صفحه اصلي
از دوست بيادگاري دردي دارم / كان درد به صد هزار درمان ندهم
اين سبزه که امروز تماشاگه ماست / تا سبزه خاک ما تماشاگه کيست


پنجشنبه 11 خرداد 1385
روز وصل دوستداران ياد باد / ياد باد آن روزگاران ياد باد





روز وصل دوستداران ياد باد
ياد باد آن روزگاران ياد باد


کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران ياد باد


گر چه ياران فارغند از ياد من
از من ايشان را هزاران ياد باد


مبتلا گشتم در اين بند و بلا
کوشش آن حق گزاران ياد باد


گر چه صد رود است در چشمم مدام
زنده رود باغ کاران ياد باد


راز حافظ بعد از اين ناگفته ماند
ای دريغا رازداران ياد باد




هفته پيش جشن فارغ التحصيلي ما (مهندسي كامپيوتر 81) بود، اين هفته هم جشن فارغ التحصيلي بچه هاي صنايع و برق بود، شايد هنوز باورش سخت باشه كه به همين زودي 4 سال تموم شد، بچه هاي صنايع هم يه كيك گلابي سفارش داده بودن كه كلي سوژه بود، توي اين حال و هوا نگاهها و حرفهاي وروديا جاي ديگه بود، اونا با ترس مشروطي و افتادن هنوز باور ندارن درساشون پاس بشه...
به هر حال برگريزان پاييز، برف و سرماي زمستون، شكوفه باران بهار و رزهاي سرخ و هفت رنگ مهندسي و روزهاي داغ تابستون، راه طولاني علوم تا مهندسي كه ديگه بهش عادت كرده بوديم، روزهاي سخت انتخاب واحد زير سرما و گرماي مهندسي و پشت درهاي بسته و پنجره هاي ميله اي تموم شد، شب نخوابي هاي امتحاني و ميانترمي، انجام پروژه هاي دسته جمعي، بزم شبانه هاي كپ و پروژه هاي نانوشته و يك شبه و ترجمه هاي پولكي تموم شد، منت كشي هاي استادا و مشاهده كاراي خارق العاده توسط دخترا و دستمال كشي براي جلب استاد و نمره تموم شد، امضا جمع كردنا و عقب/جلو انداختن و حتي دودره كردن ميانترم و پايانترم و پروژه ها تموم شد، انتظار و ديدن ورودياي جديد هرسال ديگه تموم شد، تحصن ها و جمع شدناي صنفي و سياسي و تعطيلي كلاسامون به پايان رسيد، ادبيات و كشاورزي رفتن، آمارگرفتنا و آمار دادنا و خلاصه همه و همه تموم شد، معمولا توي جشن هاي فارغ التحصيلي چند نفري هم در وداع هم ميگريند. امسال انجمن علمي كليه كارا رو واسه رشته ها انجام داده بود، جشن كامپيوتريا ديگه خيلي رسمي بود به بهونه هاي مختلف من رفتم بالا و 2 بار آواز خوندم و صحبت كردم، اميرم آخر مراسم خيلي قشنگ حرف زد. راست ميگفت امير : "شايد يه روز حتي واسه اون همكلاسيهايي هم كه اسمشونو ياد نگرفتيم يا حتي صدا نزديم هم دلمون تنگ بشه..."



جشن فارغ التحصيلي بچه هاي مهندسي برق (بابابرقي) - ورودي 81 - دانشكده مهندسي


امروز توي جشن برقيا شايد منم به نوعي يه برقي محسوب ميشدم چون اينقدر كه اينجا راحت بودم توي جشن گروه خودمون راحت نبودم، مخصوصا چند ترم اول كه حسابي اكثر درساي برق و كامپيوتر با هم مشترك بود، هيچکس عزيز نقش مجري رو امروز به عهده گرفته بود متن قشنگي رو آماده كرده بود (به قول خودش يه انشا بعد از 7 سال براي خداحافظي نوشته بود) و با شور و احساسات خاصي توي سالن بيان ميكرد و جو سالن رو هم احساساتي كرده بود، از لهجه هاي خاص لابه لاي حرفاش گفت، روزهايي كه با تلخي و شيريني دور هم به پايان رسونديم، كلاس دودر كردنا، اردوهاي رفته و نرفته و رخدادها و اتفاقايي رو كه توي 4 سال بود و همه و همه رو به قشنگي تشريح ميكرد، از خاطرات گذشته و حال خودمون كه به خاطره ها پيوستيم، آخراي انشاي هيچکس چهره هر كي يه جوري شده بود، وقتي تموم شد كل سالن با شور و حال خاصي تشويق ميكردن، توي اتاق كنار سن اشكهاي توي چشماي قشنگ هيچکس رو ميشد ديد، مهدي تيك كه ديگه حالا واسه خودش مهندس شده بود، اين دفه با انرژي هميشگيش و شيرين بازياش مجري مكمل بود و به مراسم حسابي حال داد و جو سالن رو از همون اولاش خودموني كرد، و پايان كار خوندن آواز "اي زلف تو لوله لوله" توسط مهدي براي آخرين بار توي جمعي كه شايد ديگه تكرار نشه، اميرپژمان (اميرهوشنگ با رتبه 400 ارشد) مثل هميشه همون كودك دوست داشتني كه فقط بزرگ شده بود، بالاي سن فيگوراي خاصي ميگرفت. امام و پيشواي برقيا (هادي از قول مهدي) هم كلي زحمت ميكشيد و از قبلش كلي از كارا رو انجام داده بود و براي اولين بار بود كه ميديدم غر نميزنه، استاد صدر (نماينده كودتايي و ثانوي برق و رتبه 42 ارشد) حسابي پايه شده بود و چه كفهاي مرتبي ميزد و با سپاسگذارم مخصوص خودش (تكيه كلامشه) پيشنهادات جالبي براي آخر هفته و خداحافظي ميداد، از اون تبادل تلفن ها بعد از 4 سال حسابي خندم ميگيره...، پرهام توپولي موپولي كه به قول هيچکس نميشد از ماچ كردنش گذشت، مهندس فرزانه هم كه از همون سال اول مهندس شده بود و كسي شكي نداشت و اما مجيد و آزاد (به قول مهدي پت و مت) كلي زحمت و شب نخوابي كشيده بودن و كار كليپ سازي و كنارهم گذاشتن عكسارو انجام داده بودن، ديدن عكسا خيلي از خاطره ها رو تداعي ميكرد و اين آخرين بار بود كه درو هم عكس تماشا ميكرديم. حضور بيشعورترين فرد مهندسي برق (فقط برقيا منظور منو ميدونن) و عدم حضور پايه ترين هم تاثيري در روند اجراي برنامه ها نداشت، هديه يادگاري هم كلاه هاي محافظ بابا برقي روي سر بچه ها بود... ولي از اجراي تاتر هم نبايد بگذريم مخصوصا تيكه اي كه جلو مرادي گفته شد و با كارا و حرفاشون كلي بچه ها رو خندوندن، سخنراني دكتر مرادي هم تفاوت سطوح مديران و نياز يك مدير خوب رو توي گروه خودمون بيش از پيش نشون داد...
و بالاخره فاتحه 81 هم خونده شد!!!



عكس از نويد لطيفي


دل من دير زماني است كه مي پندارد :
“ دوستي ” نيز گلي است
مثل نيلوفر و ناز
ساقة تردِ ظريفي دارد
بي گمان سنگدل است آنكه روا مي دارد
جانِ اين ساقة نازك را
دانسته
بيازارد !
در زميني كه ضمير من و توست
از نخستين ديدار
هر سخن ، هر رفتار
دانه هائي است كه مي افشانيم
برگ و باري است كه مي رويانيم
آب و خورشيد و نسيمش “ مهر ” است


گربدانگونه كه بايست به بار آيد
زدگي را به دل انگيزترين چهره بيارايد
آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف
كه تمناي وجودت همه او باشد و بس
بي نيازت سازد ، از همه چيز و مه كس
زندگي ، گرمي دل هاست به هم پيوسته است
تا در آن دوست نباشد همه در ها بسته است


در ضميرت اگر اين گُل ندميده است هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحراي نهادت نو زيده است هنوز
دانه ها را بايد از نو كاشت
آب خورشيد و نسيمش را از ماية جان
خرج مي بايد كرد
رنج مي بايد بُرد
دوست مي بايد داشت !


با نگاهي كه در آن شوق برآرد فرياد
با سلامي كه در آن نور ببارد لبخند
دست يكديگر را
بفشاريم به مهر
جام دلهامان را
مالامال از ياري ، غمخواري
بسپاريم به هم
بسرائيم به آواز بلند
شادي روي تو !
اي ديده به ديدار تو شاد
باغِ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه
عطر افشان
گلباران باد


فريدون مشيري





سال 81 كه براي اولين بار وارد ايسنا شدم پيش خودم فكرايي زيادي ميكردم و نقشه هاي زيادي توي ذهن ميپروروندم اون موقع تنها وبلاگ نويس دانشگاه بودم، يه جزوه هم كه گرامر و چگونگي نوشتن خبرها و كلا خبرنگاري بود بهم داده بودن كه شب اول كلشو خوندم، اما بعد از اولين ايفاي نقش فهميدم نه اينجا هم يه عده قيچي به دست هستن و وظيفه خودشونو به بهترين نقش انجام ميدن و خلاصه ما اومديم بيرون و ...
اما چند هفته پيش كه فواد تماس گرفت من برم اونجا و قصد مصاحبه با من دارن، هم معماري اتاقا عوض شده بود و هم كلي تغيير دكوراسيون و آدما و مخصوصا فعاليتهاي فواد و تعريفاش توي اين مدت نويد يه تحرك جديد رو ميداد ولي بعد از درج مطلب مصاحبه با من و حذف قسمتهايي از اون فهميدم حالا حالا ها خيلي كار داره و فقط توي اونجا فقط بودجه يه تكوني خورده...







ما براي انديشيدن زندگي نمي كنيم، بلكه مي انديشيم براي اينكه زنده باشيم.
( خوزه اورتكا اي كاست )



نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ پنجشنبه 11 خرداد 1385


سلام
كارتو ن واقعا عاليه
اميدوارم هميشه موفق باشيد

نظر ارسالی توسط یه دوست در تاريخ July 2, 2006 12:03 PM
 

دل آدما به اندازه حرفاشون بزرگ نيست اما اگه حرفاشون از دل باشه همين حرفها مي تونه ازشون بزرگترين ادمهارو بسازه .

نظر ارسالی توسط ......... در تاريخ June 15, 2006 11:29 PM
 

سلام خوبيد؟
فارغ التحصيليتون رو تبريك مي گم
پس چرا آپ نمي كنيد؟

نظر ارسالی توسط soofiya در تاريخ June 13, 2006 07:33 AM
 

سلام آقا
خيلي وبلاگ باحالي داري من هميشه به وبلاگت سر ميزنم .... اما وقت ندارم كه نظر بدم ببخشيد
اميدوارم موفق باشي

نظر ارسالی توسط leila در تاريخ June 13, 2006 06:53 AM
 

تو گل سرخ منی نيمیلم بچولسی!!

نظر ارسالی توسط مملی در تاريخ June 5, 2006 10:40 AM
 

سلام عزيزه دلم باورش براي خودمم سخته امروز 13 خرداده 83 است و من تا كمتر 1 ماه ديگه از اكثر چيزايي كه 4 ساله زندگي مي كنم جدا مي شم باورش خيلي برام سخته دلم براي همه چي تنگ مي شه حتي ....
موطن آدمي را بر هيچ نقشه نشاني نيست موطن آدمي تنها در قلب كساني است كه دوستش دارند.

نظر ارسالی توسط amir در تاريخ June 5, 2006 12:17 AM
 

fareghol tahsilito tabrik migam.movafaghiyate bishtari vasat arezo daram

نظر ارسالی توسط ye dost در تاريخ June 4, 2006 02:51 AM
 

......................

نظر ارسالی توسط فرنگيس در تاريخ June 1, 2006 12:41 PM
 

عزیز! از تو هم که اولین کسی بودی که تو دانشگاه باهاش دوست شدم و همیشه و همه جا هرزحمتی که داشتم و هر کمکی که لازم داشتم در کنارم بودی واقعا ممنونم و امیدوارم همیشه خندون ببینمت

نظر ارسالی توسط فرزانه در تاريخ June 1, 2006 12:13 PM
 

مطمئنم روزی میرسه که برای داشتن روزهای اینچنینی(با تمام نامهربانی ها و سختی ها) حسرت می خوریم و دلمون تنگ میشه.حتی شاید حاضر باشیم خیلی چیزا رو از دست بدیم تا بازم به این روزا برگردیم.ولی حیف...... امیدوارم خاطره خوبی تو ذهن بچه ها باقی مونده باشه.برای تک تک همکلاسیهای عزیزم آرزوی روزای خوب و پر از موفقیت میکنم حتی اونایی که بعد از 4 سال هنوز حتی باهاشون سلام علیک هم ندارم.به امید روزهای خوب و آینده درخشان.

نظر ارسالی توسط فرزانه در تاريخ June 1, 2006 12:01 PM
 

سلام پسر جون
دستت درد نكنه خيلي جالب بود. تو زودتر از من اخبار جشن رو اعلام كردي.
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته بجاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.

نظر ارسالی توسط هيچکس در تاريخ May 31, 2006 05:05 PM