صفحه اصلي
پر کن پیاله را که این آب آتشین / دیریست ره به حال خرابم نمی برد
از بيم و اميد عشق رنجورم / آرامش جاودانه مي خواهم


يكشنبه 25 تير 1385
سينه مالامال درد است ای دريغا مرهمی / دل ز تنهايی به جان آمد خدا را همدمی





سينه مالامال درد است ای دريغا مرهمی
دل ز تنهايی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسايش که دارد از سپهر تيزرو
ساقيا جامی به من ده تا بياسايم دمی
زيرکی را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت
صعب روزی بوالعجب کاری پريشان عالمی
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی
در طريق عشقبازی امن و آسايش بلاست
ريش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نيست
ره روی بايد جهان سوزی نه خامی بی‌غمی
آدمی در عالم خاکی نمی‌آيد به دست
عالمی ديگر ببايد ساخت و از نو آدمی
خيز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهيم
کز نسيمش بوی جوی موليان آيد همی
گريه حافظ چه سنجد پيش استغنای عشق
کاندر اين دريا نمايد هفت دريا شبنمی



يه ني ني ناز به اسم خورشيد خانوم


يه شب سرد و تاريك، كودكي 3 يا 4 ساله كه توي آغوش مادر يا مادربزرگش پناه گرفته و يه نور خفيف از يه چراغ نفتي (از همونا كه فقط توي فيلم هاي قبل از جنگ جهاني اول ميشه ديد! ) و يه صداي بوق ممتد، وحشتناكترين صدايي كه هرچندوقت يه بار، و بعضي وقتا حتي چندبار توي روز از راديو پخش ميشه و اعلام حمله هوايي ... اگه خيلي به كوچكيام بينديشم شايد تنها چيزي كه از اولين روزهاي زندگي در اين دنيا به ياد داشته باشم، همين ها باشند. دوران كودكي كه همواره همراه با ترس و وحشت و ابهام از ادامه و خون و گريز و گريه و زاري ادامه يافت. شايد اون موقع ها توي مدرسه از هركسي راجع به آينده ميپرسيدي همه بي اختيار پليس بودن رو دوست داشتن، زماني كه آدم كشتن يه آرمان بود و احساس امنيت. يواش يواش كه بزرگتر شدم بزرگترين ترسام تنبيه توي مدرسه يا توسط بابام به خاطر اشتباهاتم بود، شايد اون موقع ها خيلي دوست داشتم فقط بزرگ بشم و همچنان شايد توي مدرسه آرمان براي ما تفنگ بود. توي دبيرستان چشمام نسبت به خيلي چيزا باز شد و چيزاي بيشتري ياد گرفتم، زندگي از ديدگاه آقاي فرادات همون لحظه هاي خاص درس زيست شناسي بود، معرفي جنس مخالف و مسائلي كه هنوزم يادمون مونده، آقاي ايازي هر لحظه رو با بيت شعري معني مي كرد و آقاي سليماني بيتهايي از زندگي رو به خوبي تجزيه تركيب ميكرد ولي زندگي هيچ وقت به اون آسوني نبود، آفاي شيرين مشتق هر لحظه رو حساب ميكرد تا بهترين و بدترينش رو توي منحني پيدا كنه ولي منحني زندگي هميشه تركيبي از يه منحني خطي يا سينوسي يا مجانبي بي نهايته! با اين وجود هيچ وقت يادم نميره كه شعباني بزرگترين آرزوش اين بود كه دوباره جنگ بشه و بره مثلا شهيد بشه! ... زمان پيش دانشگاهي آرمان و آرزو كنكور بود و بزرگترين ترس خراب شدن كنكور و عدم قبولي ! و چيزي كه هيچ وقت هيچ معلمي از اون درس نداده بود درس عشق بود! و بالاخره دانشگاه و تخيلات و روياهايي كه قبلش از اون ساخته بوديم، جايي كه ديدها رو به خيلي چيزا باز كرد و جايي كه ظاهرا همه چيز با گفتگو و پرسش و پاسخ حل ميشه ولي يه عده غريبه هم اينجا واژه هايي رو به رژه درآوردن كه هيچ كسي دوست نداشت، خيلي خوب يادم مونده حرف دكتر شريفيان روز اول دانشگاه توي كلاس زبان و ادبيات فارسي : "دانشجو يا عاشقه! يا دنبال تحصن و شلوغكاري هاي سياسي و صنفي ! " شايد توي اين 4 ساله پاس كردن واحد و تموم كردن درسا و پروژه ها خيلي مهم بوده باشه و شايد تنها چيزي كه خوب ياد گرفتيم اين بود كه مشق عشق رو از روي هيچ كتابي نميشه تمرين كرد و حالا كه 4 سال تموم شده و ديگه درسي نمونده، خواه ناخواه يا بايد دنبال آش خوري توي سربازي بود يا كارشناسي ارشد يا كارو ازدواج (اگه سربازي نرفته باشي) و بازم هرجور كه فك كني كنكور كارشناسي ارشد اونم زماني كه جمعيت شركت كننده در سالهاي حداكثري خودشو ميگذرونه و از اون بدتر قضاوت يه طرفه مهرآبادي باشه و ...
اما با تمام اين اوضاع احوال يه چيزي رو خيلي خوب ميدونم كه از جنگ و خونريزي و خشونت و آدم كشي تحت هر شرايط زماني و مكاني و به هر بهانه و به هر اسم و مجوزي مخالف و متنفرم. توي بازيهاي جام جهاني به اين خيلي فكر ميكردم كه چرا بايد رنگ پرچم كشورها با هم فرق داشته باشه ؟ اصلا چه لزومي داره كه آدما محدود به خط كشي هاي جغرافيايي باشند تا هرجا با قانون اونجا راه برن ! چرا بايد يكي اونقده بخوره و داشته باشه كه نسلها هم بتونن بخورن و عده اي هم هرشب توي آشغالا دنبال غذا بگردن ؟!





نمی دانم چرا هر شب هوای گریه دارم من
نمی دانم چرا هر شب فغان و ضجه دارم من
در این شبهای بی پایان من و این دل چه بی پروا
برای یار میگرییم بدون یار می نالیم
بگو یارب چه کردم من که فرجامم چنین گشته؟
چنین تنها و بی یاور در این دنیا حزین گشته؟
چرا باید من و این دل به دنباله دلی عاشق
تمام عمر سرگردان پی دلدار خود باشیم
برای من دگر مجنون خیال و وهم و رؤیا نیست
چرا؟ چون گشته ام چون او در این دنیای پوشالی
دل بیچاره ام از بس برای یار پرپر زد
شده صد پاره و از بهر من بوم پریشانی
از این پس شب برای من اگر چه جز غم و حسرت
ندارد حاصلی اما از این بسیار خرسندم
که جز با یاد یارو صورت زیبای او هرگز نمی نالم
برای یار می نالم برای یار می گریم تا ابد


شب و نياز - ندا حامد



اولين طليعه عشق، آخرين تابش عقل است. ( آنتوان برت )


شبي غمگين، شبي باراني و سرد
مرا در غروب فردا رها كرد
و دلم در حسرت ديدار او ماند
مرا چشم انتظار كوچه ها كرد
به من ميگفت تنهايي غريب است
ببين با غربتش با من چه كرد
تمام هستي ام بود و ندانست كه
در قلبم چه آشوبي بپا كرد
و او هرگز شكستم را نفهميد
اگرچه تا ته دنيا صدا كرد


" اگه به يه مرد معمولي يه عكس دسته جمعي از دخترهاي مدرسه اي رو بدن و ازش بخوان كه دوست داشتني ترينشون رو انتخاب كنه لزوما حوري ترينشون رو انتخاب نميكنه بايد يه هنرمند باشي يه ديونه ، پر از شرمساري ، يه غمگين و مايوس تا بتوني شيطان مرگ آور كوچولو رو از ميان بقيه شون تشخيص بدي اون بي آنكه بقيه بشناسنش اونجاست و خودش از قدرت خارق العادش بي خبره ..."
قسمتي از فيلم لوليتا


و شعري از ميبدي كه خوندن عمودي و افقي اون مثل همه !


بجانت نگارا که داری وفا
نگارا وفا کن به دل بی جفا
که داری بدل دوستی مر مرا
وفا بی جفا مرمرا خوشترا





روز مادر مبارك !



نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ يكشنبه 25 تير 1385


سلام دوست خوبم.........
اونقدر مطالبت و شعرهات قشنگه كه من هر وقت ميام اينجا، از ته دل متاثر ميشم................

راستي از كنكور چه خبر؟
مي خوني؟
ايشالا كه امسال ديگه قبول مي شي...........
من هم امسال كنكور مي دم........ همين رشته اي كه تو مي دي يعني نرم افزار..............
تو هم برا من دعا كن..........
موفق باشي.............

نظر ارسالی توسط tahereh در تاريخ July 31, 2006 10:09 PM
 

سلام دوست من و من...

منو يادت رفته ..نه؟؟

زاستي ادرسم عوض شده ها.

نظر ارسالی توسط taha در تاريخ July 31, 2006 04:41 PM
 

من اينجا بس كه دلتنگم و هر سازي كه ميخوانم بد اهنگ است
بيا ره توشه برداريم قدم در راه بي رگشت بگذاريم
ببينيم اسمان هر كجا ايا همين رنگ است؟
با ارزوي موفقيت روز افزون

نظر ارسالی توسط Negar در تاريخ July 31, 2006 11:43 AM
 

اي دل بر ما مباش بي دلبر ما

يك دلبر ما به كه دو صد دل بر ما

نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما

يا دل بر ما فرست يا دلبر ما

يه شعر خوشگل از ابوسعيد واسه

نظر ارسالی توسط فروغ در تاريخ July 29, 2006 04:17 PM
 

ali joon range zamine va ghalam aliye aslan avazesh nakon

نظر ارسالی توسط در تاريخ July 23, 2006 10:19 AM
 

این اولین باره که وبلاگ شما رو می بینم....البته به پیشنهاد یه دوست خوب.Good louk

نظر ارسالی توسط فرزانه در تاريخ July 19, 2006 10:34 AM
 

سلام من همیشه به وبلاگ شما سر می زنم
و استفاده می کنم چون خیلی قشنگه ولی یا رنگ زمینه را عوض کن یا رنگ قلم تا واضح تر باشه مرسی

نظر ارسالی توسط سمیر در تاريخ July 18, 2006 11:14 AM
 

سلام ... وبلاگتون عاليه ... اميدوارم كه موفق باشيد
اين خورشيد خانمومم خيلي ناززززه

نظر ارسالی توسط leila در تاريخ July 18, 2006 07:15 AM
 

سلام پسر جون
این بار حرفات یه کم دلتنگ و عاشقونه بود
منم بردی تو تو حس و حال گذشته
می دونی چرا ؟؟
اخه وقتی حرف از معلم هایی زدی که دبیر های منم بودن حسابی حالم عوض شد
ابراهیم فرادات یا به قول خودش ابی
یا همون سلیمانی که ادبیات .رو با عشق درس می داد
یه لحظه هم نمی ذاشت از وقت کلاسش بگذره
و بقیه ....
چه زود گذشت
عجب آدم دلش می گیره ...
زندگی می گذره یه روز غم یه روز شادی
آدم عاشق هم همیشه دلش گرفتس
............................................
خوش باش در زندگی

نظر ارسالی توسط ماندانا در تاريخ July 17, 2006 10:06 AM
 

منم يادمه... مني كه ديروزم رو به خاطر نميارم... اما اون لحظه هاي پر از دلهره رو يادمه... صداي آژير ... فرياد مامان ... دستپاچگي بابا و نهايتا پناه گرفتن زير راه پله ي تاريك...
نه به ما هيچي ياد ندادن. به ما مهم ترين چيزا رو ياد ندادن... ما هم فكر مي كرديم حرف معلم اونقدر مقدسه كه هيچ شكي نبايد بهش كرد... سوالامون موند و هر روز بي جواب تر از روز قبل روي هم انباشته شد...شايد هم گم شد...
روز همه ي مامان ها مبارك

نظر ارسالی توسط farangis در تاريخ July 16, 2006 03:42 PM
 

منم يادمه... مني كه ديروزم رو به خاطر نميارم... اما اون لحظه هاي پر از دلهره رو يادمه... صداي آژير ... فرياد مامان ... دستپاچگي بابا و نهايتا پناه گرفتن زير راه پله ي تاريك...
نه به ما هيچي ياد ندادن. به ما مهم ترين چيزا رو ياد ندادن... ما هم فكر مي كرديم حرف معلم اونقدر مقدسه كه هيچ شكي نبايد بهش كرد... سوالامون موند و هر روز بي جواب تر از روز قبل روي هم انباشته شد...شايد هم گم شد...
روز همه ي مامان ها مبارك

نظر ارسالی توسط farangis در تاريخ July 16, 2006 03:42 PM
 

سلام پسر جون من هنوز نخوندم ولي خواستم بگم اين خورشيد خانم چه نازههههههههههههههههه .اينو من ميشناسم؟بچه كيه؟ اگه من يه خواهري مثل اين داشتما....بيخيال هرچي دخترو دوست دخترو...ميشدم!

نظر ارسالی توسط هيچکس در تاريخ July 16, 2006 08:10 AM
 

سلام عزيزم اين حرفات منو برد تو گذشته پسري كه تو دستاي مادرش تو انباري تاريك جنگ برام اونقدر عادي شد كه آهنگي هميشه مي خوندم آژير خطر بود . ابيدي بيدي بوووو اين ....

نظر ارسالی توسط amir در تاريخ July 16, 2006 03:17 AM