صفحه اصلي
جامی و بتي و بربطي بر لب کشت / اين هر سه مرا نقد و ترا نسيه بهشت
نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد / آواره عشق ما آواره نخواهد شد

آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا
بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا
نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر ميخواستي حالا چرا
عمر مارا مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا
نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا
وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند
در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا
شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر
راه عشق است اين يكي بي مونس و تنها چرا
شهريار

هميشه اول مهر با خودش کلي حال و هوا و خاطره داره! تلخ به خاطر تموم شدن روزهاي داغ بي انتها، بازي هاي دسته جمعي با برو بچ محله، فوتبال با توپ پلاستيکي 2 لايه ، تيله و تشله بازي و کوچکتر هم که بوديم قايم موشک بازي با دختر همسايه يا تماشاي کارتون هاي تکراري و جور واجور تلوزيون. شيرين به خاطر يه شروع تازه، خريد چيز ميز جديد از لباس و کيف و مداد و ...، ديدن دوستا و پيدا کردن دوستاي جديد. اما سال 72 با سال هاي ديگه خيلي فرق داشت! آخه دقيقاً 31 شهريور به يه خونه جديد اسباب کشي کرديم (حالا از اون همه روز خدا چرا اون روز آقا جونم ميدونه!) يادم نيست توي اون شلوغي اسباب و اثاثيه چه جوري لباس و کيف و مداد پيدا شد. يه شلوار لي با 2 تا تيکه وصله شده به زانو پام بود و يه پيراهن سفيد که درامتداد دکمه هاش يه تور زيگزاگ دوخته شده بود(به سبک پيراهن دونگاي برزيلي يا مارتين اسکورسيزي توي جشن اسکار 2007) تنم بود و با يه کيف چمداني تريپ کارمندهاي اداري دهه 50-40 راهي مدرسه شدم. اون سال ها هنوز از مدارس نمونه مردمي و غيرانتفاعي خبري نبود پس من هم مثل بقيه بچه هاي شهر 5 سال ابتدايي رو توي همون مدرسه استقلال گذروندم. روال روزهاي اول مدرسه (هفته اول معمولاً) اين بود که هر کي وارد راهرو مدرسه ميشد وارد کلاسي ميشد تا بعد با خوندن اسم ها توسط معلمين جدا بشن و به اصطلاح کلاس بندي بشيم. اون سال قرار بود کلاس چهارمي بشم و براي اولين بار يه معلم مرد سر کلاس مي ديدم. آقاي بهادربيگي با سري کچل و براق و تکه موهاي خاکستري برآمده از پشت گوش، با يه عينک گرد دور مشکي ته استکاني و ايروهاي تيز مثل عمو جغد شاخدار، چهارشانه و قدي بلند با يه شلوار قهوه اي لوله تفنگي و يه کت قديمي کرم رنگ پشت ميز نشسته بود و طبق معمول تا دو سه هفته اول که از کتاب و دفترهاي دولتي خبري نبود، از خودش يه چيزايي بلغور ميکرد و به خورد اين جماعت مشتاق مي داد. اولين مسئله اي که برامون خوند يه چيزي بود که توش "انسان بالغ" داشت و منم توي دفترم نوشته بودم "انسان عالق"! نمي دونم کدوم شير پاک خورده اي کنار دست من بود که ندا برآورد: "آقا اجازه فلاني نوشته انسان عالق.." و من خدا بي خبر يهو يه سايه سنگيني رو حس کردم، لحظاتي بعد گوش من در دست بهادربيگي بود به طوري که ناخن شصت سياه و گنده ي زمختش رو تا فيها خالدون کرده بود توي گوش کوچيک و نازنين من و فشار مي داد تا به سمت جلوي کلاس روانه کنه، و اشک و ناله و التماس من براي گريحتن از درد و تنبيه و از اون بدتر بوي دهنش موقعي که داشت مثلاً روبروم از من قول مي گرفت که درس بخونم و اينا! زنگ تفريح امير يادگاري با دارو دسته اش اومدن سراغم و شروع کردن به مسخره کردن و اتهام به عنوان "بچه ننه"، پس دعوايي مدرسه اي در گرفت و لباس هاي تميز و نو، رنگ خاک به خود گرفت و خون از دماغ من بر آمد و پيراهن قرمزي به خود گرفت و باقي ماجرا جلو دفتر مدرسه با جمله تکراريه "ديگه تکرار نشه" و "قول بده اين دفه آخرت باشه..." آقاي يزدان حل، و راهي کلاس شديم. ديگه سر کلاس نفسم در نميومد تا اينکه آقاي رحماني با قدي کوتاه و صورتي نمکين با پيراهن سفيد و کتي خاکستري با چهارخونه هاي ريز و يه شلوار اتو کشيده با يه برگه که اسم بچه هاي کلاس چهارم 2 بود، وارد کلاس شد و يکي يکي اسم هايي رو مي خوند، پس نفسها تو سينه حبس بود و توي دلم خدا خدا ميکردم که فرشته نجات من رسيده باشه و همينم شد، از جام که بلند شدم با نگاهي حق به جانب با چند نفر ديگه از بچه ها به سمت آقاي رحماني رفتم. کلاس ما طبقه دوم بود، دقيقاً روبروي کلاس آقاي فرجي. از پنجره اين کلاس زمستونها ميشد منظره برفي حياط رو تماشا کرد و با گلوله هاي برفي بچه هاي توي حياط رو نشونه گرفت و خيلي راحت قايم شد تا کسي نفهمه کي بوده. نيمکت رديف اول و وسط، کنار اسفندياري و مرادي پسند يکي از بهترين نيمکت ها بود که کمتر لباس و کيف و انگشتان رو زخمي ميکرد. جلوي ميز آقاي رحماني، يه بخاري نفتي هم بود. صبح ها از سرماي کلاس يخ ميکرديم و تا آقاي جوادي مستخدم مدرسه ميومد نفت پر کنه و بخاري رو روشن کنه با اون دست هاي سرد و کوچيک کلي املا نوشته بوديم. اکثر وقتا زنگ تفريح دوم و سوم بچه ها با بخاري ور ميرفتن و بخاري شعله ور ميشد تا کاپشن هاي اون سالها که نازک و از جنس پشم شيشه بود به آبکش تيديل بشه. آقاي رحماني توي جيب چپ کتش يه شيلنگ طوسي 40 سانتي داشت، کافي بود که اون عقب کلاس 46 نفري از نادري يا خليلي بويي متراوش بشه تا آقاي رحماني با شيلنگ اونا رو سياه و کبود کنه، اما بختياري جزء کسايي بود که اين جور وقتا شلوارش زودتر از صورتش خيس ميشد. يه روز زير آفتاب توي حياط، سر صف، آقاي يزدان، مدير مدرسه با اون قد کوتولش داشت مثلاً برامون سخنراني ميکرد و ما هم مثل هر روز خدا مجبور بوديم که گوش بديم با اينکه گوش نميکرديم، همين جوري با جلوييم صحبت ميکردم و همزمان يه انگشت ديگم هم توي دماغم به پردازش هاي موازي مشغول بود که ناگهان از پشت يه ضربه لگد محکم توي باسن کوچولوم رو حس کردم که منو يکي دو متر به جلو پرت کرد و در ادامه هم جلوييم و جملات بعدش: "کره خر مگه نگفتم سر صف خفه شين... " بله، ابراز احساسات آقاي هوشيار ناظم مدرسه با اون سبيل هاي چخماغيش بود...

اين روزا عادت همه رفتن و دل شكستنه
درد تموم عاشقا پاي كسي نشستنه
اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه
گرداي رو آينه ها فقط غم زندگيه
اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه
مشكل بي ستاره ها يه كم ستاره چيدنه
اين روزا كار گلدونا از شبنمي تر شدنه
آرزوي شقايقا يه شب كبوتر شدنه
اين روزا آسمونمون پر از شكسته باليه
جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه
اين روزا كار آدما دلهاي پاك رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به ديگري سپردنه
اين روزا كار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترين بهانشون از هم خبر نداشتنه
اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفاييه
جرم تمومشون فقط لذت آشناييه
اين روزا توي هر قفس يكي دو تا قناريه
شبها غم قناريها تو خواب خونه جاريه
اين روزا چشماي همه غرق نياز شبنمه
رو گونه ي هر عاشقي چند قطره بارون غمه
اين روزا ورد بچه ها بازي چرخ و فلكه
قلباي مثل دريامون پر از خراش و تركه
اين روزا عادت گلها مرگ و بهونه كردنه
كار چشماي آدما دل رو ديونه كردنه
اين روزا كار رويامون از پونه خونه ساختنه
نشونه پروانگي زندگي ها رو باختنه
اين روزا تنها چارمون شايد پرنده مردنه
رو بام پاك آسمون ستاره رو شمردنه
اين روزا آدما ديگه تو قلب هم جا ندارن
مردم ديگه تو دلهاشون يه قطره دريا ندارن
اين روزا فرش كوچه ها تو حسرت يه عابره
هر جا يكي منتظر ورود يه مسافره
اين روزا هيچ مسافري بر نمي گرده به خونه
چشاي خسته تا ابد به در بسته مي مونه
اين روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پر زدن و نموندنه
اين روزا درد آدما فقط غم بي كسيه
زندگيشون حاصلي از حسرت و دلواپسيه
اين روزا خوشبختي ما پشت مه نبودنه
كار تموم شاعرا فقط غزل سرودنه
اين روزا درد آدما داشتن چتر تو بارونه
چشماي خيس و ابريشون همپاي رود كارونه
اين روزا دوستا هم ديگه با هم صداقت ندارن
يه وقتا توي زندگي همديگر و جا مي ذارن
جنس دلاي آدما اين روزا سخت و سنگيه
فقط توي نقاشيا دنيا قشنگ و رنگيه
اين روزا جرم عاشقي شهر دل و فروختنه
چاره فقط نشستن و به پاي چشمي سوختنه
اسم گلا رو اين روزا ديگه كسي نمي دونه
اما تو تا دلت بخواد اينجا غريب فراوونه
اين روزا فرصت دلا براي عاشقي كمه
زخماي بي ستاره ها تشنه ياس مرهمه
اين روزا اشك مون فقط چاره ي بي قراريه
تنها پناه آدما عكساي يادگاريه
اين روزا فصل غربت عشق و يبدهاي مجنونه
بغضاي كال باغچه منتظر يه بارونه
اين روزا دوستاي خوبم همديگر رو گم ميكنن
دلاي پاك و ساده رو فداي مردم ميكنن
اين روزا آدما كمن پشت نقاب پنجره
كمتر ميبيني كسي رو كه تا ابد منتظره
مردم ما به همديگه فقط زود عادت مي كنن
حقا كه بي وفايي رو خوب هم رعايت ميكنن
درسته كه اينجا همه پاييزا رو دوست ندارن
پاييز كه از راه ميرسه پا روي برگاش مي ذارن
اما شايد تو زندگي يه بغض خيس و كال دارن
چند تا غم و يه غصه و آرزوي محال دارن
اين روزا بايد هممون براي هم سايه باشيم
شبا يه كم دلواپس كودك همسايه باشيم
اون وقت دوباره آدما دستاشون رو پل ميكنن
درداي ارغواني رو با هم تحمل مي كنن
اگه به هم كمك كنيم زندگي ديدني ميشه
بر سر پيمان مي مونن دوستاي خوب تا هميشه
اما نه فكر كه ميكنم اين كار يه كار ساده نيست
انگار براي گل شدن هنوز هوا آماده نيست
مريم حيدرزاده

ديگه اکثر بچه ها فهميده بودن که سعيد بدجوري عاشق نگاره. اينو حتي از همون روزهاي اول هم ميشد فهميد که حسابي رفته بود تو نخ. ولي اين وسط فريد بدجوري موش مي دووند. سعيد بچه ي صالح آباد بود و نگار بچه ي پاسداران تهران، باباي سعيد يه معلم ساده بود و باباي نگار مهندس برق بود و توي وزارت نيرو يکي از پشت ميزي هاي کله گنده بود. تنها نقطه مشترکشون اين بود که هردو شون برق بوعلي سينا قبول شده بودن. تازه نگار توي انتخاب رشتش اشتباه کرده بود وگرنه بر طبق معادلات خودش و ساير دوستاش بايد الان ميم شيمي (شريفيا به مهندسي شيمي ميگن ميم شيمي) ميخوند. پس نگار 2 ترم بيشتر نموند و توي اين مدت روز به روز عشق سعيد بيشتر ميشد. بعد از اينکه اولين بار نگار رو توي کلاسشون ديده بود ديگه يه جوري شده بود، کنار پنجره رديف دوم يه دختر سفيد و لاغر تفريباً قد بلند و اندامي با کمي آرايش با يه دماغ بزرگ با يه مقنعه خاکستري و مانتوي سبز و کفش مشکيه لاکوست نشسته بود تا با لبخند و خنده هاش دل سعيد رو بد جوري بلرزونه. با هر نگاه سعيد نقشي در دلش امتداد ميبست. سعيد هم با يه شلوار کرم خانواده که 2-3 تا پيلي داشت با يه پيراهن بنفش که رو شلوارش انداخته بود. سبيلي که تو صورتش پيدا بود و ريشهاي زمخت و کج و ماوج. مامان بارها بهش گفته بود که مواظب باش بعضي از اين دخترا آدمو جادو ميکنن. انگاري مامان راست گفته بود و سعيد جادو شده بود. آخر کلاس موقع حضور و غياب به تک تک اسمها دقيق شد تا بفهمه اسم اون دختري که جادوش کرده چيه! چند روزي گذشت و روز به روز سعيد مجنون تر ميشد تا اينکه يه شب توي خوابگاه پيش امير خيلي خصوصي ماجرا رو تعريف کرد، امير به اون کلي خنديد و از تجربه هاي قبل از دانشگاه و الانش واسه سعيد گفت. اون شب بچه هاي اتاق هم ماجرا رو فهميدن و واسه تفريحشون کلي خوراکي مختلف به خورد سعيد بيچاره دادن. صبح هم که سعيد بيدار شد بره دستشويي بچه ها روي تشک تختش يه کم آب ريختن و مسخره بازي تا شب ادامه داشت. سعيد ديگه بدجوري شيدا شده بود و کاريش نميشد کرد. شب تو اتاق بچه ها هم فکري کردن و سعيد خجالتي قرار شد فردا احساساتشو واسه نگار بيان کنه. دقايقي بعد مسعود با يه ژيلت بالاي سر سعيد ظاهر شد و گفت هر جور شده بايد سبيلاتو بزني وگرنه نگار بي نگار! امير به موهاي سعيد ژل ماليد و از شکل ساده خارجش کرد. امير هم يه شلوار جين و يه تي شرت نارنجي به سعيد داد و گفت: "فردا اينو بپوش تا سر فرصت ميريم واست ميخريم". قرارشون فردا صبح بين کلاس رياضي1 و فيزيک1 توي محوطه پيش بوفه بود، مسعود بايد ميرفت مريم و آذين رو به يه بهونه اي از نگار دور ميکرد تا امير بتونه سعيد رو پيش نگار ببره و سعيد با نگار صحبت کنه. اون شب امير چند باري نقش نگارو بازي کرد و سعيد حرفهايي که ياد گرفته بودو با حرکات دست و چشم و کلي عشوه تمرين کرد. اون روز صبح سعيد ادکلن زده با تيپ جديد زودتر رفت دانشکده. مسعود و امير که رسيدن ديدن سعيد گوشه محوطه کنار درختا نشسته، سراغش که رفتن ديدن بغض کرده و چشماش قرمز شده. سعيد رو به امير کرد و بريده بريده گفت: "صبح قبل از کلاس با نگارو با فريد ديدمش که با هم صحبت ميکردن..." امير خنديد و زد تو سره سعيد گفت: "خره حرف ميزنه که بزنه هنوز که مخشو نزده...نگار ماله هر کيه که با عرضه تر باشه...از حالا بايد فکر سفر رو هم بکني" و سعيد گفت: "بابا امير...". همه چي طبق برنامه پيش رفته بود ولي سعيد موقع صحبت کردن به تته پته افتاده بود و چيزاي ديگه گفته بود و راجع به مسائل درسي صحبت کرده بودن و حرف اصلي رو نزده بود. روزها براي سعيد پروانه اي مي گذشت و برگ ريزان پاييز جاي خودش رو به سفيدي زمستان ميداد. تا اينکه تغيير رشته نگار به دانشگاه صنعتي جور شد. از قضا فريد و چند تا ديگه از بچه ها هم واسه علم و صنعت براي ترم بعد مهماني گرفتن. سرخي خرداد به جزوه بازي سعيد و نگار واسه امتحانا و داغي تير به شروعي براي خداحافظي گذشت. روز خداحافظي سعيد با بغضي تلخ بالاخره شماره نگار رو هم گرفت تا توي تابستون با هم در ارتباط باشن. تابستان از شعله هاي عشق سعيد گرما ميگرفت و شبها به چت و روزها به sms بازي ميگذشت. اوايل مهر نگار واسه تسويه حساب اومد دانشگاه، با دماغي عمل کرده که چسبش هنوز مونده بود و بعد از مدتها فرصتي براي اولين ديدار جدي پيش اومد. اون روز براي اولين بار سعيد دست نگار رو گرفت و کلي خيابون گردي کردن و کلي حرفا به هم زدن آخر سر سعيد به نگار يه کادو هم داد. چند روز گذشت بدون اينکه نگار به تلفن هاي سعيد و SMSها و آف هاش جواب بده. تا اينکه بالاخره اون شب سعيد يه SMS با مضموني معصومانه فرستاد و نگار مجبور شد جواب بده: "چند روز بعد از اون ماجرا با همون پسره که گفتم عاشقم بود رفتيم بيرون نمي دونم چه اتفاقي افتاد ولي از هم لب گرفتيم و همديگه رو بغل کرديم فک کنم همين برات کافي باشه ديگه دليلي نميبينم به رابطمون ادامه بديم چند روزي بود ميخواستم اينو بهت بگم... "

Visions are worth fighting for. Why spend your life making someone else’s dreams?
به خدا حافظي تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتي و دلم ثانيه اي بند نشد
لب تو ميوه ي ممنوعه ولي لب هايم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغي همه جا گشتم و گشتم در شهر
هيچ کس هيچ کس اينجا به تو مانند نشد
هر کسي در دل من جاي خودش را دارد
جانشين تو در اين سينه خداوند نشد
خواستند از تو بگويند شبي شاعر ها
عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد
People are often unreasonable,
irrational, and self-centered;
Forgive them anyway.
If you are kind, people may accuse
you of selfish, ulterior motives;
Be kind anyway.
If you are successful, you will win some
unfaithful friends and some genuine enemies;
Succeed anyway.
If you are honest and sincere
people may deceive you;
Be honest and sincere anyway.
What you spend years creating
others could destroy overnight;
Create anyway.
If you find serenity and happiness,
some may be jealous;
Be happy anyway.
The good you do today,
will often be forgotten.
Do good anyway.
Give the best you have,
and it may never be enough;
Give your best anyway.
In the final analysis,
it is between you and God;
It was never between you and them anyway.
Mother Teresa

ويرانه نه آن است که فرهاد فرو ريخت ...ويرانه نه آن است که جمشيد بنا کرد... ويرانه دل ماست ..که باهر نگه تو صد بار بنا گشت دگر بار فرو ريخت
|
movafagh bashi |
| نظر ارسالی توسط hossein در تاريخ November 23, 2007 12:17 AM |
|
سلام |
| نظر ارسالی توسط Farangis در تاريخ November 13, 2007 06:12 PM |
|
سلام علیرضای خوب |
| نظر ارسالی توسط هستی در تاريخ November 10, 2007 08:37 AM |
|
سلام رفيق
|
| نظر ارسالی توسط ra در تاريخ November 8, 2007 09:41 PM |
|
سلام چرا آپ نميكني |
| نظر ارسالی توسط rahgozare eshgh در تاريخ November 5, 2007 03:59 PM |
|
سلام |
| نظر ارسالی توسط یلدا در تاريخ October 27, 2007 08:38 PM |
|
ممنون كه وبلاگ رو خوندين .. يكي دوتا مطلب نوشته بودم كه فعلا از گذاشتنش منصرف شدم .. شايد ديگه طنز ننويسم ( در واقع هجو) |
| نظر ارسالی توسط sahar در تاريخ October 22, 2007 09:03 PM |
|
داستان تلخي بود .. ولي زياد اتفاق ميفته |
| نظر ارسالی توسط sahar در تاريخ October 22, 2007 09:00 PM |
|
ali pesar in che dastne pichideie shoda,hame chi daht barghe ooali,saeede ahsegh,negar,engar ke hame bache boodan va az hame mohemtar bi vafayee dokhtara,manzooreet chi bood hala,alaho alam |
| نظر ارسالی توسط mehdi در تاريخ October 18, 2007 04:14 PM |
|
خيلي عالي بود |
| نظر ارسالی توسط ashena در تاريخ October 15, 2007 02:34 AM |
|
سلام خيلي خاطره قشنگي بود |
| نظر ارسالی توسط rahgozare eshgh در تاريخ October 14, 2007 11:25 PM |
|
نميدونم . اين داستان پندي داشت؟؟ نميدونم. |
| نظر ارسالی توسط taha در تاريخ October 10, 2007 12:29 AM |
|
اینقده اوضاعم وخیمه که واسه کامنت گذاشتنمم کلی غلط املایی دارم.اول نوشتم بعد ارسال کردم بعدم چک کردم ببینم غلط دارم یا نه!میبینی توروخدا؟!تو اینارو به بزرگی خودت ببخش.گول پسر...عجب دورانی بود دوران ابتدایی!یادمه اولین بار کلاس چهارم ابتدایی بود که فهمیدیم خدا لبو واسه چی اختراع کرده اونم وقتی بود که دیدیم آقای ناظم داره با خانوم بهداشت دکتر بازی میکنه)ببین ما زیر دست کیا بزرگ شدیم!( راستی این داستانت شبهه ناک بود بسیار زیاد.سعید کیه؟که برق بوعلی بوده،عاشقم بوده،صالح آبادیم بوده؟هیچ کدام با هم جور درنمیاد.صالح آبادی وعاشق داشتیم ولی عاشق نگار نبود!سعید عاشقم داشتیم که عاشق نگار نبود.حسابی چیز پیچمون کردیا! |
| نظر ارسالی توسط ثنا در تاريخ October 7, 2007 11:09 AM |
|
از همه کس وهمه چی گفتی الا کلاس بندیه قزوین! ...اینروزا حس میکنم بیشتر از قبل تنهام ...تو که بی خدا حافظی رفتی وپشت سرتم نگاه نکردی،پرهام وبقیه هم همین طور هادیم که دفته پیش پهلوانان غیور.حمید سیببیلم که از قبل غیبت صغری داشت!کاش زودتر این دوران مهنت باز تموم بشه زودتر بریم سربازی. |
| نظر ارسالی توسط ثنا در تاريخ October 7, 2007 10:38 AM |
|
هيچ وقت به اين كلاس و نيمكت نمي تونين برگردين ، يادتون باشه نزارين زندگي شما رو بسازه خودتون زندگيتون رو بسازين. روزي كه حسرت اين كلاس و نيمكت رو خوردين بدونين كه زندگيتون رو باختين"jomle dabire shimi be danesh amozash,,, |
| نظر ارسالی توسط ye dost در تاريخ October 6, 2007 11:01 PM |