صفحه اصلي
شب فراق كه داند كه تا سحر چندست /مگر كسي كه به زندان عشق دربندست
باورم نيست ز بدعهدی ايام هنوز / قصه غصه که در دولت يار آخر شد

در گرگ و ميش ذهن خنياي جان و ماده
بر من خروس را منت نيست
نه موذنان كودكي را
پيش از گنجشكان و پيش از سپيده بر مي خيزم
تا ناشتا فراهم آرم آفتاب را
يك سيني پر شبنم
يك روزنه غبار
يك استكان تخيل با شير و قهوه ي رويا
و
يك كهكشان شيري فكر
وقتي خروس مي خواند
من چاي اولم را نوشيده ام
سيگار اولم را گل كرده ام
و سطر ناب نخستينم را
به ارمغان گرفته ام از ايزدان
مصراع اولين
وقتي كليد جادو چرخيد
در قفل روح
آزادي برگ
خنياي جان و ماده آغاز مي شود
صدها هزار ياخته ي پير
زير فشار حس
تبخير مي شوند
گل مي دهد بدن
جان ، آبيار مي شودش
صدها هزار ياخته ي نو هجوم مي آورند
و خاكريزها را اشغال مي كنند
نور و نوا
فواره مي زنند از دل سنگرها
وقتي كليد چرخيد
و باز شد بدن
و روح منفجر شد
در گرگ و ميش ذهن
ديگر نه بامدادي داريم
نه شامگاه
ديگر نه نيمروزي داريم
نه نيم شب
خط مدرج
و مستقيم زمان به هيات هضلولي
ساعات و لحظه ها و شبانه روز را
در هم مي آميزد
و روز و شب
امروز و دي
امسال و پار و فردا
و قرن ها
در بيضي يگانه اي
كانون به هم تعارف خواهند كرد
و آفتاب
يك جام شير گرم «حمل» مي نوشد
يك بافه نور در طويله ي «ثور» مي اندازد
و جرعه اي شرنگ به «عقرب» مي بخشد
پيوسته نيز بر عدالت «ميزاني» است
منجوق به زنان عشاير
و نقل كهكشاني به كودكان
و آب آسماني
در كاسه ي سفال جذامي ها مي ريزد
و كندوي غزل را
سرشار مي كند از عسل گرم حس
در گرگ و ميش ذهن
هذيان پرت «بوالحسني»
عقل سليم ارسطويي است
و نعره هاي كافوري حلاج
ايمان محض مصطفوي
در گرگ و ميش ذهن
«سام نوح» نيما را
در دره هاي كنعان مي گرداند
و دختران سليمان پادشاه
با كودكان وحشي من موش و گربه مي بازند
در سايه سار گزران
...
در گرگ و ميش ذهن ، هندسه شعر
ترسيم كامل حلزوني دارد
و هيچ خطي ، هرگز
آن قدر «راست» نيست ، كه روزي
در نقطه اي گره
نخورد هر دو انتهاش
مانند تار زلف تو
در زير گردن من در گرگ و ميش صبح
در گرگ و ميش ذهن
روز از كرانه هاي مغرب بر مي آيد
و آفتاب
در مطلع رفيعش مي خوابد
تا سايه هاي جادو
سحر غريب خود را
بازي كنند
....
و سايه هاي جادو
از باد
زاده مي شوند
بي بال در فضا حركت مي كنند
اريب
از پلكان ابر پايين مي آيند
در رسيمان سست هوا چنگ مي زنند
و تاب مي خورند افق تا افق
و تاب مي خورند شفق تا فلق
و تاب مي خورند فلق تا شفق
...
بر آبهاي نقره فرود مي آيند رقصان
خود را به موج مي سپرند و سپس
در نيمه راه از موجي
بر موج پس رونده سوار مي شوند
و باز
در فاصله ي دو موج موازي
سرمست مي شتابند و
ديوانه وار رقص مي آغازند
در فرصت نهايي
بايد زمينيان را مسحور خود كنيم
تا دل به رقص جادوي ما خوش كنند
تا سر به سحر بابلي ما بسپارند
و رنج كار و گرسنگي را
روي دفينه هاي خداداده
خاطر به كار خواجه ي ما خوش كنند
دنيا نيرزد ... اي دوست
تسليم پيش آمده باش و خوش !
دنيا جهنم توست ، دنيا
زندان توست
خاطر به حرف دلقك خود مسپار
بيهوده سر مكوب به ديوار
رزق تو از ازل شده تعيين
ديگر چه غم اگر
و دلقك از فراز موجي قد مي كشد
تسخر زنان و مي خواند
تعيين ، ولي نه تامين
تعيين بلي ، ولي هميشه كم
در گرگ و ميش ذهن
از باد زاده مي شوند
بي بال در فضا حركت مي كنند
بر آبهاي گلگون مي رقصند
و آفتاب را هميشه به تلبيس و سحر
بر تخت زر نشانش
خوابيده مي طلبند پشت كوه هاي سياه
در گرگ و ميش ذهن...
در گرگ و ميش صبحدم اما خورشيد
مژگان نورافشانش را وا مي كند از هم
و بادهاي جادو را در مي پيچاند
و گله هاي سامري
چون برگ هاي خشك
از پلكان موج فرو مي خزند
و پرشتاب
در قيف بي ترحم گرداب مي روند
دلقك پيام آخرش را
در نيمه راه بازگشت ندا مي دهد :
فرصت غنيمت است
تعيين شده است بلي !
تعيين ولي نه تامين !
در گرگ و ميش ذهن مي آيي
...
انگار از مسافرت قهر برگشته اي
آن گونه سر به زير و آرام
گيسو سپرده به باد
و عاطفه
دلشوره اي كه نفرت و خودخواهي را
مسموم كرده ، اما
خود بي خيال و چاك
زانو نمي جهاند بالا
...
غمگين و شرسمار مي آيي
سيما به سايه روشن لبخند
مانند لاله اي كه رو به سپيده دم
آهسته مي خرامد بالا از سنگ
و پلك ها هنوزش خواب آلود.
...
در گرگ و ميش صبح مي آيي
ابهام خواب و خاطره با توست
با چشم ها و لب ها
با گونه ها و گيسو
انگار شرمسار و پشيمان باشي ، اما
از انحناي تهي گاهت
خطي است منحني ، كه تا تلاطم قلب و التهاب شقيقه ادامه دارد
و ترجمان گستاخي بديعي است كه :
هر چند هم پشيمان رفته اي
از آمدن پشيمان نيستي
...
در گرگ و ميش صبح
سرخاي لاله واره ي اندامت
شكل جهان واقعي است
كه از مه غليظ سحرگاهي بيرون آيد
تا آفتاب را
در بركه هاي منتظر ريگ و بال پرستو به بر بكشد
مانند روم ، مغروري
بعد از پيروزي ، حتي
بعد از شكست و تسليم
زنده ياد منوچهر آتشي - اسفند 68

ميدان ميشان - زمستان 85 - عكس از حسن بشيري
بدجوري دلم لك زده واسه يه وبگردي چند ساعته كه از خواب پا شم و يهويي بشينم پاي نت و از اينجا به اونجا بعدش همين جوري كه كه يه كم گذشت و گرسنم شد برم از اون كرانچيه كه براي سپينود خريدم بيارم، با يه انگشت اينو و بخورم و با اون يكي فقط كليك كنم، همين كه تموم شد كاسه آجيلو بيارم و خالي كنم و همين جوري كه دارم توي صفحه ها واسه خودم ووول ميخورم، يهو ببينم واسه نهار صدام كنن و بعد از يه نهار حسابي با ارازل و اوباش (اميرحسين، هادي، امير + صالح و ...) جمع بشيم بريم خونه عرفان و دسته جمعي فيلم تماشا كنيم و تعريف كنيم و آهنگ بزاريم و بزنيم برقصيم (پيشنهاد ميشه چند تا از آهنگهاي حسن شماعي زاده رو توي ذهن تداعي كنين ) يا اگه پا داد با اون يكي ارازل (هادي، پرهام، مهدي تيك، امير، عرفان و ...) بريم باغ هيچکس و شب رو هم اونجا بمونيم و اگه پايه بودن نصفه شبي از باغ تا سد اكباتان رو پياده بريم و برگرديم و .... شايد زيادي رويايي فك كردم ولي وقتي ميگم كه دلم لك زده واسه مثلاً يه برف بازي مخصوصاً از نوع پت پيس (توضيح : ميتونيد به كتاب واژه نامه همداني نوشته هادي گروسين مراجعه كنيد) يا يه كوه دسته جمعي و مشتي با بروبچ يا هر چيز ديگه!. بدون شك جمله هاي ساده اي نيستند شايد هيچکس يا امير بدونن چي ميگم. براي مني كه توي اين مدت روزي چند بار علم مياد جلو چشمام يا تستايي كه نخونده گزينه هاشم حفظ شدي (نميگم كه اين قدر دارم ميخونم منظورم رسوندن اوج فاجعست) روز به روز كارها و روياهاي بيشتر و لذت بخش تري مياد تو ذهن، ولي پرستو ميگه وقتي آدم درس ميخونه خيلي آروز ميكنه و ميخواد بعدش يه عالمه كار انجام بده اما بعدش به هيچ كدومش نميرسه. همين جوري كه دارم اينا رو از روي بي خوابي اونم ساعت 2.57 نيمه شب مينويسم يه برف خوشگل از پشت پنجره هي سلام ميكنه و آروم ميشينه روي زمين و منم با اين مداد نوك تيز كاري بهتر از نوشتن و تخيل سراغ ندارم (شانس آوردين اون يكياي ديگه رو ننوشتم كه ...).

به آرامی آغاز به مردن می كنی
اگر سفر نكنی،
اگر چیزی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن میكنی
زمانیكه خودباوری را در خودت بكشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند
به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یك راه تكراری بروی...
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی
تو به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند
و ضربان قلبت را تندتر مي كنند،
دوری كنی...
تو به آرامی آغاز به مردن میكنی
اگر هنگامیكه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نكنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی....
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری بكن!
نگذار كه به آرامی بمیری...
شادی را فراموش نكن!
پابلو نرودا

وقتي يكي رو پيدا ميكني كه مثل خودت وب مينويسه ، مثل خودت خل و چله ، مثل خودت فكر ميكنه حتي بعضي وقتا حرف دل آدمو ميزنه يا ممكنه فراتر و پيشترفته تر هم فكر كنه و بنويسه و دست به قلمش حرف نداشته باشه و خلاصه كلي حال ميكني وقتي هر شب مطلباشو ميخوني.... لطفاً چهره هاتون تغيير نكنه! بابا كي گفتم دختره ! اين ملت چقده بي جنبه شدن و زودي به فكر زن دادن آدم ميفتنا مخصوصاً مثل بعضيا... آره خلاصه چند وقتي هست كه هر شب به عشق خوندن مطلباي اين بابا كه غالباً (حالا چرا گفتم غالباً ؟ آخه يه دوستي داريم كه صحبت كردناش خيلي كتابي و لفظ قلمه، چند روز پيشا كه تلفني صحبت ميكرديم اين واژه غالباً رو كه به كار برد كلي مايه نشاط شد و باعث شد اينجا به كار ببرم و به يادش بيفتم) داشتم ميگفتم كه اين بابا حالشم غالباً خيلي خرابه (حال روحيش رو منظورمه) و باعث ميشه كه شبا بيشتر پاي مونيتور بمونم و آرشيواشو مرور كنم . بعدش با احترام كامل به كليه خوانندگان عزيز و دوست داشتني ، ياد يه سري از خواننده خودم ميفتم و بماند كه ...

90 نفر از مفاخر و فارغ التحصيلان مدرسه مباركه تاييد همدان - سال 1333 - منبع عكسم نميگم كه تو خماريش بمونين !
* سه چیز ارزش این را ندارد که دنبالشان بدوید: اتوبوس ، زن و راه حل اقتصادی؛ اگر کمی صبر کنید یکی دیگر از راه می رسد.
(دریک هیت کوت آموری)
That though the radiance which was once so bright be now forever taken from my sight. Though nothing can bring back the hour of splendor in the grass, glory in the flower. We will grieve not, rather find strength in what remains behind.
(William Wordsworth)

اين عكسم گذاشتم كه پيش پيش ولنتاين مبارك بگم چون معلوم نيست تا اون موقع بنويسم يا نه
|
سايت بسيار جالبي داري خسته نباشي خوشحال مي شم به من هم سر بزني |
| نظر ارسالی توسط saba در تاريخ March 5, 2007 03:51 PM |
|
عليرضا سايت قشنگي داري ولي كاش مطالب را بشتر كني موفق باشي |
| نظر ارسالی توسط در تاريخ February 27, 2007 11:09 AM |
|
سلام |
| نظر ارسالی توسط رهگذر عشق در تاريخ February 8, 2007 10:10 AM |
|
یاد روزای جوونی و وب گردی های شبانه و چند ساعته به خیر ، روزای خوبی بود;) |
| نظر ارسالی توسط farzan در تاريخ February 7, 2007 12:08 PM |
|
سلام عليرضا جون |
| نظر ارسالی توسط علي در تاريخ February 7, 2007 08:27 AM |