صفحه اصلي
باورم نيست ز بدعهدی ايام هنوز / قصه غصه که در دولت يار آخر شد
كيم من ؟ آرزو گم كرده اي تنها و سرگردان / نه آرامي نه اميدي نه همدردي نه همراهي


پنجشنبه 17 اسفند 1385
شعله ی آتش عشقم منگر بر رخ زردم / همه اشکم همه آهم همه سوزم همه دردم





ميوه بر شاخه شدم
سنگ‌پاره در کف کودک.
طلسم معجزتي
مگر پناه دهد از گزند خويشتن‌ام
چنين که
دست تطاول به خود گشاده
من‌ام!

بالابلند!
بر جلوخان منظرم
چون گردش اطلسي ابر
قدم بردار.
از هجوم پرنده‌ی بي‌پناهي
چون به خانه بازآيم
پيش از آن که در بگشايم
بر تخت‌گاه ايوان
جلوه‌يي کن
با رُخساری که باران و زمزمه است.
چنان کن که مجالي اَندَکَک را درخور است،
که تبردار واقعه را
ديگر
دست خسته
به فرمان
نيست.

که گفته است
من آخرين بازمانده‌ی فرزانه‌گان ِ زمين‌ام؟ ــ
من آن غول زيبايم که در استواي شب ايستاده است
غريق زلالي همه آب‌هاي جهان،
و چشم‌انداز شيطنت‌اش
خاست‌گاه ستاره‌يي‌ست.
در انتهای زمين‌ام کومه‌يي هست، ــ
آن‌جا که
پادرجايي خاک
همچون رقص سراب
بر فريب عطش
تکيه مي‌کند.
در مفصل انسان و خدا
آري
در مفصل خاک و پوک‌ام کومه‌يي نااستوار هست،
و بادی که بر لُجِّه‌ی تاريک مي‌گذرد
بر ايوان بي‌رونق سردم
جاروب مي‌کشد.
برده‌گان عالي‌جاه را ديده‌ام من
در کاخ‌هاي بلند
که قلاده‌های زرين به گردن داشته‌اند
و آزاده‌مَردُم را
در جامه‌های مرقع
که سرودگويان
پياده به مقتل مي‌رفته‌اند.

خانه‌ی من در انتهای جهان است
در مفصل ِ خاک و
پوک.
با ما گفته بودند:
«آن کلام ِ مقدس را
با شما خواهيم آموخت،
ليکن به خاطر آن
عقوبتي جان‌فرسای را
تحمل مي‌بايدِتان کرد.»
عقوبت جان‌کاه را چندان تاب آورديم
آری
که کلام مقدس مان
باری
از خاطر
گريخت !


زنده ياد احمد شاملو - ۱۳۴۹



يه اخلاق گند كه هنوز توي اكثر شهرستانها مثل اینجا ديده ميشه و شايدم توي خيلي از جاها مرسوم باشه. اگه از فضولي و دخالت توي كاراي همديگه (كه ديگه وحشتناك عاديه) بگذريم! اون يكي اينه كه آدما به بعضي از آدما مثل يه مال (جنس) نگاه ميكنن! يعني چه جوري ؟! يعني اينكه اگه پسرشون يا دخترشون كه ازدواج ميكنه، عروس يا داماد حكم يه معامله و يه جنس جديد رو پيدا ميكنه كه بعد از عقد و عروسي و خلاصه همه جور مراسم و سنت و رسمهايي كه زنهاي خاله زنكي دور هم جمع ميشن، عروس ميشه ابزار دست قاين ننه (مادر شوهر يا مادر زن يا به قولي Monster in law) براي ارائه پاره اي فيس و پز كه با خودش ببرتش اين مهموني و اون مهموني يا برعكس واسه داماد و قاين بابا (پدرشوهر يا پدر زن اينجا منظور همون پدرزن) ببره اين ور و اون ور... و خلاصه يه وقت ميبيني توي يه مهموني همه نشستن و هركي داره عروس و دوماد خودشو به اون يكي نشون ميده و ميشه نقل و نبات مجلس، از همه مسخره تر اينه كه هميشه توي اولين مهموني كه همه هستن از بچه اي كه هنوز دندونش نيفتاده تا پيرزن كورزن بي دندون همه از اين جملات قصار استفاده ميكنن : "از عروس خوشت اومد؟"، "از دوماد خوشت اومد؟" ، "عروس چطوريه؟" و ... حالا من چون بيشتر دخترا و عروسها رو ميبينم كه بيشتر مورد ظلم و غضب قرار ميگيرن اونا رو بيشتر ميگم. ميتونين اين جوري فرض كنيد صحنه با يه مهموني شروع ميشه كه مردا يه طرف مجلس رو مبل و صندلي نشستن و با تمام وجود افتادن به جون سيب و پرتقال يا موز و خيار و مشغول صحبت درباره مسائل اقتصادي و...هستند و اون طرف مجلس همه زنها و دخترها با چادرهاي گل گلي نشستن روي زمين و هنوز عروس حضور نداره و حرفها مثل يه توپ از طرف خواهرشوهر شروع ميشه و با پاس كاري هاي عمه و خاله ادامه پيدا ميكنه...حالا توي همين لحظه عروس بيچاره با چادر سفيد گل گلي وارد مجلس ميشه و از همون دقايق اول زير ريزترين و دقيق ترين چشم ها و ذره بين ها قرار ميگيره و خدا نكنه توي اين اولين برخورد آنگسترومي گاف بده... اگه لبخند بزنه يا بخنده ميگن "چه پر رو و بي حيا بود! "، اگه با چند نفر كناريش صحبت كنه و به اصطلاح خوش و بشي بكنه ميگن : "چه خود شيرين و پرچونه س!" ، اگه چادري نباشه يا روسريش ميليمتري پايين بياد و تار مويي عرضه اندام كنه، كه از همون اول بي حجاب و بدحجاب و خراب و مورد غضب الهي قرار گرفته محسوب ميشه و بيا و درستش كن ، يا رنگي در صورتش ديده بشه كه ميگن "زشت بود خودشو درست كرده بود"، اگه جرئت كنه اطرافشو نگاه كنه "بي چشم و رو و هيز" درنظر گرفته ميشه، اگه يه كم اخم داشته باشه ميگن :"نارحته و راضي نيست" ممكنه خوبش اين باشه كه اگه حرف نزنه و ساكت باشه ، ميگن "لاله و خوبه كه سنگينه"... و خلاصه كه خدا به داد همين اولين مهموني برسه تا بقيه رسومات خاله زنكي! آخه يكي نيست بگه اگه زندگي ماله اون دو تا بدبخت فلك زده ست، پس اين ايل و تبار ديگه چي ميگن؟ و چه كارن؟ تا بوده هر وصلتي ننگ و افتخاري محسوب ميشده، يه مدت كه بگذره ديگه ميبيني يه عده هستن كه چشم ديدن هم رو هم ندارن و سايه ي پشت ابر همديگه رو هم با تير ميزنن و خواهر و برادر و عمه و خاله ي شوهر يا عروس دست به هركاري ميزنن تا تفرقه بندازن و موفق به جدايي انداختن بشن و يا حتي برعكسش اگه اوناي كه با اشتباه اين فاميل تباه شدن و بخوان طلاق بگيرن بازم كل ايل و تبار نميذاره كه! و فاجعه اونجاس كه زاد و ولد و افزايش يه آدم كوتوله ديگه به اين كره خاكي رو چاره كار ميدونن و همش به اين دليل كه مثلاً با طلاق آبرو فاميل ميره، و حتماً خانه خراب و معتاد ميشه... ديگه توي شهرستان خيلي بده كه اين فضوليا و اخلاقيات بيش از حد عادي تلقي ميشه و بي شك مام توي فاميل گندمون (به جز چند استثتا) كم از اين جور چيزا كم نداريم و چون هيچ بشر زميني اقوامشو انتخاب نكرده، نميشه خيلي ناراحت بود اما وقتي ميبيني اروپاي چندقرن پيش با خيلي از اين چيزا چه ساده كنار اومده و بعيد مي دونم اينجا قرنها كه سهله بايد منتظر دوران جديد زمين شناسي بود تا يه ذره فهم و شعور رشد پيدا كنه! بعدش كه با خودت فكر ميكني ميبيني اين بشر آخه كجاش شبيه انسان قرن 21 و عصر ارتباطه؟ . تازه خيلي چيزا هم بود كه من نگفتم . ما كه خدا بخواد هنوز نه زن داريم و نه انتخابي و حالا حالاها هم قصدش نيست و خوشبختانه و بدبختانه توي اين جامعه دربه در از دوست دختر هم خبري نيست و فكر نميكنم با اين وضعي كه ميبينم به اين زوديا خر بشم كه بيفتم توي اين مرداب انسانها يا كسي ديگه رو به دست خودم بندازم توي اين سيلاب كشنده! و شايد اينم گفتن داشته باشه كه تا به حال با هركي جنس مخالف آشنا شدم و يه مدت گذشته يا ميديدي سرش از آخور يكي ديگه اومده بيرون يا اينكه تا ميومدي حسابي قاطي بشي ميديدي ازدواجيده و مثلاً از ترشيده شدن اومده بيرون. آخرين بار كه بعد از مدتها توي خيابون "ف" رو با شوهرش ديدم، اصلاً توي يه عالم ديگه بود، ولي آدم يه جوري ميشه . حالا قبلاً مثلاً با دوست پسر آخرشم ديده بودمش و دسته جمع رفته بوديم كوه و آب ريختيم سر و كله هم .... اما اين تريپا احساسات آدميزادو يه جوري ميكنه، شايد بايد زمان ببره تا خيلي چيزا عادي بشه ولي تا حالا با ديدن 3-4 تا مورد اينجوري هنوز هيچ چيزي عادي نشده!



آرامگاه باباطاهر عريان - تابستان 85


شعله ی آتش عشقم منگر بر رخ زردم
همه اشکم همه آهم همه سوزم همه دردم
چون سبویی که شکسته ست و رخ چشمه نبیند
کو امیدی که دگرباره همآغوش تو گردم
لاله صبح بهارم که درین دامن صحرا
آتش داغ گلی شعله کشد از دم سردم
کس ندانست که چون زخم جگر سوز نهانی
سوختم سوختم از حسرت و لب باز نکردم
جلوه ی صبح جوانی به همه عمر ندیدم
با خزان زاده ام آری گل زردم گل زردم


شفیعی کدکنی


* How happy is the blameless vestal's lot? The world forgetting, by the world forgot. (Alexander Pope)


* Blessed are the forgetful: for they get the better even of their blunders. (Friedrich Nietzsche)


* Failure is human destiny. Failure teaches us that life is but a draft a long rehearsal for a show that will never play...




ميگن زندگي قصه مرد يخ فروشي زير آفتاب است كه از او پرسيدند فروختي؟ گفت نخريدند تمام شد...

بالاخره روزهاي لاك پشتي و تكراري پشت سرهم اومدن و رفتن و 3 روز كنكور برگزار شد. و اين بار چهارمين ره آورد بود. اولين سال كه شركت كردم همه بچه هاي 78 و 79 توي يه كلاس و كنارهم افتاده بودن و همان شد كه مخواستن، اون سال كامپيوتر توي يه روز برگزار شد(صبح و بعداز ظهر) و فرداش كه IT بود مادربزرگ من ديگه توي اين دنيا نبود. سال دوم بازم هم كامپيوتر يه روز برگزار شد و از آزمون IT درس اطلاعات عمومي و هوش (IQ) حذف شد و سلمان تونست پرواز كنه. اما سال سوم ساختار شكن شد و آزمون كامپيوتر توي 2 روز برگزار شد و روز سوم به IT اختصاص يافت، عليرغم تلاش فراوان و درصد بالاي رياضي، غلط هاي مشترك آنقدر بالا بود كه نذاره مجاز بشم، در همين سال هم اتفاقات جالب و غير قابل پيش بيني افتاد و آمانج نشون داد با اينكه سبيلاشو زده ولي هنوز يه كردمرده، با اعلام نتايج هم يكي ديگه از عجايب خلقت اتفاق افتاد. و امسال براي چهارمين بار با كوله باري از تجربيات تلخ و شيرين گذشته ميرفت تا در تاريخ به گونه ديگري ثبت بشه كه تقديرش جوره ديگه اي رقم خورد. شنيده هايي چون اينكه انگاري سوالاي صنايع لو رفته بوده و روزهاي آخر حول حولكي دوباره سوال طرح شده و يا غيره نيز وجود ميداشته. به هر حال در روزي كه انبوهي از جمعيت همراه با تنوعي از سنين مختلف اومده بودن و روي انواع و اقسام صندلي هاي خراب و شكسته و لق و رنگ و وارنگ توي كلاسها و راهروهاي دانشكده علوم نشسته بودن تا از توي قيف برعكس بلكه عبور كنن، همان گذشت كه كسي فكرش را هم نمي كرد... بلندگوي سالن مثل هميشه چيزي جز گفتن خزعبلات نداشت و رابطين سيگاري و عملي كه از ميان رانندگان و مستخدمان منتخب شده بودند، يا مشغول تعريف بودن و يا چايي خوردن... اما كامهاي آشغالي كه ديدنش هم حال آدمو به هم ميزنه پايه ثابت ديگه كنكور بود. اصلاً توي اين 16 سال فقط توي كنكور ديده ميشه و كنكور تنها عاملي بوده كه تاحالا كارخونش ورشكسته نشده. توي هوش مصنوعي راجع به الگوريتم هاي "مونت كارلو" فقط اينو ميدونستيم كه احتمالي نيست و غيرقابل پيش بينيه. فكر ميكنم فرهنگستان ادب و فارسي معادل فارسيشو بايد بزاره "كنكور ايران"، "سازمان سنجش" و ... آقاي طراح اينقدره پرت بود كه يادش رفته بود چند ساله ماشين حساب ممنوع شده و حال كرده بود از تمرينات اوليه محاسبات سوال بده كه نكنه اگه هنوز كسي ياد نگرفته باشه، بشينه و بلكه با يه تمرين نيم ساعته به رقم اعشار پنجم برسه، محاسبات ساده اي كه در حسرت وقت جاش خالي موند. طراح آمار هم پيش خودش گفته بود من چه كار به سرفصل دارم از اين فصلهاي آخر كه تا حالا ازش سوال نبوده، سوال ميدم، جوري كه خدايگان صنايع هم نتونن حل كنن. اين روزهايي كه جوانان برومند كم غم داشتن، اينم روش مگه چه عيبي داره. رياضي مهندسي هم معادله غير همگن ميده كه حتماً بشيني 10 دقيقه اي معادله حل كني. اون وقت از اون طرف توي IT كه با كمبود سوال مواجه ميشن و چند سوال تكراري از 84 ميزارن و براي رنگين شدن چند تا نوتيشن (Notation) جديد از مهندسي نرم افزار و يه سري انتقال داده توي شبكه كه مهندسين محترم توي كنكور بتونن مشكلات اينترنت رو با هم حل كنن. و از همه خنده دار تر سوالهاي مديريت كه نخوندش، درصداش بيشتر از همه ميشه... كليدها بعد از كلي تاخير ميره روي سايت و برخي جوابهايي كه توي هيچ قوطي عطاري، حتي توي بوفه دانشگاه آزاد هم پيدا نميشه، خيلي جالب ديده ميشه.



تنها چيزي كه تحقق يك رويا را غير ممكن ميسازد، ترس از شكست است. (پائولو كوئيليو)




نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ پنجشنبه 17 اسفند 1385


سلام من مطالب وبلاگ شمارو نخوندم ولي عكس ها خيلي قشنگه

نظر ارسالی توسط در تاريخ November 24, 2007 09:06 AM
 

سلام
خسته نباشيد حسابي زحمت ميكشيد ولي يه چيزي هر خاطره اي كه شما تعريف مي كنيد دقيقا شبيه خاطرات منه و دقيقا مطالبي كه مي نويسيد خيلي خوبه عاليه موفق باشيد . من خيلي دوست دارم با شما اشنا بشم البته منظورم اينكه بيشتر از معلومات خوب شما استفاده كنم اگه نظريات منو دريافت كردين لطفا برام پي ام بزارين ممنون

نظر ارسالی توسط sevda در تاريخ April 26, 2007 08:23 PM
 

سلام
شما كه ما رو هيچ تحويل نمي گيري
اما مهندس
من هنوز به وبلاگت سر ميزنم
اينبار قشنگ بود ولي خيلي دلت پر بود از روزگار
اميدوارم موفق باشي
باي

نظر ارسالی توسط yek ashene در تاريخ March 13, 2007 09:34 PM
 

گلم حالا خواندم.میگم تو چه قد در ته ته ته قعر تاریخ فرو رفتی!!! این مراسمای خواستگاری و...که نوشتی مال شونصد سال پیش بود بذار اینجوری اصلاحش کنم البته با اجازه: میشه اینجوری فرض کرد که اول پسر دختر همدیگرو تو یه پارتی یا...دانشگاه(که اینروزا شده امید نا امیدا!) ...میبینن بعد با هم دوست میشن بعد با هم پرواز های متوالی به سانفرانسیسکووبعد به طور خیلی اتفاقی هواپیما درراه سفربه سانفرانسیسکوسقوط میکنه وازشانس بدچترنجاتم عمل نمیکنه و...!...بعد...یه مجلس کذایی مثل همونی که نوشتی تشکیل میشه منتهی با این تفاوت که عروس خانوم وآقا دوماد حسابی همدیگرو میشناسن(به عبارتی کاملاً شخصیت همو زیروروکردن!) واین مهمانی بیشتر به اصرارپدرومادر دو طرف تشکیل شده که آره پیش مردم خوبیت نداره بیاییم وضع این دوتا جوونو هرچی زودترمعلوم کنیم گناه داره جوون عذب باشه و...!غافل ازاینکه کمی اوطرفترعروس خانوم وآقا دوماد درحالی که دارن بلیطای پرواز به سانفرانسیسکورو به مسئول پرواز نشون میدن به ریش این ملت میخنندن جالبه نه؟

نظر ارسالی توسط sana در تاريخ March 9, 2007 09:56 PM
 

سلام جيگر.من كه هنوز نخوندم ولي از كامنتات ميشه حدس زد..كنكورو..همداني جماعت و...ولي اين آخرشو نگرفتم...ازدواج؟چي شد؟برم بخونم ببينم داستان چيه؟!ولي بگم...كار كار اينگيليساس!

نظر ارسالی توسط sana در تاريخ March 9, 2007 09:27 PM
 

سلام جيگر.من كه هنوز نخوندم ولي از كامنتات ميشه حدس زد..كنكورو..همداني جماعت و...ولي اين آخرشو نگرفتم...ازدواج؟چي شد؟برم بخونم ببينم داستان چيه؟!

نظر ارسالی توسط sana در تاريخ March 9, 2007 09:24 PM
 

salam ali jon man taze dashtam az iran onam az hamedon vase pesaram dokhtar kandid mikardam.yani migi sakhte ba hamedoni famil shodan?vey bevam migi harf deran?))))

نظر ارسالی توسط dost در تاريخ March 8, 2007 10:27 PM
 

سلام.....
ما فكر مي كرديم فقط واسه ما بچه هاي دانشگاه آزاد سوالها اينجوريه!
نگو برا همه اينجوريه!!!

نظر ارسالی توسط tahereh در تاريخ March 8, 2007 12:54 PM
 

سلام علي آقاي عزيز
اي بابا ... اين چيزها كه نوشتي فقط يك خط از دفتر بي رنگ و خط اين سرزمين هست .. تمدنه بر باد رفته اين مردم .. زباني كه بيش از چشم و عقل و گوش كار ميكند .. و كساني كه هيچ هنري ندارند و براي جا نمادند از قافله گذران عمر و دكي و پوزي ريختي و قيافه اي .. به تمسخر ديگران مي آيند .. براي اعلام فضل خويش در دوست و آشنا و فاميل و در همسايه داد سر ميدهند و در مراسم هايي مثه خواستگاري ميشوند علامه و از هزار سنت كژ بافت كه هيچ شباهتي با زندگي ماكروفري امروزي نداره دادسخن سر ميدن .. و چون به منطق با اين اجداد به جا مانده از آن اجداد آريايي كه خدا ميداند كجاي كار تخمشان جابجا شده با يك عرب، عرب زاده ،ملخ خور ،كريه چهره ،بد ناموس ، دختر زنده بگور كن ، سخن ميگويي تو را كافر و عناد كن خطاب ميكنند ....
آري علي جان .. سخن بسيار است و مجالي براي گفتن نيست ...
شايد فردا ، پس فردا ، پسين فردا ، و شايد هيچ وقت ...روز عاشق شدن باشد..
بدرود

نظر ارسالی توسط علي در تاريخ March 8, 2007 12:24 PM
 

رفیق ما این همه تا آخرش خوندیم نفهمیدیم بالاخره راضی هستی یا نه؟!

موفق باشی مرد. ما که دعا می کنیم ..... اگه به جایی برسه!

نظر ارسالی توسط نیما در تاريخ March 8, 2007 06:21 AM
 

ميداني ؟
ازدواج آخرين نماد توحش بشر است !

نظر ارسالی توسط يكي از دوستان در تاريخ March 8, 2007 02:51 AM