صفحه اصلي
اي صبـا نکهتي از خاک ره يار بيار / ببر اندوه دل و مژده دلدار بيار
پشت شيشه برف ميبارد


جمعه 17 آذر 1385
اي قوم به حج رفته، كجاييد كجاييد؟ / معشوق همين جاست، بياييد بياييد





اي قوم به حج رفته، كجاييد كجاييد؟
معشوق همين جاست، بياييد بياييد
معشوق تو همسايه و ديوار به ديوار
در باديه سرگشته شما در چه هواييد؟
گر صورت بي‌صورت معشوق ببينيد
هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شماييد
ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد
يك بار از اين خانه بر اين بام برآييد
آن خانه لطيف است، نشانهاش بگفتيد
از خواجه‌ي آن خانه نشاني بنماييد
يك دسته‌ي گل كو، اگر آن باغ بديديت؟
يك گوهر جان كو اگر از بحر خداييد؟
با اين همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس كه بر گنج شما پرده شماييد


مولوي


هميشه با اولين بارش برف و سپيد پوش شدن زمين تازه متوجه ميشم كه يه سال ديگه هم گذشت، حتي تولد و عيد هم نميتونه يه همچين حسي رو منتقل كنه، شايد دليلش اين باشه كه اولين بار كه احساس كردم از يكي خوشم مياد زمستون بود. اما درست 5 سال پيش با يه همچين حسي داشتم براي صالح نامه مينوشتم و از سپيدپوش شدن الوند ميگفتم. شايد توي آذر يا دي همراه با برف و سرما گوشه خونه مشغول درس خوندن واسه كنكور سراسري بودم درست همون سالي كه به روايت آمار و ارقام جمعيت شركت كننده (حدود يك ميليون و نهصد هزار نفر) ركورد شكست و و اين اتفاق ديگه تكرار نشد. اون موقع ها خيلي مثل الان اعتياد به اينترنت وجود نداشت، پيشرفت و گسترش هم مثل الان نبود تازه از همه بهتر از فيلتر و فيلتربازي و قايم موشك بازي هم خبري نبود،اون روزا اين قده كوچولو بوديم كه فقط راه خونه تا مدرسه رو بلد بوديم + مركز كنكور واسه كرايه كتاب (شبي 25 تومان). تفريحمون اين بود كه عصرا خونه سجاد يا اميرحسين واسه همديگه تست حل كنيم يا با اميرحسين براي همديگه شعر بخونيم. اون موقع ها از دوستاي نتي (net) هم خبري نبود و سيستم هنوز كاغذي بود يعني نامه نگاري با صالح حسنلو (اون موقع بدجوري رفته بود تو نخه يه دختره كه ما اسم دختره رو گذاشته بوديم هندونه) و حميد حسين انهاري (به قول خودش يه ترك خوش تيپ و روشن فكر از نوع اروميه اي) [اسما رو از قصد كامل نوشتم كه بره توي نمايه موتورجستجو]. جرقه اين دوستيا توي سومين دوره سمينار دانش آموزي انجمن فيزيك ايران توي يزد خورده بود. در واقع يزد مقصد اولين مسافرت مجردي با سجاد دوتايي بود. اما چهارمين دوره سمينار دانش آموزي انجمن فيزيك ايران كه توي تبريز برگزار شد، با اميرحسين و مسعود قرار بود بريم ولي بازم با سجاد كوچيكه و بزرگه رفتيم و اين بار اميرحسين و مسعود نيومدن، و اونجا اتفاقاتي براي من افتاد كه بعدها اميرحسين از اون به عنوان 11 سپتامبر براي من نام برد و ...
حالا 5 سال گذشته، سجاد بزرگه مزدوج شده و واسه سربازيشم از اون اول معافي گرفته بود و هنوزم دانشجو مونده. از كار سجاد كوچيكه همون موقع هم خيلي سر در نمي ياوردم چه برسه به اين روزا كه با كار بازار خودشو مشغول كرده و درس اونم هنوز مونده و گويا تنها ترسش سربازيه. اميرحسين با انگيزه تر از گذشته با رتبه هاي تك رقمي پارسه خودش به روزاي درخشان اسفند اميد بسته. مسعود همون 5 سال پيش هم درگير يه افسردگي عشقي بود و انگاري اين روزام با يه چيزاي ديگه توي همون مايه ها داره دست و پنجه نرم ميكنه. ابي سرحال تر از هميشه اين روزا رو افتخار همكاري با رهنمون و كارولوكس رو داره، فك ميكنم از حالا بايد اونم يه خارج رفته محسوب كرد. و از بقيه بيشتر بيخبرم. بالاخره كه عده اي به بهونه هاي مختلف از ادامه راه بازموندن و عده اي هم ترجيح دادن ادامه راهو از بيرون دنبال كنن و حالا بازم توي همون پيك جمعيتي ميخوايم توي آزمون كارشناسي ارشد شركت كنيم. انتخابهاي داخلي به سراسري و آزاد و بعضاً فراگير ختم ميشه. اين وسط پسراي طفلك و بيچاره براي گريز و تاخير از خدمت ناخواسته سربازي با حذف واحد و مرخصي تحصيلي يا يكي مثل محمود طفلك با افتادن واحد يا حربه هاي مختلف سعي در به عقب انداختن سرنوشت ناخواسته دارن. البته كمم نيستند كه مثل اميرحسين حاضرن حتي برن سربازي ولي پاشون به دانشگاه آزاد باز نشه.



Love is the one thing that still stands when all else has fallen


...
Celine: I was thinking, for me its better I don’t romanticize things as much anyone. I was suffering so much ass the time. I still have lots of dreams, but they're not in regard to my love life. It doesn't make me sad, it's just the way it is.
Jesse: Is that why you're in relationship with somebody who's never around?
Celine: Yes, obviously I can't deal with the day-to-day life of a relationship. Yeah, we have this exciting time together…and he leaves and I miss him, but at least I'm not dying inside. When someone's always around me, I'm suffocating.
Jesse: No, wait, you just said that you need to love and be loved.
Celine: Yeah, but when I do, it quickly makes me nauseous. It's a disaster. I mean, I'm really happy only when I'm on my own. Even being alone, it's better than sitting next to a lover and feeling lonely. It's not so easy for me to be a romantic. You start off that way, and after you've been screwed over a few times…you forget about your delusional ideas and you take what comes into your life. That's not even true. I haven't been screwed over …I've just had too many blah relationships. They weren't mean, they cared for me…but there were no real connection or excitement. At least, not from my side.
Jesse: God, I'm sorry, is it really that bad? It's not, right?
Celine: You know, it's not even that. I was … I was fine until I read your fucking book. It stirred shit up, you know? It reminded me how genuinely romantic I was… how I had so much hope in things… and now it's like I don't believe in anything that relates to love. I don't feel things for people anymore. In a way, I put all my romanticism into that one night… and I was never able to feel all again. Like, somehow this night took things away from me… and I expressed them to you, and you took them with you. It made me feel cold, like love wasn't for me.
Jesse: I don’t believe that, I don’t believe that.
Celine: You know what? Reality and love are almost contradictory for me. It's funny, every single of my exes, they're now married. Men go out whit me, we break up, and then they get married. And later they call me to thank me for teaching them what love is… and that I taught them care and respect women.
Jesse: I think I'm one of those.
Celine: I want to kill them! Why didn't they ask me? I would have said no, but they could have asked!. I know it's my fault because I never felt it was the right man. Never, but what does it mean, the right man, the love of your life? The concepts is absurd, we can only be complete with another person. it's evil, right?
Jesse: can I talk?
Celine: I guess I've been heartbroken too many times and then I recovered. So now, you know, from the starts, I make no effort.

قسمتي از ديالوگ هاي فيلم Before Sunset





شروع خواهم شد با واژه نو
و چه افسوس که من تنهايم
که کسی نيست بگيرد سر انگشتانم
که کسی نيست بگويم رنج جان فرسايم
که کسی نيست ببيند شاخ گل افشانم
که کسی نيست ببويد عطر اين اشعارم
که کسی نيست بشويد شوق بی پايانم
که کسی نيست بخواند درد بی درمانم
و من امروز شدم خانه به دوش
با دلی پر ز غم يار خموش
تمام خواهم شد با ياد سکوت
و چه بی باک شد اين قرن نبوغ
که کسی هست ولی هيچ نگفت
نه ز آواز فدايی در بند
نه ز آرام گناهی در فقر
که کسی هست ولی هيچ نگفت
نه ز ديوار جدايی در سنگ
نه ز باران رهايی در خش
که کسی هست ولی هيچ نگفت
نه ز اضداد صباحی
نه ز دوری خدايی
که کسی هست ولی هيچ نگفت
نه ز باغ پرخزانی
نه ز حرف آشنايی
که کسی هست ولی هیچ نگفت
نه ز قعر بی وفايی
نه ز عشق بی بهایی
............


رزا افروزيان (صدفي)




* Always remember to forget the things that made to sad, but never forget to remember the things that made you glad.
Elbert Hubbard


* if you can't be a highway, then just be a trail, if you can't be the sun, be a star, it isn't by size that you win or you fail-be the best of whatever you are!
douglas malloch

از همه سلاحهای مخربی که بشر اختراع کرده است، زبان وحشتناک ترین و قوی ترین آنهاست، خنجر رد خون بر جای می گذارد، نیزه پرتاب شده از دور دست دیده می شود، زهر ها را می شود شناخت و از ان پرهیز کرد, اما سخن تلخ می تواند بدون انکه ردی بر جای گذارد، تخریب كند!
پائلو کوئیلو





بيابان را سراسر، مه گرفتست
چراغ قريه پنهان است
موجي گرم در خون بيابان است
بيابان، خسته
لب بسته
نفس بشكسته
در هذيان گرم مه، عرق
مي ريزدش آهسته از هر بند
بيابان را سراسر مه گرفته است مي گويد به خود، عابر
سگان قريه خاموشند
در شولاي مه پنهان، به خانه مي رسم گل كو نمي داند مرا ناگاه
در درگاه مي بيند. به چشمش قطره
اشكي بر لبش لبخند، خواهند گفت :
بيابان را سراسر مه گرفته است... با خود فكر مي كردم كه مه، گر
همچنان تا صبح مي پاييد مردان جسور از
خفيه گاه خود به ديدار عزيزان باز مي گشتند
بيابان را
سراسر
مه گرفته است
چراغ قريه پنهان است، موجي گرم در خون بيابان است
بيابان، خسته لب بسته
نفس بشكسته در هذيان گرم
مه عرق مي ريزدش آهسته از هر بند...


زنده ياد احمد شاملو





روز دانشجو گرامي باد !



نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ جمعه 17 آذر 1385


با سلام
قبل از هر چیز واقعاً از شما تشکر می کنم

با دیدن این وب سایت زیبا به یاد دوران دانشجویی خودم در دانشگاه بوعلی سینا افتادم
راستی شما اهل کجا هستید؟
من در حال حاضر دانشجوی دانشگاه شیرازم از آشنایی با شما خوشحالم
موفق و موید باشید

نظر ارسالی توسط mehdi در تاريخ January 16, 2007 02:12 PM
 

سلام عزيزم من آپم با قدمهات روحی دوباره به وبلاگم بده قربانت صبا

نظر ارسالی توسط saba در تاريخ December 23, 2006 06:29 AM
 

مثل همیشه مطالبتون زیبا بود

نظر ارسالی توسط رکسانا در تاريخ December 18, 2006 10:43 PM
 

دوست عزیز ، عضو محترم پن لاگ !
لطفا برای یک تصمیم گیریٍ بسیار مهم به گروه یاهوی اعضای پن لاگ رفته و در رای گیری شرکت کنید .
اگر تا کنون عضو گروه یاهوی پن لاگ نشده اید با ایمیل مسئول فنی پن لاگ یعنی :
a_gilemard@yahoo.de

و یا یکی از ایمیل های زیر تماس بگیرید تا دعوت نامه برایتان ارسال شود .
penlog@gmail.com
penlog.ozviat@gmail.com

در صورتی که هم اکنون عضو گروه یاهو هستید و در نظرخواهیٍ مذکور شرکت کرده اید ، این پیام را نادیده بگیرید !

با تشکر
کمیسیون عضویت پن لاگ _ نسرین

نظر ارسالی توسط nasrin در تاريخ December 15, 2006 10:33 AM
 

سلام عزيزم من آپم خوشحال مي شم رد پاتو توي وبلاگم ببينم

نظر ارسالی توسط saba در تاريخ December 14, 2006 11:55 PM
 

سلام خوبي؟؟؟

نيستي كجايي؟؟؟ داري واسه فوق ميخوني؟موفق باشي .
من اپ كردم خوشحال ميشم بياي.

نظر ارسالی توسط forogh در تاريخ December 13, 2006 02:37 PM
 

زمستون و بارش برف هميشه براي من مثل يه چيز مقدس بوده . احساس مي كنم شخصيت حقيقي ام هميشه تو روزاي برفي پيداش ميشه. يه حس عجيب دارم. بيشتر تو خاطراتم سير مي كنم. بيشتر فكر مي كنم. بيشتر با غصه هام روبه رو ميشم. آدما رو بهتر مي شناسم و...
شايد اين ناشي از اينه كه خودمم تو يه روز برفي و فوق العاده سرد زمستوني به دنيا اومدم... حالا اين طور شده كه تو اوج سرما انگار بيشتر از هميشه خون تو رگام جاريه ...
خوب و خوش باشين...

نظر ارسالی توسط فرنگیس در تاريخ December 12, 2006 03:44 PM
 

صبا زمنزل جانان گذر دريغ مدار

نظر ارسالی توسط laleh m در تاريخ December 11, 2006 02:11 AM
 

سلام پسر جان.عزيز وبلاگتون بسيار زيبا بود.قالبش كه آخرش بود.بهتون تبريك مي گم والا معمولا پسر جماعت شلخته در مياد شما نوبري عزيز.خوشحالم كه تونستم به جاي به اين خوبي سر بزنم.برات آرزوي موفقيت و پيروزي مي كنم .دوست دار هميشگيه شما.عمو داوود

نظر ارسالی توسط عمو داوود در تاريخ December 10, 2006 10:57 PM
 

سلام خيلي خوب نوشتي
آفرين

نظر ارسالی توسط ماندانا در تاريخ December 9, 2006 11:56 AM
 

سلام پسر جان حالا ديگه بي خبر آپ مي كني واقعا كه اگه بعد يه ماه مي نويسي عالي مي نويسي ولي اين رسمش بود كه مارو چشم بزني از اون وقتي كه گفتي فعاليتت زياده افتادم بغل خونه فكر نكنم كه بتونم تا دو سه هفته ديگه آپ كنم ولي اگه از ماه ديگه آپ كردي يه نيش خبر هم بدي ما مي يايم به ديدنت قربان صفايت صبا

نظر ارسالی توسط saba در تاريخ December 8, 2006 10:37 AM
 

مشخصات اون كامنت قبلي

نظر ارسالی توسط amir در تاريخ December 8, 2006 02:55 AM
 

سلام عزيزم اولين باره اينجا اول ميشم اين قيلم همين ديشب ديدم ديالوگاش قشنگ بود. ديشب خيلي ياده 4 سال پيش همين موقع افتادم . انتخابات و رقابت حاجي و... . يادش به خير 4 سال شد.

نظر ارسالی توسط در تاريخ December 8, 2006 02:53 AM