صفحه اصلي
روز وصل دوستداران ياد باد / ياد باد آن روزگاران ياد باد
پر کن پیاله را که این آب آتشین / دیریست ره به حال خرابم نمی برد


پنجشنبه 25 خرداد 1385
اين سبزه که امروز تماشاگه ماست / تا سبزه خاک ما تماشاگه کيست





لبانت
به ظرافت شعر
شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند
كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد
تا به صورت انسان درآيد
و گونه هايت
با دو شيار مّورب
كه غرور ترا هدايت مي كنند و
سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده ام
بي آن كه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بكارتي سر بلند را
از روسبيخانه هاي داد و ستد
سر به مهر باز آورده ام
هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست
كه من به زندگي
نشستم!
و چشمانت راز آتش است
و عشقت پيروزي آدمي ست
هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد
و آغوشت
اندك جائي براي زيستن
اندك جائي براي مردن
و گريز از شهر
كه با هزار انگشت
به وقاحت
پاكي آسمان را متهم مي كند
كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود
و انسان با نخستين درد
در من زنداني ستمگري بود
كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد -
من با نخستين نگاه تو آغاز شدم
توفان ها
در رقص عظيم تو
به شكوهمندي
ني لبكي مي نوازند،
و ترانه رگ هايت
آفتاب هميشه را طالع مي كند
بگذار چنان از خواب بر آيم
كه كوچه هاي شهر
حضور مرا دريابند
دستانت آشتي است
و دوستاني كه ياري مي دهند
تا دشمني
از ياد برده شود
پيشانيت آيينه اي بلند است
تابناك و بلند،
كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند
تا به زيبايي خويش دست يابند
دو پرنده بي طاقت در سينه ات آوازمي خوانند
تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب ها را گوارا تر كند؟
تا در آيينه پديدار آئي
عمري دراز در آن نگريستم
من بركه ها ودريا ها را گريستم
اي پري وار درقالب آدمي
كه پيكرت جز در خلواره ناراستي نمي سوزد!
حضور بهشتي است
كه گريز از جهنم را
توجيه مي كند،
دريائي كه مرا در خود غرق مي كند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپيده دم با دستهايت بيدارمي شود


آيدا در آينه – احمد شاملو – بهمن 1342


شاگردي از استادش پرسيد:
عشق چست؟
استاد در جواب گفت:
به گندمزار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور، اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني.
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد:
چه آوردي؟
و شاگرد با حسرت جواب داد:
هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق يعني همين !
شاگرد پرسيد:
پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد كه :
به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد :
كه شاگرد را چه شد؟
و او در جواب گفت:
به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم.
استاد باز گفت:
ازدواج هم يعني همين!


از ارسالي هاي دوستان



عكس از شاهين


ابر آمد و باز بر سر سبزه گريست      بی باده ارغوان نمی بايد زيست
اين سبزه که امروز تماشاگه ماست      تا سبزه خاک ما تماشاگه کيست
خيام

با شروع جام جهاني ناخوآگاه كانون همه توجهات به اونجا رفته حتي سياسيون و حتي اونايي كه هيچي نميفهمن، خرداد ماه همواره شروع و آغاز يه موج دانشجويي و تب و تابي كه خاموشي آن عدم اوست، اما يه مستطيل سبز، 22 نفر بازيكن يه طرف و كل دنيا يه طرف كافيه كه حتي از فجايعي كه ممكنه رخ بده چشم پوشي بشه و همه چي به راحتي به فراموشي سپرده بشه، اين روزها حتي خرخونا هم درسشون نمياد، 32 تيم و 64 بازي در 30 روز و دوباره 4 سال ديگه، خوبه وقتي كه خودمونم يه 23 نفر نماينده براي 68 ميليون ايراني داريم به خيلي چيزا واقع بين باشيم، خيلي از حقايق رو به دور از هيجانات كاذب بايد قبول كرد و "مزد آن گرفت كه جان برادر كار كرد" ...
اين فرجه هاي امتحاني مرده ترين روزهاي دانشگاهه، نه بويي و نه سروصدايي و نه اعتصاب و شلوغي، سالن مطالعه تنها جاييه كه ميشه هركسي رو پيدا كرد حتي اگه خواب باشه يا مشغول مسج بازي با دوست جديدش باشه يا احيانا مشغول تندتند كپي زدن گزارش كار يكي از آزمايشگاه ها و تمرينات درسي...


تقديم با عشق فراوان به اساتيد گرامي :


يک چند به کودکي به استاد شديم
يک چند به استادي خود شاد شديم
پايان سخن شنو که ما را چه رسيد
از خاک در آمديم و بر باد شديم
خيام





بگرديد ، بگرديد ، دراين خانه بگرديد
دراين خانه غريبند ، غريبانه بگرديد
يكي مرغ چمن بود كه جفت دل من بود
جهان لانه او نيست پي لانه بگرديد
يكي ساقي مست است پس پرده نشسته ست
قدح پيش فرستاد كه مستانه بگرديد
يكي لذت مستي ست ، نهان زير لب كيست ؟
ازين دست بدان دست چو پيمانه بگرديد
يكي مرغ غريب است كه باغ دل من خورد
به دامش نتوان يافت ، پي دانه بگرديد
نسيم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست
همين جاست ، همين جاست ، همه خانه بگرديد
نوايي نشنيده ست كه از خويش رميده ست
به غوغاش مخوانيد ، خموشانه بگرديد
سرشكي كه بر آن خاك فشانديم بن تاك
در اين جوش شراب است ، به خمخانه بگرديد
چه شيرين و چه خوشبوست ، كجا خوابگه اوست ؟
پي آن گل پر نوش چو پروانه بگرديد
بر آن عقل بخنديد كه عشقش نپسنديد
در اين حلقه ي زنجير چو ديوانه بگرديد
درين كنج غم آباد نشانش نتوان ديد
اگر طالب گنجيد به ويرانه بگرديد
كليد در اميد اگر هست شماييد
درين قفل كهن سنگ چو دندانه بگرديد
رخ از سايه نهفته ست ، به افسون كه خفته ست ؟
به خوابش نتوان ديد ، به افسانه بگرديد
تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد
گرم باز نياورد ، به شكرانه بگرديد


ه.ا.س (هوشنگ ابتهاج)




" انسان دو مشكل بزرگ دارد: اول از كجا بايد شروع كند، و دوم: كجا بايد توقف كند."
" اگر كسي بتواند بي قيد و شرط محبوبش را دوست بدارد، دارد عشق به خدا را نشان ميدهد. اگر عشق به خدا را تجلي بدهد، هم نوعش را هم دوست ميدارد. اگر هم نوعش را دوست بدارد، خودش را هم دوست ميدارد. اگر خودش را دوست بدارد، همه چيز برميگرددسرجاي خودش، تاريخ عوض ميشود."
پائولو كوئليو







نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ پنجشنبه 25 خرداد 1385


سلام علي جون
اين اولين بازديد و به تبع اون اولين نظر كارشناسانه ي منه !!! به هر حال درسته اوليشه ولي مطمئنا اخريش نيست ! ميدوني ما چه شانس بزرگي اورديم ؟ اينكه فواد يه بار تو عمرش شد مايه ي خيرو ما رو به هم رسوند !!!!!!

نظر ارسالی توسط farzad در تاريخ July 12, 2006 12:28 PM
 

سلام .. اين وبلاگت تنها مجله ي توي دنياست كه براي تعيين اندازه حجم مطالبش به جاي تعداد صفحه با وجب اندازه گيري ميشه . اون توصيفي كه كردي از صبح گرم تابستان به همدان مربوطه ؟ پس بيا بين تهران چه جهنميه . خب عزيز دلم مردم حق دارن به فكر زندگيشون باشن و معيارهاي واقعي و علمي و عقلي بايد ملاك باشه كه خب يكيش ثروته .. البته جايگاه و موقعيت اجتماعي .. تحصيلات و تخصص .. زيبايي و جذابيت هم هست اما ثروت يه چيز ديگه است .. مثل گروه خوني اوئه . ميپوشونه نداشتن بقيه معيارهاي واقعي رو . معيارهاي سبز و قشنگ احساسي و عاطفي و ذهني در حد سس يا چاشني يا دسر هستن تو زندگي .. معيارهايي مثل دوست داشتن و عشق و اين چيزا . اما خب با اينا كه از جنس آسمون و تخيل و توهم ! هستن به تنهايي نميشه روي زمين سفت راه رفت و زندگي كرد . خب ديگه سخنراني بسه . چه خبر ؟ ميدوني عليرضا دختر يا خوشگل ميشه يا باهوش .. چرا اينطوريه ؟ البته اگه الان عاشق يه دختر باشي ميگي اون هم باهوشه و هم خوشگل اما راستش من تاحالا هرچي دختر ناز و خوشگل و هوس انگيز ديدم به حد حيرت انگيزي ابله بوده و هرچي دختر باهوش - فكر نكني اين لفظ هر كه اينجا گفتم يعني اينكه مثل ريگ ريخته دختر باهوش ها ! - خلاصه اگه يه دختر باهوش تر از بقيه ديدم خوشگل نبوده . اينا به مطالبت ربط داره ها ! اقلا به عكسها !! . يه وقت البته اشتباه نشه .. خر خون بودن و سمج بودن توي درس و دانشگاه معيار هوش نيست . آخه همين حالا با دو سه تا دختر تراز اول دانشگاهي دوستم كه عجيب احمق و خنگن .. آي كيو در حد بلدرچين اما دارن سختترين رشته ها رو ميخونن. يه عكس بچه سراغ نداري بغل مامانش خوابيده باشه ؟ به شدت لازم دارم .. قبلا نمونه اش رو يه جا ديده بودم فكر كردم اينجا بوده اما نبود . اگه دم دستت بود برام آدرسش رو بذار .. ببين اگه دوستي داري از جنس دوم ! نذار كامنت من رو بخونه .

نظر ارسالی توسط gerdoo در تاريخ July 10, 2006 09:13 AM
 

http://www.irankorea.com/sajjad/sajjad-about291.html

نظر ارسالی توسط آدم فضول در تاريخ July 3, 2006 06:54 PM
 

انشالا كنكور ارشد قبول نشي

نظر ارسالی توسط آدم فضول در تاريخ July 3, 2006 06:53 PM
 

سلام
چرا هیچی نمی نویسی ؟؟
این بار دیر کردی
هر وقت میام نا امید می شم
............................

نظر ارسالی توسط ماندانا در تاريخ July 2, 2006 06:14 PM
 

يه لطفي بکن دفعه ي بعد بنويس اين بچه هاي ربوکاپ چه جوري رفتن آلمان؟ واسه ي چي رفتن؟ چي کار کردن؟ کوله بارشون چي بود؟
خيلي لطف مي کني.

نظر ارسالی توسط در تاريخ July 1, 2006 11:15 AM
 

سلام
دم همه بچه های کار درست همدان گرم وخدا حافظ و نگهدارشان

نظر ارسالی توسط شهرام صمدی نیا در تاريخ June 20, 2006 03:19 PM
 

يك روز ز بند عالم آزاد نيم... يك دم زدن از وجود خود شاد نيم... شاگردي روزگار كردم بسيار... در كار جهان هنوز استاد نيم " خيام "

نظر ارسالی توسط فرنگيس در تاريخ June 18, 2006 07:51 AM
 

سلام علی آقا
راستش دو دل بودم بیام یا نه
سری قبل وقتی اومدم
دیدم این همه دوست دارید
یه جورایی حسودیم شد
نمی خوام ناراحت بشید
ولی حس کردم ..گم شدم .فراموش شدم
اما من تو زندگیم هم گم شدم
..............................
بگذریم
این بار هم مثل همیشه وب قشنگي داشتيد
راستي فارغ التحصيل شدن رو بهتون تبريك ميگم
چند تا عکس هم براتون می فرستم
امیدوارم خوشتون بیاد

نظر ارسالی توسط ماندانا در تاريخ June 17, 2006 07:16 PM
 

... دلتنگی من تمام نمی‌شود
همين که فکر کنم
من و تو
دو نفريم
دلتنگ‌تر می‌شوم برای تو
...

نظر ارسالی توسط ta ha در تاريخ June 15, 2006 08:05 PM
 

اين قافله عمر عجب ميگذرد ...

نظر ارسالی توسط taha در تاريخ June 15, 2006 04:59 PM
 

سلام. علي.كوچولوي قصه ها...
چه روزاي گرمي شده.. خيلي داغن
میگه هنوزم میخوام
هنوزم دوست دارم
میگه هیچی عوض نشده
فقط یه هو ترسیدم
نشستم عقب و از دور نگاه میکنم
داره بزرگ میشه
حتی اگه بزرگ شه ٬
من دیدمش . دوسش دارم.
حتی میخوامش
اینجا .. توی دنیام .. همون دنیایی که فقط با چشمای بسته میشه دید.
همون دنيايي كه من و تو توش هستيم.
توش شنا ميكنيم.
علي .. امروزا خيلي گرمن.. و شايد تكرار ناپذير

نظر ارسالی توسط taha در تاريخ June 15, 2006 04:56 PM
 

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد، به جويبار كه در من جاري بود، به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند، به رشد دردناكه سپيدارهاي باغ كه با من از فصلهاي خشك گذر ميكردند...

نظر ارسالی توسط Amir Hosein در تاريخ June 15, 2006 01:40 PM
 

سلام علي آقا.
من هر وقت ميام تو وبلاگت خيلي حال ميكنم نميدونم چرا؟
آقا من چند بار ازت خواهش كردم هر وقت آپ ميكني چند تا عكس از همدان هم بزار ولي انگار حرفاي ما دايورته به يه جايي كه نمي خوام اسمشو ببرم!
يه كم به نظر خواننده هات توجه كن عزيزم.

نظر ارسالی توسط مجتبي در تاريخ June 15, 2006 12:41 PM