صفحه اصلي
سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند / پری رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند
روز وصل دوستداران ياد باد / ياد باد آن روزگاران ياد باد


پنجشنبه 28 ارديبهشت 1385
از دوست بيادگاري دردي دارم / كان درد به صد هزار درمان ندهم





در شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريكي
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوي تو
موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم
كاش بر اين شط مواج سياه
همه ي عمر سفر مي كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه ي من
گرم رقصي موزون
كاشكي پنجه ي من
در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست
چشم من چشمه ي زاينده ي اشك
گونه ام بستر رود
كاشكي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود
شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاكستري بي باران پوشانده
آسمان را يكسر
ابر خاكستري بي باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي ، باران
باران ،
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران
باران ،
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤياي فراموشيهاست
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشيهاست
شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
و ندايي كه به من مي گويد :
”گر چه شب تاريك است
دل قوي دار ، سحر نزديك است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مي بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند
آسمانها آبي
پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند
از گريبان تو صبح صادق
مي گشايد پر و بال
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
نه
از آن پاكتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو
درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز
در من اين سبزي هذيان از توست
زندگي از تو و
مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و دراين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم
آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا
در پي گمشده ي خود به كجا بشتابم ؟
مرغ آبي اينجاست
در خود آن گمشده را دريابم
در سحرگاه سر از بالش خواب بردار
كاروانهاي فرومانده ي خواب از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر بازكني پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبايي را
بگذاز از زيور و آراستگي
من تو را با خود تا خانه ي خود خواهم برد
كه در آن شكوت پيراستگي
چه صفايي دارد
آري از سادگيش
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن مي بارد
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسي عروسكهاي
كودك خواهر خويش
كه در آن مجلس جشن
صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس
صحبت از سادگي و كودكي است
چهره اي نيست عبوس
كودك خواهر من
در شب جشن عروسي عروسكهايش مي رقصد
كودك خواهر من
امپراتوري پر وسعت خود را هر روز
شوكتي مي بخشد
كودك خواهر من نام تو را مي داند
نام تو را مي خواند
گل قاصد آيا
با تو اين قصه ي خوش خواهد گفت ؟
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حيات
آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز
بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دميد
چه شبي بود و چه فرخنده شبي
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودك قلب من اين قصه ي شاد
از لبان تو شنيد :
”زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان
بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه ي خشك و تهي بذري ريخت
مي توان
از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست “
قصه ي شيريني ست
كودك چشم من از قصه ي تو مي خوابد
قصه ي نغز تو از غصه تهي ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوكواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك ، اما آيا
باز برمي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد
چه شبي بود و چه روزي افسوس
با شبان رازي بود
روزها شوري داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هي ، هي
مي پرانديم در آغوش فضا
ما قناريها را
از درون قفس سرد رها مي كرديم
آرزو مي كردم
دشت سرشار ز سبرسبزي رويا ها را
من گمان مي كردم
دوستي همچون سروي سرسبز
چارفصلش همه آراستگي ست
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هر كس دل نيست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
از دلم رست گياهي سرسبز
سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت
برگ بر گردون سود
اين گياه سرسبز
اين بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه روياهايي
كه تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميتها
كه به آساني يك رشته گسست
چه اميدي ، چه اميد ؟
چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد
دل من مي سوزد
كه قناريها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد
كه مرا
زندگاني بخشد
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهي ديگر
رونقي ديگر هست
مي تواني تو به من
زندگاني بخشي
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي
من به بي ساماني
باد را مي مانم
من به سرگرداني
ابر را مي مانم
من به آراستگي خنديدم
من ژوليده به آراستگي خنديدم
سنگ طفلي ، اما
خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت
قصه ي بي سر و ساماني من
باد با برگ درختان مي گفت
باد با من مي گفت :
” چه تهيدستي مرد “
ابر باور مي كرد
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه مي بينم ، مي بينم
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه كم داري ؟ هيچ
بي تو در مي ابم
چون چناران كهن
از درون تلخي واريزم را
كاهش جان من اين شعر من است
آرزو مي كردم
كه تو خواننده ي شعرم باشي
راستي شعر مرا مي خواني ؟
نه ، دريغا ، هرگز
باورنم نيست كه خواننده ي شعرم باشي
كاشكي شعر مرا مي خواندي
بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه
بي تو سرگردانتر ، از پژواكم
در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاييزم ، در پنجه ي باد
بي تو سرگردانتر
از نسيم سحرم
از نسيم سحر سرگردان
بي سرو سامان
بي تو - اشكم
دردم
آهم
آشيان برده ز ياد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بي تو خاكستر سردم ، خاموش
نتپد ديگر در سينه ي من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادي
نه خروش
بي تو ديو وحشت
هر زمان مي دردم
بي تو احساس من از زندگي بي بنياد
و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم
كاستن
كاهيدن
كاهش جانم
كم
كم
چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو ؟
بي تو مردم ، مردم
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي ، روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را
بي قيد
و تكان دادن دستت كه
مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه
عجيب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
كاكش مي ديدم
من به خود مي گويم:
” چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “
باد كولي ، اي باد
تو چه بيرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عريان كردي
و جهان را به سموم نفست ويران كردي
باد كولي تو چرا زوزه كشان
همچنان اسبي بگسسته عنان
سم فرو كوبان بر خاك گذشتي همه جا ؟
آن غباري كه برانگيزاندي
سخت افزون مي كرد
تيرگي را در دشت
و شفق ، اين شفق شنگرفي
بوي خون داشت ، افق خونين بود
كولي باد پريشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه مي كردي هنگام غروب
تو به من مي گفتي :
” صبح پاييز تو ، ناميومن بود ! “
من سفر مي كردم
و در آن تنگ غروب
ياد مي كردم از آن تلخي گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اينك كوهي
سر برافراشته از ايمان است
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برمي گردم
و صدا مي زنم :
” آي
باز كن پنجره را
باز كن پنجره را
در بگشا
كه بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز كنپنجره را
كه پرستو مي شويد در چشمه ي نور
كه قناري مي خواند
مي خواند آواز سرور
كه : بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنيا را
نشمرديم هنوز
من صدا مي زنم :
” باز كن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اكنون به نياز آمده ام “داستانها دارم
از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو
از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو
بي تو مي رفتم ، مي رفتن ، تنها ، تنها
وصبوري مرا
كوه تحسين مي كرد
من اگر سوي تو برمي گردم
دست من خالي نيست
كاروانهاي محبت با خويش
ارمغان آوردم
من به هنگام شكوفايي گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من مي خندي
من صدا مي زنم :
” آي با باز كن پنجره را “
پنجره را مي بندي
با من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها
با تو اكنون چه فراموشيهاست
چه كسي مي خواهد
من و تو ما نشويم
خانه اش ويران باد
من اگر ما نشويم ، تنهايم
تو اگر ما نشوي
خويشتني
از كجا كه من و تو
شور يكپارچگي را در شرق
باز برپا نكنيم
از كجا كه من و تو
مشت رسوايان را وا نكنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه كسي برخيزد ؟
چه كسي با دشمن بستيزد ؟
چه كسي
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آويزد
دشتها نام تو را مي گويند
كوهها شعر مرا مي خوانند
كوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟
در تو اين قصه ي پرهيز كه چه ؟
در من اين شعله ي عصيان نياز
در تو دمسردي پاييز كه چه ؟
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از تو
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور ؟
و جدايي با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشي
يا غرق غرور ؟
سينه ام آينه اي ست
با غباري از غم
تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار
آشيان تهي دست مرا
مرغ دستان تو پر مي سازند
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد
من چه مي گويم ، آه
با تو اكنون چه فراموشيها
با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست
تو مپندار كه خاموشي من
هست برهان فرانموشي من
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزي
همه برمي خيزند


آذر ، دي 1343
حميد مصدق



دنيا پر از راه هاي نرفته است كه منتظر قدمهاي ماست
خيلي وقته چيزي نگفتم و حرفي نزدم، خيلي دلم ميخواست بنويسم، اما توي اين مدت فقط گوش دادم به حرفاي دوستان و نزديكان و آشنايان، از نيك مهر كه ميگه كنكور ارشد يه راه كوكورانه بوده و بايد از يه راه جديد حركت كرد يا از بشيري كه ميگه اينا اصلا مهم نيست چون بالاخره بدست ميادش ولي يه انديشه و طرز تفكره كه آدم بهش احتياج داره و به اين راحتيا بدست نمياد، احسان عزيز كه يه پست ويژه نوشته بود يا حتي دكتر كه جمله ژان پل سارتر رو آف گذاشته بود : " اگر شخصي از پا فلج باشد و مدال طلاي المپيك را در دوميداني نگيرد، مقصر فقط خودش است...".
واژه "سال ديگه" هم كه از رنك (Rank) بالايي توي حرفا برخوردار بوده رو هم از خيليا شنيدم... به هر حال توي اين مدت خيلي سعي كردم عوض بشم و به لطف دوستان و عزيزان و نزديكان تقريبا دارم بر ميگردم به روال قبل. خيلي دوست دارم تو اين شبا بزنم بيرون و توي تاريكي شب ستاره ها رو تماشا كنم و قدم بزنم و فكرامو جهت بدم ...



به دعوت فواد عزيز و به همت شوراي مركزي پژوهشكده هوا فضا يه اردو با بچه هاي مكانيك رفتيم بازديد هوا پيماسازي ايران (هسا) و اصفهان، ديدار با دوستاي قديمي و مهمون نوازي اونا و خيلي صحبتا، شب هاي نوراني و روشن 33 پل ، نهار و شام و خوابگاه و محيط دانشگاه صنعتي اصفهان هم بدجوري آدمو اذيت ميكرد كه بوعلي كجا و اينجا كجا !!!! واي كه وقتي كه ميديديم از دانشگاه هاي ديگه اردو مختلط ميومدن...
بعد از بازگشت اصفهان خيلي طاقت موندن توي اینجا و فضاي انتخاب رشته بچه هاي مجاز و حرفها و حديثها رو نداشتم... مستقيم راهي تهران شدم براي مطالعه پاپان نامه...، 2-3 شب مهمون ابي بودم و بقيه هم خونه خاله و پسر خاله.
صنعتي شريف نسبت به 3 سال پيش كه رفته بودم فقط چهره آدمايي كه اونجا بودن عوض شده بود، هنوز ساكت اما پتانسيلي نهفته از علم و دانش، پايان نامه هايي غني و پرمحتوا...
توي اميركبير كسي حس غريبي نميكنه ولي درختا و گلها با آدم خيلي حرفا ميزدن از قول و قراري كه با هم گذاشته بوديم ولي من نتونسته بودم به قولم عمل كنم و مجاز نشدم... اينجا حراست و نگهباني به معناي واقعي خودش رسيده (فقط جلوب در ورودي) با لفظ مهندس عزيز و مهندس جون جلو در فقط كارتها كنترل ميشه (اصلا از خشونت خبري نيست)...
دانشگاه تهران اصلا با نامه و معرفي نامه هم كسي رو آدم حساب نميكنن...
اما شهيد بهشتي كه يه كم دور افتاده و بزرگه راحت ميشه رفت توش و محوطه رو راحت گردش كرد، اينقده بزرگ هست كه كسي احساس دلتنگي نكنه...
و علم و صنعت كه ديگه خيلي خلوت و بي سروصدا، واسه تو رفتن حتما بايد بابك كارتشو گرو بذاره تا بريم داخل ...



نمايشگاه كتاب مثل هميشه شلوغ و پر از آدمكاي رنگين كماني و سياه سفيد... جالبه كه امسال موبايلا كار ميكنن، طبق معمول اردوهاي دانشجويي سهم بسزايي در انبوه جمعيت دارن و زوجهايي كه به دور از هر گونه دغدغه لحظاتي رو سپري ميكنن، من، هيچکس، فواد و ممد با همديگه سالنها رو مرور ميكنيم، نويسنده هاي كتابهاي ارشد هم ديگه تكراري شدن، رهنمون 3 تا كتاب هوش مصنوعي با 3 انتشاراتي مختلف كپ (Copy) هم چاپ كرده، يا حتي رياضي مهندسي حاجي جمشيدي... شايد اونا ناراحتيه اينو دارن كه دانشجوها كتاب اونا رو گير نيارن كه بتونن بخونن، توي سالن مطبوعات خبرگزاريها با عكسهايي از سياسيون ديواراشونو تزئين كردن، تنها غرفه اي كه خيلي شلوغه و از دور پيداست غرفه پيروزيه كه توش علي انصاريان نشسته و اونم به خاطر نديدبديداس كه موبايل به دست عكس ميگيرن(كسي ندونه خيال ميكنه روبرتو كارلوس اونجا نشسته...)
غرفه كانون فرهنگي آموزش از همه بزرگتره و تا چشم كار ميكنه پول و كتابه كه رد و بدل ميشه...



من درد ترا از دست آسان ندهم
دل برنكنم زدوست تا جان ندهم
از دوست بيادگاري دردي دارم
كان درد به صد هزار درمان ندهم




نوشته ي ديگري از يه گردن زخمي در تاريخ پنجشنبه 28 ارديبهشت 1385


جشن فارغ التحصيلي مبارك

نظر ارسالی توسط ali در تاريخ July 19, 2006 03:20 PM
 

سلام همشهري
به ما هم سري بزن.

نظر ارسالی توسط مهرداد در تاريخ May 26, 2006 03:08 AM
 

عالي بود به من هم سر بزن سبز باشي

نظر ارسالی توسط iliya در تاريخ May 22, 2006 10:50 PM
 

سلام.
عکس فارغ التحصیلی تون رو دیدم. دلم برای تک تک تون خیلی تنگ شده. ایشالله توی زندگی همیشه شاد و موفق باشید.

نظر ارسالی توسط Mohandes! در تاريخ May 21, 2006 02:38 PM
 

سلام
امروز ...روز تولدتون هست
تبريك ميگم
...........
اميدوارم هر جا هستيد خوش باشيد
از اين كه به ياد من هم بوديد ممنون
.....................................
راستي اين دفعه شعر ها عالي بود
چون هر 2 ..شعر مورد علاقم بود
..................................

نظر ارسالی توسط ماندانا در تاريخ May 19, 2006 03:04 PM
 

خيلي جالبه... قبل از اينكه بيام اينجا داشتم براي خودم يه تكه هايي از همين شعر رو زمزمه مي كردم و يه جاهاييشو يادم رفته بود ، بعد اومدم و ديدم كه همين شعر رو گذاشتيد اينجا... منم باقيشو از اينجا خوندم... ممنون...

نظر ارسالی توسط Farangis در تاريخ May 19, 2006 01:32 PM
 

سلام علی جون عکس اصفهان رو که دیدم یاد حلیمی كه با هم خورديم افتادم يادش به خير
با ارزوي موفقيت در تمام مراحل زندگي

نظر ارسالی توسط امین در تاريخ May 19, 2006 12:37 PM
 

سلام مهندس .. راستش من فقط سه وجب از بيست وجب شعري رو كه گذاشتي اينجا خوندم و در خصوص بقيه مطلب و خاطرات و درد دلها و يادگاري ها و سفرنامه ها هم از اونجايي كه عكسها اصولن گوياتر از مطلب هستن خب منم فقط عكسا رو خوندم .. آخه بابا كي حس داره اين روزا چيز بخونه !؟ عكس دختر كوچولوئه با مزه ترين وجب توي اين سي و دو وجب پست اين دفعه ات بود .. حتما منم يه روز ميذارمش تو بلاگم. اون عكس آخري هم به خاطر حضور نسوان جذاب تر بود .. ميگم عليرضا اينايي كه آستين كوتاه پوشيدن پس با چي دماغشون رو پاك ميكنن ؟ .. راستش من تاحالا اين همه مهندس يه جا نديده بودم .. اونم بچه درس خون ! يادته كه ؟ من هميشه با درس خونا مشكل داشتم منتها تو استثنايي . توي كلوب .. يعني توي سايت كلوب دات كام كه همون اوركات ايرانيه با چند تا دختر همداني آشنا شدم دو تاشون فوق العاده خوبن .. باهوش ، باكلاس ، خوش برخورد و صادق .. عكساشون هم واقعيه و خب خوشگل هم هستن .. ول كن اين دختراي درسخون رو .. يه سر بزن اونجا . فداي تو . باي تا ماه آينده .

نظر ارسالی توسط gerdoo در تاريخ May 19, 2006 09:47 AM
 

سلام............
خيلي ممنون علي آقا از اينكه بهم سر زدي و راهنماييم كردي............
راهنمايي خيلي خوبي بود............
سعي مي كنم امتحانش كنم...........
موفق باشين..............

نظر ارسالی توسط مينا در تاريخ May 18, 2006 09:28 PM
 

فارغ التحصیلی مبارک دوران خوش دانشگاه زود می گذرد .

نظر ارسالی توسط بهناز در تاريخ May 18, 2006 08:17 PM
 

سلام
تولدت پيشاپيش مبارك
.........................

نظر ارسالی توسط mandana در تاريخ May 18, 2006 12:16 PM
 

Salam ali joon. chetori gol pesar. khaste az kar o bar o gereftari haye roozaane oomadam o negahi be blog o neveshtehat andakhtam. mese hamishe letaafat tooye hamashoon bood, hata vaghti ke az ashk o dastmaal o harf mizani.

na mikham deldaari bedam, na mikham yaad-avari konam, faghat ye chizio khastam barat begam ke shayad ghablan jayee nagoftamesh. motmaenam ke midooni hadage adama ba zaman taghyeer mikone.

oon saal ke mostafa visa e porteghal o nagereft, oon saal ke ma ba mosaavi o 3 bar zadan be tir darvaaze hazf shodim, oon saal ke ma bad az 2saal kar kardan behemoon goftan khosh oomadin, va oon saal ke ma ba 5 ta maghaam raftim vezarat oloom o behemoon goftan beza dare kooze o abesho bokhor...... oon saal ashke manam dar oomad. yadame vaghti bazi ha tamoom shod o goftan berim manam ashk too chesham jam shod, az inke javabe mostafa ro chi bedim, az inke ba sarbaazi che konim....va kheili chizaye dige

ama dooste azizam, bara kasi ba khoshghalbiye to, va ba poshtekaare to AZ MEYKADE HAM BE SOOYE HAGH RAAHI HAST!

نظر ارسالی توسط Nima در تاريخ May 18, 2006 11:59 AM
 

سلام علي جونم.
مثل هميشه...

خوشحالم.

راستي . قربون اين عكساي گوگوليت برم (ماله بچه ها رو ميگماا)

چه قده عمر زود ميگذره انگار همين ديروز بود كه ما ورودي بوديم..

نظر ارسالی توسط taha در تاريخ May 18, 2006 10:41 AM