صفحه اصلي
از بيم و اميد عشق رنجورم / آرامش جاودانه مي خواهم
همه بغضشون گرفته چرا بارون نمي ياد / ليلي مرد از غم دوري چرا مجنون نمي ياد


جمعه 27 مرداد 1385
من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه / صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه





من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
در شهر یکی کس را هشیار نمیبینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
جانا به خرابات آ تا لذت جان بيني
جان را چه خوشي باشد بي صحبت جانانه
هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی
وان ساقی سر مستی با ساغر شاهانه
ای لولی بربط زن تو مست تری یا من
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتی بی لنگر کژ میشدمژ می شد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه
گفتم زکجایی توتسخرزدوگفت
ای جان نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا نیمی همه در دانه
من بی دل و دستارم در خانه خمارم
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه
تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می
زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه
جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه
مولانا


I am drunk and you are mad
? Who’ll take us home and make us glad
Said a hundred times، if you had
Two or three cups less، won’t be bad
In this town I do complain
every person seems insane
in this place madness like rain
Washes wisdom down the drain
In the tavern of my soul
Carpet of joy will unroll
My soul is out of control
When trapped in a soulless hole
Gypsy minstrel who must play
More drunk than me as I lay
Beside such drunk، I dare say
Mild is the story of my day
I left my home in that state
my drunken ways could not wait
every place I looked، looked great
Saw my beloved، my soul mate
I asked "where is thy land"
With laughter and a cold hand
"Half from the Arabian sand
and half a heavenly strand
"Half made of water and clay
half soul and half solar ray
half on the shallow beaches lay
Half from the oyster’s pearly play"
I asked Thee to be my friend
and change this dividing trend
Replied that "I transcend،
All divisions in me end"
I am without head or hand
I am of this drunken band
all things I understand
Describe or silently stand


برگردان از ابراهيم كامراني



عكس از خشت خام

راجع به عشق، خيلي وقتا خيلي كسا و خيلي آدما، توي خيلي از جامعه ها و فرهنگ ها ، خيلي حرفا و خيلي داستانها زدن و گفتن و ميگن. واژه اي كه هنوز هم هيچ كس را تواناي پاسخ گويي از آن نيست، و شايد زيبايي بدان باشد كه نمي توان با واژه ها ديوار و مرزي را براي عشق قائل شد، در ميان اشعار و رمان ها و اسطوره ها و فيلم ها و ادبيات هر كجا بارها تلاش بر آن بوده كه تصوراتي از ذهن بشريت به مخاطبان نشان داده شود ولي باز هم ناتواني سردرگمي از يك عشق واقعي به جاي مانده.
به خودم كه دقيق ميشم هيچ وقت تصور درستي از عشق نداشتم، و هر بار به گونه اي... هر چند وقت يك بار كه با احسان و عرفان دور هم جمع ميشيم از مردي پروازي حرف ميزنيم كه كلي شاد ميشيم و ميخنديم ولي او اكنون محبوبيت اون قديما رو نداره اما فكر ميكنم جلوه عشقي كه توي وجود اون واسه بچگي هاي ما بوده تنها عامليه كه هنوز باعث ميشه كه به ياد او شاد باشيم و نه خود او، بي گمان هر كس را قطعه اي گمشده است و هر بار اين گمشده به گونه اي در كسي يا چيزي تجلي پيدا ميكنه و ما همواره غافل از آنيم و باز از داشته ها و يافته ها غافل و دنبال گمشده خود هستيم...


جهان تنها یک قصه است.
در سطر اول آن تو از راه می‌رسی و
خاک بوی باران می‌گیرد.
در سطر دوم آفتاب می‌شود و
تو از درخت سبز سیب سرخ می‌چینی.
در سطر سوم زمین می‌چرخد و
مهتاب با رگبار هزار ستاره می‌بارد.
در سطر چهارم
تو دست‌‌هایت را به سوی مغرب دراز می‌کنی.
در سطر پنجم
همه چیز از یاد می‌رود و
من به نقطه‌ی پایان قصه خیره ‌می‌مانم.
برگرفته از قاصدك






تا كي به تمناي وصال تو يگانه
اشكم شود از هر مژه چون سيل روانه
خواهد بسرآيد شب هجــران تــو يـا نــه
اي تيـر غمـــت را دل عشــاق نشانــه
جمعي به تو مشغول و تو غايب زميانه
رفتم به در صومعـه عابد و زاهــد
ديدم همه را پيش رُخت، راكع و ساجد
در ميكده، رهبانم و درصومعه عابد
گه معتكف ديرم و گه ساكــن مسجـــد
يعني كه تو را مى طلبم خانه به خانه
هر در كه زنم، صاحب آن خانه تويي، تو
هرجا كه روم، پرتو كاشانه تويي، تو
در ميكده و ديـركه جانانــه تــوي، تــو
مقصودمن از كعبه و بتخانه تويي، تو
مقصود تويي، كعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان ديد
پروانه در آتش شد و اسرار عيان ديد
عارف، صفت روي تو در پير و جوان ديــد
يعني همه جا عكس رخ يار توان ديد
ديوانه منم، من، كه روم خانه به خانه
عاقل به قوانيـن خـــرد، راه تو پــويــد
ديوانه، برون از همه آيين تو جويد
تا غنچه بشكفته اين بـاغ كــه بــويــد
هركـس بـــه زباني صفــت حمــــد تو گويد
بلبل به غزلخواني و قُمري به ترانه
بيچاره «بهايي» كه دلش زار زغم توست
هرچند كه عاصي است، زخيل و خدم توست
اميــد وي از عاطفت دم به دم تــوست
تقصيـر «خيـالي» بــه اميــد كــرم تـــوست
يعني كه گنه را به از اين نيست بهانه
شيخ بهايي





Love is the one thing that still stands when all else has fallen
زماني که همه چيز افتاده است عشق آن چيزي است که بر پا مي ماند


متاسفانه در دنيايي رندگي ميكنيم كه هنوز هم قتل و خونريزي و آدم كشي و خراب كردن ساختمانها و افزوده شدن مرزهاي خاكي از افتخارات بشري محسوب ميشه و به طبع اون رهبراني كه به پشتيباني هندوانه هاي زيردستان شعارها و حرفهايي را بيان مي كنند كه با ذهن انسان قرن بيست و يكم هيچ گونه سازگاري نداشته، در خلقت بشريت نيز از جنگ هابيل و قابيل ذكر شده ولي بشر امروز شب و روزهاي زيادي رو براي رشد فكري بشري طي كرده، تصور جنگ و خونريزي ديگه داره از ذهن دور ميشه حتي روزهايي كه به چشم خودمان تاريكي و خون و آوار ديده ايم. گاهي وقتا فكر ميكنم چه خوبه كه كودكان آينده از جنگ و خونريزي فقط ميتونن تصوري مثل فيلما و افسانه ها داشته باشن.
اما هميشه نزاع فيزيكي نيست، خيلي وقتا يه جنگ و تضاد فكري بين آدماي يه جامعه وجود داره اما فاجعه زماني پيش مياد كه به جاي تبادل همه نظرات، يه نظر براي همه تصميم بگيره، و اونجاست كه تفكر يواش يواش مريض ميشه، و اوج فاجعه زمانيست كه همه در انتظار آمدن اسب سپيدي به گوشه اي مينشينند ...


و اینم یه جا خوندم که نمیدونم :
زندگي هديه‌اي حاضر و آماده نيست‌
تو وارث همان حياتي هستي كه خود آفريده‌اي
نخست مجبوري معنا به آن ببخشي
بايد آن را به رنگ و موسيقي و شعر درآميزي‌،
بايد خلاق باشي






در زندگانیم از بلاهای زیادی رنج بردم که بیشترشون هرگز رخ نداده بود (mark towin)


صد دشنه بر دل می خورم وز خویش پنهان می کنم
جان گریه بر من می کند من خنده بر جان می کنم
خون قطره قطره می چکد تا اشک نومیدی شود
وز اه سرد اندر جگر آن قطره پیکان می کنم
دست غم اندرجیب جان پای نشاط اندر چمن
پیراهنم صد چاک ومن گل در گریبان میکنم
غم هم بتنگ آمد ولی قفلست دایم بر درش
این خانه ی تنگی که من او را بزندان می کنم
امروز یا فردا اجل دشواری غم می برد
وحشی دو روزی صبر کن کار تو اسان می کنم
وحشي بافقي






رفتن حتما به رسیدن ختم نمیشه ولی برای رسیدن راهی به جز رفتن نیست



نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ جمعه 27 مرداد 1385


سلام
خيلي قشنگ بود.
ماهك

نظر ارسالی توسط mahak در تاريخ September 18, 2006 11:47 AM
 

جون سلام
تو هنوز هم براي من همون پسر چهار سال پيشي مواظب خودت باش تا بزرگتر و بزرگتر شي

نظر ارسالی توسط در تاريخ September 16, 2006 03:17 PM
 

اشعار زيبايي رو تونستم اينجا بخونم... عيدتون مبارك

نظر ارسالی توسط فرنگيس در تاريخ September 9, 2006 06:58 PM
 

اشعار زيبايي رو تونستم اينجا بخونم... عيدتون مبارك

نظر ارسالی توسط فرنگيس در تاريخ September 9, 2006 06:58 PM
 

سلام ...
خوبين؟
.............. پیشاپیش این عید بزرگ و عزیز رو به شما و خانوادتون تبریک میگم...
به همین مناسبت یه نیمچه آپی کردم
سر بزنی خوشحال میشم
همیشه موفق و پیروز باشی[گل][گل][گل][گل][گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل][گل] [گل] [گل] (15 گل به مناسبت نیمه شعبان...)
دوستدار شما
پيامي در راه(قاصدك)....

نظر ارسالی توسط marzieh در تاريخ September 8, 2006 02:49 PM
 

سلام پسر خوبي؟؟؟ چه خبرا كم پيدا كجايي . چرا سر نمي زني حتما كه نبايد آپ كنم تا بياي .خوشحال مي شيم اسمتو ببينيم . تابسون درس خوندي يا بازي كردي ؟؟؟من كه خود كشي كردم

نظر ارسالی توسط forogh در تاريخ September 4, 2006 12:01 AM
 

سلام
هميشه ميام وبتون رو مي خونم
برات نظر ميدم
حتي با كسانيكه برات نظر مي دن هم حرف زدم
اولش حرفاشونو قبول نداشتم
حالا فهميدم راست ميگن
وب تو عالي است اما خودتم عالي باش
نمي خوام بد بر داشت كني
ولي هيچ وقت دوستاتو تنها نذار
تو اين پست بار دوم كه برات پيغام ميذارم
نمي دوونم آدم اين قدر بايد محتاج باشه كه به محبتت نياز داشته باشه
هيچ احساسي نداري ...ميل نميزني ..حالي نميپرسي ...هر وقت هم مياي ميگي همدان نبودم
خوب منم دل دارم ..هيچ انتظاري جز محبت نميخوام
اميدوارم درك كني
و همچنين ناراحتت نكرده باشم
××××××××××××××××××××××××××

نظر ارسالی توسط در تاريخ August 28, 2006 10:42 PM
 

سلام گل من
قدر محبت رو بدون توي دنيا كمه
همدم خوب و مهربون توي دنيا كمه

خيلي حال كردم
خداحافظ . . . همين حالا

نظر ارسالی توسط گیلگمش در تاريخ August 26, 2006 11:58 AM
 

سلا م وبلاگ زيبايی داريد.
......ما در اين مثنوی بزرگ طبيعت مصرعی ناتماميم بودنمان در انتظار يک بيت شدن هست......
يا علي

نظر ارسالی توسط مريم در تاريخ August 25, 2006 12:03 PM
 

سلا م وبلاگ زيبايی داريد.
>

يا علي

نظر ارسالی توسط مريم در تاريخ August 25, 2006 12:01 PM
 

سلام
خوبين؟
خيلي وقت بود كه نتونسته بودم سر بزنم و معذرت ميخوام...

دوباره تمام مطلباتونو خوندم مخصوصا اون پست قبليتون خيلي دلمو آب كرد...من كه از دوران دانشجويي هنوز هيچ خوشي اي نديدم!بر خلاف همه و شما كه ميگي چقدر خوبه و الانم دلتنگ اون روزا هستين...

به من هم سر بزنين كه خيلي خوشحالم ميكنه(حظورتونو ميگم)
هميشه شاد و شاد و شاد و موفق باشي
خداحافظ
اهل كاشانم!

نظر ارسالی توسط marzieh در تاريخ August 24, 2006 12:17 AM
 

سلام
چه طوري
هنوز كه فراموشم نكردي
ببخشيد اين روزا دير بهت سر ميزنم
خيلي گرفتارم
از يه طرف درس از طرف ديگه كار
....................................
راستي اين ترجمه شعر مولانا كه تو اين پست گذاشته بودي عالي بود من كه خيلي خوشم اومد
آخه من بيشتر اوقات اشعار رو به صورت انگليسي مي خونم ....واسه همين به دل نشست
..............................................

نظر ارسالی توسط ماندانا در تاريخ August 23, 2006 11:22 AM
 

افق، هميشه خطی نيست که حاشيه می دهد به دور دست.افق، گاهی، خطی ست که نيست.
نه دور، نه در کف دست .

نظر ارسالی توسط احسان در تاريخ August 18, 2006 03:11 PM
 

عشق دانش است.دانش و فرهنگ است توامان.و آن کس که از این دو بی بهره است

توانایی عشق ورزیدن ندارد.

نظر ارسالی توسط amir در تاريخ August 18, 2006 02:37 PM
 

الان حواسم جمع نیست کامنت درست و حسابی برات بذارم .نصفه شبه! فقط یه سوال؟این چیزا که با فونت فرنگی نوشتی چین؟ بده ترجمش کنم بلکه زبان تخصصیم قوی بشه!.بعدش ،علی آقا گل من چرا انقد خوردی که راه خانه تانه گم کردی؟؟؟ ها؟ کم بخور همیشه بخور!.تا تو یه چرتی بزنی و سرحال بیایی منم میرم وزودی برمی گردم فعلاً.

نظر ارسالی توسط sana در تاريخ August 18, 2006 02:55 AM