صفحه اصلي
هيچ خطي ، هرگز آن قدر «راست» نيست ، كه روزي در نقطه اي گره نخورد هر دو انتهاش مانند تار زلف تو
شعله ی آتش عشقم منگر بر رخ زردم / همه اشکم همه آهم همه سوزم همه دردم


يكشنبه 29 بهمن 1385
باورم نيست ز بدعهدی ايام هنوز / قصه غصه که در دولت يار آخر شد





روز هجران و شب فرقت يار آخر شد
زدم اين فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ايزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد
صبح اميد که بد معتکف پرده غيب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد
آن پريشانی شب‌های دراز و غم دل
همه در سايه گيسوی نگار آخر شد
باورم نيست ز بدعهدی ايام هنوز
قصه غصه که در دولت يار آخر شد
ساقيا لطف نمودی قدحت پرمی باد
که به تدبير تو تشويش خمار آخر شد
در شمار ار چه نياورد کسی حافظ را
شکر کان محنت بی‌حد و شمار آخر شد




بالاخره سه شنبه پا داد كه يه سر برم دانشكده تا مهر و امضاي فرم تاييديه ي معدل رو واسه آزمون كارشناسي ارشد بگيرم. بعد از اين همه سرما و ابر، آسمون هم سخاوتمند شده بود و خورشيد روي خودشو به زمين نشون داده بود و آفتاب به زمينهاي يخ زده و آدماي يخ كرده سلام ميكرد. دور ميدون بعثت مثل هميشه خلوت بود. سوار تاكسي كه شدم هنوز كلي مقوا و كاغد كف ماشين پهن بود كه كفشاي گلي ملت پرايد قسطي راننده تاكسيو كثيف نكنه. صداي يه آهنگ ضعيف هم كه انگار از ته چاه بيرون ميومد فضا رو عطرآگين كرده بود و به نظر ميرسيد جناب شوفور تاكسي اين نواره واسش خيلي عزيزه و 20-30 سالي هست كه دارتش و حتماً تا حالا روش 1000 بار آهنگ ضبط كرده. جناب راننده تاكسي همراه با آهنگ با خودش زمزمه ميكرد و كلي حال ميكرد (لب تشنه آب ميخواد…). بعد از كلي انتطار واسه پر شدن تاكسي اين طرفم يه آدم گنده نشسته بود كه فك كنم بچه غول بود و به درك انساني خود اون صندلي تاكسي رو هم ارث پدرش ميدونست و اينكه حسابي بد نشسته بود. و اون طرفم هم انگاري يه آدم (احتمالاً از نوع ضعيفه) بود كه توي پارچه سياه پيچيده بودنش...، پيش خودم فكر كردم شايد تو اين مدته كه خونه موندم حسابي وحشتناك شدم كه از من اين جوري مخفي شده! بعيدم نيست كه ريش و سيبيلاشو قايم كرده يا شايدم طفلكي ترسيده كه من بخورمش و كيفش رو هم گذاشته بود كنار من كه جاي منو تنگ تر كنه. اما از همه وحشتناك تر متصاعد شدن گازهايي بود كه از دهان يا شايدم ماتحت جناب آقاي غول خارج ميشد و خلاصه كه تنفس كردن براي ادامه حيات سخت مشكل مينمود (بالاخره اين چيزاس كه زندگي رو مشكل ميكنه... ). كرايه بعثت تا پارك 60 تومنه ولي من يه صد تومني كه ديشب حسابي با چسب بهش بخيه زدم رو ميدم بهش، راننده تاكسي به سختي ميگيره و كلي غر ميزنه كه چرا چسب داره و چرا خورده نداري (يادتون باشه توي اینجا اگه پولت هزار تومني يا پونصد تومني باشه تاكسياي خسيس به خاطر اينكه پول خوردشون تموم نشه سوار نميكنن..) بالاخره بچه غول از ماشين پياده ميشه و به راننده تاكسي 55 تومان خورده ميده ولي راننده تاكسي با اون همه سبيل و تشكيلات جرات نميكنه به بچه غول حرف بزنه كه 5 تومان كم دادي. راننده تاكسي كه به حركتش ادامه ميده بعد از اينكه 35 تومان به من برميگردونه، چند تا جمله قصار.... نثار بچه غول ميكنه و ميگه (لطفاً اينجاشو با يه صداي كلفت و با لهجه غليظ بخونين) : " اييي همدانيا گارييم زيادشانه ها، در ماشينه ييي مث در طويله خانشان ميونده…". خلاصه راهي دانشكده ميشيم. كارشناس آموزشي گروه خودمون نيستش ولي قرار نيست وقت و حقي تلف بشه پس به نظرم ميرسه كه برم سراغ كارشناس گروه برق ولي اخلاق اونم ميدونم، چاره چيه كه بايد باهاش كلي تريپ بريزم، از كلاس دوم ابتدايي يه چيزايي ياد گرفتم. پس مثل اون آقا روباهه اينقدره ميگم : چه پري! چه دمي ! اون رنگ مشكيت رنگ عشقه ! چه كلاغ نازي مثل بلبل ميمونه… تا اينكه پنير از منقارش بيفته و امضايي بشه روي برگه تاييديه. همين جوري كه لم داده بود و چاي ميخورد با كلي غرغر كردن براي 3 تا برگه فقط نوشته آقاي X تعداد Y واحد گذرانده و معدل Z داره و يه امضا، اينقدره گيج هم تشريف داره كه 14 و 16 رو اشتباه وارد ميكنه. معاون آموزشي هم طبق معمول تشريف ندارن با كلي معطلي توي اتاق گروه پيداش ميشه، پشت سر اون يه لشگر دانشجو ميريزن اتاقش تا امضا بگيرن. اول اتاق شلخته شو يه كم مرتب ميكنه و لختي از كاغذ و خودكارو و سوال و امتحان و هرچي كه هست بلند ميكنه و ميريزه روي اون يكي ميزه تا بتونه بشينه و موبايل گندشم از جيبش بيرون مياره تا ببينه باز دكتر گيجياني براش مسج نفرستاده باشه و چيزي از قلم نيفته، برگه ها رو جلوش ميزارم اونم كه ميخواد اسناد ميليارد تومني واسه ما امضا كنه يه چشمش به برگه هاس يه چشمش به مسج تازه ايه كه تازه واسش رسيده و با دهنشم داره به شاهين ميگه كه نمره نميدم حتي اگه 0.4 بخواي كه مشروط نشي ... دو تاشو امضا ميكنه ولي به اسناد ميليارديه سوم و چهارم ايراد ميگيره كه واحدش! زياده ميگم اونش مهم نيست اين برگه فارغ التحصيلي نيست فقط يه برگه معمولي واسه تاييد معدل حالا اونم هر چقدر دوست داري بزن. بازم قبول نميكنه. با انگشت عينكشو ميندازه بالاتر و ميگه من به عنوان معاون آموزشي (اين واژه رو براي چندمين بار توي اين اتاق شنيدم)، اما اين از پرو بال مشكي و عشق هم كاري ساخته نيست چون واسه صفر كيلومترا مرغ يه پا داره... يكي دو ساعت بعد خونين و مالين بعد از اينكه امضاهاي معاون آموزشيم گرفتم بايد برم سراغ مهر دانشكده ولي دفتر معاونت دانشكده به آموزش پاس ميده و آموزشم يه مهر واسه همه برگه ها ميزنه و ميگه بايد آموزش كل هم بري تاييد بگيري. از اين اتاق به اون اتاق يه امضا ديگه هم اضافه ميشه ولي ديگه اين خانمهاي دبيرخانه 12 نشده تعطيل كردن و رفتن! ديگه چه كارش ميشه كرد بايد يه بار ديگه برگردم واسه تاييد دبيرخانه.. از كنار گروه رياضي كه رد ميشم، ميرم دنبال چند تا سوال رياضي ولي هيچ كسي نيست جز اون مرتيكه پدرسوخته الدنگ مفنگي ... (فكر ميكنم گفتن همينا كافي باشه تا بچه هاي بوعلي بشناسنش) چاره اي نيست، بالاخره توي تاريخ هميشه دانشمندان و نويسندگان بزرگ در راه علم سرها به گيوتين ها سپرده اند...من چرا كم بيارم اصلاً شايد توي عمر لجن بار و غيرمفيدش بخواد يه بار يه كار مفيدي انجام داده باشه و اونم جواب دادن به سوال من باشه، كلي تمرين ميكنم كه چهره صورتم اخم نكنه بهش...، به هر سختي كه هست ميرم تو ... مثل هميشه خنده مسخره اي سر ميده و ميگه وقت ندارم برو... منم ميگم به ... من كه اصلا تورو به دانه هاي گرد و قلمبه خروجيهاي الاغ مش حسن هم حساب نميكنم، اصلاً لياقت نداري من ازت سوال بپرسم (البته اينا رو توي دلم گفتم )...


اگر عمر دوباره داشتم :
« البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد.
اگر عمر دوباره داشتم، مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم . بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم.
در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: "شادى از خرد عاقل تر است."
اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم ...
...
«اگر عمر دوباره داشتم...» از Don Herold


Manech : Ca fait mal quand tu marches?
Manech : T'as des amis?
Manech : Sit u veux, moi, je peux etre ton ami.
Manech : je sens le poisson?
Manech : T'es deja montee en haut du phare?
Manech : Moi, je peux, te porter jusqu'en haut des escaliers, parce que le gardien, c'est mon pere !
Manech : fais ta pimbeche ! Grenouille de benitier ! Pecore!
- Harlements de la fillette .
Mathilde : On voit loin du haut du phare ?
- II Peine a la porter.
Children : Je suis le fantome du phare ?
Children : je vais te manger les oreilles !!
Children : Je vais te jeter dans le cachot !!
Children : Je suis le serviteur de la pieuvre !!

Last scene :
Manech : Ca te fait mal quand tu marches ?
Manech : Tu veux voir ce que je fais?
Manech : plus tard, j'ai pas tout a fait fini.
Manech : pourquoi tu pleures?
- Mathilde s'adosse bien droite sur sa chaise, croise les mains sur ses genoux et le regarde. Dans la douceur de l'air, dans la lumiere du jardin, Mathilde le regarde, elle le regarde, elle le regarde.


ديالوگهاي به ياد ماندني از فيلم A Very Long Engagement


اين شب نخوابي هاي من اگه واسه من نون و آب نشده واسه اين وبلاگ كه داره ميشه... اين دفه كه دارم اينا رو مينويسم ساعت 3.37 نصفه شبه، بابا هم از درد دندون خوابش نبرده و به اتاق من پناه آورده و منم شايد از بي دردي و استرس مثل سگ خوابم مياد ولي حسابي بي خوابم (قيافه خوابالوي آلپاچينو رو توي Insomnia رو به ياد بيارين). خلاصه همين جور كه داشتم فكراي جور واجور ميكردم پيش خودم گفتم مثلاً اگه 20 سال بگذره ، دارم چي كار ميكنم يا كجاي دنيا رو گرفتم ؟ :


1- مهندس علي كارمند ساده اداره فناوري اطلاعات و اتصالات ماوراء مخابرات، مسئول نظارت بر فيلترينگ اينترنت (دنيا چقدر بدبخت شده...). نامبرده سالها پيش بعد از اينكه بالاخره از يكي از وبلاگ نويسان ديار غربت حسابي خوشش اومد و بعد از اينكه كلي بدبختي از دست فك و فاميل كشيد به ازدواج هم درآمدند. ولي عناصران پليد فاميلي كه چشم ديدن نداشتند از هيچ تلاشي كوتاهي نكرده تا اينكه موفق به جدايي انداختن بين اين دو زوج جوان گشتند. پس از آن ماجرا سالها با تلاش فراوان ضعفاي پير فاميل بالاخره موفق شدند تا زيباي خفته فاميل را به پاچه وي بيندازند، اما حاصل اين ازدواج شوم ساعاتي بيش طول نكشيد و علي از خانه گريخت و به كوچه بن بست هاي ديار قزوين پناه برد، از صحت و سلامتي وي خبري نيست جز اينكه او كارمند ساده اي است...اميرحسين بالاخره توانست آتي نت را مال خود نموده و هنوز با پروژه هاي پيام نور دست و پنجه نرم مي كند. از عرفان براي چندمين بار به عنوان Cinderella Man ايران در تيم سنگين وزن بوكس و وزنه برداري دعوت شد. امير حسين به عنوان رياست شركت پارس از آنلاين از كاهش فيلترينگ اينترنت خبر داد. مجيد با همكاري آزاد سرانجام بعد از سالها تلاش توانستند سيستم مكانيزه كنترل راه دور خود را به مرادي تحويل دهند. خسرو به عنوان دبيركل مكبس نسبت از انتقادات طرفداران نسبت به آلبوم جديد گروه شاهين، عماد و نيما معارفي حمايت كرد و گفت از وقتي كه يوگي و وهاب گروه را ترك كردند اين جوري شد...


2- علي يه بچه دماغو تو بقلشه و يكي ديگه هم از توي يه كالسكه هر از چندگاهي با گريه هايش به پدرش ابراز وجود مي نمايد، با اين وجود علي توي صف وايساده ... ولي انگاري از صف شير و دوغ و ماست و اين جور چيزا خبري نيست. بله صف انرژي هسته ايه ! ( بعد از اينكه اينقدره خودروهاي افتخار ملي و ايراني آنقدر بنزين مصرف كردند و حتي كل بنزين دنيا هم تموم شد ديگه نفت و متخلفات تموم شد و سوخت همه وسائل مكانيكي مجهز به انرژي هسته اي شد...) حالا چند روزي هست كه بعد از سالها كوپن انرژي هسته اي اعلا م شده و قراره 1 پيكو گرمي (10 به توان منهاي 12) هم به علي برسه! ولي مثل اينكه اين جور بوش مياد امروزم قرار نيست كه اين صف به آخر برسه چون اون جلو دارن به فك و فاميلاي ... بدون نوبت انرژي هسته اي ميدن... يهو از اون انتها يكي داد ميزنه انرژي هسته اي حق مسلم ماست و توي اون شلوغي يه چماق گنده مياد روي كله علي...


3- «عاري» راست ميگفت كه : "علي نميتونه توي اين جامعه با اين دخترا دووم بياره..." و همان شد كه وي گفت و علي سالها در كانادا ماند و پس از سالها در بازگشت به ميهن، به همراه اميرحسين، اميرحسين و عرفان شركتي تاسيس نمودند و سالها بعد صاحب بزرگترين كمپاني توليدات نرم افزاري و مافيايي نرم افزاري در ايران شدند. و به تنهايي توانستند به عنوان نماينده انحصاري شركت مايكروسافت خون كليه هموطنان كامپيوتري را در شيشه نمايند. مجيد مدير بخش تبليغات و خالي بندي در گفتگويي با خبرنگاران از انتشار مديا پلير نسخه 2020 در هفته هاي آينده خبر داد. همچنين شايان ذكر است دكتر ابراهيم از اساتيد گروه امنيت هوشمند از ضعف امنيتي اين محصول خبر داد. هادي و امير از مشاوران اين شركت در مصاحبه هاي جداگانه اي از وجود ضعف هاي امنيتي اظهار بي اطلاعي نمودند. همچنين هيچکس رئيس اداره برق منطقه باختر نسبت به بازپرداخت بدهي قبوض اين شركت هشدار داد. در آن دوران هادي با زيرآب زني پرهام توانست به سمت رئيس شركت برق درآيد، در رابطه با اين ماجرا فريد تهديد به يك ايجاد جنجال مطبوعاتي و افشاي اسرار شركت برق و حتي اعتصابات عمومي نمود.

4- علي بعد از عشق نافرجامش، قرباني بلاي خانمان سوز اعتياد شد و بعد از اينكه سالها در جويهاي خيابونها خوابيد تونست يه كار نون و آب دار پيدا كنه و حالا سيگار به دست كنار خيابون اكباتان وايساده (البته ديگه اين روزا اسم اين خيابون شده اكباتان پارسيان خليج فارس) و همين طوري كه داره واسه جلب مشتري داد ميزنه به فروش DVDهاي ايراني ميپردازه (بعد از اينكه كمپاني هاي معروفي چون هاليوود ورشكست شدند، كمپاني هاي بين المللي «ييتمني» انحصار بزرگترين فيلمها را به خود اختصاص داد) ... در آخرين باري كه نامبرده به عنوان بزگترين قاچاقچي DVD دستگير شده بود از پخش فيلمهاي فيلم سازان بزرگي چون احسان و اكبر و فيلم معروف "آبگوشت خوران حسين غر" خبر داد. (اين فيلم در سالي كه گذشت در 6 قسمت نامزد اسكار شد و توانست 5 جايزه را به خود اختصاص دهد...) ...


5- علي پاهاش از يه ماشين بيرون زده! ولي ماشينش آشناس، يه كم شبيه تراكتوره (تراختوره)، آره خودشه ولي اميرحسين و فواد هم براي تعمير اومدن اونجا، و علي رفته تا آچار بده دستشون. علي بعد از اينكه مدرك دكتراي كامپيوتر خودشو از دانشگاه زرتف افغانستان گرفت. براي امرار معاش و زندگي مدركشو قاب كرد و پيش يه كوزه به ديوار آويخت تا يادگاري روزهاي سخت جوانيش باشد و توي چند متر زمين باغي كه از اجدادش به او به ارث رسيد همراه با ديگر شركايش هيچکس، احسان و عرفان به كار كشاورزي مشغول شدند. همسايه هاي ديگر اين باغ از يك طرف به فرودگاه بين المللي خطوط هوايي و پروازي اختصاص يافت. و از طرف ديگر سجاد زمينش را به فروشگاه زنجيره اي تبديل نمود. اما بعد از اينكه با كلاس شدن و ديگه آبگوشت نخوردن محصولات سيب زميني و حبوبات با ورشكستگي مواجه شد و اين روزها در اين زمين نوعي گياه جديد (ابداعي مهندس صالح) كه در توليد پنير پيتزا مورد استفاده قرار ميگيرد، كشت مي گردد. در رابطه تراكتور اين نكته لازم به ذكر است پس از سالها تلاش بي دريغ برادران توانستند با وام بانك نوين تراكتوره كل يوسف آدابل رو اقساطي بخرن...


خوب حالا ديگه ساعت شده 4.21 و بابا خوابش برده ولي من هنوز قلم به دست بيدارم تا مطالب پستهاي بعدي رو آماده كنم ...

پ.ن : اگه اسم از كسي بردم فقط خواستم يادي كرده باشم و اگه اسمي جامونده به حساب نصف شبي بزارين...



اصرار در نگه داشتن آنچه که نگه داشتنی نیست
به فرو ریختنش می انجامد
همانند دانه های شن از میان انگشتان



نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ يكشنبه 29 بهمن 1385


خيلي جالبه كه امروز توي تاكسي ياد يك ضعيف افتادم و ...

نظر ارسالی توسط در تاريخ March 5, 2007 10:02 PM
 

تنها متن قشنگ توي اين پستت همين دو_سه جمله ي آخرت بود :
اصرار در نگه داشتن آنچه که نگه داشتنی نیست
به فروریختنش می انجامد
همانند دانه های شن از میان انگشتان

نظر ارسالی توسط در تاريخ March 5, 2007 01:37 PM
 

سلام
خوبي ؟؟
غريب شدي ؟؟ به خودت برس به دوستات
به فكر آينده باش
واقعا از خوندن وبت لذت مي برم
موفق باشي
براي ما هم آرزويي خوش كن
شايد من هم به آرزويم برسم
بازم بهت سر مي زنم
باي

نظر ارسالی توسط رهگذر عشق در تاريخ March 3, 2007 01:32 PM
 

نمي دونم آدم منطقي هستي يا نه ؟ولي...
1- انتقاد از شهر ,حجاب,... خوبه اما نه با اين لحن
2-استاد هر چقدر بي سواد باشه چون جايگاهش استاديه پس احترامش واجبه
3-يادم نرفته وبلاگه و هر كي هر چي دوست داره مينويسه ولي با اين لحن خواننده زيادي نخواهي داشت مگه دوستايي كه ازشون نام مي بري

نظر ارسالی توسط montaghed در تاريخ February 24, 2007 04:03 PM
 

سلام وبلگ خوبي داري داداش همداني
منم همدانيم يك سر بيا وبلاگم باي

نظر ارسالی توسط hosean در تاريخ February 21, 2007 12:43 PM
 

"صحنه را ديدم" و خيلي چسبيد تو اين موقعيت !

نظر ارسالی توسط Amir Hosein در تاريخ February 20, 2007 02:05 PM
 

مطالب خیلی جالب و عکس های خیلی قشنگی تو این وبلاگ هست خیلی خوشم امده از ذوق و سلیقه شما

نظر ارسالی توسط roya در تاريخ February 20, 2007 11:27 AM
 

همه رو گفتي اما من خيلي وقته يه آينده ديگه برات مي بينم. بعدا برات تعريف مي كنم .

نظر ارسالی توسط amir در تاريخ February 19, 2007 12:14 AM
 

ديگه داره تموم ميشه.انتظار كنكور رو ميگم.

نظر ارسالی توسط hamed در تاريخ February 18, 2007 11:19 PM