صفحه اصلي
ز كوي يار مي‌آيد نسيم باد نوروزي / از اين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي
خنك آن قماربازي كه بباخت هر چه بودش / و نماند هيچش الا هوس قمار ديگر


دوشنبه 10 ارديبهشت 1386
من و انکار شراب اين چه حکايت باشد / غالبا اين قدرم عقل و کفايت باشد





من و انکار شراب اين چه حکايت باشد
غالبا اين قدرم عقل و کفايت باشد
تا به غايت ره ميخانه نمی‌دانستم
ور نه مستوری ما تا به چه غايت باشد
زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نياز
تا تو را خود ز ميان با که عنايت باشد
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است
عشق کاريست که موقوف هدايت باشد
من که شب‌ها ره تقوا زده‌ام با دف و چنگ
اين زمان سر به ره آرم چه حکايت باشد
بنده پير مغانم که ز جهلم برهاند
پير ما هر چه کند عين عنايت باشد
دوش از اين غصه نخفتم که رفيقی می‌گفت
حافظ ار مست بود جای شکايت باشد




واسه يه برآمدگي زير گلوم اولين بار تنهايي رفتم سراغ دكتر، بعد از معاينه با اينكه دكتر از سر حدس حرفهايي زد ولي تا چند روز بدجوري روم تاثير گذاشته بود. اون روز رو همراه با غروب سردي توي خيابونها طي كردم و احساسي كه شايد تا به حال بهم دست نداده بود، سراغم اومده بود. به تنها چيزي كه خيلي بهش فكر كرده بودم حالا انگار داشت جدي ميشد و نزديك ميومد ولي من هنوز انتظارشو نداشتم. با يه كم فراموشي يكي يكي به استقبال آزمايشات مختلف و نظريات دكترا مي رفتم. ولي حالا كه همه چي واسه من عادي شده بود از همه بدتر، ديدن چهره هاي مضطرب و نگران و مشوش مامان و بابا بود، خوبيه ماجرا اين بود كه هنوز به هيچ آشنايي نگفته بودم كه شاهد اظهارنظرهاي كارشناسي هم باشم. بلاتكليفي و اثرات دارو و اينجا و اونجا رفتن روي رفتارم تاثير خاصي گذاشته بود، با اين حال خيلي سعي ميكردم موقع ويزيت دكتر يا آزمايش اگه بچه ها كار دارن يا ميخوان قرار اين ور اون ور بزارن محترمانه بپيچونم و گاهاً دست به دامان دروغ هاي شاخدارهم ميشدم. يه بار توي راه پله هاي ساختمان پزشكان پارس، نويد و مامانش رو هم ديديم، از قبل خبر داشتم كه مادر نويد چند سالي هست بيماري سختي داره! اما به 2 هفته هم نرسيد كه با مجيد توي مراسم درگذشت مادر نويد شركت كرديم.هرچي كه توي گردنم بود چيزي بود كه نبايد مي بود. بعد از كشت سلولي معلوم شد كه انگاري از سرطان خبري نيست و سي تي اسكن هم دكترا رو وادار به انجام جراحي مي نمود. اين آخريه با انجام كارهاي فارغ التحصيلي و تسويه حساب سعي داشتم خودمو مشغول نگه دارم. حتي يه كار بهم پيشنهاد شد كه كارفرما توي كرمانشاه بود و يه روز صبح تا عصر رو واسه صحبتهاي اوليه و آموزش مقدماتي اونجا گذروندم ولي وضعيت نا مشخص سلامتي كه داشتم باعث اين شد كه فرداش از ادامه همكاري منصرف بشم. بالاخره بعد از كلي بالا پايين و اين ور اون ور واسه پنج شنبه بهم وقت عمل دادن. البته تا حتي قبل از ورود به اون اتاق سبز و سرد باورم نميشد كه گردنم قراره بره زير تيغ جراحي. توي فيلما زياد ديده بودم كه بعد از بيهوشي خيلي از مريضا ديگه به هوش نميان و براي سالها بيهوش ميمونن، پس تا وقتي كه نورسفيد مهتابي سقف راهرو همراه با جابجايي تختي كه انگاري سوي انتهاي راهرو ميرفت و جمعيتي كه بالاي سرم حركت ميكرد و حرفهاي مبهمي كه ميزدن، فكر ميكردم به يه خواب عميق فرو رفتم(تريپ بيهوشيه Al Pacino توي Carlito's Way ... ).
اين بار ديگه عرفان همراه من شده بود ولي اونم خيلي بيشتر از من اذيت شد چون تا 36 ساعت اول از عمل هيچ گونه تحرك و جابجايي نداشتم (يعني خودمم ميخواستم نميشد). تو اين مدت مامان و بابا خيلي اذيت شدن و من ميديدم و كاري نميتونستم كاري بكنم. توموري كه ازم جدا كرده بودن توي يه بطري پلاستيكي انداخته بودن كه بره واسه آزمايش و رنگ قهوه اي و اندازش كه قد يه تخم مرغ بود رو ميشد تشخيص داد. يواش يواش دوست و آشنا و فاميلي هم كه باخبر ميشدن رو ميشد پاي تخت ديد ولي سر من رو به سقف بود و چشمام فقط تكون ميخورد. تهوع، لرز، درد، سوزش، خستگي، يكنواختي در و ديوار و محيط بيمارستان، شب نخوابي و خودداري پرستارها از مسكن براي مريض،تماشاي فوتبال توي راهرو بيمارستان، ديدن مريضها و آدماي مختلف از قسمتهاي جالب توجه توي بيمارستان بود. به هر حال با گذشت شب ها و روزها و لحظه هاي سخت حالا ديگه آسه آسه دارم به زندگي عادي برميگردم و اون چه كه مسلمه اينه كه چه تلخ و شيرين، چه زشت و زيبا، چه بد و خوب، چه سخت و آسان، چه سفيد و سياه ، چه با من چه بي من، چه با ما و چه بي ما، با عشق و بي عشق... زندگي در جريانه و به راستي كه زندگي زيباست!



ميدان ميشان - پناهگاه دوم




روي علف ها چكيده ام.
من شبنم خواب آلود يك ستاره ام
كه روي علف هاي تاريك چكيده ام.
جايم اينجا نبود.
نجواي نمناك علف ها را مي شنوم
جايم اينجا نبود.
فانوس
در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند
كجا مي رود اين فانوس ،
اين فانوس دريا پرست پر عطش مست ؟
بر سكوي كاشي افق دور
نگاهم با رقص مه آلود پريان مي چرخد.
زمزمه هاي شب در رگ هايم مي رويد.
باران پر خزه مستي
بر ديوار تشنه روحم مي چكد.
من ستاره چكيده ام.
از چشم نا پيداي خطا چكيده ام:
شب پر خواهش
و پيكر گرم افق عريان بود.
رگه سپيد مرمر سبز چمن زمزمه مي كرد.
و مهتاب از پلكان نيلي مشرق فرود آمد.
پريان مي رقصيدند.
و آبي جامه هاشان با رنگ افق پيوسته بود.
زمزمه هاي شب مستم مي كرد.
پنجره رويا گشوده بود.
و او چون نسيمي به درون وزيد.
اكنون روي علف ها هستم
و نسيمي از كنارم مي گذرد.
تپش ها خاكستر شده اند.
آبي پوشان نمي رقصند.
فانوس آهسته بالا و پايين مي رود.
هنگامي كه او از پنجره بيرون مي پريد
چشمانش خوابي را گم كرده بود.
جاده نفس نفس مي زد.
صخره ها چه هوسناكش بوييدند!
فانوس پر شتاب !
تا كي مي لغزي
در پست و بلند جاده كف بر لب پر آهنگ؟
زمزمه هاي شب پژمرد.
رقص پريان پايان يافت.
كاش اينجا نچكيده بودم!
هنگامي كه نسيم پيكر او در تيرگي شب گم شد
فانوس از كنار ساحل براه افتاد.
كاش اينجا- در بستر پر علف تاريكي- نچكيده بودم !
فانوس از من مي گريزد.
چگونه برخيزم؟
به استخوان سرد علف ها چسبيده ام.
و دور از من ، فانوس
در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند.


سهراب سپهري




از روبرو يه پنجره بزرگ و چارخونه چارخونه با رنگ سفيد مشخصه و از پشت اون درخت سرو بلندي رو ميشه ديد كه غرغرش از لرزهاي باد درومده ! بيرون هنوز خيسه و داره بارون ميباره ، در امتداد درخت يه قسمتي از پارك رو هم ميشه ديد. انگشتهاي دست چپم حسابي يخ كرده از امتداد مچ درد خاصي بيرون ميزنه، سرم روي گردن مامانه، بابا دائماً داره قدم ميزنه، يه لحظه ميشينه دوباره بلند ميشينه، دايجون ميگه بابا خيلي صبوره ولي امروز خيلي كلافس... ثانيه هاي ساعت مثل سال داره تكون ميخوره و الان كه 4.45 شده از ساعت 3 اين سوزن كلفت لعنتي توي دست و رگمه. هر از چندگاهي درد شديدتري رو حس ميكنم ولي خوب چاره چيه سيستم نوبتي يعني همين انتظار! جناب دكتر هم به تازگي تشريف آورده. طبق دستور پزشك سي تي اسكن از 10 صبح ديگه چيزي نخوردم و لحظه به لحظه ضعف بيشتري رو حس ميكنم. نسبت به سونوگرافي يه حسن ميشه ديد اونم اينكه خلوت تر بودنش و پيدا كردن جا واسه نشستنه! سونوگرافي كه خيلي شلوغ بود به جز من و 2 تا 3 تا مرد بقيه زن بودن و همه به زبان اصلي (تركي) حرف ميزدن و چيزي متوجه نميشدم، اين جور وقتا شك ميكنم چرا زبان رسمي فارسي انتخاب شده! مريض هايي كه كنار دستم نشستن يه بطري 1 ليتري آب هم منتظرشونه و همه دارن ليوان به دست به سلامتي جمع آب مينوشن تا تموم بشه. يه دختر كوچولو هم با بلوز و شلوار و كفش يك دست صورتي و حتي رنگ سرسوزنش كه به رگ دستش وصله صورتيه هي اينور اونور ورجه وورجه ميكنه و تعجبم از اين همه روحيه و نشاطي كه اون داره ولي اين شور و نشاط اينقدري طول نكشيد چون همين الان همراه با تزريق صداي گريه و اشكش از اتاق كناري ميادش. نميدونم چرا خيلي دوست داشتم منم ميتونستم مثل سحر گريه كنم، اون لحظه نفسهام به سختي ميرفت و ميومد... يه خانوم و آقاي پرستار واسه پيدا كردن رگ اومدن سراغم ولي سوزن زيادي بلند و ضخيمه، چند باري عقب جلو ميكنن تا جا پيدا كنن... آخرش مرده به زنه برميگرده ميگه : "قديما اين سوزنا خيلي تيزتر بود..." پيش خودم فكر ميكنم پيشرفت علم اينا رو به بار آورده يا سودآوري ! ...


آموخته ام ... که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد دنياست.
آموخته ام ... که وقتي عاشقيد، عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود.
آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي .
آموخته ام ... که داشتن کودکي که در آغوش شما به خواب رفته، زيباترين حسي است که در دنيا وجود دارد.
آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت.
آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم .
آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم.
آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي .
آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند.
آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد.
آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان .
آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم.
آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.
آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم .
آموخته ام ... که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي که از شما خواسته مي شود، و زماني که درس زندگي دادن فرا مي رسد.
آموخته ام ... که کوتاهترين زماني که من مجبور به کار هستم، بيشترين کارها و وظايف را بايد انجام دهم .


اندي روني



كارهايي كه آدمها با عشق براي هم انجام مي دهند، هيچوقت فراموش نمي كنند...





نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ دوشنبه 10 ارديبهشت 1386


salam
weblogetoon kheili ghashange
movafagh bashid.az nazaretoon vase sheram mamnoonam
ya hagh

نظر ارسالی توسط maryam در تاريخ May 18, 2007 11:57 AM
 

سلام من هم خیلی چیزها آموختم مثلا آموختم که خیلی چیزها هست که هنوز نیاموختم و خیلی چیزها برای آموختن هست .
.
.
.
.
. آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم ا/ از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم
.
.
.
. من برات آروزی سلامتی و شادابی هر چه زودتر می کنم امیدوارم هر روز بهتر از روز قبل بشی و من برای همه مریضها دعا می کنم تو هم دعاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااکن ‍‍‍
.
.
.
. زندگی زیباست ای زیبا پسند ‍
من خیلی اتفاقی این وبلاگ رو پیدا کردم ولی خدایی قشنگ بود موفق باشی با آروزی موفقیت بشتر
بای

نظر ارسالی توسط سمیه در تاريخ May 17, 2007 08:55 PM
 

سلام اميدوارم هرچه زودتر حالتون خوب بشه
نوشته هاتون خيلي قشنگه
به خصوص اظهار نظرهاتون در مورد دانشگاه(نوشته هاي تير يا خرداد 85)
فقط بهتره يه كم در مورد خانوما عادلانه تر قضاوت كنيد!!!!

نظر ارسالی توسط ye hamdaneshkadei(albate omrani) در تاريخ May 14, 2007 02:26 PM
 

سلام
ايشلا كع حالتون خوبه
ببخشيد دير بهتون سر زدم چون خودمم يه تصادف كردم و مدتي حال و روزم خوش نبود
ولي چه تفاهمي
منم 2 سال پيش يه تو مور خوش خيم تو گلوم بود
خيلي درد داشت
سخت بود 20 روز بيمارستان بعدشم عمل حالا سختيهاي سونو گرافي و سي تي اسكن بماند
بار ها به اتاق عمل رفتم ديگه برام عاديه از بس سختي كشيدم
ولي دركتون مي كنم كه چه سختي كشيديد
اميد وارم هر روز بهتر از ديروز سر حال تر باشيد
شع زيبايي هم در وب نهاديد
موفق باشيد
باي

نظر ارسالی توسط رهگذر عشق در تاريخ May 5, 2007 08:15 PM
 

KASNI KA ESHG MIKARAND ASHK DARO MIKONAND BA ARAZOY SALAMATI VA TOFIG ROZ AFZON ASHG BALAYST KA HAMA KHASTARASH HASTAND

نظر ارسالی توسط BEHZAD در تاريخ May 5, 2007 01:51 PM
 

سلام

كا روان در فكر سوداي بهار

سوز وسرما ز مستان را چكار

نظر ارسالی توسط در تاريخ May 5, 2007 12:17 AM
 

سلام ايشالا كه روزبه روز بهتر ميشي.من كه زياد نميتونم باهات همدردي كنم چون تنها تجربه اي كه از اطاق عمل دارم برميگرده به حدود18سال قبل كه آقا دكتره يه آمپول به ما زدو گفت تا ده بشمرو...بعدازفرداش به ما گفتن آقا دامادوتا مدتها دامن پام بودوبقيه ماجرا...

نظر ارسالی توسط hichkas در تاريخ May 4, 2007 06:30 AM
 

علي جون ازت انتظار نداشتم . ما از رو وبلاگت بايد اين چيزارو خبر دار شيم داداش ؟ من كه داشتم عمل مي كردم كه از يه ماه پيش به همتون گفتم كه . معلومه كه دنيا خيليم كوچيك نيست . اتاق من و تو صد مترم فاصله نداره ولي ...
در اولين فرصت ميام گردنتو بوس ميكنم جيگر( آخه جاي شمشير امام زمانه!!!)

نظر ارسالی توسط فواد در تاريخ May 2, 2007 07:36 PM
 

سلام
وبتون قشنگه
شما يه نفر به اسم فاطمه ميشناسين

نظر ارسالی توسط saedeh در تاريخ May 2, 2007 07:25 PM
 

من فكر كردم دارين شوخي مي كنين! ): واقعاً ببخشيد.خوشحالم كه خطري نبوده.
ايشالا هرچه زودتر رفع كسالت بشه.

نظر ارسالی توسط mirzadeh در تاريخ May 2, 2007 10:51 AM
 

سلام علي كوچولو , گوگولي مگولي آزمايش حتما نتيجه اش خوب مي ياد . انشاالله زود تر رفع كسالت شه.................................

خيلي ما خوامتا .

نظر ارسالی توسط parham در تاريخ April 30, 2007 11:10 AM
 

سلام!
خب من يه كوچولو درك مي كنم چون خودم تا حالا دو بار تو اين اتاق سبز رنگ اما بي روح ! رفتم و بيرون اومدم!! منم درد سوزن هاي كلفت و بوي ماده ي بيهوشي رو با تمام وجود حس كردم. منم نگاه هاي هراسان بابا و مامان رو وقتي بعد از بيهوشي عين بيد مي لرزيدم رو به ياد دارم و تمام اون لحظاتي كه از سر كلافگي مي رفتم تو اتاقم و مي زدم زير گريه ... ولي راست مي گين... هر جور باشه بالاخره مي گذره... معلومه كه هيچي نيست... نيازي هم به نتيجه ي آزمايش و ... نيست... اين نگراني ها هم عاديه... ايشالا زود زود صحيح و سالم و مثل هميشه پر انرژي ببينيمتون ... اين شعر حافظ هم كه آشنا مي زد :)

نظر ارسالی توسط فرنگیس در تاريخ April 30, 2007 09:07 AM