر ارسالی توسط غریبه در تاريخ December 14, 2007 05:30 PM
 

در مورد دیالوگ فیلم فریاد مورچه ها، اصلا موافق نیستم.
اول اینکه خدا فقر رو نیافرید... این ما انسان ها هستیم که فقیر و غنی رو میسازیم. دوم اینکه فقیر خوشبخت نیست. این کلام ماهایی هست که فقیر نیستیم و برای راضی کردن کردن خودمون، برای ندیدن فقیرها و برای گذشتن از کنارشون این حرف ها رو میزنیم.حقیقت اینه که فقیر خوشبخت نیست چون اگه یک لقمه نون هم گیرش بیاد با دل خوش از گلوش پایین نمیره، چون واهمه یک ساعت بعد رو داره که ممکنه اون یک لقمه گیرش نیاد، اگه یه چرت بزنه با خیال راحت نیست چون ترس و اضطراب ساعات بیداری راحتش نمیذاره..... خلاصه که آقا از نظر من این فقط و فقط یک دیالوگ هست. تو فیلمه، واسه یک عده که بشینند و تماشا کنند و کف بزنند ... اما وقتی میای تو دنیای واقعی، اینا فقط حرفه باور کن......

نظر ارسالی توسط negar در تاريخ December 9, 2007 11:34 AM
 

من عاشق این شعر هستم.... دیر زمانیست نخوابیده ام/ با دل بیدار تو را دیده ام.... این شعر مال یکی از آهنگ های خواننده محبوب من فرمان فتحعلیان هست.... البته آلبوم این کار هنوز به بازار نیومده من توی آخرین کنسرتش شنیدم. ولی 3 تا آلبومش در بازار هست . من بازم از شعرهای کارای فرمان تو وبلاگم دارم کارای قشنگی هستند اگه دوست داشتی برو بخون.

نظر ارسالی توسط negar در تاريخ December 9, 2007 11:15 AM